بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 166


اسِيْد بن حُضِير
على نصيرى‌
اسِيْد بن حُضِير: اسيد بن حُضير بن سِماك بن عتيك اوسى، مكنّا به ابويحيى‌[1]
از زندگى پيش از اسلام او اطلاع چندانى در دست نيست. وى در يثرب متولد شد.
پدرش حضير الكتائب، در جاهليت از بزرگان يثرب و رئيس قبيله اوس بود و در جنگ بُعاث- واپسين جنگ اوس و خزرج- كشته شد.[2]اسيد در جوانى بر جاى پدر نشست و بسان او، نزد قوم خود احترام داشت. چون در دوران جاهليت، خواندن، نوشتن، تيراندازى و شنا را نيك مى‌دانست به او «كامل» مى‌گفتند. ميان او و سعد بن معاذ، دوستى بسيار عميقى برقرار بود[3]كه پس از اسلام نيز ادامه يافت و اوسيان آن دو را سيّد و سرور مى‌دانستند. او از راويان پيامبر صلى الله عليه و آله است و بعضى از صحابه از او روايت كرده‌اند.[4]
اسيد پيش از هجرت پيامبر به مدينه به دست مصعب‌بن‌عمير اسلام آورد[5]و در عقبه دوم همراه 70 نفر از انصار با پيامبر پيمان بست و بر اساس روايتى از طرف حضرت، يكى از نقباى دوازده‌گانه شد[6]؛ ليكن برخى به دليل آنكه ابان بن عثمان با تعبير «عن جماعة» اين روايت را به رسول اللّه صلى الله عليه و آله مستند مى‌كند و اين جماعت عبارت‌اند از: يحيى بن ابى‌كثير و سعيد بن عبدالعزيز و سفيان بن عيينه، آن را قابل اعتماد نمى‌دانند.[7]وى از كسانى بود كه روزها براى آمدن پيامبر صلى الله عليه و آله به مدينه انتظار مى‌كشيد و هنگام ورود ايشان زمام شتر[1]. تهذيب‌الكمال، ج 3، ص 246
[2]. همان، ص 247؛ تاريخ دمشق، ج 9، ص 79
[3]. رجال انزل اللّه فيهم قرآناً، ج 1، ص172
[4]. تهذيب‌الكمال، ج 3، ص 246- 247؛ تاريخدمشق، ج 9، ص 73
[5]. الطبقات، ج 3، ص 321
[6]. تهذيب الكمال، ج 3، ص 248
[7]. معجم رجال‌الحديث، ج 3، ص 246؛ ج 4، ص125؛ قاموس‌الرجال، ج 2، ص 142


