بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 179

گروه مؤمنان، حاكميت سياسى- اجتماعى و توده‌هاى مردم نيز در اختياركافران بوده است. بُعد ديگر حادثه كه در گزارش قرآن برجسته شده، زمينه پيدايش آن است:
«وما نَقَموا مِنهُم الّا ان يُؤمِنوا بِاللَّهِ العَزيزِ الحَميد».(بروج/ 85، 8) با آمدن ادات استثنا پس از «ما» ى نافيه ضمن نفى صريح هرگونه انگيزه و زمينه سياسى، اقتصادى و قومى، منشأ نزاع دو گروه منحصراً تقابل كفر و ايمان معرفى مى‌شود و اينكه كافران فقط به سبب ايمان به خداى يگانه از مؤمنان انتق* ام گرفتند؛ همچنين از آيه 8 بروج/ 85 برمى‌آيد كه حادثه اخدود در زمان و جامعه‌اى رخ داده كه اختناق و استبداد كامل بر آن حاكم بوده و كمترين آزادى براى عقايد توحيدى وجود نداشته است. باورها و ارزشهاى كفرآلود و شرك‌آميز، فرهنگ حاكم بوده و چنان در ذهن مردم و تار پود جامعه رسوخ كرده بوده است كه باورها و ارزشهاى توحيدى به شدّت طرد و ناهنجار تلقّى مى‌شده، به‌گونه‌اى كه مؤمنان را مستوجب شديدترين شكنجه‌ها و فجيع‌ترين نوع مرگ دانسته، كمترين ترحّمى به آنان روا نمى‌داشتند. قرآن با ذكر اوصافى براى خدايى كه مؤمنان مى‌پرستيدند، به شكل غير مستقيم، فرهنگ، فضاى اجتماعى ياد شده و برخورد كافران را تخطئه مى‌كند.[1](بروج/ 85، 8- 9) (ظ همين مقاله، پيام داستان)
گزارشهاى تاريخى و روايى اصحاب اخدود:
در منابع تاريخى‌[2]و حديثى‌[3]مسلمانان، گزارشهايى گوناگون درباره حادثه اخدود آمده كه گاه متضاد و آميخته با افسانه و داستان‌پردازى است. (ظ همين مقاله، روايتهاى 1- 7) اين روايتها به سبب ارتباط با گزارش قرآن همواره در طول تاريخ مورد توجه مفسران بوده و در منابع تفسيرى نيز راه يافته است‌[4]كه رد پاى آن به روشنى در اختلاف مفسّران در تفسير برخى آيات مربوط كاملًا مشهود است.[5]براساس مشهورترين روايت،[1]. الكشاف، ج 4، ص 732؛ الميزان، ج 20، ص251؛ الفرقان، ج 30، ص 265
[2]. تاريخ طبرى، ج 1، ص 434؛ البدء والتاريخ،ج 3، ص 182؛ الكامل، ج 1، ص 425
[3]. مسند احمد، ج 7، ص 27- 28؛ المحاسن، ص250؛ بحارالانوار، ج 14، ص 438- 444
[4]. جامع‌البيان، مج 15، ج 30، ص 165؛مجمع‌البيان، ج 10، ص 705- 707؛ الدرالمنثور، ج 8، ص 465- 466
[5]. جامع‌البيان، مج 15، ج 30، ص 167؛مجمع‌البيان، ج 10، ص 709؛ التفسيرالكبير، ج 31، ص 119


