بنا به روايت دوم كه بر گزارش محمد بن كعب قُرَظى و نيز شنيدههاى ابن اسحاق از برخى نجرانيان مبتنى است فيميون نزديك ساحرى كه در يكى از قراى نجران، جوانان را سحر مىآموخت، خيمهاى زد و يكتاپرستى را تبليغ مىكرد. جوانى به نام عبدالله ثامر كه در پى آشنايى با فيميون، خداپرست شده و به ترفندى اسم اعظم را فرا گرفته بود، بيماران نجران را به شرط خداپرست شدن، با دعاى خود بهبود مىبخشيد. پادشاه بتپرست به جرم تباه كردن آيين نياكان به قتل عبدالله فرمان داد؛ اما هيچ حيلتى در كشتن وى كارگر نيفتاد. او با راهنمايى عبدالله كه تنها به شرط خداپرست شدن بر كشتن وى قادر خواهد بود، در دم ايمان آورد و عبدالله را با ضربت نه چندان سخت عصاى خويش كشت و خود نيز در دم، بهطور اسرارآميزى جان سپرد. نجرانيان با ديدن اين صحنه به حقانيت آيين عبدالله پى برده و بدان گرويدند.[1]اين روايت شمار كشتگان به دست سپاه ذونواس را 000/ 20 نفر گزارش كرده، حكايت آن مادر و فرزند شيرخوارش را نيز نقل كرده است.[2]در برخى منابع از اين كودك در كنار حضرت عيسى عليه السلام و به عنوان يكى از چند كودك صديق كه در گهواره سخن گفتهاند، ياد شده است.[3]اين گزارش با فرار يكى از نجرانيان به نام «دوس ذوثعلبان» به سوى قيصر روم، دادخواهى وى از او، تهاجم حبشه به يمن و سقوط دولت ذونواس با مرگ وى- كه براى فرار از اسارت با اسب وارد غرقاب دريا شد- به پايان مىرسد.[4]اين روايت نيز برگرفته از منابع اهل كتاب است و محمد بن كعب قرظى (م. بين 118- 120 ق.) را نيز يهودى الاصل و از قصاصان شمردهاند.[5]بنابه نظر برخى[1]. تاريخ يعقوبى، ج 1، ص 199؛ تاريخطبرى، ج 1، ص 436؛ الكامل، ج 1، ص 426
[2]. البدء والتاريخ، ج 3، ص 182- 183؛تاريخ طبرى، ج 1، ص 436
[3]. عرائس المجالس، ص 438؛ روضالجنان، ج20، ص 216
[4]. البدء والتاريخ، ج 3، ص 182- 183؛تاريخ يعقوبى، ج 1، ص 199؛ تاريخ طبرى، ج 1، ص 436
[5]. تحفة الاحوذى، ج 8، ص 182- 183
پژوهشگران، گزارشهاى وى از طريق سيره ابن اسحاق وارد تاريخ طبرى شده كه غالباً درباره سيره انبيا، چگونگى انتشار يهوديت و نصرانيت و مسائل مربوط به يهوديان حجاز و داراى صبغه اسرائيليات است.[1]
روايت سوم، بسيار نزديك به روايت قرظى، به نقل صُهيب رومى از پيامبر صلى الله عليه و آله در منابع روايى اهل سنت آمده است كه در عين پذيرش معتبر بودن، آن را غير مشهور شمردهاند.[2]در اين گزارش كه به جاى فيميون و عبدالله ثامر از يك راهب و جوان ياد مىشود پادشاه بتپرست با راهنمايى جوان خداپرست به وسيله تير و با گفتن «باسم رب الغلام» او را از پاى درمىآورد و نجرانيان پس از گرويدن به دين آن جوان مسيحى، توسط همين پادشاه سوزانده مىشوند.[3]بر اين گزارش از چند جهت خدشه وارد شده است؛ نخست آنكه با دو روايت پيشين كه صاحب اخدود را ذونواس و يهودى آوردهاند در تناقض است. ثانياً چنانكه برخى نيز گفتهاند با اين احتمال قوى كه صُهيب با فرهنگ نصارا آشنا بوده و مىتواند سخن او باشد انتساب آن به پيامبر صلى الله عليه و آله جاى ترديد دارد.[4]صهيب را كه به دنبال اسارت، در ميان روميان بزرگ شده بود[5]آشنا به زبان عبرى و بسيارى از روايتهاى مسيحى دانستهاند.[6]افزون بر دو مورد ياد شده، مقايسه سياق گزارش با گفتار پيامبر صلى الله عليه و آله نيز بر اين ترديد مىافزايد.[7]
روايت چهارم از ابن عباس به نقل ضحّاك، شباهت زيادى با روايت صُهيب دارد، جز آنكه از پادشاه مذكور با نام يوسف بن شَرْحَبيل، ملقّب به ذونواس ياد شده و حادثه مربوط به زن و كودك شيرخوارش نيز آمده است. بر پايه اين گزارش، حادثه قتل عام نجران، 70 سال پيش از ولادت پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله[8]و بنا به نقلى 40 سال پيش از بعثت[9]روى داده است.