صفحه 167

حضرت را به دست گرفت. او در ساختن مسجدِ پيامبر، همكارى داشت.[1]در پيمان برادرى (مؤاخات)، پيامبراكرم صلى الله عليه و آله بين او و زيدبن‌حارثه عقد اخّوت بست.[2]البته برخى در اين مورد ترديد كرده و علت آن را عدم تناسب آن دو از لحاظ روحى دانسته‌اند،[3]درباره شركت أسيد در جنگها، آورده‌اند كه وى در جنگ بدر حضور نداشت و بدين جهت سخت پشيمان شد[4]؛ ولى در ديگر جنگها شركت كرد[5]و در بيشتر موارد، پرچم اوس را به دست داشت.[6]در جنگ احد* جزو چند تنى بود كه براى دفاع از جان پيامبر مقاومت كرد و سرانجام مجروح شد[7]و به گفته ابوهريره پيامبر او را به سبب رشادتهايش با جمله:«نعم‌ الرجل اسيدبن‌حضير»[8]ستود. پس از جنگ، وقتى پيامبر صلى الله عليه و آله صداى گريه زنان مدينه را بر كشته‌هاى خود شنيد و فرمود: حمزه گريه كننده ندارد اسيد با سعدبن‌معاذ ميان زنان انصار رفته، از آنها خواستند تا براى عموى پيامبر صلى الله عليه و آله نوحه‌سرايى كنند.[9]
در سال ششم هجرت با سه تن ديگر براى گفت و گو با قوم اشجع از طرف پيامبر نزد آنان رفت‌[10]و در غزوه بنى‌قريظه، در پيشاپيش سپاه، يهوديان را به مرگ تهديد كرد.[11]در جنگ تبوك، از سوى پيامبر مأمور تهيه آب شد و در بازگشت چون دريافت كه برخى منافقان با رَماندن شتر پيامبر صلى الله عليه و آله در پى كشتن آن حضرت برآمده‌اند، از آن حضرت خواست تا منافقان را بكشد.[12]در يكى از جنگها، مسئوليت آموزش قرآن به يكى از اسيران را از سوى پيامبر صلى الله عليه و آله بر عهده گرفت.[13]او به هنگام فرار مسلمانان در جنگ حنين‌[1]. رجال انزل اللّه فيهم قرآناً، ج 1، ص178
[2]. الاستيعاب، ج 1، ص 186؛ اسدالغابه، ج1، ص 112
[3]. قاموس الرجال، ج 2، ص 141
[4]. رجال انزل اللّه فيهم قرآناً، ج 1، ص179
[5]. همان؛ اسدالغابه، ج 1، ص 112
[6]. المغازى، ج 1، ص 895- 996؛بحارالانوار، ج 20، ص 137
[7]. بحارالانوار، ج 20، ص 138؛ الاعلام، ج1، ص 330؛ الطبقات، ج 3، ص 452
[8]. تاريخ دمشق، ج 9، ص 86؛ رجال انزلالله فيهم قرآنا، ج 1، ص 179
[9]. السيرةالنبويه، ج 3، ص 99؛ رجال انزلالله فيهم قرآناً، ج 1، ص 180
[10]. بحارالانوار، ج 20، ص 306
[11]. تاريخ دمشق، ج 9، ص 92
[12]. المغازى، ج 3، ص 1043
[13]. همان، ص 932


صفحه 168

اوسيان را به پايدارى فرا مى‌خواند.[1]
پس از پيامبر صلى الله عليه و آله در سقيفه بنى‌ساعده به جهت مخالفت با پيشنهاد خلافت سعد بن عباده خزرجى جانب ابوبكر را گرفت و در به خلافت رسيدن وى نقش مؤثرى داشت‌[2]و از نخستين كسانى بود كه با او بيعت كرد[3]و بدين ترتيب با خلافت اميرمؤمنان، على عليه السلام مخالفت كرد[4]، از اين‌رو ابوبكر به او احترام مى‌گذاشت و با او مشورت مى‌كرد و هيچ‌كس را بر او مقدم نمى‌داشت.[5]بنا به گزارشهايى، پس از آنكه على عليه السلام و برخى از مهاجران و انصار نسبت به بيعت با ابوبكر اعتراض كرده و در خانه فاطمه تحصن كردند، اسيد همراه گروهى براى گرفتن بيعت نزد آنان آمده‌[6]و آنها را تهديد كردند كه در صورت خوددارى از بيعت با ابى بكر، خانه را آتش خواهند زد.[7]اسيد پس از ابوبكر عمربن‌خطاب را شايسته‌ترين فرد براى خلافت مى‌دانست.[8]وى در زمان عمر در گردهمايى جابيه‌[9]و فتح بيت‌المقدس‌[10]شركت داشت. سال مرگ او را 20 يا 21 قمرى دانسته‌اند.[11]عمر بر او نماز خواند و وى را در بقيع دفن كرد[12]و با فروش بخشى از اموالش،[1]. المغازى، ج 3، ص 904
[2]. اسد الغابه، ج 1، ص 112
[3]. تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 124
[4]. منتهى الامقال، ص 60
[5]. اسد الغابه، ج 1، ص 112
[6]. شرح نهج البلاغة، ج 6، ص 211
[7]. المسترشد، ص 378؛ قاموس الرجال، ج 2،ص 140؛ بحار الانوار، ج 2، ص 184
[8]. تاريخ الاسلام، ج 1، ص 211
[9]. تهذيب الكمال، ج 3، ص 247
[10]. همان؛ تاريخ دمشق، ج 9، ص 73
[11]. الاستيعاب، ج 1، ص 186
[12]. الاستيعاب، ج 1، ص 186


