اصحاب ايكه ستمگر بودند، پس، از آنان انتقام گرفتيم و آن دو سرزمين اصحاب ايكه و قوم لوط بر سر راهى آشكار است». از ذيل اين دو آيه برمىآيد كه آثار سرزمين اصحاب ايكه تا زمان نزول قرآن باقى و در كنار بزرگراه عمومى در معرض ديد كاروانهاى تجارتى مكيان بوده است. در ميان مفسران اتفاق نظر است كه سرزمين اصحاب ايكه ميان مدينه و شام قرار داشته است. برخى آن را نزديك مدين[1]و برخى ديگر آن را مابين ساحل درياىسرخ و مدين دانستهاند.[2]ياقوت حموى گفته است: به اعتقاد اهل تبوك، ايكه همان تبوك است كه آخرين غزوه رسول خدا صلى الله عليه و آله در آنجا واقع شد؛ ولى اين نظر در كتب تفسير ديده نشده است، بنابراين، ايكه بايد همان مدين باشد كه مجاور تبوك بوده است.[3]
اصحاب ايكه و اهل مدين:
آيا اصحاب ايكه همان اصحاب مديناند؟ يكى از پرسشهاى جدى درباره اصحاب ايكه آن است كه باتوجه به اينكه پيامبر هر دو قوم در قرآن كريم حضرت شعيب عليه السلام معرفى شده است، آيا آنان يك قوم و ملت بودند كه قرآن كريم از آنان با دو عنوان ياد كرده يا آنكه دو قوم و گروه مستقل بودند، با پيامبرى مشترك و با اعمالى مشابه و فرجامى تقريباً نزديك به هم؟ به نظر بيشتر مفسران اصحاب ايكه غير از اهل مدين بودهاند و شعيبِ پيامبر ابتدا به سوى قوم خودش (اصحاب مدين) مبعوث شد و پس از نابودى آنان رسالت هدايت اصحاب ايكه را بر عهده گرفت[4]؛ اما مستند اين نظر مفسران ظاهراً سخن قتاده است كه گفته: حضرت شعيب عليه السلام به سوى دو امت مبعوث شد: قوم خودش و اصحاب ايكه[5]، و هر يك از آن دو قوم با عذابى ويژه نابود شد[6]؛ در كنار ظاهر آيات كه از اين دو قوم ياد كرده است. نيز عبدالله بن عمرو از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل كرده است كه اهل مدين و[1]. الميزان، ج 15، ص 312
[2]. الدرالمنثور، ج 6، ص 318
[3]. معجمالبلدان، ج 1، ص 291
[4]. مع الانبياء، ص 203
[5]. جامعالبيان، مج 8، ج 14، ص 64
[6]. الدرالمنثور، ج 5، ص 92
اصحاب ايكه دو امت بودند كه خداوند شعيب را به سوى آنان فرستاد.[1]
در برابر اين نظريه، گروهى از مفسران از جمله ابن عباس[2]معتقدند كه اصحاب ايكه همان اهل مديناند. ابن كثير ضمن غريب شمردنروايت عبدالله بن عمرو و تضعيف برخى از رواياتش آن را از اسرائيليات دانسته و مىگويد: عمدهترين دليل نظر اول دو چيز است:
1. خداوند در آيه«والى مَديَنَ اخاهُم شُعَيبًا»(اعراف/ 7، 85) شعيب را برادر اهل مدين خوانده؛ ولى شعيب برادر اصحاب ايكه خوانده نشده است. 2. كيفر اصحاب ايكه را عذاب«يوم الظُلّه»معرفى كرده؛ اما عذاب اهل مدين «رَجْفه» و «صَيْحه» بيان شده است، آنگاه در رد اين دو دليل مىنويسد: با توجه به اينكه توصيف اهل مدين به اصحاب ايكه بر اثر پرستش درخت ايكه بود، مناسب نبود شعيب را برادر آنان معرفى كند؛ همچنين تعدد عذاب نيز نشان تعدد امت نيست وگرنه خود اهل مدين نيز بايد دو امت شمرده شوند، زيرا در سوره اعراف عذاب آنان «رَجْفه» اما در هود «صَيْحه» معرفى شده است.[3]ابن كثير مىافزايد كه اشتراك اهل مدين واصحاب ايكه در صفت كم فروشى شاهدى بر اين است كه آنان يك امت بودند و با چند گونه عذاب نابود شدند.[4]به اين سخن ابن كثير بايد افزود كه ذكر اصحاب ايكه در كنار قوم نوح، عاد، فرعون، ثمود ولوط در دو سوره ص و ق، بدون آنكه در اينجا نامى از اهل مدين برده شود، و در مقابل، ذكر اهل مدين در كنار همين پيامبران در دو سوره اعراف و هود، بدون آنكه از اصحاب ايكه ياد شود، شاهدى بر يكى بودن اهل مدين و اصحاب ايكه است. (ظ اصحاب مدين)