صفحه 180

حادثه اخدود، مربوط به نصاراى نجران است كه چندى پيش ازاسلام به دست «ذونواس»، آخرين پادشاه حِميريان يمن قتل عام شدند.[1]گزارشهاى حادثه نجران كه در منابع مسيحى- اعم از سريانى و حبشى- آمده در تحليل تاريخى اين رويداد و انطباق يا عدم انطباق آن با گزارش قرآن بسيار كارگشاست. نامه شمعون، اسقف «بيت ارْشام» به رئيس دير «جبله» از كهن‌ترين اين اسناد است كه نويسنده آن در سال 524 ميلادى، به عنوان سفير صلح «يُوستى يوسطينوم نِيانُوس» (518- 528)، امپراطور روم شرقى به سوى مُنذر سوم، پادشاه حيره گسيل شده بود.[2]پژوهشگران، اين گزارشها را برگرفته از مستندات مكتوب و معتبرى مى‌دانند كه برخى از آنها اندكى پس از حادثه تدوين شده و اغلب بر شنيده‌هايى از شاهدان عينى مبتنى و در نتيجه از وضوح و اعتبار ويژه‌اى برخوردار است.[3]
نجران كه از ديرباز حاصلخيز بود، رونق تجارى و صنعتى داشت و راه مهم ارتباطى ميان عربستان جنوبى و شمالى بود، همواره در كانون توجه قدرتهاى حاكم بر منطقه قرار داشت‌[4]و پيش از اسلام و پس از آن نيز كانون عمده مسيحيت در عربستان بود.[5]در سده‌هاى پنجم و ششم ميلادى و در پى تلاش دولتهاى ايران و بيزانس (روم شرقى)، دو قطب قدرت آن روز، براى توسعه نفوذ سياسى خود در شبه جزيره عرب، ايران با در انحصار داشتن تجارت ابريشم از رسيدن آن به بيزانس، به ويژه در زمان جنگ جلوگيرى مى‌كرد، از اين‌رو بيزانس با هدف تأمين راهى جايگزين براى جاده زمينى، درصدد برقرارى امنيت راه دريايى شرق به غرب از طريق درياى سرخ برآمد.[6]در اين زمان حميريان- از قبايل معروف و با نفوذ يمن- كه در جنوب شبه جزيره، برخوردار از قدرت سياسى، از دولتهاى متنفّذ در درياى سرخ بودند، همواره با قتل عام كاروانهاى روم و ناامن كردن اين مسير، دولتهاى بيزانس و حبشه (اكسوم) را نگران مى‌ساختند. حبشه كه‌[1]. تاريخ يعقوبى، ج 1، ص 199؛ الكامل، ج1، ص 429؛ تفسير قرطبى، ج 19، ص 191 (2) (3) 2-. بين الحبشة و اليمن، ص 51؛ المفصل،ج 3، ص 464
[4]. المفصل، ج 2، ص 507؛ معجم‌البلدان، ج5، ص 266؛ فجرالاسلام، ج 1، ص 44
[5]. تاريخ اسلام، ص 25- 35؛ الشهداءالحميريين، ص 23
[6]. المفصل، ج 7، ص 282


صفحه 181

در منافع سياسى، اقتصادى و مواضع دينى با بيزانس همسو بود و يمن را به عنوان كشورى مسيحى‌نشين كه بتواند با دو دولت ياد شده، مثلّث تسلّط بر درياى سرخ را تشكيل دهد، پايگاه مناسبى مى‌ديد، بارها از طريق همپيمانى با بيزانس در امور يمن مداخله كرده و گاهى به تهاجم مستقيم نظامى دست مى‌زد.[1]اين كوشش مشترك، گسترش تدريجى و موفق مسيحيت در ميان مردم نجران را در پى داشت كه پيش از اين، گرايش خود را به آموزه‌هاى اين دين- كه از طريق راهبان، بازرگانان و بردگان مسيحى در ميان آنان نفوذ كرده بود- آشكار ساخته بودند. دولت ايران و بيزانس هريك با حمايت از شاخه‌اى از مسيحيت، عامل اشتراك مذهب را براى توسعه نفوذ سياسى خود در عربستان به‌كار مى‌گرفتند.[2]
در سده ششم ميلادى، پادشاهى حمير در پى حمله حبشيان، ساقط و حاكمى مسيحى جايگزين وى شد.[3]پس از اندكى‌[4]و در پى مرگ وى پيش از 523 ميلادى، گروهى از بوميان غيرمسيحى به سركردگى شخصى به نام «ذونواس» با آگاهى از عدم امكان ارسال نيروهاى پشتيبان و حاكم جانشين از سوى حبشه، به سبب زمستان و ضعف در امر كشتيرانى و با استفاده از ناتوانى لشگر بازمانده، زمام امور را در دست گرفتند.[5]بنابر نامه شمعون كه قتل عام نجرانيان را در ژانويه 524 ميلادى شنيده و وقوع آن را اندكى پيش از اين تاريخ گزارش كرده، ذونواس در زمستان 523 ميلادى حمله يا حملات خود به نجران را صورت داده است.[6]كتيبه‌ها نشان مى‌دهد كه يوسف اسأر (ذونواس) با سپاه خود به نواحى مسيحى‌نشين و مركز آن نجران حمله مى‌برد و به آتش زدن كليساها و آزار و اذيت و كشتن مردم مى‌پرداخت.[7]منابعى چون كتاب حميريان‌[8]، اعمال قديس حارث‌[9]با نامهاى متفاوتى از پادشاه حمير نام برده است. شمارى از پژوهشگران، اين اسامى را ضبطهاى مختلف نام يك پادشاه دانسته؛ اما برخى نيز اين ضبطها را به دو نام براى‌[1]. المفصل، ج 2، ص 626- 627؛ ج 7، ص 282
[2]. التيجان، ص 301؛ المعارف، ص 637؛العرب على حدود بيزنطة و ايران، ص 89- 105
[3]. المفصل، ج 3، ص 462- 463، 469- 470
[4]. بين‌الحبشة والعرب، ص 45
[5]. تاريخ ايرانيان و عربها در زمانساسانيان، ص 330- 331
[6]. تاريخ ايرانيان و عربها در زمانساسانيان، ص 330- 331
[7]. تاريخ ايرانيان و عربها در زمانساسانيان، ص 330- 331
[8]. ر. ك: دائرةالمعارف بزرگ اسلامى، ج 9،ص 108
[9]. ر. ك: دائرةالمعارف بزرگ اسلامى، ج 9،ص 108