درباره انگيزه كشتار نصاراى نجران، اغلب روايتهاى مورخان مسلمان، هماهنگ با گزارشهاى سريانى، بر تعصّب دينى شاه يهودى و انتقامجويى وى انگشت نهادهاند؛[1]. المفصل، ج 6، ص 611
[2]. سنن الترمذى، ج 5، ص 107
[3]. همان؛ مسند احمد، ج 7، ص 27- 28؛ صحيحمسلم، ج 9، ص 471- 474
[4]. تفسير قرطبى، ج 19، ص 189، 193؛ تفسيرابن كثير، ج 4، ص 527
[5]. الطبقات، ج 3، ص 170؛ اختيار معرفةالرجال، ج 1، ص 189؛ الاعلام، ج 3، ص 210
[6]. تحفة الاحوذى، ج 9، ص 183
[7]. تفسير ابن كثير، ج 4، ص 527
[8]. الكامل، ج 1، ص 429
[9]. تفسير قرطبى، ج 19، ص 191
براساس روايتى، وى كه در روزگار قُصىّبنكلاب، در جريان بازگشت از جنگ با ايران بر يثرب گذشته، متأثر از احبار آنجا به يهوديت گراييده و به تحريك آنان به نجران يورش برده است.[1]برخى معتقدند كه احبار وى را از گسترش نصرانيت در يمن، در نتيجه نفوذ حبشه در قلمرو حكومت وى و تسلط بر آن بيم دادهاند.[2]برپايه روايت طبرى از هشام بن محمد كلبى، ذونواس در پى دادخواهى يكى از يهوديان نجران به نام «دوس» كه نصرانيان دو پسر او را به ستم كشته بودند و در حمايت از وى به نجران لشكر كشيد[3]و بالاخره ابن قتيبه هراس از نفوذ آل جفنه (شاهان غَسّان) را كه همانند حبشيان با روميان همپيمان بوده و سالانه از آنان كمك مالى دريافت مىكردند، انگيزه قتل عام مىداند.[4]
بر پايه گزارش مورخان مسلمان نيز ذونواس افزون بر سوزاندن اناجيل و كليساها[5]، مردم را بين پذيرش آيين يهود و كشته شدن مخير كرده[6]و بيشتر آنان را كه سر بر سر آيين نهادن را افتخار آفرين مىدانستند از دم تيغ گذراند يا در گودال آتش افكند.[7]درباره شمار سوختگان، ناهمخوانى گستردهاى وجود دارد؛ در بيشتر منابع ضمن سخن گفتن از هزاران نفر، دركنار 000/ 12 و 000/ 70[8]، اغلب 000/ 20 نفر گزارش شده[9]و در برخى منابع از شماره 7، 10[10]، 77 و 80[11]نفر سخن به ميان آمده است. تفاوت بيشتر و كمترين عدد به اندازهاى زياد است كه نمىتوان يكى را درست يا قرين به صحت بيشترى دانست. ظاهراً چنانكه برخى نيز گفتهاند در شمار سوختگان، مبالغه شده تا با تصوير فجيعتر و هولناكترى از حادثه، تأثير بيشترى بر مخاطب گذاشته شود. چه بسا[1]. مجملالتواريخ، ص 169؛ الاخبارالطوال،ص 61؛ البدء والتاريخ، ج 3، ص 179- 180
[2]. موسوعة التاريخ الاسلامى، ج 1، ص 129
[3]. تاريخ طبرى، ج 1، ص 436
[4]. المعارف، ص 637
[5]. البدء و التاريخ، ج 3، ص 182؛ الاغانى،ج 22، ص 320- 321؛ المحبر، ص 368
[6]. البدء و التاريخ، ج 3، ص 183؛ تاريخطبرى، ج 1، ص 436؛ السيرة النبويه، ج 1، ص 35
[7]. البدء والتاريخ، ج 3، ص 182؛ التيجان،ص 301؛ المعارف، ص 637
[8]. عرائس المجالس، ص 439؛ تفسير قرطبى، ج19، ص 192؛ التفسير الكبير، ج 31، ص 118
