اصحاب الجَنَّه
على اسدى
اصحاب الجَنَّه: صاحبان باغ بلازده
داستان باغ بلازده در آيات 17- 33 قلم/ 68 آمده است. قرآن در گزارش خود از اين حادثه، همانند ديگر روايتهاى داستانى خود، بدون اشاره به زمان، مكان، پيشينه باغ* و ديگر جزئيات آن، با دقتى اعجازين، صحنههاى مؤثر در داستان را براى ابلاغ پيام توحيدى و تربيتى، گلچين كرده و بخشهاى ديگر را وانهاده است. محور اصلى داستان، حكايت ارباب تنعمى است كه در پى كفران نعمت و طغيان، آن را از دست داده، متنبه و نادم گشتهاند:«انّا بَلَونهُم كَما بَلَونا اصحبَ الجَنَّةِ اذ اقسَموا لَيَصرِمُنَّها مُصبِحين ... انّا الى رَبّنا رغِبون».(قلم/ 68، 17- 32)
برخى مفسران، اين حادثه را به زمانى اندك پس از عروج عيسى عليه السلام و پيش از انتشار مسيحيت مربوط دانستهاند.[1]از روايتهاى مفسران برمىآيد كه اين باغ، بسيار سرسبز[2]، پر ثمر[3]، موسوم به «صروان»[4]يا «ضروان»[5]يا «رضوان»[6]و بنابر مشهور در دو فرسخى شهر صنعاى يمن بوده است.[7]در ابتدا، پيرمردى مؤمن[8]و نيكوكار[9]از اهل كتاب[10]آن را در اختيار داشته و به شكرانه اين نعمت، هنگام برداشت محصول، نيازمندان را[1]. التعريف و الاعلام، ص 343؛ تفسيرقرطبى، ج 18، ص 156؛ التحرير و التنوير، ج 29، ص 80
[2]. كشف الاسرار، ج 10، ص 194؛ نمونه، ج24، ص 393
[3]. تفسير ابنكثير، ج 4، ص 433؛ قصصالرحمن، ج 4، ص 649
[4]. مجمعالبيان، ج 9، ص 505
[5]. روضالجنان، ج 19، ص 355
[6]. تفسير قمى، ج 2، ص 401
[7]. كشف الاسرار، ج 10، ص 194؛ اللباب، ج19، ص 285؛ نمونه، ج 24، ص 393
[8]. روضالجنان، ج 19، ص 355؛ نمونه، ج24، ص 394
[9]. كشفالاسرار، ج 10، ص 193؛ تفسيرقرطبى، ج 18، ص 156
[10]. التبيان، ج 10، ص 79؛ تفسيرابنكثير، ج 4، ص 434
خبر مىكرده است.[1]آنان طبق عادت هر ساله، در باغ گرد هم مىآمدند[2]و پيرمرد نيكوكار به مقدار نياز خود و خانوادهاش از محصول و ميوهها برداشته، مازاد آن را براى مستمندان مىگذاشت.[3]برخى مفسران مىگويند: وى عايدات باغ را به سه بخش: هزينههاى باغ، سهم فقيران و قوت ساليانه خود و خانوادهاش قسمت مىكرد.[4]
بسيارى از ايتام، بيوه زنان و درماندگان از محصول اين باغ بهره مىبردند[5]و او هرگز از ورود آنان به باغ، و خوردن و بردن ميوهها جلوگيرى نمىكرد[6]، ازاينرو خداوند نيز باغ او را بركت مىداد[7]؛ اما فرزندان او از سرآزمندى و طمع، پدر را از اين كار باز مىداشتند.[8]
پس از مرگ پيرمرد، پسران وى وارث باغ شدند. آن سال بهگونهاى بى سابقه، ميوه و محصول فراوانى به بار آمده بود. صاحبان جديد باغ با ديدن فراوانى ميوهها[9]دچار غرور و طغيان شده و آز و طمع بر آنان چيره گشت.[10]يكى از آنان گفت: پدرمان به سبب كهولت سن، عقل خود را از دست داده بود. ما به علت كثرت زن و فرزند، خود به محصول و ميوههاى اين باغ نيازمندتريم.[11]وى پيشنهاد كرد كه ديگر به نيازمندان چيزى ندهند تا با برداشت محصولى بيشتر، هر ساله بر ثروت خود بيفزايند.[12]يكى با سخن و ديگرى با سكوت خود وى را تأييد كردند[13]؛ اما برادرى كه عاقلتر و صالحتر از ديگران بود، ناراحت شده، خداترسى، پايبندى به سيره و سنّت نيكوى پدر[14]، زيانكار و محروم شدن[1]. تفسير ابىالسعود، ج 9، ص 14