صفحه 182

دو پادشاه بازگردانده‌اند.[1]اين گزارشها، پادشاه حمير را يهودى، مخالف مسيحيان و شخصى كافر توصيف كرده كه پس از محاصره نجران و ناكامى در تصرف آن به سبب استوارى باروى شهر، نزد سفيران صلح سوگند ياد كرده كه به مردم آسيب نرساند؛ اما پس از گشايش دروازه‌ها، سوگند خود را شكست و سربازانش بسيارى از مردم را نزد او آوردند.[2]بر پايه گزارش متن يونانى اعمال قديس حارث‌[3]ذونواس (مسروق) خود شخصاً با ورود به شهر، مردم را بين پذيرش آيين يهود يا تن دادن به مرگ مخير كرد.[4]بيشتر مردم به سبب پايدارى بر سر ايمان خويش از دم تيغ گذرانده شدند و گروهى ديگر در گودالى آكنده از آتش- كه به دستور ذونواس كنده شده بود- سوزانده شدند.[5]نام برخى از شهداى واقعه، از جمله عبدالله رهبر نصرانيان كه نام و شخصيت او با عبدالله بن ثامرِ ياد شده در منابع تاريخى مسلمانان، كاملًا همخوانى دارد، در پاره‌اى منابع آمده است.[6]سرود يوحنّا شمار سوختگان را بيش از 200 نفر و نيز حكايت غم‌انگيز مادرى را گزارش مى‌كند كه به خاطر فرزند خردسالش در رفتن به سوى آتش مردّد شد؛ اما كودك به سخن درآمد و مادر را به پايدارى در راه خدا و رفتن در آتش ترغيب كرد.[7]پرداخت حماسى و تصوير پايدارى در راه دين خدا تا پاى جان در روايات گوناگون حبشى- سريانى به چشم مى‌خورد؛ براى نمونه در برخى گزارشها از دختران و زنان مؤمنى ياد مى‌شود كه بدون هراس از مرگ، به هنگام برده شدن به قتلگاه از يكديگر پيشى مى‌گيرند.[8]
درباره انگيزه كشتار نجرانيان، افزون بر هراس ذونواس از گسترش مسيحيت به عنوان زمينه دست‌اندازيهاى دولت مسيحى حبشه به يمن- كه مؤثرترين عامل معرفى شده- به تعصب دينى و انتقامجويى شاه يهودى و نيز همكارى نصاراى نجران با حبشيان در جريان حملات آنها به يمن نيز اشاره شده است.[1]. بين‌الحبشة والعرب، ص 46- 47 (2) (3) 2-. ر. ك: دائرة المعارف بزرگ اسلامى،ج 9، ص 106- 108 (4) (5) 4-. همان، ص 108- 109
[6]. الشهداء الحميريين، ص 16- 17
[7]. همان، ص 109
[8]. دائرة المعارف بزرگ اسلامى، ج 9، ص109


