بدهى او را پرداخت.[1]
اسيد بن حضير در شأن نزول:
در شأن نزول آيه«و يَسَلونَكَ عَنِ المَحيضِ قُل هُوَ اذىً فَاعتَزِلُوا النّساءَ فِى المَحيضِ ولا تَقرَبوهُنَّ حَتّى يَطهُرنَاز تو درباره عادت ماهانه زنانمىپرسند. بگو: آن رنجى است، پس هنگام عادت ماهانه از آميزش با زنان كنارهگيرى كنيد و به آنان نزديك نشويد تا پاك شوند» (بقره/ 2، 222) گفته شده است كه يهود و مجوس نه تنها با زن حايض همبستر و همنشين نمىشدند، بلكه اتاق آنها را نيز جدا مىكردند و اعراب جاهلى نيز در اين كار از آنان پيروى مىكردند. پس از ظهور اسلام شخصى به نام ثابت بن دحداح، و به نقلى اسيد بن حضير و عباد بن بشر نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمده، از ايشان حدّ فاصله گرفتن از زن حايض را پرسيدند كه آيه مزبور نازل شد.[2]قرطبى اين نقل را مورد پذيرش بيشتر پژوهشگران مىداند.[3]طبق برخى ديگر از نقلها اسيد بن حضير پس از نزول اين آيه و هنگامى كه شنيد يهوديان، پيامبر صلى الله عليه و آله را به جهت مخالفت با احكامشان نكوهش مىكنند نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و با نقل سخن يهود، پرسيد: آيا با زنان در حال حيض همبستر نشويم؟
پيامبر صلى الله عليه و آله از سخن يهود برآشفت[4]، بنابراين، فقط بر اساس نقل نخست مىتوانيم از نقش اسيد بن حضير در نزول آيه مزبور با طرح پرسش، ياد كنيم.
منابع
الاستيعاب فى معرفة الاصحاب؛ اسدالغابة فى معرفة الصحابه؛ الاعلام؛ بحارالانوار؛ البحرالمحيط فى التفسير؛ تاريخ الاسلام؛ تاريخ مدينة دمشق؛ تاريخ اليعقوبى؛ التفسير الكبير؛ تفسير القرآن؛ تهذيب الكمال فى اسماء الرجال؛ الجامع لاحكام القرآن، قرطبى؛ رجال انزل الله فيهم قرآناً؛ السيرة النبويه، ابن هشام؛ شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد؛ الطبقات الكبرى؛ قاموس الرجال؛ المسترشد؛ معجم رجال الحديث؛ المغازى؛ مفحمات الاقران فى مبهمات القرآن؛ منتهى المقال فى احوال الرجال.[1]. همان؛ تهذيبالكمال، ج 3، ص 253
[2]. البحرالمحيط، ج 2، ص 421؛تفسيرالقرآن، ج 1، ص 223؛ تفسير قرطبى، ج 2، ص 54
[3]. تفسير قرطبى، ج 2، ص 54
[4]. التفسير الكبير، ج 6، ص 63؛ مفحماتالاقران، ص 54
اسَير بن عُرْوه
سيد عليرضا واسعى
اسَير[1](اسَيد)[2]بن عُرْوه: اسَير بن عروة بن سواد بن هيثم انصارى ظفرى، از طايفه بنى ابَيرق[3]
درباره اسَير بن عروه اطلاع چندانى در دست نيست. گفتهاند: سخنرانى ماهر[4]، فردى برجسته و صاحب نفوذ در تيره بنى* ابيرق و از مسلمانان متهم به نفاق بود. در جنگهاى احد و غزوههاى بعد شركت داشت و در زمان عمر، در فتح نهاوند كشته شد.[5]