قرائت و كتابت الأيكه:
«الأيْكَه» در سورههاى حجر و ق به همين شكل و در سورههاى شعراء و ص به شكل «لَئيْكَه» كتابت شده و همه قاريان در هر 4 مورد «الأيْكه» قرائت كردهاند، مگر قاريان شام و حجاز[5]كه در مورد اخير «لَيْكه» قرائت كردهاند، ازاينرو برخى بين ايْكه و لَيْكه[1]. همان، ص 91
[2]. جامعالبيان، مج 11، ج 19، ص 130- 131
[3]. قصصالانبياء، ص 177- 178
[4]. همان، ص 178
[5]. مجمعالبيان، ج 7، ص 316؛ التيسير فىالقراءات السبع، ص 166
فرق گذاشته و لَيْكه را نام شهر دانسته[1]و ايْكه را درخت يا بيشه؛ ولى ظاهراً قرائت «لَيْكَه» خطايى است كه بر اثر رسم الخط مصحف پديد آمده است و در قرآن موارد متعددى برخلاف قانون خط نوشته شده است، افزون بر اينكه «لَيْكَه» اسمى ناشناخته است.[2]ابنمنظور درباره واژه لَيْكه مىگويد: اصلآن الايْكه بوده كه ابتدا همزه آن در تلفظ حذف شده و بهصورت «الْيكه» درآمده و چون همزه اول آن نيز هنگام وصل به كلمه قبل تلفظ نمىشده هر دو همزه را در كتابت انداخته[3]و مطابق با تلفظ كتابت كردهاند.
منابع
انوار التنزيل و اسرار التأويل؛ بحارالانوار؛ البرهان فى علوم القرآن؛ التبيان فى تفسير القرآن؛ التفسير الكبير؛ التيسير فى القراءات السبع؛ جامع البيان عن تأويل آى القرآن؛ الجامع لاحكام القرآن، قرطبى؛ الدرالمنثور فى التفسير بالمأثور؛ روض الجنان و روح الجنان؛ قصصالانبياء، ابن كثير؛ الكشاف؛ كشف الاسرار و عدة الابرار؛ لسان العرب؛ لغت نامه؛ مجمع البيان فى تفسير القرآن؛ مع الانبياء فى القرآن الكريم؛ معجمالبلدان؛ معجم مقاييس اللغه؛ الميزان فى تفسير القرآن؛ النشر فى القراءات العشر.[1]. تفسير قرطبى، ج 13، ص 90
[2]. الكشاف، ج 3، ص 332
[3]. لسان العرب، ج 1، ص 289، «ايك»
اصحاب الجَنَّه
على اسدى
اصحاب الجَنَّه: صاحبان باغ بلازده
داستان باغ بلازده در آيات 17- 33 قلم/ 68 آمده است. قرآن در گزارش خود از اين حادثه، همانند ديگر روايتهاى داستانى خود، بدون اشاره به زمان، مكان، پيشينه باغ* و ديگر جزئيات آن، با دقتى اعجازين، صحنههاى مؤثر در داستان را براى ابلاغ پيام توحيدى و تربيتى، گلچين كرده و بخشهاى ديگر را وانهاده است. محور اصلى داستان، حكايت ارباب تنعمى است كه در پى كفران نعمت و طغيان، آن را از دست داده، متنبه و نادم گشتهاند:«انّا بَلَونهُم كَما بَلَونا اصحبَ الجَنَّةِ اذ اقسَموا لَيَصرِمُنَّها مُصبِحين ... انّا الى رَبّنا رغِبون».(قلم/ 68، 17- 32)
برخى مفسران، اين حادثه را به زمانى اندك پس از عروج عيسى عليه السلام و پيش از انتشار مسيحيت مربوط دانستهاند.[1]از روايتهاى مفسران برمىآيد كه اين باغ، بسيار سرسبز[2]، پر ثمر[3]، موسوم به «صروان»[4]يا «ضروان»[5]يا «رضوان»[6]و بنابر مشهور در دو فرسخى شهر صنعاى يمن بوده است.[7]در ابتدا، پيرمردى مؤمن[8]و نيكوكار[9]از اهل كتاب[10]آن را در اختيار داشته و به شكرانه اين نعمت، هنگام برداشت محصول، نيازمندان را[1]. التعريف و الاعلام، ص 343؛ تفسيرقرطبى، ج 18، ص 156؛ التحرير و التنوير، ج 29، ص 80
[2]. كشف الاسرار، ج 10، ص 194؛ نمونه، ج24، ص 393