صفحه 183

اغلب مورخان مسلمان نيز ذونواس را- با توجه به اختلافى كه در نام او وجود دارد- صاحب اخدود معرفى كرده‌اند.[1]خاستگاه اين گزارشها، چنان‌كه شمارى از پژوهشگران نيز باور دارند، به احتمال زياد از طريق ابن‌اسحاق و قتاده به گروهى از مسيحيان نجران منتهى مى‌شود كه در زمان خليفه دوم در سال 13 ق. 634 م. به عراق كوچانده شدند.[2]پژوهشگرانى چون «گويدى» تصريح مى‌كنند كه مورخان مسلمان، به ويژه ابن اسحاق گزارشهاى مسيحى- رومى مربوط به عصر جاهليت را از منابع سريانى- يونانى مى‌گرفته‌اند.[3]اين گزارشها كه به 4 گونه روايت شده، عمدتاً با محوريت شخصى به نام «فيميون» و گرايش نجرانيان به آيين مسيح عليه السلام آغاز و در ادامه دچار پراكندگى مى‌شود؛ برپايه روايت نخست كه وهب بن منبه (م. 114 ق.) آن را گزارش كرده فيميون يك مسيحى مستجاب‌الدعوه و صاحب كرامتى بوده كه براى اجتناب از شناخته شدن، همواره از ديارى به ديار ديگر مى‌رفته است. او روزى پس از اسارت در صحرا، در نجران به بردگى فروخته شد. نجرانيان كه درخت‌پرستى آنها از سوى فيميون تقبيح شده پس از نابودى درخت بر اثر دعاى وى، به دين مسيح عليه السلام گرويدند. ذونواس با آگاهى از اين امر، ضمن لشكركشى به نجران، كسانى را كه از پذيرش آيين يهود سر باز زدند از دم تيغ گذراند يا در گودالى از آتش سوزاند.[4]هويت شناخته شده وهب بن منبه نشان مى‌دهد كه منشأ گزارش فوق، به اهل كتاب باز مى‌گردد. نام او در شمار كعب الاحبار، عبدالله سلام و قَصّاصان مشهورى ياد شده كه با استفاده از تورات و انجيل به حكايت سرگذشت و اساطير گذشتگان در مساجد و ترويج اسرائيليات در جامعه اسلامى مى‌پرداخته‌اند.[5]پاره‌اى منابع او را يهودى‌[6]و از آگاه‌ترين افراد به ديگر كتب آسمانى معرفى كرده و از خود وى منقول است كه 92 كتاب آسمانى را خوانده است.[7][1]. تاريخ طبرى، ج 1، ص 434؛ البدءوالتاريخ، ج 3، ص 182؛ الكامل، ج 1، ص 428- 429
[2]. بين الحبشة والعرب، ص 52- 55
[3]. همان، ص 50
[4]. تاريخ طبرى، ج 1، ص 434؛ البدءوالتاريخ، ج 3، ص 182- 185؛ الكامل، ج 1، ص 425- 430
[5]. الكامل، ج 1، ص 313، 426؛تذكرةالحفاظ، ج 1، ص 100- 101؛ سير اعلام‌النبلاء، ج 4، ص 545
[6]. شيخ المضيره، ص 24
[7]. الطبقات، ج 6، ص 70- 71؛ تذكرةالحفاظ،ج 1، ص 100- 101؛ ميزان‌الاعتدال، ج 4، ص 352


