بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 175

پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: پس مرد يهودى بايد سوگند ياد كند. عرض كردم: اى رسول خدا! او با سوگند* دروغ خود زمينم را تصاحب خواهد كرد، و اين آيه نازل شد[1]:«انَّ الَّذينَ يَشتَرونَ‌ بِعَهدِ اللَّهِ وايمنِهِم ثَمَنًا قَليلًا اولكَ لا خَلقَ لَهُم فِى الأخِرَةِ ولا يُكَلّمُهُمُ اللَّهُ ولا يَنظُرُ الَيهِم يَومَ القِيمَةِ ولا يُزَكّيهِم ولَهُم عَذابٌ الِيم‌كسانى كه عهد خدا و سوگندهاى خود را به بهايى اندك بفروشند، آنان را در آخرت بهره‌اى نخواهد بود. خدا با آنها سخن نگويد و به نظر رحمت در قيامت به آنها ننگرد و از پليدى گناه پاكيزه نسازد و آنان را عذابى دردناك خواهد بود». بنابر روايت ابن‌جريح، زمين از يهودى بود و اشعث قصد داشت با سوگند دروغ آن را تملك كند كه با نزول اين آيه، از آن صرف‌نظر كرد و گواهى داد كه از يهودى است.[2]
با توجّه به نزول همه سوره آل‌عمران پيش از سال نهم هجرى، اين شأن نزول بعيد به نظر مى‌رسد.[3]
منابع‌
الاخبار الطوال؛ الارشاد فى معرفة حجج اللّه على العباد؛ الاستيعاب فى معرفة الاصحاب؛ الاصابة فى تمييز الصحابه؛ اعلام القرآن؛ الاغانى؛ الامامة و السياسه؛ انساب الاشراف؛ البداية و النهايه؛ بحارالانوار؛ تاريخ الامم و الملوك، طبرى؛ تاريخ مدينة دمشق؛ تاريخ اليعقوبى؛ جامع‌البيان عن تأويل آى القرآن؛ رجال الطوسى؛ سير اعلام النبلاء؛ شرح نهج‌البلاغه، ابن‌ابى‌الحديد؛ الطبقات الكبرى؛ فتوح‌البلدان؛ كتاب الخصال؛ كتاب الرده؛ كتاب الفتوح؛ المحبر؛ المعارف؛ مقاتل الطالبيين؛ مناقب آل ابى‌طالب؛ المنتظم فى تاريخ الملوك والامم؛ الميزان فى تفسيرالقرآن؛ نهج البلاغه؛ وقعة الصفين.[1]. جامع‌البيان، مج 3، ج 3، ص 436؛ تاريخدمشق، ج 9، ص 117
[2]. جامع‌البيان، مج 3، ج 3، ص 437
[3]. الميزان، ج 3، ص 116، 273


صفحه 176


اصحاب اخدود
على اسدى‌
اصحاب اخدود: كافرانى كه گروهى از مؤمنان را به جرم يكتاپرستى در گودالى از آتش سوزاندند
«اصحاب» جمع «صاحب» (اسم فاعل) از مادّه «ص- ح- ب» و معناى مصدرى آن همراهى كردن است و صاحب، كسى يا چيزى است كه ملازم و همراه كسى يا چيز ديگر باشد.[1]اين ملازمت و همراهى بايد عرفاً فراوان باشد.[2]
فرهنگ‌نويسان عربى، واژه اخدود را بر وزن افعول، جمع آن را اخاديد[3]و به معناى شكاف مستطيلى شكل در زمين دانسته‌اند كه از ريشه «خ- د- د» به معناى ايجاد شكاف در زمين گرفته شده است.[4]برخى واژه‌پژوهان قرآنى بر اين باورند كه مفهوم مستطيلى بودن در ريشه واژه نهفته است؛ چه اين شكاف در زمين باشد يا در گوشت، پوست، چهره و غير آن، چنان كه داشتن وزن افعول نيز برجستگى و متمايز بودن آن را مى‌رساند.[5]يكى از پژوهشگران كه اخدود را برگرفته از زبان جعزى حبشه يا زبانهاى باستانى يمن دانسته و ريشه حبشى «حَدَد» به معناى ايجاد برش در زمين را براى آن احتمال داده، مى‌كوشد با اقامه شواهدى نشان دهد كه واژه ياد شده در اصل، جمع بوده است.[6]
گزارش حادثه اخدود در آيات 4- 8 بروج/ 85 آمده و قرآن به جاى پرداختن به جزئياتى چون هويّت شخصيتها و زمان و مكان داستان، صبغه و تحليل توحيدى آن را[1]. المصباح، ص 333؛ مفردات، ص 475، «صحب»
[2]. مفردات، ص 475
[3]. همان، ص 276؛ تهذيب اللغه، ج 6، ص560؛ لسان‌العرب، ج 4، ص 33، «خدد»
[4]. ترتيب‌العين، ص 214؛ لسان‌العرب، ج 4،ص 33؛ تهذيب اللغه، ج 6، ص 560، «خدد»
[5]. التحقيق، ج 3، ص 24- 25، «خدد»
[6]. بين الحبشة والعرب، ص 103- 105