صفحه 169

بدهى او را پرداخت.[1]
اسيد بن حضير در شأن نزول:
در شأن نزول آيه‌«و يَسَلونَكَ عَنِ المَحيضِ قُل هُوَ اذىً فَاعتَزِلُوا النّساءَ فِى المَحيضِ ولا تَقرَبوهُنَّ حَتّى‌ يَطهُرنَ‌از تو درباره عادت ماهانه زنان‌مى‌پرسند. بگو: آن رنجى است، پس هنگام عادت ماهانه از آميزش با زنان كناره‌گيرى كنيد و به آنان نزديك نشويد تا پاك شوند» (بقره/ 2، 222) گفته شده است كه يهود و مجوس نه تنها با زن حايض هم‌بستر و هم‌نشين نمى‌شدند، بلكه اتاق آنها را نيز جدا مى‌كردند و اعراب جاهلى نيز در اين كار از آنان پيروى مى‌كردند. پس از ظهور اسلام شخصى به نام ثابت بن دحداح، و به نقلى اسيد بن حضير و عباد بن بشر نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمده، از ايشان حدّ فاصله گرفتن از زن حايض را پرسيدند كه آيه مزبور نازل شد.[2]قرطبى اين نقل را مورد پذيرش بيشتر پژوهشگران مى‌داند.[3]طبق برخى ديگر از نقلها اسيد بن حضير پس از نزول اين آيه و هنگامى كه شنيد يهوديان، پيامبر صلى الله عليه و آله را به جهت مخالفت با احكامشان نكوهش مى‌كنند نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و با نقل سخن يهود، پرسيد: آيا با زنان در حال حيض هم‌بستر نشويم؟
پيامبر صلى الله عليه و آله از سخن يهود برآشفت‌[4]، بنابراين، فقط بر اساس نقل نخست مى‌توانيم از نقش اسيد بن حضير در نزول آيه مزبور با طرح پرسش، ياد كنيم.
منابع‌
الاستيعاب فى معرفة الاصحاب؛ اسدالغابة فى معرفة الصحابه؛ الاعلام؛ بحارالانوار؛ البحرالمحيط فى التفسير؛ تاريخ الاسلام؛ تاريخ مدينة دمشق؛ تاريخ اليعقوبى؛ التفسير الكبير؛ تفسير القرآن؛ تهذيب الكمال فى اسماء الرجال؛ الجامع لاحكام القرآن، قرطبى؛ رجال انزل الله فيهم قرآناً؛ السيرة النبويه، ابن هشام؛ شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد؛ الطبقات الكبرى؛ قاموس الرجال؛ المسترشد؛ معجم رجال الحديث؛ المغازى؛ مفحمات الاقران فى مبهمات القرآن؛ منتهى المقال فى احوال الرجال.[1]. همان؛ تهذيب‌الكمال، ج 3، ص 253
[2]. البحرالمحيط، ج 2، ص 421؛تفسيرالقرآن، ج 1، ص 223؛ تفسير قرطبى، ج 2، ص 54
[3]. تفسير قرطبى، ج 2، ص 54
[4]. التفسير الكبير، ج 6، ص 63؛ مفحماتالاقران، ص 54