صفحه 184

بنا به روايت دوم كه بر گزارش محمد بن كعب قُرَظى و نيز شنيده‌هاى ابن اسحاق از برخى نجرانيان مبتنى است فيميون نزديك ساحرى كه در يكى از قراى نجران، جوانان را سحر مى‌آموخت، خيمه‌اى زد و يكتاپرستى را تبليغ مى‌كرد. جوانى به نام عبدالله ثامر كه در پى آشنايى با فيميون، خداپرست شده و به ترفندى اسم اعظم را فرا گرفته بود، بيماران نجران را به شرط خداپرست شدن، با دعاى خود بهبود مى‌بخشيد. پادشاه بت‌پرست به جرم تباه كردن آيين نياكان به قتل عبدالله فرمان داد؛ اما هيچ حيلتى در كشتن وى كارگر نيفتاد. او با راهنمايى عبدالله كه تنها به شرط خداپرست شدن بر كشتن وى قادر خواهد بود، در دم ايمان آورد و عبدالله را با ضربت نه چندان سخت عصاى خويش كشت و خود نيز در دم، به‌طور اسرارآميزى جان سپرد. نجرانيان با ديدن اين صحنه به حقانيت آيين عبدالله پى برده و بدان گرويدند.[1]اين روايت شمار كشتگان به دست سپاه ذونواس را 000/ 20 نفر گزارش كرده، حكايت آن مادر و فرزند شيرخوارش را نيز نقل كرده است.[2]در برخى منابع از اين كودك در كنار حضرت عيسى عليه السلام و به عنوان يكى از چند كودك صديق كه در گهواره سخن گفته‌اند، ياد شده است.[3]اين گزارش با فرار يكى از نجرانيان به نام «دوس ذوثعلبان» به سوى قيصر روم، دادخواهى وى از او، تهاجم حبشه به يمن و سقوط دولت ذونواس با مرگ وى- كه براى فرار از اسارت با اسب وارد غرقاب دريا شد- به پايان مى‌رسد.[4]اين روايت نيز برگرفته از منابع اهل كتاب است و محمد بن كعب قرظى (م. بين 118- 120 ق.) را نيز يهودى الاصل و از قصاصان شمرده‌اند.[5]بنابه نظر برخى‌[1]. تاريخ يعقوبى، ج 1، ص 199؛ تاريخطبرى، ج 1، ص 436؛ الكامل، ج 1، ص 426
[2]. البدء والتاريخ، ج 3، ص 182- 183؛تاريخ طبرى، ج 1، ص 436
[3]. عرائس المجالس، ص 438؛ روض‌الجنان، ج20، ص 216
[4]. البدء والتاريخ، ج 3، ص 182- 183؛تاريخ يعقوبى، ج 1، ص 199؛ تاريخ طبرى، ج 1، ص 436
[5]. تحفة الاحوذى، ج 8، ص 182- 183


صفحه 185

پژوهشگران، گزارشهاى وى از طريق سيره ابن اسحاق وارد تاريخ طبرى شده كه غالباً درباره سيره انبيا، چگونگى انتشار يهوديت و نصرانيت و مسائل مربوط به يهوديان حجاز و داراى صبغه اسرائيليات است.[1]
روايت سوم، بسيار نزديك به روايت قرظى، به نقل صُهيب رومى از پيامبر صلى الله عليه و آله در منابع روايى اهل سنت آمده است كه در عين پذيرش معتبر بودن، آن را غير مشهور شمرده‌اند.[2]در اين گزارش كه به جاى فيميون و عبدالله ثامر از يك راهب و جوان ياد مى‌شود پادشاه بت‌پرست با راهنمايى جوان خداپرست به وسيله تير و با گفتن «باسم رب الغلام» او را از پاى درمى‌آورد و نجرانيان پس از گرويدن به دين آن جوان مسيحى، توسط همين پادشاه سوزانده مى‌شوند.[3]بر اين گزارش از چند جهت خدشه وارد شده است؛ نخست آنكه با دو روايت پيشين كه صاحب اخدود را ذونواس و يهودى آورده‌اند در تناقض است. ثانياً چنان‌كه برخى نيز گفته‌اند با اين احتمال قوى كه صُهيب با فرهنگ نصارا آشنا بوده و مى‌تواند سخن او باشد انتساب آن به پيامبر صلى الله عليه و آله جاى ترديد دارد.[4]صهيب را كه به دنبال اسارت، در ميان روميان بزرگ شده بود[5]آشنا به زبان عبرى و بسيارى از روايتهاى مسيحى دانسته‌اند.[6]افزون بر دو مورد ياد شده، مقايسه سياق گزارش با گفتار پيامبر صلى الله عليه و آله نيز بر اين ترديد مى‌افزايد.[7]
روايت چهارم از ابن عباس به نقل ضحّاك، شباهت زيادى با روايت صُهيب دارد، جز آنكه از پادشاه مذكور با نام يوسف بن شَرْحَبيل، ملقّب به ذونواس ياد شده و حادثه مربوط به زن و كودك شيرخوارش نيز آمده است. بر پايه اين گزارش، حادثه قتل عام نجران، 70 سال پيش از ولادت پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله‌[8]و بنا به نقلى 40 سال پيش از بعثت‌[9]روى داده است.
درباره انگيزه كشتار نصاراى نجران، اغلب روايتهاى مورخان مسلمان، هماهنگ با گزارشهاى سريانى، بر تعصّب دينى شاه يهودى و انتقامجويى وى انگشت نهاده‌اند؛[1]. المفصل، ج 6، ص 611
[2]. سنن الترمذى، ج 5، ص 107
[3]. همان؛ مسند احمد، ج 7، ص 27- 28؛ صحيحمسلم، ج 9، ص 471- 474
[4]. تفسير قرطبى، ج 19، ص 189، 193؛ تفسيرابن كثير، ج 4، ص 527
[5]. الطبقات، ج 3، ص 170؛ اختيار معرفةالرجال، ج 1، ص 189؛ الاعلام، ج 3، ص 210
[6]. تحفة الاحوذى، ج 9، ص 183
[7]. تفسير ابن كثير، ج 4، ص 527
[8]. الكامل، ج 1، ص 429
[9]. تفسير قرطبى، ج 19، ص 191