صفحه 177

به عنوان يكى از ويژگيهاى ثابت در قصص قرآنى، برجسته كرده است. اين روايت كه سوزاندن گروهى از مؤمنان را به جرم ايمان به خدا در گودالى از آتش انبوه حكايت مى‌كند، با تصوير يكى از شورانگيزترين صحنه‌هاى جدال حق و باطل و كفر و ايمان، مؤمنان را به پايدارى بر سر آيين خود فرا خوانده و با ترسيم جايگاه و فرجام بد كافرانِ شكنجه* گر وپاداش و فرجام بسيار خوش مؤمنان، انذار و تبشير مى‌كند.
(بروج/ 85، 1- 11)
بيشتر مفسّران‌[1]اصحاب اخدود را كافرانى دانسته‌اند كه مؤمنان را در آتش افكندند، در نتيجه، قريب به اتفاق اين مفسران واژه‌«قُتل»در آيه 4 بروج/ 85 را جمله انشايى و به معناى لعن و طرد كافران از سوى خدا دانسته‌اند و اين برخلافِ شهرتى است كه برخى پژوهشگران، مبنى بر اخبارى بودن‌«قُتِلَ»و حمل اصحاب اخدود بر مؤمنان سوخته در آتش ادعا كرده‌اند.[2]ظاهر گزارش قرآن (بروج/ 85، 4- 8) و نيز دلالت صيغه «افعول» بر متمايز و برجسته بودن گودال، به اين نكته اشاره دارد كه اين حادثه در تاريخ اديان توحيدى، بى‌سابقه، بسيار تكان دهنده و گودال ياد شده منحصر به فرد بوده است، ازاين‌رو كافرانِ حادثه آفرين نيز با نام اين گودال، معرفى و شناخته مى‌شوند:«قُتِلَ أصحبُ‌الأُخدود».(بروج/ 85، 4) برخى چون ربيع بن انس، كلبى، ابوالعاليه، واقدى و ابواسحاق،«قُتل»را اخبارى و گزارش از كشته شدن خود كافران دانسته و معتقدند كه خداوند با قبض روح مؤمنان، آنها را پيش از سوختن، نجات داد و شعله‌هاى آتش كه بر اثر وزش باد، زبانه كشيده بود، كافران پيرامون گودال را فرا گرفت‌[3]؛ اما اين سخن با ظاهر گزارش قرآن، (بروج/ 85، 6- 8)، ديدگاه جمهور مفسران و نيز غالب روايتهاى غير قرآنى حادثه كه از سوختن مؤمنان حكايت مى‌كند، سازگار نيست.[4]برخى مفسران با احتمال‌[1]. جامع‌البيان، مج 15، ج 30، ص 170؛التبيان، ج 10، ص 316؛ الكشاف، ج 4، ص 729؛ مجمع‌البيان، ج 10، ص 709؛ زادالمسير،ج 9، ص 74- 75؛ تفسير قرطبى، ج 19، ص 193؛ تفسير ابن كثير، ج 4، ص 526؛ تفسيربيضاوى، ج 4، ص 401؛ الميزان، ج 20، ص 251
[2]. دائرةالمعارف بزرگ اسلامى، ج 9، ص 105
[3]. جامع‌البيان، مج 15، ج 30، ص 167؛مجمع‌البيان، ج 10، ص 709؛ التفسيرالكبير، ج 31، ص 119
[4]. التفسيرالكبير، ج 31، ص 119؛روح‌المعانى، مج 16، ج 30، ص 160