صفحه 170


اسَير بن عُرْوه‌
سيد عليرضا واسعى‌
اسَير[1](اسَيد)[2]بن عُرْوه: اسَير بن عروة بن سواد بن هيثم انصارى ظفرى، از طايفه‌ بنى ابَيرق‌[3]
درباره اسَير بن عروه اطلاع چندانى در دست نيست. گفته‌اند: سخنرانى ماهر[4]، فردى برجسته و صاحب نفوذ در تيره بنى* ابيرق و از مسلمانان متهم به نفاق بود. در جنگهاى احد و غزوه‌هاى بعد شركت داشت و در زمان عمر، در فتح نهاوند كشته شد.[5]
مفسران ذيل آيات 105- 114 نساء/ 4 درباره وى گفته‌اند[6]: او از طايفه‌اى بود كه درصدد گمراه كردن پيامبر صلى الله عليه و آله برآمدند. اسَيْر و اطرافيانش در آيه 113 نساء/ 4 اغواگر خوانده شده‌اند:«ولَولا فَضلُ اللَّهِ عَلَيكَ ورَحمَتُهُ لَهَمَّت طَافَةٌ مِنهُم ان يُضِلّوكَ وما يُضِلّونَ الّا انفُسَهُم‌و اگر لطف ورحمت الهى در حق تو نبود، گروهى از ايشان كوشيده بودند كه تو را گمراه سازند، و در واقع‌كسى جز خود را گمراه نكنند». اينان در ماجراى سرقت سه نفر از تيره بنى‌ابيرق، از شخصى به نام رفاعةبن* زيد، به دروغ، به پاكى افراد خويش گواهى دادند و چون قتادة بن نعمان، برادرزاده رفاعه، نزد پيامبر صلى الله عليه و آله شكايت برد و از حضرت خواست تا آنان را به بازگرداندن سلاح مسروقه وادارد، از طرف اسَير و ديگران به دروغگويى متهم شد و مورد سرزنش پيامبر صلى الله عليه و آله قرار گرفت. خداوند با نزول آيه 105 نساء/ 4 نادرستى گزارش بنى‌ابيرق را كه توسط اسير ارائه شده بود[7]نشان داد:«انّا انزَلنا[1]. جامع‌البيان، مج 4، ج 5، ص 361؛ مبهماتالقرآن، ج 1، ص 357؛ الاستيعاب، ج 1، ص 190
[2]. تفسير قمى، ج 1، ص 179؛ تفسير ابنكثير، ج 1، ص 566؛ تاريخ المدينه، ج 2، ص 411
[3]. الاستيعاب، ج 1، ص 189
[4]. تفسير قمى، ج 1، ص 179؛ الاستيعاب، ج1، ص 190
[5]. الاصابه، ج 1، ص 239
[6]. جامع‌البيان، مج 4، ج 5، ص 360- 362؛تاريخ‌المدينه، ج 2، ص 410- 413
[7]. تفسير قمى، ج 1، ص 178- 179؛الاستيعاب، ج 1، ص 190


صفحه 171

الَيكَ الكِتبَ بِالحَقّ لِتَحكُمَ بَينَ النّاسِ بِما اركَ اللَّهُ و لا تَكُن لِلخانينَ خَصيماما كتاب آسمانى را به راستى و درستى بر تو فرود آورديم تا بر مبناى آن و به مدد آنچه خداوند به تو نمايانده است، بين مردم داورى كنى و مدافع خيانت پيشگان مباش». بدين ترتيب، اسير از طرف خداوند، به خيانت پيشگى وصف شد.منابع‌الاستيعاب فى معرفة الاصحاب؛ اسد الغابة فى معرفة الصحابه؛ الاصابة فى تمييز الصحابه؛ تاريخ المدينة المنوره؛ تفسير القرآن العظيم، ابن كثير؛ تفسير القمى؛ تفسير مبهمات القرآن؛ جامع‌البيان عن تأويل آى‌القرآن.