[9]. تاريخ طبرى، ج 1، ص 436؛ الكامل، ج 1،ص 429؛ السيرةالنبويه، ج 1، ص 35
[10]. المحن، ص 119
[11]. مجمع البيان، ج 10، ص 707؛ عرائسالمجالس، ص 439
مورخى عددى را گفته و ديگران نيز از او پيروى كردهاند.[1]يكى از پژوهشگران با ترديد در ارقام ياد شده، نجران را شهرى كوچك دانسته كه شمار ساكنانش بيش از چند صد نفر نبوده است، افزون بر آن با توجه به گزارشهاى تاريخى، ذونواس همه مردمان را نكشت.
وى شماره بيش از 200 نفر را كه در سرود يوحنا آمده است معقول و مقرون به صحت بيشترى مىداند.[2]
حادثه اخدود مورد توجّه خاورشناسان نيز قرار گرفته است. پرفسور رودى پارت، مترجم و مفسر قرآن به زبان آلمانى با ردّ نظر مفسران مسلمان و در استنباطى غريب، مراد از اخدود را جهنّم و اصحاب اخدود را مشركان ستمگر مكه دانسته است.[3]پرفسور ويليام مونتگمرىوات پس از كاوشهاى باستانشناسى «عرفان شهيد»، دانشمند مسلمان آمريكايى و مدارك جديدى كه وى در كتاب شهداى نجران به دست داده است، با بيان اشكالات زبانشناختى ديدگاه رودى پارت، به نقد آن پرداخته است. براساس كاوشهاى عرفان شهيد، بالغ بر 2000 نفر از نجرانيان در كليسا حبس و به وسيله انبوهى از هيزم انباشته شده در گرداگرد آن، سوزانده شدهاند.[4]
روايات چهارگانه ذكر شده كه مايههاى اصلى آن از گزارشهاى منابع اهل كتاب درباره كشتار نصاراى نجران گرفته شده و در ادامه، دچار داستانپردازى و افسانه سرايى گشته است، بهرغم تناقض آشكار و اشكالات آن، در تفسير سوره بروج و شرح تاريخى حادثه اخدود، مورد استناد بسيارى از مفسران قرار گرفته است، درحالىكه حادثه نجران كه جدال پيروان مسيحيت و يهود را بر سر انگيزههاى سياسى و اقتصادى با پوشش مذهبى به تصوير مىكشد با گزارش قرآن كه سبب كشتار مؤمنان را فقط ايمان توحيدى آنان مىداند:«وما نَقَموا مِنهُم الّا ان يُؤمِنوا بِاللَّهِ العَزيزِ الحَميد»(بروج/ 85، 8) چندان سازگار نيست. براساس همين آيه، قاتلان در شمار موحدان نبوده و مؤمنان را به پرستش غير خدا فرا مىخواندهاند[5]و اين چنانكه شمارى از پژوهشگران نيز گفتهاند با يهودى[1]. دراسات تاريخيه، ج 1، ص 362
[2]. تاريخ اليهود، ص 45 (3) (4) 3-. بيّنات، ش 21، ص 51
[5]. تفسير ابن كثير، ج 4، ص 528؛ تفسيرقرطبى، ج 19، ص 191؛ معجمالبلدان، ج 5، ص 268
بودن ذونواس و پيروانش همخوانى ندارد[1]، هرچند برخى با اين سخن كه در آن زمان، آيين يهود منسوخ و مسيحيت برحق بوده، درصدد رفع اين اشكال برآمدهاند[2]؛ همچنين بر پايه روايتى كه در آن على عليه السلام نظر اسقف نجران درباره اصحاب اخدود را ناصواب دانسته، به احتمال بسيار زياد، حادثه نجران به عنوان مصداق واقعه اخدود، رد شده است.