مفسران ذيل آيات 105- 114 نساء/ 4 درباره وى گفتهاند[6]: او از طايفهاى بود كه درصدد گمراه كردن پيامبر صلى الله عليه و آله برآمدند. اسَيْر و اطرافيانش در آيه 113 نساء/ 4 اغواگر خوانده شدهاند:«ولَولا فَضلُ اللَّهِ عَلَيكَ ورَحمَتُهُ لَهَمَّت طَافَةٌ مِنهُم ان يُضِلّوكَ وما يُضِلّونَ الّا انفُسَهُمو اگر لطف ورحمت الهى در حق تو نبود، گروهى از ايشان كوشيده بودند كه تو را گمراه سازند، و در واقعكسى جز خود را گمراه نكنند». اينان در ماجراى سرقت سه نفر از تيره بنىابيرق، از شخصى به نام رفاعةبن* زيد، به دروغ، به پاكى افراد خويش گواهى دادند و چون قتادة بن نعمان، برادرزاده رفاعه، نزد پيامبر صلى الله عليه و آله شكايت برد و از حضرت خواست تا آنان را به بازگرداندن سلاح مسروقه وادارد، از طرف اسَير و ديگران به دروغگويى متهم شد و مورد سرزنش پيامبر صلى الله عليه و آله قرار گرفت. خداوند با نزول آيه 105 نساء/ 4 نادرستى گزارش بنىابيرق را كه توسط اسير ارائه شده بود[7]نشان داد:«انّا انزَلنا[1]. جامعالبيان، مج 4، ج 5، ص 361؛ مبهماتالقرآن، ج 1، ص 357؛ الاستيعاب، ج 1، ص 190
[2]. تفسير قمى، ج 1، ص 179؛ تفسير ابنكثير، ج 1، ص 566؛ تاريخ المدينه، ج 2، ص 411
[3]. الاستيعاب، ج 1، ص 189
[4]. تفسير قمى، ج 1، ص 179؛ الاستيعاب، ج1، ص 190
[5]. الاصابه، ج 1، ص 239
[6]. جامعالبيان، مج 4، ج 5، ص 360- 362؛تاريخالمدينه، ج 2، ص 410- 413
[7]. تفسير قمى، ج 1، ص 178- 179؛الاستيعاب، ج 1، ص 190
الَيكَ الكِتبَ بِالحَقّ لِتَحكُمَ بَينَ النّاسِ بِما اركَ اللَّهُ و لا تَكُن لِلخانينَ خَصيماما كتاب آسمانى را به راستى و درستى بر تو فرود آورديم تا بر مبناى آن و به مدد آنچه خداوند به تو نمايانده است، بين مردم داورى كنى و مدافع خيانت پيشگان مباش». بدين ترتيب، اسير از طرف خداوند، به خيانت پيشگى وصف شد.منابعالاستيعاب فى معرفة الاصحاب؛ اسد الغابة فى معرفة الصحابه؛ الاصابة فى تمييز الصحابه؛ تاريخ المدينة المنوره؛ تفسير القرآن العظيم، ابن كثير؛ تفسير القمى؛ تفسير مبهمات القرآن؛ جامعالبيان عن تأويل آىالقرآن.
اشْعَث بن قَيس
ابوالقاسم زرگر
اشْعَث بن قَيس: ابومحمد، معديكرب بن قَيْس بن معديكرب بن معاويه[1]
وى به سبب ژوليدگى هميشگى موهايش، به «اشعث» (ژوليده مو) شهرت يافت.[2]در جاهليّت از سران قبيله كِنْده (از قبايل عمده يمن) بود[3]و در سال دهم هجرت، در رأس هيئتى به مدينه آمد و مسلمان شد.[4]خواهرش، قُتَيْلَه را بهطور غيابى به عقد پيامبر درآورد؛ ولى پيش از رسيدن او به مدينه، رسول خدا رحلت كرد.[5]بر پايه روايتى اشعث در حجّةالوداع حضور داشت.[6]پس از وفات رسول خدا صلى الله عليه و آله، مرتد شد و با لشكريان ابوبكر نبردهاى سختى كرد؛ امّا سرانجام تسليم، و به اسارت نزد ابوبكر آورده شد. ابوبكر او را بخشود و خواهر خود، امّفَرْوَه را به همسرى وى درآورد[7]، هرچند در واپسين لحظات عمر خود، از اينكه اشعث را نكشته بود، اظهار پشيمانى كرد، زيرا با همه اينها، او را فردى مفسد مىدانست.[8]