صفحه 178

اينكه شايد مراد از اصحاب اخدود، گروه مؤمنان باشند واژه‌«قُتل»را خبرى و دليل بر كشته شدن آنان گرفته‌اند[1]؛ اما چون ضمير جمع در«اذ هُم عَلَيها قُعود»و به ويژه در«وهُم‌ عَلى‌ ما يَفعَلونَ بِالمُؤمِنينَ شُهود»و«وما نَقَموا مِنهُم الّا ان يُؤمِنوا بِاللَّهِ ...»(بروج/ 85، 6- 8)، ظهور در رجوع به‌«اصحاب الاخدود»دارد، اين احتمال تضعيف مى‌شود.[2]
در آيه بعد، نوع تركيب واژه‌ها و كيفيت ارتباط آن با آيه پيشين، چگونگى آتش گودال را تصوير مى‌كند:«النّارِ ذاتِ الوَقود». (بروج/ 85، 5) از يك سو بدل اشتمال بودن‌«النار»نسبت به‌«الاخدود»حكايت از اين دارد كه گودال، سراپا و يكپارچه آتش و شعله‌ور بوده است.[3]از سوى ديگر نظر به اينكه هر آتشى به نوعى داراى سوخت است، قرآن با تصريح به‌«ذاتِ الوَقود»بودن آتش مذكور، فراوانى هيزم و انبوه بودن آتش را به تصوير مى‌كشد.[4]صحنه اصلى حادثه در دو آيه بعدى تصوير شده است:«اذ هُم عَلَيها قُعود* وهُم عَلى‌ ما يَفعَلونَ بِالمُؤمِنينَ شُهود».(بروج/ 85، 6- 7) از اين دو آيه برمى‌آيد كه گروهى از كافران به كارهايى چون برافروختن و شعله‌ور نگه داشتن آتش، آوردن مؤمنان به كنار گودال، واداشتن آنان به ارتداد و افكندن سر باز زنندگان در آتش پرداخته وگروهى ديگر از جمله سران آنها، با نشستن پيرامون گودال، كار سوزاندن و چگونگى سوختن مؤمنان را نظاره كرده‌[5]و فريادهاى جانسوز آنان را مى‌شنيده‌اند. به نظر مى‌رسد در كنار سوزاندن و كشتن مؤمنان، نوعى سرگرمى و تشفّى خاطر نيز مدنظر بوده است‌[6]، زيرا افزون بر امكان كشتن مؤمنان به‌گونه‌اى ديگر، نشستن پيرامون آتش و نظاره‌گر صحنه بودن كه قرآن به عنوان مهم‌ترين صحنه‌هاى حادثه بر آن انگشت نهاده، ضرورتى نداشت؛ همچنين از آيات 6- 7 بروج/ 85 و نيز عدم گزارش از واكنش اجتماعى بازدارنده‌اى در برابر شكنجه و آزار مؤمنان، به دست مى‌آيد كه افزون بر نوپا و اندك بودن‌[1]. مجمع‌البيان، ج 10، ص 709؛ التفسيرالكبير، ج 31، ص 119؛ روح المعانى، مج 16، ج 30، ص 157
[2]. الميزان، ج 20، ص 251
[3]. فى ظلال‌القرآن، ج 6، ص 3873؛ مع قصصالسابقين فى‌القرآن، ج 3، ص 272 (4) (5) 4-. جامع‌البيان، مج 15، ج 30، ص 170-171؛ الكشاف، ج 4، ص 731؛ مجمع البيان، ج 10، ص 709
[6]. مجمع‌البيان، ج 10، ص 709؛ فىظلال‌القرآن، ج 6، ص 3871- 3872؛ مع قصص‌السابقين فى‌القرآن، ج 3، ص 315