[3]. تفسير ابنكثير، ج 4، ص 433؛ قصصالرحمن، ج 4، ص 649
[4]. مجمعالبيان، ج 9، ص 505
[5]. روضالجنان، ج 19، ص 355
[6]. تفسير قمى، ج 2، ص 401
[7]. كشف الاسرار، ج 10، ص 194؛ اللباب، ج19، ص 285؛ نمونه، ج 24، ص 393
[8]. روضالجنان، ج 19، ص 355؛ نمونه، ج24، ص 394
[9]. كشفالاسرار، ج 10، ص 193؛ تفسيرقرطبى، ج 18، ص 156
[10]. التبيان، ج 10، ص 79؛ تفسيرابنكثير، ج 4، ص 434
خبر مىكرده است.[1]آنان طبق عادت هر ساله، در باغ گرد هم مىآمدند[2]و پيرمرد نيكوكار به مقدار نياز خود و خانوادهاش از محصول و ميوهها برداشته، مازاد آن را براى مستمندان مىگذاشت.[3]برخى مفسران مىگويند: وى عايدات باغ را به سه بخش: هزينههاى باغ، سهم فقيران و قوت ساليانه خود و خانوادهاش قسمت مىكرد.[4]
بسيارى از ايتام، بيوه زنان و درماندگان از محصول اين باغ بهره مىبردند[5]و او هرگز از ورود آنان به باغ، و خوردن و بردن ميوهها جلوگيرى نمىكرد[6]، ازاينرو خداوند نيز باغ او را بركت مىداد[7]؛ اما فرزندان او از سرآزمندى و طمع، پدر را از اين كار باز مىداشتند.[8]
پس از مرگ پيرمرد، پسران وى وارث باغ شدند. آن سال بهگونهاى بى سابقه، ميوه و محصول فراوانى به بار آمده بود. صاحبان جديد باغ با ديدن فراوانى ميوهها[9]دچار غرور و طغيان شده و آز و طمع بر آنان چيره گشت.[10]يكى از آنان گفت: پدرمان به سبب كهولت سن، عقل خود را از دست داده بود. ما به علت كثرت زن و فرزند، خود به محصول و ميوههاى اين باغ نيازمندتريم.[11]وى پيشنهاد كرد كه ديگر به نيازمندان چيزى ندهند تا با برداشت محصولى بيشتر، هر ساله بر ثروت خود بيفزايند.[12]يكى با سخن و ديگرى با سكوت خود وى را تأييد كردند[13]؛ اما برادرى كه عاقلتر و صالحتر از ديگران بود، ناراحت شده، خداترسى، پايبندى به سيره و سنّت نيكوى پدر[14]، زيانكار و محروم شدن[1]. تفسير ابىالسعود، ج 9، ص 14
[2]. قصص الرحمن، ج 4، ص 650
[3]. جامعالبيان، مج 14، ج 29، ص 37؛التبيان، ج 10، ص 79؛ مجمعالبيان، ج 9، ص 505
[4]. كشف الاسرار، ج 10، ص 192
[5]. تفسير قرطبى، ج 18، ص 157؛التحريروالتنوير، ج 29، ص 80
[6]. تفسير قرطبى، ج 18، ص 156
[7]. روضالجنان، ج 19، ص 355
[8]. جامعالبيان، مج 14، ج 29، ص 37؛الدرالمنثور، ج 8، ص 250
[9]. تفسير قمى، ج 2، ص 399- 400
[10]. همان؛ قصص الرحمن، ج 4، ص 650
[11]. الكشاف، ج 4، ص 590؛ مجمعالبيان، ج9، ص 505
[12]. تفسير قمى، ج 2، ص 400؛ الميزان، ج19، ص 378
[13]. حاشيه شيخ زاده، ج 8، ص 299؛ تفسيرابىالسعود، ج 9، ص 16
[14]. كشفالاسرار، ج 10، ص 192؛ الميزان،ج 19، ص 378
از بركات باغ[1]و انتقام خدا از گنهكاران را به آنان گوشزد كرد و اينكه پيش از دچار آمدن به كيفر الهى، از نيت نادرست خويش دست برداشته، ضمن طلب آمرزش[2]، شكر نعمت باغ را با رعايت حقوق نيازمندان به جاى آورند[3]؛ اما برادران، سخت برآشفته شده و به شدت او را مضروب و ناگزير از همراهى كردند.[4]آنها ابتدا، نيازمندان را كه در موسم برداشت محصول و طبق عادت هر ساله به سراغ باغ آمده بودند با اين بهانه كه هنوز هنگام برداشت نرسيده است، متفرق كرده[5]و سرانجام در يكى از روزها هم قسم شدند كه حتماً در يك صبح زود، پيش از بيدار شدن مستمندان به سراغ باغ رفته، با چيدن همه ميوهها، چيزى براى نيازمندان نگذارند:«اذ اقسَموا لَيَصرِمُنَّها مُصبِحين* و لايَستَثنون».