در دوره خلافت عمر و كمى پيش از آن، در جنگهاى روم و ايران شركت جست و در همين ايّام به همراه قبيلهاش (كِنْده) در كوفه سكونت يافت.[9]سپس در دوره خليفه سوم، كارگزار خليفه در آذربايجان شد[10]و بنا به اختلاف روايات، بين 4 تا 10 سال،[1]. المعارف، ص 333؛ المحبر، ص 251؛ سير اعلامالنبلاء، ج 2، ص 37
[2]. المعارف، ص 333؛ شرح نهجالبلاغه، ج1، ص 216
[3]. وقعة صفين، ص 138؛ الاصابه، ج 1، ص239؛ الاستيعاب، ج 1، ص 220
[4]. الاستيعاب، ج 1، ص 220
[5]. الطبقات، ج 8، ص 116- 117؛ المحبر، ص94- 95؛ انسابالاشراف، ج 2، ص 94
[6]. الخصال، ج 1، ص 219؛ المناقب، ج 2، ص315؛ بحارالانوار، ج 41، ص 206
[7]. الرده، ص 253- 321؛ الفتوح، ج 1، ص55- 68
[8]. الامامة والسياسه، ج 1، ص 36؛فتوحالبلدان، ص 112؛ تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 137
[9]. تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 151؛ تاريخدمشق، ج 9، ص 131
[10]. تاريخ طبرى، ج 2، ص 693؛ انسابالاشراف، ج 3، ص 80
والى آنجا بود.
علىبنابىطالب عليه السلام پس از جنگ جمل، يعنى حدود 6 ماه پس از آغاز خلافتش، او را از ولايت آذربايجان عزل كرد و از وى خواست تا اموال حكومتى را در كوفه به حضرت تحويل دهد.[1]اين تصميم بر اشعث ناگوار آمد، بهطورى كه بر آن شد تا به معاويه بپيوندد؛ ولى قومش او را بازداشتند، زيرا ترك شهر و قوم و پيوستن به معاويه را سزاوار نمىدانستند[2]، گرچه بلاذرى از مكاتبه او با معاويه سخن گفته است.[3]
او در جنگ صفين در سپاه امام على عليه السلام بود و از سوى حضرت فرمانده جناح راست لشكر عراق شد. در اين جنگ، به مالك اشتر كه اصالتى يمنى داشت و از سرداران برجسته سپاه على عليه السلام بود، حسادت مىورزيد و در كسب پيروزيهاى نخستين با او به رقابت مىپرداخت.[4]
او در ليلةالهرير ضمن سخنرانى، مردم را از ادامه جنگ برحذر داشت[5]و پس از نيرنگِ بر سر نيزه كردن قرآنها از سوى معاويه، به شدت از ادامه جنگ جلوگيرى كرد و على عليه السلام را واداشت تا مالك اشتر را از صف مقدّم جنگ به عقب بازگرداند. پس از آن در انتخاب ابنعبّاس و مالك اشتر بهصورت نماينده سپاه عراق براى داورى، با اميرمؤمنان، على عليه السلام مخالفت ورزيد و سرانجام امام را واداشت تا به داورى ابوموسى اشعرى تن در دهد.[6]اشعث در جنگ نهروان، در كنار على عليه السلام، ولى بدون هيچ سِمَتى، برضدّ خوارج شركت كرد[7]و پس از اين جنگ، با وعدههاى معاويه، مانع اعزام دوباره سپاه على عليه السلام[1]. وقعة صِفين، ص 20- 21؛ الامامة والسياسه، ج 1، ص 111
[2]. وقعة صفين، ص 21؛ الامامة والسياسه، ج1، ص 112
[3]. انساب الاشراف، ج 3، ص 80
[4]. وقعة صفين، ص 180
[5]. همان، ص 480- 481؛ الاخبارالطوال، ص188- 189؛ الفتوح، ج 4، ص 197
[6]. وقعة صفين، ص 482- 500؛ اخبارالطوال،ص 191- 192
[7]. تاريخ دمشق، ج 9، ص 120؛ المنتظم، ج3، ص 408