صفحه 179

گروه مؤمنان، حاكميت سياسى- اجتماعى و توده‌هاى مردم نيز در اختياركافران بوده است. بُعد ديگر حادثه كه در گزارش قرآن برجسته شده، زمينه پيدايش آن است:
«وما نَقَموا مِنهُم الّا ان يُؤمِنوا بِاللَّهِ العَزيزِ الحَميد».(بروج/ 85، 8) با آمدن ادات استثنا پس از «ما» ى نافيه ضمن نفى صريح هرگونه انگيزه و زمينه سياسى، اقتصادى و قومى، منشأ نزاع دو گروه منحصراً تقابل كفر و ايمان معرفى مى‌شود و اينكه كافران فقط به سبب ايمان به خداى يگانه از مؤمنان انتق* ام گرفتند؛ همچنين از آيه 8 بروج/ 85 برمى‌آيد كه حادثه اخدود در زمان و جامعه‌اى رخ داده كه اختناق و استبداد كامل بر آن حاكم بوده و كمترين آزادى براى عقايد توحيدى وجود نداشته است. باورها و ارزشهاى كفرآلود و شرك‌آميز، فرهنگ حاكم بوده و چنان در ذهن مردم و تار پود جامعه رسوخ كرده بوده است كه باورها و ارزشهاى توحيدى به شدّت طرد و ناهنجار تلقّى مى‌شده، به‌گونه‌اى كه مؤمنان را مستوجب شديدترين شكنجه‌ها و فجيع‌ترين نوع مرگ دانسته، كمترين ترحّمى به آنان روا نمى‌داشتند. قرآن با ذكر اوصافى براى خدايى كه مؤمنان مى‌پرستيدند، به شكل غير مستقيم، فرهنگ، فضاى اجتماعى ياد شده و برخورد كافران را تخطئه مى‌كند.[1](بروج/ 85، 8- 9) (ظ همين مقاله، پيام داستان)
گزارشهاى تاريخى و روايى اصحاب اخدود:
در منابع تاريخى‌[2]و حديثى‌[3]مسلمانان، گزارشهايى گوناگون درباره حادثه اخدود آمده كه گاه متضاد و آميخته با افسانه و داستان‌پردازى است. (ظ همين مقاله، روايتهاى 1- 7) اين روايتها به سبب ارتباط با گزارش قرآن همواره در طول تاريخ مورد توجه مفسران بوده و در منابع تفسيرى نيز راه يافته است‌[4]كه رد پاى آن به روشنى در اختلاف مفسّران در تفسير برخى آيات مربوط كاملًا مشهود است.[5]براساس مشهورترين روايت،[1]. الكشاف، ج 4، ص 732؛ الميزان، ج 20، ص251؛ الفرقان، ج 30، ص 265
[2]. تاريخ طبرى، ج 1، ص 434؛ البدء والتاريخ،ج 3، ص 182؛ الكامل، ج 1، ص 425
[3]. مسند احمد، ج 7، ص 27- 28؛ المحاسن، ص250؛ بحارالانوار، ج 14، ص 438- 444
[4]. جامع‌البيان، مج 15، ج 30، ص 165؛مجمع‌البيان، ج 10، ص 705- 707؛ الدرالمنثور، ج 8، ص 465- 466
[5]. جامع‌البيان، مج 15، ج 30، ص 167؛مجمع‌البيان، ج 10، ص 709؛ التفسيرالكبير، ج 31، ص 119