[2]. قصص الرحمن، ج 4، ص 650
[3]. جامعالبيان، مج 14، ج 29، ص 37؛التبيان، ج 10، ص 79؛ مجمعالبيان، ج 9، ص 505
[4]. كشف الاسرار، ج 10، ص 192
[5]. تفسير قرطبى، ج 18، ص 157؛التحريروالتنوير، ج 29، ص 80
[6]. تفسير قرطبى، ج 18، ص 156
[7]. روضالجنان، ج 19، ص 355
[8]. جامعالبيان، مج 14، ج 29، ص 37؛الدرالمنثور، ج 8، ص 250
[9]. تفسير قمى، ج 2، ص 399- 400
[10]. همان؛ قصص الرحمن، ج 4، ص 650
[11]. الكشاف، ج 4، ص 590؛ مجمعالبيان، ج9، ص 505
[12]. تفسير قمى، ج 2، ص 400؛ الميزان، ج19، ص 378
[13]. حاشيه شيخ زاده، ج 8، ص 299؛ تفسيرابىالسعود، ج 9، ص 16
[14]. كشفالاسرار، ج 10، ص 192؛ الميزان،ج 19، ص 378
از بركات باغ[1]و انتقام خدا از گنهكاران را به آنان گوشزد كرد و اينكه پيش از دچار آمدن به كيفر الهى، از نيت نادرست خويش دست برداشته، ضمن طلب آمرزش[2]، شكر نعمت باغ را با رعايت حقوق نيازمندان به جاى آورند[3]؛ اما برادران، سخت برآشفته شده و به شدت او را مضروب و ناگزير از همراهى كردند.[4]آنها ابتدا، نيازمندان را كه در موسم برداشت محصول و طبق عادت هر ساله به سراغ باغ آمده بودند با اين بهانه كه هنوز هنگام برداشت نرسيده است، متفرق كرده[5]و سرانجام در يكى از روزها هم قسم شدند كه حتماً در يك صبح زود، پيش از بيدار شدن مستمندان به سراغ باغ رفته، با چيدن همه ميوهها، چيزى براى نيازمندان نگذارند:«اذ اقسَموا لَيَصرِمُنَّها مُصبِحين* و لايَستَثنون».
(قلم/ 68، 17- 18)
بيشتر مفسران، مراد از «عدم استثناء»* را نگفتن «إنشاء اللّه» كه نوعى تسبيح و تنزيه است، دانسته و گفتهاند: آنان چنان مغرور بودند كه با تكيه و اطمينان بر توانمندى و اراده خويش و ديگر اسباب ظاهرى و غفلت از مشيت الهى، و سببيت خدا (توحيد افعالى) سوگند ياد كردند كه حتماً همه ميوهها را بچينند[6]و حتى خود را از گفتن «إنشاء اللّه» نيز بىنياز ديدند و اين نوعى شرك به خداوند است؛ اما اگر مىگفتند: «لَنَصْرمنّها إنشاء اللّه» كه مشروط كردن اراده خويش به خواست خداوند است، گناهى بر آنان نبود، ازاينرو پس از ديدن باغ بلازده گفتند:«سبحن ربناپروردگار ما از شركايى كه برايش قائل شديم[1]. كشفالاسرار، ج 10، ص 192
[2]. الكشاف، ج 4، ص 591؛ تفسير مراغى، ج2، ص 34
[3]. مجمعالبيان، ج 9، ص 506؛ تفسيرمراغى، ج 2، ص 34
[4]. تفسير قمى، ج 2، ص 400؛ الميزان، ج19، ص 378
[5]. روضالجنان، ج 19، ص 356