(قلم/ 68، 17- 18)
بيشتر مفسران، مراد از «عدم استثناء»* را نگفتن «إنشاء اللّه» كه نوعى تسبيح و تنزيه است، دانسته و گفتهاند: آنان چنان مغرور بودند كه با تكيه و اطمينان بر توانمندى و اراده خويش و ديگر اسباب ظاهرى و غفلت از مشيت الهى، و سببيت خدا (توحيد افعالى) سوگند ياد كردند كه حتماً همه ميوهها را بچينند[6]و حتى خود را از گفتن «إنشاء اللّه» نيز بىنياز ديدند و اين نوعى شرك به خداوند است؛ اما اگر مىگفتند: «لَنَصْرمنّها إنشاء اللّه» كه مشروط كردن اراده خويش به خواست خداوند است، گناهى بر آنان نبود، ازاينرو پس از ديدن باغ بلازده گفتند:«سبحن ربناپروردگار ما از شركايى كه برايش قائل شديم[1]. كشفالاسرار، ج 10، ص 192
[2]. الكشاف، ج 4، ص 591؛ تفسير مراغى، ج2، ص 34
[3]. مجمعالبيان، ج 9، ص 506؛ تفسيرمراغى، ج 2، ص 34
[4]. تفسير قمى، ج 2، ص 400؛ الميزان، ج19، ص 378
[5]. روضالجنان، ج 19، ص 356
[6]. جامعالبيان، مج 14، ج 29، ص 36؛التبيان، ج 10، ص 79؛ مجمعالبيان، ج 9، ص 505
منزه است» (قلم/ 68، 29) و همه كارها تنها با مشيت و تدبير او انجام مىپذيرد.[1]برخى اين معنا را به مشهور مفسران نسبت دادهاند[2]؛ اما گروهى ديگر آن را به معناى جدا نكردن سهم مسكينان گرفتهاند.[3]اين معنا چنانكه برخى مفسران نيز گفتهاند به سبب تناسب با اصل داستان درستتر به نظر مىرسد و اگر معناى نخست مراد بود، بايد «لم يستثنوا» گفته مىشد.[4]
صاحبان باغ با اين قصد و قرار قطعى به خانههاى خود رفته و خوابيدند تا صبح زود برنامه خود را عملى سازند، غافل از آنكه خداوند براى مجازات آنان و باطل كردن كيد و مكرشان، تدبيرى ديگر كرده است. (قلم/ 68، 19- 25) شب هنگام كه همه آنان در خواب بودند، خداوند به سبب ناسپاسى[5]و تصميم قطعى آنان بر منع حقوق مستمندان[6]و عذاب فراگيرى[7](آتشى انبوه و صاعقهاى عظيم)[8]از آسمان فرو فرستاد و سراپاى باغ[9](گياهان، ميوهها، شاخ و برگ و تنه درختان) در آتش بلا سوخت و سياه شد[10]، بهگونهاى كه از آن باغ سرسبز و پرثمر، جز مشتى زغال و خاكستر سياه بر جاى نماند:[11]«فَطافَ عَلَيها طَافٌ مِن رَبّكَ وهُم نامون* فَاصبَحَت كالصَّريم».(قلم/ 68، 19- 20) ابن عباس «طائف» را به معناى آتش[12]و برخى به معناى حادثه ناگهانى گرفتهاند[13]و همه مفسران با استناد به موارد كاربرد طائف برآناند كه عذاب، به هنگام شب نازل شده است.[14]با توجه به معناى «طاف» كه به معناى حركت بر گرد شىء است[15]، عبارت«فَطافَ عَلَيها»فراگير بودن[1]. الميزان، ج 19، ص 374؛ المنير، ج 29،ص 59
[2]. التفسيرالكبير، ج 30، ص 88؛ المنير، ج29، ص 59
[3]. اللباب، ج 19، ص 286؛التحريروالتنوير، ج 29، ص 81؛ نمونه، ج 24، ص 394
[4]. نمونه، ج 24، ص 395
[5]. التحرير والتنوير، ج 29، ص 82
[6]. تفسير قرطبى، ج 18، ص 156؛ المنير، ج29، ص 65
[7]. مجمعالبيان، ج 9، ص 505؛ الميزان، ج19، ص 374
