آنها با تأييد سخنان برادر خويش، پذيرفتند كه منع حقوق مستمندان، و غفلت از ياد خدا، باعث نابودى باغ شده و بر خود و ديگران ستم كردهاند و گرنه خداوند منزه از آن است كه با اين كار بر آنان ستم روا دارد[1]:«قالوا سُبحنَ رَبّنا انّا كُنّا ظلِمين».
(قلم/ 68، 29) آنان ضمن استغفار*[2]همديگر را سرزنش كرده و گناه را به گردن يكديگر مىانداختند:«فَاقبَلَ بَعضُهُم عَلى بَعضٍ يَتَلوَمون»(قلم/ 68، 30)، زيرا هر يك، حتى برادر عاقلتر كه سرانجام از موضع بر حق خويش دست برداشته، با آنان همراه شد، به نوعى مقصر بودند.[3]آنان با حسرت* و تأسف شديد، پذيرفتند كه بر خلاف پدر خويش، شكر نعمتهاى خدا را به جا نياورده و او رانافرمانى كردهاند[4]:«قالوا يوَيلَنا انّا كُنّا طغين»(قلم/ 68، 31) مفسرانى كه استثنا را به معناى گفتن «إن شاءاللّه» گرفتهاند، در اينجا هم «طغيان» را به معناى نگفتن «إن شاءاللّه» و منع حقوق مستمندان دانستهاند.[5]
برادران پس از بيدارى و اعتراف به گناه رو به درگاه خدا كرده و گفتند: اميدواريم كه پروردگارمان گناهان ما را آمرزيده و به جاى اين باغ، بوستانى بهتر از آن را بر ما ارزانى كند، چرا كه ما به سوى او روى آورده و حل اين مشكل را از او مىخواهيم:«عَسى رَبُّنا ان يُبدِلَنا خَيرًا مِنها انّا الى رَبّنا رغِبون»(قلم/ 68، 32)؛ اما آيا به راستى نادم از كردار خويش بر آن شدند كه اگر دوباره مشمول نعمت الهى شدند، شكر آن را به جاى آورند يا اينكه همانند بسيارى از مردمان به هنگام گرفتار آمدن در عذاب، موقتاً بيدار شده، و پس از رهايى، ديگر بار راه و كار ناصواب خود را پيشه كردند؟ (اسراء/ 17، 67) سخن مفسران در اين باره يكسان نيست؛ برخى بر اساس لحن آيه بعد احتمال مىدهند كه توبه آنان[1]. جامعالبيان، مج 14، ج 29، ص 42؛التبيان، ج 10، ص 83
[2]. تفسير قرطبى، ج 18، ص 159
[3]. حاشيه شيخ زاده، ج 8، ص 299؛ تفسيرابىالسعود، ج 9، ص 16؛ قصص الرحمن، ج 4، ص 654
[4]. تفسير قرطبى، ج 18، ص 159
[5]. جامعالبيان، مج 14، ج 29، ص 43؛تفسير قرطبى، ج 18، ص 159
به سبب فقدان شرايط پذيرفته نشد[1]؛ اما بيشتر آنها بر اين باورند كه آنان اين سخنان را از سر اخلاص و توبه گفتند.[2]
بنا به روايتى از عبدالله بن مسعود نيز خداوند توبه آنان را پذيرفت و باغى بهتر از آن بوستان سوخته به آنان داد. برخى ادعا كردهاند كه آن باغ و خوشههاى بسيار درشت انگور آن را ديدهاند.[3]
خداوند در پايان، براى به دست دادن ضابطهاى كلى و تهديد مشركان مكه مىفرمايد:
«كَذلِكَ العَذابُ ولَعَذابُ الأخِرَةِ اكبَرُ لَو كانوا يَعلَمون»(قلم/ 68، 33)؛ كسانى كه از ثروت انبوه، فرزند زياد و ديگر بهرههاى دنيوى، برخوردارند و دچار استغنا و استكبار شده، طغيان و تعدى مىكنند، به عذابى همانند عذاب اصحاب الجنّه گرفتار مىشوند و همه دارايى خود را از دست مىدهند. اما عذاب اخروى كه در انتظار چنين كسانى است، بزرگتر و سختتر است، زيرا بازتاب قهر الهى است و هيچ چيزى تاب تحمل آن را ندارد و بر خلاف عذاب دنيوى، جاودانى است و با مرگ نيز نمىتوان از آن رهايى جست؛ همچنين عذاب اخروى بگونهاى است كه پشيمانى پس از آن سودى ندارد و به جاى اموال و اولاد، سراسر وجود خود آدمى را فرا مىگيرد و اگر مشركان از اين آگاه بودند، هرگز از سر استغنا و استكبار، تعدى و طغيان نمىكردند.[4]