[6]. جامعالبيان، مج 14، ج 29، ص 36؛التبيان، ج 10، ص 79؛ مجمعالبيان، ج 9، ص 505
منزه است» (قلم/ 68، 29) و همه كارها تنها با مشيت و تدبير او انجام مىپذيرد.[1]برخى اين معنا را به مشهور مفسران نسبت دادهاند[2]؛ اما گروهى ديگر آن را به معناى جدا نكردن سهم مسكينان گرفتهاند.[3]اين معنا چنانكه برخى مفسران نيز گفتهاند به سبب تناسب با اصل داستان درستتر به نظر مىرسد و اگر معناى نخست مراد بود، بايد «لم يستثنوا» گفته مىشد.[4]
صاحبان باغ با اين قصد و قرار قطعى به خانههاى خود رفته و خوابيدند تا صبح زود برنامه خود را عملى سازند، غافل از آنكه خداوند براى مجازات آنان و باطل كردن كيد و مكرشان، تدبيرى ديگر كرده است. (قلم/ 68، 19- 25) شب هنگام كه همه آنان در خواب بودند، خداوند به سبب ناسپاسى[5]و تصميم قطعى آنان بر منع حقوق مستمندان[6]و عذاب فراگيرى[7](آتشى انبوه و صاعقهاى عظيم)[8]از آسمان فرو فرستاد و سراپاى باغ[9](گياهان، ميوهها، شاخ و برگ و تنه درختان) در آتش بلا سوخت و سياه شد[10]، بهگونهاى كه از آن باغ سرسبز و پرثمر، جز مشتى زغال و خاكستر سياه بر جاى نماند:[11]«فَطافَ عَلَيها طَافٌ مِن رَبّكَ وهُم نامون* فَاصبَحَت كالصَّريم».(قلم/ 68، 19- 20) ابن عباس «طائف» را به معناى آتش[12]و برخى به معناى حادثه ناگهانى گرفتهاند[13]و همه مفسران با استناد به موارد كاربرد طائف برآناند كه عذاب، به هنگام شب نازل شده است.[14]با توجه به معناى «طاف» كه به معناى حركت بر گرد شىء است[15]، عبارت«فَطافَ عَلَيها»فراگير بودن[1]. الميزان، ج 19، ص 374؛ المنير، ج 29،ص 59
[2]. التفسيرالكبير، ج 30، ص 88؛ المنير، ج29، ص 59
[3]. اللباب، ج 19، ص 286؛التحريروالتنوير، ج 29، ص 81؛ نمونه، ج 24، ص 394
[4]. نمونه، ج 24، ص 395
[5]. التحرير والتنوير، ج 29، ص 82
[6]. تفسير قرطبى، ج 18، ص 156؛ المنير، ج29، ص 65
[7]. مجمعالبيان، ج 9، ص 505؛ الميزان، ج19، ص 374
[8]. كشفالاسرار، ج 10، ص 193؛مجمعالبيان، ج 9، ص 505؛ تفسير مراغى، ج 2، ص 34
[9]. مجمعالبيان، ج 9، ص 505
[10]. همان؛ جامعالبيان، مج 14، ج 29، ص38؛ تفسير قرطبى، ج 18، ص 157
[11]. كشفالاسرار، ج 10، ص 193؛ نمونه، ج24، ص 399
[12]. مجمعالبيان، ج 9، ص 505
[13]. همان؛ التبيان، ج 10، ص 80
[14]. معانى القرآن، ج 3، ص 175؛جامعالبيان، مج 14، ج 29، ص 37؛ التبيان، ج 10، ص 80
[15]. التحقيق، ج 7، ص 142
عذاب را مىرساند كه شايد بدين سبب بوده است كه آنان بر اثر محروم كردن مستمندان از سهم ناچيزشان بايد همه سرمايه و منافع آن را از دست مىدادند تا دريابند كه مالك اصلى خداست و نبايد تنها بر اساس خواست خود و به هر شكلى كه مىخواهند در نعمتهاى الهى تصرف كنند.
عبارت«مِن رَبّكَ»(قلم/ 68، 19) ضمن تصريح بر الهى بودن عذاب، هرگونه شائبهاى مبنى بر نابودى باغ بر اثر حوادث صرفاً طبيعى را صريحاً نفى مىكند.