[8]. كشفالاسرار، ج 10، ص 193؛مجمعالبيان، ج 9، ص 505؛ تفسير مراغى، ج 2، ص 34
[9]. مجمعالبيان، ج 9، ص 505
[10]. همان؛ جامعالبيان، مج 14، ج 29، ص38؛ تفسير قرطبى، ج 18، ص 157
[11]. كشفالاسرار، ج 10، ص 193؛ نمونه، ج24، ص 399
[12]. مجمعالبيان، ج 9، ص 505
[13]. همان؛ التبيان، ج 10، ص 80
[14]. معانى القرآن، ج 3، ص 175؛جامعالبيان، مج 14، ج 29، ص 37؛ التبيان، ج 10، ص 80
[15]. التحقيق، ج 7، ص 142
عذاب را مىرساند كه شايد بدين سبب بوده است كه آنان بر اثر محروم كردن مستمندان از سهم ناچيزشان بايد همه سرمايه و منافع آن را از دست مىدادند تا دريابند كه مالك اصلى خداست و نبايد تنها بر اساس خواست خود و به هر شكلى كه مىخواهند در نعمتهاى الهى تصرف كنند.
عبارت«مِن رَبّكَ»(قلم/ 68، 19) ضمن تصريح بر الهى بودن عذاب، هرگونه شائبهاى مبنى بر نابودى باغ بر اثر حوادث صرفاً طبيعى را صريحاً نفى مىكند.
مفسران «صريم» را به معناى «شب سياه و قيرگون»، «خاكستر» و «سنگ سياه» گرفتهاند كه باغ پس از نزول عذاب*، در سياه شدن به آنها تشبيه شده است. برخى نيز آن را منطقه بى آب و علف معروفى نزديك شهر صنعاى يمن دانستهاند كه باغ بلازده همانند آن شده بود.[1]بالاخره زمخشرى آن را برگرفته از «صَرْم» (قطع) و صريم را درختى مىداند كه ميوههايش چيده شده است. به نظر وى باغ پس از نزول عذاب به بوستانى مىماند كه همه ميوههايش را چيدهاند.[2]صاحبان باغ، بىخبر از آمدن بلا[3]، صبح زود از خواب برخاسته، يكديگر را صدا زدند كه اگر قصد چيدن ميوهها را داريد، تا دير نشده به سوى باغ و كشتزار خويش بشتابيد:«فَتَنادَوا مُصبِحين* انِ اغدوا عَلى حَرثِكُم ان كُنتُم صرِمين».(قلم/ 68، 21- 22) آنان براى جلوگيرى از آگاهى و ورود نيازمندان به باغ، شتابان و دور از چشم ديگران، حركت كرده[4]، در بين راه نيز آهسته[5]به يكديگر تأكيد مىكردند كه مراقب با خبر شدن فقيران و ورود آنان به باغ بوده، آن روز به هيچ وجه احدى از آنها را به باغ راه ندهند[6]:«فَانطَلَقوا وهُم يَتَخفَتون* ان لا يَدخُلَنَّهَا اليَومَ عَلَيكُم مِسكين». (قلم/ 68، 23- 24) آنان با تصميم جدى مبنى بر ممانعت از ورود مستمندان[7]، چيدن همه ميوهها[8]و با تصور اينكه مىتوانند چنين كارى را انجام دهند به طرف باغ رفتند:«وغَدَوا عَلى حَردٍ قدِرين»(قلم/ 68، 25)؛ اما آنجا كه رسيدند، ديدند همه درختان و ميوهها سوخته و هيچ اثرى از آن همه سرسبزى بر جاى نمانده است[9]:[1]. جامعالبيان، مج 14، ج 29، ص 38؛التبيان، ج 10، ص 80
[2]. الكشاف، ج 4، ص 590
[3]. كشفالاسرار، ج 10، ص 193
[4]. همان، ج 10، ص 193؛ تفسير قرطبى، ج18، ص 158؛ قصص الرحمن، ج 4، ص 651
[5]. همان؛ روضالجنان، ج 19، ص 357- 358
[6]. الميزان، ج 19، ص 374
[7]. همان؛ جامعالبيان، مج 14، ج 29، ص 39
[8]. الكشاف، ج 4، ص 590؛ الميزان، ج 19، ص374
[9]. تفسير ابنكثير، ج 4، ص 433