صفحه 172


اشْعَث بن قَيس‌
ابوالقاسم زرگر
اشْعَث بن قَيس: ابومحمد، معديكرب بن قَيْس بن معديكرب بن معاويه‌[1]
وى به سبب ژوليدگى هميشگى موهايش، به «اشعث» (ژوليده مو) شهرت يافت.[2]در جاهليّت از سران قبيله كِنْده (از قبايل عمده يمن) بود[3]و در سال دهم هجرت، در رأس هيئتى به مدينه آمد و مسلمان شد.[4]خواهرش، قُتَيْلَه را به‌طور غيابى به عقد پيامبر درآورد؛ ولى پيش از رسيدن او به مدينه، رسول خدا رحلت كرد.[5]بر پايه روايتى اشعث در حجّةالوداع حضور داشت.[6]پس از وفات رسول خدا صلى الله عليه و آله، مرتد شد و با لشكريان ابوبكر نبردهاى سختى كرد؛ امّا سرانجام تسليم، و به اسارت نزد ابوبكر آورده شد. ابوبكر او را بخشود و خواهر خود، امّ‌فَرْوَه را به همسرى وى درآورد[7]، هرچند در واپسين لحظات عمر خود، از اينكه اشعث را نكشته بود، اظهار پشيمانى كرد، زيرا با همه اينها، او را فردى مفسد مى‌دانست.[8]
در دوره خلافت عمر و كمى پيش از آن، در جنگهاى روم و ايران شركت جست و در همين ايّام به همراه قبيله‌اش (كِنْده) در كوفه سكونت يافت.[9]سپس در دوره خليفه سوم، كارگزار خليفه در آذربايجان شد[10]و بنا به اختلاف روايات، بين 4 تا 10 سال،[1]. المعارف، ص 333؛ المحبر، ص 251؛ سير اعلامالنبلاء، ج 2، ص 37
[2]. المعارف، ص 333؛ شرح نهج‌البلاغه، ج1، ص 216
[3]. وقعة صفين، ص 138؛ الاصابه، ج 1، ص239؛ الاستيعاب، ج 1، ص 220
[4]. الاستيعاب، ج 1، ص 220
[5]. الطبقات، ج 8، ص 116- 117؛ المحبر، ص94- 95؛ انساب‌الاشراف، ج 2، ص 94
[6]. الخصال، ج 1، ص 219؛ المناقب، ج 2، ص315؛ بحارالانوار، ج 41، ص 206
[7]. الرده، ص 253- 321؛ الفتوح، ج 1، ص55- 68
[8]. الامامة والسياسه، ج 1، ص 36؛فتوح‌البلدان، ص 112؛ تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 137
[9]. تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 151؛ تاريخدمشق، ج 9، ص 131
[10]. تاريخ طبرى، ج 2، ص 693؛ انسابالاشراف، ج 3، ص 80


صفحه 173

والى آنجا بود.
على‌بن‌ابى‌طالب عليه السلام پس از جنگ جمل، يعنى حدود 6 ماه پس از آغاز خلافتش، او را از ولايت آذربايجان عزل كرد و از وى خواست تا اموال حكومتى را در كوفه به حضرت تحويل دهد.[1]اين تصميم بر اشعث ناگوار آمد، به‌طورى كه بر آن شد تا به معاويه بپيوندد؛ ولى قومش او را بازداشتند، زيرا ترك شهر و قوم و پيوستن به معاويه را سزاوار نمى‌دانستند[2]، گرچه بلاذرى از مكاتبه او با معاويه سخن گفته است.[3]
او در جنگ صفين در سپاه امام على عليه السلام بود و از سوى حضرت فرمانده جناح راست لشكر عراق شد. در اين جنگ، به مالك اشتر كه اصالتى يمنى داشت و از سرداران برجسته سپاه على عليه السلام بود، حسادت مى‌ورزيد و در كسب پيروزيهاى نخستين با او به رقابت مى‌پرداخت.[4]
او در ليلةالهرير ضمن سخنرانى، مردم را از ادامه جنگ برحذر داشت‌[5]و پس از نيرنگِ بر سر نيزه كردن قرآنها از سوى معاويه، به شدت از ادامه جنگ جلوگيرى كرد و على عليه السلام را واداشت تا مالك اشتر را از صف مقدّم جنگ به عقب بازگرداند. پس از آن در انتخاب ابن‌عبّاس و مالك اشتر به‌صورت نماينده سپاه عراق براى داورى، با اميرمؤمنان، على عليه السلام مخالفت ورزيد و سرانجام امام را واداشت تا به داورى ابوموسى اشعرى تن در دهد.[6]اشعث در جنگ نهروان، در كنار على عليه السلام، ولى بدون هيچ سِمَتى، برضدّ خوارج شركت كرد[7]و پس از اين جنگ، با وعده‌هاى معاويه، مانع اعزام دوباره سپاه على عليه السلام‌[1]. وقعة صِفين، ص 20- 21؛ الامامة والسياسه، ج 1، ص 111
[2]. وقعة صفين، ص 21؛ الامامة والسياسه، ج1، ص 112
[3]. انساب الاشراف، ج 3، ص 80
[4]. وقعة صفين، ص 180
[5]. همان، ص 480- 481؛ الاخبارالطوال، ص188- 189؛ الفتوح، ج 4، ص 197
[6]. وقعة صفين، ص 482- 500؛ اخبارالطوال،ص 191- 192
[7]. تاريخ دمشق، ج 9، ص 120؛ المنتظم، ج3، ص 408