مفسران «صريم» را به معناى «شب سياه و قيرگون»، «خاكستر» و «سنگ سياه» گرفتهاند كه باغ پس از نزول عذاب*، در سياه شدن به آنها تشبيه شده است. برخى نيز آن را منطقه بى آب و علف معروفى نزديك شهر صنعاى يمن دانستهاند كه باغ بلازده همانند آن شده بود.[1]بالاخره زمخشرى آن را برگرفته از «صَرْم» (قطع) و صريم را درختى مىداند كه ميوههايش چيده شده است. به نظر وى باغ پس از نزول عذاب به بوستانى مىماند كه همه ميوههايش را چيدهاند.[2]صاحبان باغ، بىخبر از آمدن بلا[3]، صبح زود از خواب برخاسته، يكديگر را صدا زدند كه اگر قصد چيدن ميوهها را داريد، تا دير نشده به سوى باغ و كشتزار خويش بشتابيد:«فَتَنادَوا مُصبِحين* انِ اغدوا عَلى حَرثِكُم ان كُنتُم صرِمين».(قلم/ 68، 21- 22) آنان براى جلوگيرى از آگاهى و ورود نيازمندان به باغ، شتابان و دور از چشم ديگران، حركت كرده[4]، در بين راه نيز آهسته[5]به يكديگر تأكيد مىكردند كه مراقب با خبر شدن فقيران و ورود آنان به باغ بوده، آن روز به هيچ وجه احدى از آنها را به باغ راه ندهند[6]:«فَانطَلَقوا وهُم يَتَخفَتون* ان لا يَدخُلَنَّهَا اليَومَ عَلَيكُم مِسكين». (قلم/ 68، 23- 24) آنان با تصميم جدى مبنى بر ممانعت از ورود مستمندان[7]، چيدن همه ميوهها[8]و با تصور اينكه مىتوانند چنين كارى را انجام دهند به طرف باغ رفتند:«وغَدَوا عَلى حَردٍ قدِرين»(قلم/ 68، 25)؛ اما آنجا كه رسيدند، ديدند همه درختان و ميوهها سوخته و هيچ اثرى از آن همه سرسبزى بر جاى نمانده است[9]:[1]. جامعالبيان، مج 14، ج 29، ص 38؛التبيان، ج 10، ص 80
[2]. الكشاف، ج 4، ص 590
[3]. كشفالاسرار، ج 10، ص 193
[4]. همان، ج 10، ص 193؛ تفسير قرطبى، ج18، ص 158؛ قصص الرحمن، ج 4، ص 651
[5]. همان؛ روضالجنان، ج 19، ص 357- 358
[6]. الميزان، ج 19، ص 374
[7]. همان؛ جامعالبيان، مج 14، ج 29، ص 39
[8]. الكشاف، ج 4، ص 590؛ الميزان، ج 19، ص374
[9]. تفسير ابنكثير، ج 4، ص 433
«فَلَمّا رَاوها قالوا انّا لَضالّون* بَل نَحنُ مَحرومون». (قلم/ 68، 26- 27)
براساس تفسير ابنعباس و قتاده كه مورد پذيرش بيشتر مفسران نيز هست،«لَضالّون»به اين معناست كه آنان ابتدا باغ خود را نشناخته و گمان كردند كه راه را گم كردهاند[1]؛ اما پس از تأمل، دريافتند كه آنجا همان باغ آنهاست[2]، ازاينرو گفتند:«بَل نَحنُ مَحرومون»؛ راه را گم نكردهايم، بلكه به سبب نيت و تصميم ناپسند خويش گرفتار بلا شده[3]و خود به جاى مستمندان از همه چيز (اصل باغ، عايدات و پاداش صدقات) محروم گشتهايم[4]؛ اما برخى مفسران در معناى«لَضالّون»گفتهاند كه آنها با ديدن باغ از خواب غفلت بيدار شده و دريافتند كه به سبب نيت و اقدام نادرست خويش افزون بر گم كردن راه هدايت:«انّا لَضالّون»از نعمت باغ نيز محروم گشتهاند[5]؛ ولى معناى نخست با سياق داستان سازگارتر است، زيرا دست كم با توجه به مخالفت و نصايح يكى از برادران، و نيز موّحد بودن آنان- كه از آيات بعدى و قراين ديگر بر مىآيد- آنان از نادرستى كار خويش آگاه بودهاند، ازاينرو اعتراف به آن، وجه چندانى ندارد، افزون بر آن، جمله«بَل نَحنُ مَحرومون»براى اضراب از جمله«انّا لَضالّون»است و اين با معناى نخست، تناسب كاملى دارد.