يافتههاى باستانشناسى عرفان شهيد نيز ناسازگارى حادثه نجران را با گزارش قرآن كه از گودال آتشين سخن مىگويد (بروج/ 85، 4- 5) تأييد مىكند، بنابراين از مجموع قراين برمىآيد كه كشتار نجرانيان با توجه به گزارشهاى موجود آن، نمىتواند مصداق حادثه اخدود باشد. گويا قرابت زمانى حادثه نجران و ماندن خاطره آن در اذهانِ صحابه از يك سو[3]و گسترش گزارشهاى اهل كتاب در جامعه اسلامى و نفوذ آن در منابع تاريخى و حديثى از سوى ديگر باعث انطباق گزارش قرآن بر اين حادثه گشته است.
افزون بر روايت ياد شده، گزارشهاى پراكنده ديگرى در منابع حديثى، تفسيرى و داستانى مسلمانان آمده كه اين رويداد تاريخى را به امم ديگرى غير از نصاراى نجران مرتبط مىسازد:
1. در روايتى كه عياشى به سند خود از جابر از امام محمد باقر عليه السلام نقل مىكند، على عليه السلام نظر اسقف نجران درباره هويت اصحاب اخدود را نادرست خوانده و از پيامبرى در حبشه سخن مىگويد كه كافران قوم در جنگ با وى شمارى از ياران او را كشته و گروهى ديگر را به همراه خود وى اسير مىكنند. آنگاه او را به همراه كسانى كه از پيروى او دست بردار نبودند، وادار مىكنند كه خود را در گودال آتش افكنند.[4]اين روايت به اينكه مراد از اصحاب اخدود كافراناند يا مؤمنان اشارتى نكرده است. حبشى بودن اصحاب اخدود و[1]. تاريخالجاهليه، ص 74؛ معجمالبلدان،ج 5، ص 268؛ دراسات تاريخيه، ج 1، ص 365
[2]. موسوعةالتاريخ الاسلامى، ج 1، ص 129
[3]. كيهان انديشه، ش 70، ص 28؛اعلامقرآن، ص 138
[4]. مجمعالبيان، ج 10، ص 707؛ المحاسن، ص250؛ تفسير قرطبى، ج 19، ص 191فرهنگ و معارف قرآن، اعلام القرآن، 3جلد،مؤسسة بوستان كتاب - قم، چاپ: اول، 1385.اعلام القرآن ؛ ج2 ؛ ص189
پيامبر آنان از برخى طرق ديگر نيز از على عليه السلام گزارش شده است كه در آن، حضرت ضمن خواندن آيه«ولَقَد ارسَلنا رُسُلًا مِن قَبلِكَ مِنهُم مَن قَصَصنا عَلَيكَ ومِنهُم مَن لَم نَقصُص عَلَيكَ ...»(غافر/ 40، 78)، ظاهراً اصحاب اخدود را از جمله اقوامى دانسته كه در قرآن ذكرى از پيامبر آنان نرفته است.[1]اين روايت با ظاهر گزارش قرآن نيز سازگار است.
2. بر پايه روايت قتاده از على عليه السلام اصحاب اخدود گروهى از مردمان محلى به نام «مَذارع» در يمن بودند كه دو بار بين آنان جنگ درگرفت و مؤمنان پيروز شدند. آنان با هم عهد كردند كه با يكديگر خدعه و نيرنگ نكنند؛ امّا كافران از در مكر و حيله وارد شده، با غلبه بر مؤمنان و پيشنهاد يكى از خود آنها گودالى از آتش فراهم كرده، كسانى را كه از پذيرش آيين كفر سر باز زدند در آتش افكندند.[2]اين گزارش از يك سو به سبب سخن گفتن از مكر كافران، شباهتى به حادثه نجران دارد كه در آن ذونواس از راه سوگند، نجرانيان را فريفت و از سويى ديگر برخلاف ظاهر روايت قرآن، اصحاب اخدود را اعم از كافران و مؤمنان معرفى مىكند.