صفحه 180

حادثه اخدود، مربوط به نصاراى نجران است كه چندى پيش ازاسلام به دست «ذونواس»، آخرين پادشاه حِميريان يمن قتل عام شدند.[1]گزارشهاى حادثه نجران كه در منابع مسيحى- اعم از سريانى و حبشى- آمده در تحليل تاريخى اين رويداد و انطباق يا عدم انطباق آن با گزارش قرآن بسيار كارگشاست. نامه شمعون، اسقف «بيت ارْشام» به رئيس دير «جبله» از كهن‌ترين اين اسناد است كه نويسنده آن در سال 524 ميلادى، به عنوان سفير صلح «يُوستى يوسطينوم نِيانُوس» (518- 528)، امپراطور روم شرقى به سوى مُنذر سوم، پادشاه حيره گسيل شده بود.[2]پژوهشگران، اين گزارشها را برگرفته از مستندات مكتوب و معتبرى مى‌دانند كه برخى از آنها اندكى پس از حادثه تدوين شده و اغلب بر شنيده‌هايى از شاهدان عينى مبتنى و در نتيجه از وضوح و اعتبار ويژه‌اى برخوردار است.[3]
نجران كه از ديرباز حاصلخيز بود، رونق تجارى و صنعتى داشت و راه مهم ارتباطى ميان عربستان جنوبى و شمالى بود، همواره در كانون توجه قدرتهاى حاكم بر منطقه قرار داشت‌[4]و پيش از اسلام و پس از آن نيز كانون عمده مسيحيت در عربستان بود.[5]در سده‌هاى پنجم و ششم ميلادى و در پى تلاش دولتهاى ايران و بيزانس (روم شرقى)، دو قطب قدرت آن روز، براى توسعه نفوذ سياسى خود در شبه جزيره عرب، ايران با در انحصار داشتن تجارت ابريشم از رسيدن آن به بيزانس، به ويژه در زمان جنگ جلوگيرى مى‌كرد، از اين‌رو بيزانس با هدف تأمين راهى جايگزين براى جاده زمينى، درصدد برقرارى امنيت راه دريايى شرق به غرب از طريق درياى سرخ برآمد.[6]در اين زمان حميريان- از قبايل معروف و با نفوذ يمن- كه در جنوب شبه جزيره، برخوردار از قدرت سياسى، از دولتهاى متنفّذ در درياى سرخ بودند، همواره با قتل عام كاروانهاى روم و ناامن كردن اين مسير، دولتهاى بيزانس و حبشه (اكسوم) را نگران مى‌ساختند. حبشه كه‌[1]. تاريخ يعقوبى، ج 1، ص 199؛ الكامل، ج1، ص 429؛ تفسير قرطبى، ج 19، ص 191 (2) (3) 2-. بين الحبشة و اليمن، ص 51؛ المفصل،ج 3، ص 464
[4]. المفصل، ج 2، ص 507؛ معجم‌البلدان، ج5، ص 266؛ فجرالاسلام، ج 1، ص 44
[5]. تاريخ اسلام، ص 25- 35؛ الشهداءالحميريين، ص 23
[6]. المفصل، ج 7، ص 282


صفحه 181

در منافع سياسى، اقتصادى و مواضع دينى با بيزانس همسو بود و يمن را به عنوان كشورى مسيحى‌نشين كه بتواند با دو دولت ياد شده، مثلّث تسلّط بر درياى سرخ را تشكيل دهد، پايگاه مناسبى مى‌ديد، بارها از طريق همپيمانى با بيزانس در امور يمن مداخله كرده و گاهى به تهاجم مستقيم نظامى دست مى‌زد.[1]اين كوشش مشترك، گسترش تدريجى و موفق مسيحيت در ميان مردم نجران را در پى داشت كه پيش از اين، گرايش خود را به آموزه‌هاى اين دين- كه از طريق راهبان، بازرگانان و بردگان مسيحى در ميان آنان نفوذ كرده بود- آشكار ساخته بودند. دولت ايران و بيزانس هريك با حمايت از شاخه‌اى از مسيحيت، عامل اشتراك مذهب را براى توسعه نفوذ سياسى خود در عربستان به‌كار مى‌گرفتند.[2]
در سده ششم ميلادى، پادشاهى حمير در پى حمله حبشيان، ساقط و حاكمى مسيحى جايگزين وى شد.[3]پس از اندكى‌[4]و در پى مرگ وى پيش از 523 ميلادى، گروهى از بوميان غيرمسيحى به سركردگى شخصى به نام «ذونواس» با آگاهى از عدم امكان ارسال نيروهاى پشتيبان و حاكم جانشين از سوى حبشه، به سبب زمستان و ضعف در امر كشتيرانى و با استفاده از ناتوانى لشگر بازمانده، زمام امور را در دست گرفتند.[5]بنابر نامه شمعون كه قتل عام نجرانيان را در ژانويه 524 ميلادى شنيده و وقوع آن را اندكى پيش از اين تاريخ گزارش كرده، ذونواس در زمستان 523 ميلادى حمله يا حملات خود به نجران را صورت داده است.[6]كتيبه‌ها نشان مى‌دهد كه يوسف اسأر (ذونواس) با سپاه خود به نواحى مسيحى‌نشين و مركز آن نجران حمله مى‌برد و به آتش زدن كليساها و آزار و اذيت و كشتن مردم مى‌پرداخت.[7]منابعى چون كتاب حميريان‌[8]، اعمال قديس حارث‌[9]با نامهاى متفاوتى از پادشاه حمير نام برده است. شمارى از پژوهشگران، اين اسامى را ضبطهاى مختلف نام يك پادشاه دانسته؛ اما برخى نيز اين ضبطها را به دو نام براى‌[1]. المفصل، ج 2، ص 626- 627؛ ج 7، ص 282
[2]. التيجان، ص 301؛ المعارف، ص 637؛العرب على حدود بيزنطة و ايران، ص 89- 105
[3]. المفصل، ج 3، ص 462- 463، 469- 470
[4]. بين‌الحبشة والعرب، ص 45
[5]. تاريخ ايرانيان و عربها در زمانساسانيان، ص 330- 331
[6]. تاريخ ايرانيان و عربها در زمانساسانيان، ص 330- 331
[7]. تاريخ ايرانيان و عربها در زمانساسانيان، ص 330- 331
[8]. ر. ك: دائرةالمعارف بزرگ اسلامى، ج 9،ص 108
[9]. ر. ك: دائرةالمعارف بزرگ اسلامى، ج 9،ص 108