به سوى شام شد[1]، ازاينرو حضرت او را بر منبر، منافق پسر كافر خواند و نفرين كرد.[2]
اشعث كه در توطئه قتل على بن ابىطالب عليه السلام شركت داشت، از مدتى قبل، حضرت را به ترور تهديد مىكرد[3]و ابنملجم را كه براى قتل حضرت به كوفه آمده بود، يك ماه در خانهاش ساكن كرد.[4]ابنملجم شبى كه فرداى آن قصد كشتن على عليه السلام را داشت تا نزديكى طلوع فجر با اشعث در مسجد مشاوره داشت. سپس اشعث به او گفت: در انجام كارت شتاب كن كه چون صبح شود رسوا مىشوى.[5]اين سخن را حُجربن عَدِىّ شنيد و چون امام كشته شد، حجر به اشعث گفت: اى اعور تو او را كشتهاى.[6]سرانجام 40 روز پس از شهادت على عليه السلام در 63 سالگى مُرد.[7]وى را از راويان حديث پيامبر و از اصحاب او شمردهاند.[8]
برخى از فرزندان او نيز در مسائل سياسى زمان خود نقش آفريدند؛ جَعْدَه دختر او همسر خود، امام حسن عليه السلام را با زهر به شهادت رساند[9]و محمدبناشعث پس از صلح امام حسن عليه السلام، حُجربن عَدِىّ را دستگير و به زيادبن ابيه تحويل داد[10]و پس از قيام امام حسين عليه السلام و پيش از حادثه كربلا، مسلم بن عقيل را نيز دستگير و به عبيدالله بن زياد تحويل داد[11]و در كربلا با برادرش قَيْسبناشعث در ميان فرماندهان عمر سعد بود.[12]
اشعث در شأن نزول:
برخى، ذيل آيه 77 آلعمران/ 3 از اشعث ياد كردهاند؛ از خود او نقل شده كه گفته است: اين آيه، درباره من نازل شده است؛ من و مردى يهودى درباره زمينى اختلاف داشتيم. او را نزد پيامبر صلى الله عليه و آله بردم حضرت به من فرمود: آيا بيّنهاى دارى؟ عرض كردم: نه.[1]. انسابالاشراف، ج 3، ص 153- 156؛اخبارالطوال، ص 211
[2]. الاغانى، ج 21، ص 20؛ نهجالبلاغه،خطبه 19
[3]. مقاتل الطالبيين، ص 48؛ تاريخ دمشق، ج9، ص 139- 140؛ شرح نهجالبلاغه، ج 6، ص 254
[4]. تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 212
[5]. الطبقات، ج 3، ص 26؛ انساب الاشراف، ج3، ص 254
[6]. انساب الاشراف، ج 3، ص 254
[7]. الاستيعاب، ج 1، ص 221
[8]. رجال الطوسى، ص 23؛ سير اعلامالنبلاء، ج 2، ص 38
[9]. المعارف، ص 212؛ انساب الاشراف، ج 3،ص 270- 295
[10]. تاريخ طبرى، ج 5، ص 223- 224؛البداية والنهايه، ج 8، ص 425
[11]. المحبر، ص 245- 246؛ انسابالاشراف،ج 2، ص 339؛ الارشاد، ج 2، ص 58
[12]. الاخبار الطوال، ص 298- 302؛ الكافى،ج 8، ص 144
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: پس مرد يهودى بايد سوگند ياد كند. عرض كردم: اى رسول خدا! او با سوگند* دروغ خود زمينم را تصاحب خواهد كرد، و اين آيه نازل شد[1]:«انَّ الَّذينَ يَشتَرونَ بِعَهدِ اللَّهِ وايمنِهِم ثَمَنًا قَليلًا اولكَ لا خَلقَ لَهُم فِى الأخِرَةِ ولا يُكَلّمُهُمُ اللَّهُ ولا يَنظُرُ الَيهِم يَومَ القِيمَةِ ولا يُزَكّيهِم ولَهُم عَذابٌ الِيمكسانى كه عهد خدا و سوگندهاى خود را به بهايى اندك بفروشند، آنان را در آخرت بهرهاى نخواهد بود. خدا با آنها سخن نگويد و به نظر رحمت در قيامت به آنها ننگرد و از پليدى گناه پاكيزه نسازد و آنان را عذابى دردناك خواهد بود». بنابر روايت ابنجريح، زمين از يهودى بود و اشعث قصد داشت با سوگند دروغ آن را تملك كند كه با نزول اين آيه، از آن صرفنظر كرد و گواهى داد كه از يهودى است.[2]