3. در گزارش ديگرى كه ابن ابزَى و ابن جُبَير نقل كردهاند، على عليه السلام ضمن اهل كتاب دانستن مجوس، از حليت شراب در شريعت آنان، آميزش يكى شاهان مجوس در حال مستى با خواهر خود، پشيمانى پس از هوشيارى و چارهجويى او سخن مىگويد. بنابراين گزارش، وى در توجيه خطاى خود، از جواز شرعى ازدواج با خواهر سخن گفت و كسانى را كه از صحه گذاشتن بر آن سرباز مىزدند، در گودال آتش افكند.[3]اين گزارش نيز كه منشأ نزاع را نسبت نارواى يك حكم به شريعت الهى و عدم پذيرش آن از سوى مردم، نه كف* ر و ايما* ن به خدا، و طرفين نزاع را پيروان يك دين توح* يدى معرفى مىكند، با گزارش قرآن سازگار نيست.
4. روايت منسوب به ابن عباس و عطيه عوفى، اصحاب اخدود را گروهى از بنىاسرائيل معرفى مىكند كه شمارى از مردان و زنان مؤمن را در گودال آتش سوزاندند.
ضحاك نيز آنان را از بنىاسرائيل دانسته است.[4]
5. برخى نيز اين داستان را بر دانيال نبى و يارانش تطبيق كردهاند كه به سبب سجده نكردن بر بت، به فرمان بُختُ نُصَّر* در آتش افكنده شدند؛ امّا آتش در آنان كارگر[1]. الدرالمنثور، ج 7، ص 306
[2]. جامعالبيان، مج 15، ج 30، ص 166؛الدرالمنثور، ج 8، ص 465- 466
[3]. جامعالبيان، مج 15، ج 30، ص 165-166؛ مجمعالبيان، ج 10، ص 706؛ تفسير قرطبى، ج 19، ص 191
[4]. جامعالبيان، مج 15، ج 30، ص 167؛تفسير قرطبى، ج 19، ص 191
نيفتاد و رهايى يافتند.[1]اين گزارش كه تطبيق آن با حادثه اخدود مورد توجّه و تأييد برخى پژوهشگران معاصر و نيز برخى خاورشناسان قرار گرفته[2]از عهد عتيق گرفته شده است، با اين تفاوت كه براساس روايت عهد عتيق كسانى كه به سبب سجده نكردن بر مجسمه طلايى در ميدان شهر بابل و به فرمان نِبُوكَد نِصَّر (بُختُ نُصَّر) (605- 562 ق. م.) در «تنور» آتش افكنده شدند، سه تن از ياران دانيال بودند؛ نه خود وى كه از مقربان دربار بابل به شمار مىرفت و آتش بدون تأثير در آنان، نگهبانانى را كه آنها را در آتش انداختند، در كام خود فرو برد.[3]به اعتقاد جواد على هيچ گزارشى درباره اصحاب اخدود در تاريخ بابل، حتى در تاريخ يهود نيامده است[4]، بنابراين، روايت فوق از اسرائيليات و ظاهراً همان گزارش عهد عتيق درباره ياران دانيال عليه السلام است كه به وسيله يهود و در شكل تحريف شده در اختيار راويان مسلمان قرار گرفته است.[5]
6. ربيع بن انس در روايتى شبيه به گزارش پيشين، اصحاب اخدود را گروهى از مؤمنان دانسته كه در روزگارى، از مردمان كناره گرفتند. ستمگرى بتپرست آيين خود را بر آنان عرضه كرد و گروهى را كه از پذيرش آن سر باز زدند در گودال آتش افكند؛ امّا خداوند با قبض روح و پيش از سوختن، آنان را نجات داد و خود كافران گرفتار آتش شدند.[6]اين دو گزارش اخير با روايت قرآن، ديدگاه جمهور مفسران و نيز گزارشهاى ديگر كه بر كشته شدن مؤمنان دلالت دارد، سازگار نيست.[7]