صفحه 182

دو پادشاه بازگردانده‌اند.[1]اين گزارشها، پادشاه حمير را يهودى، مخالف مسيحيان و شخصى كافر توصيف كرده كه پس از محاصره نجران و ناكامى در تصرف آن به سبب استوارى باروى شهر، نزد سفيران صلح سوگند ياد كرده كه به مردم آسيب نرساند؛ اما پس از گشايش دروازه‌ها، سوگند خود را شكست و سربازانش بسيارى از مردم را نزد او آوردند.[2]بر پايه گزارش متن يونانى اعمال قديس حارث‌[3]ذونواس (مسروق) خود شخصاً با ورود به شهر، مردم را بين پذيرش آيين يهود يا تن دادن به مرگ مخير كرد.[4]بيشتر مردم به سبب پايدارى بر سر ايمان خويش از دم تيغ گذرانده شدند و گروهى ديگر در گودالى آكنده از آتش- كه به دستور ذونواس كنده شده بود- سوزانده شدند.[5]نام برخى از شهداى واقعه، از جمله عبدالله رهبر نصرانيان كه نام و شخصيت او با عبدالله بن ثامرِ ياد شده در منابع تاريخى مسلمانان، كاملًا همخوانى دارد، در پاره‌اى منابع آمده است.[6]سرود يوحنّا شمار سوختگان را بيش از 200 نفر و نيز حكايت غم‌انگيز مادرى را گزارش مى‌كند كه به خاطر فرزند خردسالش در رفتن به سوى آتش مردّد شد؛ اما كودك به سخن درآمد و مادر را به پايدارى در راه خدا و رفتن در آتش ترغيب كرد.[7]پرداخت حماسى و تصوير پايدارى در راه دين خدا تا پاى جان در روايات گوناگون حبشى- سريانى به چشم مى‌خورد؛ براى نمونه در برخى گزارشها از دختران و زنان مؤمنى ياد مى‌شود كه بدون هراس از مرگ، به هنگام برده شدن به قتلگاه از يكديگر پيشى مى‌گيرند.[8]
درباره انگيزه كشتار نجرانيان، افزون بر هراس ذونواس از گسترش مسيحيت به عنوان زمينه دست‌اندازيهاى دولت مسيحى حبشه به يمن- كه مؤثرترين عامل معرفى شده- به تعصب دينى و انتقامجويى شاه يهودى و نيز همكارى نصاراى نجران با حبشيان در جريان حملات آنها به يمن نيز اشاره شده است.[1]. بين‌الحبشة والعرب، ص 46- 47 (2) (3) 2-. ر. ك: دائرة المعارف بزرگ اسلامى،ج 9، ص 106- 108 (4) (5) 4-. همان، ص 108- 109
[6]. الشهداء الحميريين، ص 16- 17
[7]. همان، ص 109
[8]. دائرة المعارف بزرگ اسلامى، ج 9، ص109