با توجّه به نزول همه سوره آلعمران پيش از سال نهم هجرى، اين شأن نزول بعيد به نظر مىرسد.[3]
منابع
الاخبار الطوال؛ الارشاد فى معرفة حجج اللّه على العباد؛ الاستيعاب فى معرفة الاصحاب؛ الاصابة فى تمييز الصحابه؛ اعلام القرآن؛ الاغانى؛ الامامة و السياسه؛ انساب الاشراف؛ البداية و النهايه؛ بحارالانوار؛ تاريخ الامم و الملوك، طبرى؛ تاريخ مدينة دمشق؛ تاريخ اليعقوبى؛ جامعالبيان عن تأويل آى القرآن؛ رجال الطوسى؛ سير اعلام النبلاء؛ شرح نهجالبلاغه، ابنابىالحديد؛ الطبقات الكبرى؛ فتوحالبلدان؛ كتاب الخصال؛ كتاب الرده؛ كتاب الفتوح؛ المحبر؛ المعارف؛ مقاتل الطالبيين؛ مناقب آل ابىطالب؛ المنتظم فى تاريخ الملوك والامم؛ الميزان فى تفسيرالقرآن؛ نهج البلاغه؛ وقعة الصفين.[1]. جامعالبيان، مج 3، ج 3، ص 436؛ تاريخدمشق، ج 9، ص 117
[2]. جامعالبيان، مج 3، ج 3، ص 437
[3]. الميزان، ج 3، ص 116، 273
اصحاب اخدود
على اسدى
اصحاب اخدود: كافرانى كه گروهى از مؤمنان را به جرم يكتاپرستى در گودالى از آتش سوزاندند
«اصحاب» جمع «صاحب» (اسم فاعل) از مادّه «ص- ح- ب» و معناى مصدرى آن همراهى كردن است و صاحب، كسى يا چيزى است كه ملازم و همراه كسى يا چيز ديگر باشد.[1]اين ملازمت و همراهى بايد عرفاً فراوان باشد.[2]
فرهنگنويسان عربى، واژه اخدود را بر وزن افعول، جمع آن را اخاديد[3]و به معناى شكاف مستطيلى شكل در زمين دانستهاند كه از ريشه «خ- د- د» به معناى ايجاد شكاف در زمين گرفته شده است.[4]برخى واژهپژوهان قرآنى بر اين باورند كه مفهوم مستطيلى بودن در ريشه واژه نهفته است؛ چه اين شكاف در زمين باشد يا در گوشت، پوست، چهره و غير آن، چنان كه داشتن وزن افعول نيز برجستگى و متمايز بودن آن را مىرساند.[5]يكى از پژوهشگران كه اخدود را برگرفته از زبان جعزى حبشه يا زبانهاى باستانى يمن دانسته و ريشه حبشى «حَدَد» به معناى ايجاد برش در زمين را براى آن احتمال داده، مىكوشد با اقامه شواهدى نشان دهد كه واژه ياد شده در اصل، جمع بوده است.[6]
گزارش حادثه اخدود در آيات 4- 8 بروج/ 85 آمده و قرآن به جاى پرداختن به جزئياتى چون هويّت شخصيتها و زمان و مكان داستان، صبغه و تحليل توحيدى آن را[1]. المصباح، ص 333؛ مفردات، ص 475، «صحب»
[2]. مفردات، ص 475
[3]. همان، ص 276؛ تهذيب اللغه، ج 6، ص560؛ لسانالعرب، ج 4، ص 33، «خدد»
[4]. ترتيبالعين، ص 214؛ لسانالعرب، ج 4،ص 33؛ تهذيب اللغه، ج 6، ص 560، «خدد»
[5]. التحقيق، ج 3، ص 24- 25، «خدد»
[6]. بين الحبشة والعرب، ص 103- 105