7. براساس گزارش مبهمى از مقدسى، تُبَّع (ذونواس) كه در مدينه به آيين يهود گرويده و دو نفر از احبار را همراه خود به يمن آورده بود، با قوم خويش كه يهودى شدن را بر او خرده مىگرفتند، دچار اختلاف شدند و براى داورى به كوهى رفتند كه از دير باز جايگاه حلّ منازعه بود و آتشى در آن قرار داشت كه مىگفتند: ستمكاران را سوزانده، به ستمديده[1]. كمال الدين، ص 226؛ نوادر المعجزات، ص13؛ تفسير ابنكثير، ج 4، ص 526
[2]. اعلام قرآن، ص 138
[3]. كتاب مقدس، دانيال 3: 1- 26
[4]. المفصل، ج 6، ص 615
[5]. دراسات تاريخيه، ج 1، ص 364
[6]. جامعالبيان، مج 15، ج 30، ص 169
[7]. التفسيرالكبير، ج 31، ص 119؛روحالمعانى، مج 16، ج 30، ص 160
آسيبى نمىرساند. آتش، بتپرستان را سوزاند؛ امّا احبار و همراهان نجات يافتند، از اينرو مردمان زيادى از اهل يمن به آيين يهود گرويدند.[1]ظاهر اين گزارش نشان مىدهد كه بتپرستان يمن كه يهودى شدن را بر ذونواس خرده مىگرفتند، در آتش سوختند؛ از اينرو اشكالات گزارش پنجم و ششم بر اين روايت نيز وارد است، افزون بر آن، در اين روايت سخن از «اخدود» به ميان نيامده، بلكه از يك آتش افسانهاى ياد شده است.
8. برخى نيز اصحاب اخدود را عمرو بن هند مشهور به «مُحرِق» و ياران وى دانستهاند كه 100 تن از افراد قبيله بنىتميم را در آتش سوزاند.[2]وى را پادشاه ستمگرى دانستهاند كه در سالهاى 554- 569 ميلادى بر حيره حكومت مىكرده است.[3]اين پراكندگى در محتواى گزارشها چه بسا مىتواند در مقام قضاوت و گزينش، ترديد آفرين باشد، از اينرو مفسرانى چون ابنكثير، فخر رازى و علامه طباطبايى در مقام رفع تعارض، اين احتمال را مطرح ساختهاند كه شايد جماعتى با ويژگيهاى اصحاب اخدود بيش از يك گروه بوده باشند و گزارش قرآن ناظر به همه آنهاست[4]، چنانكه برخى مفسران تابعى نيز بر اين باورند كه مصداق حادثه اخدود بيش از يكبار تحقق يافته است. براساس نقل عبدالرحمن بن جبير، اصحاب اخدود يك بار در زمان تُبَّع (ذونواس) در يمن، ديگر بار در زمان كنستانتين (306- 337 م.) در قسطنطنيه و بار سوم در زمان بُختُ نُصَّر در بابل مصداق يافته است[5]، امّا برخى تاريخ پژوهان تصريح كردهاند كه در تاريخ مسيحيت گزارشى از شكنجه نصارا به دست كنستانتين نيامده است، بلكه برخى روايات، از آن حكايت دارد كه وى در سال 311 ميلادى نصرانيت را به عنوان يكى از اديان رسمى در قلمرو امپراطورى خويش به رسميت شناخت؛ چنانكه پارهاى ديگر از گزارشها از نصرانى شدن وى در سال 312 ميلادى حكايت مىكند[6]؛ همچنين در نقلى، مصاديق[1]. البدء والتاريخ، ج 3، ص 180- 181
[2]. جامعالبيان، مج 15، ج 30، ص 165-169؛ تفسيرقرطبى، ج 19، ص 189؛ روحالمعانى، مج 16، ج 30، ص 151- 160
[3]. البدء والتاريخ، ج 3، ص 203؛ تاريخسنى ملوكالارض والانبياء، ص 72؛ المعارف، ص 648
[4]. تفسير ابنكثير، ج 4، ص 529؛ التفسيرالكبير، ج 31، ص 118؛ الميزان، ج 20، ص 257
[5]. تفسير ابنكثير، ج 4، ص 529؛ البدايةوالنهايه، ج 2، ص 103
[6]. دراسات تاريخيه، ج 1، ص 363- 364