با دريافت حقيقت، برادرى كه عاقلتر[6]و بهتر[7]از همه بود به آنان گفت: آيا به شما نگفتم كه به ياد خدا بوده، طلب آمرزش كنيد و با محروم ساختن مستمندان، كفران نعمت نكنيد؟[8]امّا شما گوش نداده، بر تصميم نارواى خويش پاى فشرديد:«قالَ اوسَطُهُم الَم اقُل لَكُم لَولا تُسَبّحون». (قلم/ 68، 28) گروهى كه استثنا را به معناى گفتن «إن شاءاللّه» گرفتهاند، در اينجا نيز مراد از تسبيح را گفتن «إنشاءاللّه» و استثنا دانستهاند.[9][1]. جامعالبيان، مج 14، ج 29، ص 41؛الكشاف، ج 4، ص 591؛ مجمعالبيان، ج 9، ص 506
[2]. همان؛ روضالجنان، ج 19، ص 359
[3]. تفسيرقرطبى، ج 18، ص 159
[4]. جامعالبيان، مج 14، ج 29، ص 41؛تفسير ابنكثير، ج 4، ص 433؛ تفسير ابىالسعود، ج 9، ص 16
[5]. التبيان، ج 10، ص 82؛ الميزان، ج 19،ص 374
[6]. تفسير قمى، ج 2، ص 400؛ كشفالاسرار،ج 10، ص 194
[7]. همان؛ الميزان، ج 19، ص 378
[8]. مجمعالبيان، ج 9، ص 506؛ تفسيرمراغى، ج 29، ص 37
[9]. جامعالبيان، مج 14، ج 29، ص 43؛التبيان، ج 10، ص 83؛ مجمعالبيان، ج 9، ص 506
آنها با تأييد سخنان برادر خويش، پذيرفتند كه منع حقوق مستمندان، و غفلت از ياد خدا، باعث نابودى باغ شده و بر خود و ديگران ستم كردهاند و گرنه خداوند منزه از آن است كه با اين كار بر آنان ستم روا دارد[1]:«قالوا سُبحنَ رَبّنا انّا كُنّا ظلِمين».
(قلم/ 68، 29) آنان ضمن استغفار*[2]همديگر را سرزنش كرده و گناه را به گردن يكديگر مىانداختند:«فَاقبَلَ بَعضُهُم عَلى بَعضٍ يَتَلوَمون»(قلم/ 68، 30)، زيرا هر يك، حتى برادر عاقلتر كه سرانجام از موضع بر حق خويش دست برداشته، با آنان همراه شد، به نوعى مقصر بودند.[3]آنان با حسرت* و تأسف شديد، پذيرفتند كه بر خلاف پدر خويش، شكر نعمتهاى خدا را به جا نياورده و او رانافرمانى كردهاند[4]:«قالوا يوَيلَنا انّا كُنّا طغين»(قلم/ 68، 31) مفسرانى كه استثنا را به معناى گفتن «إن شاءاللّه» گرفتهاند، در اينجا هم «طغيان» را به معناى نگفتن «إن شاءاللّه» و منع حقوق مستمندان دانستهاند.[5]
برادران پس از بيدارى و اعتراف به گناه رو به درگاه خدا كرده و گفتند: اميدواريم كه پروردگارمان گناهان ما را آمرزيده و به جاى اين باغ، بوستانى بهتر از آن را بر ما ارزانى كند، چرا كه ما به سوى او روى آورده و حل اين مشكل را از او مىخواهيم:«عَسى رَبُّنا ان يُبدِلَنا خَيرًا مِنها انّا الى رَبّنا رغِبون»(قلم/ 68، 32)؛ اما آيا به راستى نادم از كردار خويش بر آن شدند كه اگر دوباره مشمول نعمت الهى شدند، شكر آن را به جاى آورند يا اينكه همانند بسيارى از مردمان به هنگام گرفتار آمدن در عذاب، موقتاً بيدار شده، و پس از رهايى، ديگر بار راه و كار ناصواب خود را پيشه كردند؟ (اسراء/ 17، 67) سخن مفسران در اين باره يكسان نيست؛ برخى بر اساس لحن آيه بعد احتمال مىدهند كه توبه آنان[1]. جامعالبيان، مج 14، ج 29، ص 42؛التبيان، ج 10، ص 83