صفحه 186

براساس روايتى، وى كه در روزگار قُصىّ‌بن‌كلاب، در جريان بازگشت از جنگ با ايران بر يثرب گذشته، متأثر از احبار آنجا به يهوديت گراييده و به تحريك آنان به نجران يورش برده است.[1]برخى معتقدند كه احبار وى را از گسترش نصرانيت در يمن، در نتيجه نفوذ حبشه در قلمرو حكومت وى و تسلط بر آن بيم داده‌اند.[2]برپايه روايت طبرى از هشام بن محمد كلبى، ذونواس در پى دادخواهى يكى از يهوديان نجران به نام «دوس» كه نصرانيان دو پسر او را به ستم كشته بودند و در حمايت از وى به نجران لشكر كشيد[3]و بالاخره ابن قتيبه هراس از نفوذ آل جفنه (شاهان غَسّان) را كه همانند حبشيان با روميان هم‌پيمان بوده و سالانه از آنان كمك مالى دريافت مى‌كردند، انگيزه قتل عام مى‌داند.[4]
بر پايه گزارش مورخان مسلمان نيز ذونواس افزون بر سوزاندن اناجيل و كليساها[5]، مردم را بين پذيرش آيين يهود و كشته شدن مخير كرده‌[6]و بيشتر آنان را كه سر بر سر آيين نهادن را افتخار آفرين مى‌دانستند از دم تيغ گذراند يا در گودال آتش افكند.[7]درباره شمار سوختگان، ناهمخوانى گسترده‌اى وجود دارد؛ در بيشتر منابع ضمن سخن گفتن از هزاران نفر، دركنار 000/ 12 و 000/ 70[8]، اغلب 000/ 20 نفر گزارش شده‌[9]و در برخى منابع از شماره 7، 10[10]، 77 و 80[11]نفر سخن به ميان آمده است. تفاوت بيشتر و كمترين عدد به اندازه‌اى زياد است كه نمى‌توان يكى را درست يا قرين به صحت بيشترى دانست. ظاهراً چنان‌كه برخى نيز گفته‌اند در شمار سوختگان، مبالغه شده تا با تصوير فجيع‌تر و هولناك‌ترى از حادثه، تأثير بيشترى بر مخاطب گذاشته شود. چه بسا[1]. مجمل‌التواريخ، ص 169؛ الاخبارالطوال،ص 61؛ البدء والتاريخ، ج 3، ص 179- 180
[2]. موسوعة التاريخ الاسلامى، ج 1، ص 129
[3]. تاريخ طبرى، ج 1، ص 436
[4]. المعارف، ص 637
[5]. البدء و التاريخ، ج 3، ص 182؛ الاغانى،ج 22، ص 320- 321؛ المحبر، ص 368
[6]. البدء و التاريخ، ج 3، ص 183؛ تاريخطبرى، ج 1، ص 436؛ السيرة النبويه، ج 1، ص 35
[7]. البدء والتاريخ، ج 3، ص 182؛ التيجان،ص 301؛ المعارف، ص 637
[8]. عرائس المجالس، ص 439؛ تفسير قرطبى، ج19، ص 192؛ التفسير الكبير، ج 31، ص 118
[9]. تاريخ طبرى، ج 1، ص 436؛ الكامل، ج 1،ص 429؛ السيرةالنبويه، ج 1، ص 35
[10]. المحن، ص 119
[11]. مجمع البيان، ج 10، ص 707؛ عرائسالمجالس، ص 439