[2]. تفسير قرطبى، ج 18، ص 159
[3]. حاشيه شيخ زاده، ج 8، ص 299؛ تفسيرابىالسعود، ج 9، ص 16؛ قصص الرحمن، ج 4، ص 654
[4]. تفسير قرطبى، ج 18، ص 159
[5]. جامعالبيان، مج 14، ج 29، ص 43؛تفسير قرطبى، ج 18، ص 159
به سبب فقدان شرايط پذيرفته نشد[1]؛ اما بيشتر آنها بر اين باورند كه آنان اين سخنان را از سر اخلاص و توبه گفتند.[2]
بنا به روايتى از عبدالله بن مسعود نيز خداوند توبه آنان را پذيرفت و باغى بهتر از آن بوستان سوخته به آنان داد. برخى ادعا كردهاند كه آن باغ و خوشههاى بسيار درشت انگور آن را ديدهاند.[3]
خداوند در پايان، براى به دست دادن ضابطهاى كلى و تهديد مشركان مكه مىفرمايد:
«كَذلِكَ العَذابُ ولَعَذابُ الأخِرَةِ اكبَرُ لَو كانوا يَعلَمون»(قلم/ 68، 33)؛ كسانى كه از ثروت انبوه، فرزند زياد و ديگر بهرههاى دنيوى، برخوردارند و دچار استغنا و استكبار شده، طغيان و تعدى مىكنند، به عذابى همانند عذاب اصحاب الجنّه گرفتار مىشوند و همه دارايى خود را از دست مىدهند. اما عذاب اخروى كه در انتظار چنين كسانى است، بزرگتر و سختتر است، زيرا بازتاب قهر الهى است و هيچ چيزى تاب تحمل آن را ندارد و بر خلاف عذاب دنيوى، جاودانى است و با مرگ نيز نمىتوان از آن رهايى جست؛ همچنين عذاب اخروى بگونهاى است كه پشيمانى پس از آن سودى ندارد و به جاى اموال و اولاد، سراسر وجود خود آدمى را فرا مىگيرد و اگر مشركان از اين آگاه بودند، هرگز از سر استغنا و استكبار، تعدى و طغيان نمىكردند.[4]
هدف از حكايت داستان:
خداوند، در آيات پيشين، غره شدن برخى از سران شرك به ثروت انبوه و فراوانى فرزند، خود برتربينى و تكذيب و طغيانگرى آنان را گزارش كرده است. سپس با روايت داستان اصحاب الجنّه كه گويا مكيان با آن آشنا بودهاند[5]، ضمن ارائه تصوير كوتاهى از شخصيت فكرى و رفتارى ارباب تنعمى كه به جاى شكر نعمت و بندگى خدا، گرفتار آزمندى و غرور شده وبا طغيان، نعمت را از دست دادهاند، بهرههاى دنيوى مشركان را نيز همانند باغ اصحاب الجنّه، زمينه ابتلا و امتحان شمرده است:«انّا بَلَونهُم كَما بَلَونا[1]. نمونه، ج 24، ص 403
[2]. حاشيه شيخ زاده، ج 8، ص 298؛ تفسيرابىالسعود، ج 9، ص 16
[3]. روضالجنان، ج 19، ص 360؛مجمعالبيان، ج 9، ص 507
[4]. مجمع البيان، ج 10، ص 90؛ تفسيرابىالسعود، ج 17، ص 756؛ الميزان، ج 19، ص 376
[5]. تفسير قرطبى، ج 18، ص 156؛ التحريروالتنوير،ج 29، ص 79؛ قصص الرحمن، ج 4، ص 647