هدف از حكايت داستان:
خداوند، در آيات پيشين، غره شدن برخى از سران شرك به ثروت انبوه و فراوانى فرزند، خود برتربينى و تكذيب و طغيانگرى آنان را گزارش كرده است. سپس با روايت داستان اصحاب الجنّه كه گويا مكيان با آن آشنا بودهاند[5]، ضمن ارائه تصوير كوتاهى از شخصيت فكرى و رفتارى ارباب تنعمى كه به جاى شكر نعمت و بندگى خدا، گرفتار آزمندى و غرور شده وبا طغيان، نعمت را از دست دادهاند، بهرههاى دنيوى مشركان را نيز همانند باغ اصحاب الجنّه، زمينه ابتلا و امتحان شمرده است:«انّا بَلَونهُم كَما بَلَونا[1]. نمونه، ج 24، ص 403
[2]. حاشيه شيخ زاده، ج 8، ص 298؛ تفسيرابىالسعود، ج 9، ص 16
[3]. روضالجنان، ج 19، ص 360؛مجمعالبيان، ج 9، ص 507
[4]. مجمع البيان، ج 10، ص 90؛ تفسيرابىالسعود، ج 17، ص 756؛ الميزان، ج 19، ص 376
[5]. تفسير قرطبى، ج 18، ص 156؛ التحريروالتنوير،ج 29، ص 79؛ قصص الرحمن، ج 4، ص 647
اصحبَ الجَنَّةِ». (قلم/ 68، 17)
اما در اينكه آيا مشركان مكه نيز گرفتار عذاب شدند يا نه؟ ديدگاه مفسران متفاوت است؛ شمارى ازمفسران اين قصه را تهديدى براى تكذيب كنندگان پيامبر صلى الله عليه و آله مىدانند كه او را ديوانه مىخواندند. (قلم/ 68، 2) آنان سرمست از ثروت و فرزند فراوان و ديگر نعم الهى، همانند صاحبان باغ بلازده ناسپاسى كرده، از سر استكبار و غرور به تكذيب پيامبر صلى الله عليه و آله و تضييع حقوق ديگران پرداختند (قلم/ 68، 11- 15)، غافل از اينكه نعمتهاى ياد شده جز براى امتحان آنان نيست و آنها ناگزير روزى به كيفر دنيوى (چون جنگ بدر) يا اخروى گرفتار خواهند شد؛ روزى كه در آن ثروت و فرزند فراوان، هيچ سودى به حال آنان نخواهد داشت و آنها نيز از كرده خود سخت پشيمان خواهند شد.[1]گروهى ديگر آن را به ماجراى نفرين پيامبر صلى الله عليه و آله مربوط دانسته، معتقدند كه مشركان مكه نيز همانند اصحاب الجنّه دچار عذاب شدند، زيرا خداوند نعمتهاى فراوانى چون امنيت، روزى فراوان، مركز تجارى بودن مكه و ييلاق و قشلاق رفتن، (قريش/ 106، 2- 4) را در اختيار آنان قرار داد و سرانجام با بعثت پيامبر صلى الله عليه و آله و نعمت بسيار بزرگ هدايت، آن را به غايت رساند؛ اما آنان نيز از اين همه نعمت غافل شده، طغيانگرى كرده و با رويگردانى از خدا، پيامبر صلى الله عليه و آله او را به سختى آزردند، ازاينرو رسول خدا صلى الله عليه و آله در حق آنان چنين نفرين كرد:
«خدايا! مضر مشركان را خوار گردان و آنان را همانند روزگار يوسف عليه السلام به خشكسالى و قحطسالى گرفتار كن».[2]براى همين مشركان در سال هفتم هجرت گرفتار عذاب شده، در پى چندين سال خشك سالى و قحطى شديد، رفت و آمد كاروانها به مكه متوقف شد و آنان به خوردن گوشت مردار و استخوان روى آوردند.[3]
پرداخت داستان بهگونهاى است كه شخصيتهاى آن، كه غافل از مشيت الهى، با تكيه بر اسباب ظاهرى و اطمينان به خود براى تحقق خواسته خويش نقشه مىكشند، به سخره گرفته شدهاند. قرآن با گزارش مراحل مهم نقشه آنان (هم قسم شدن براى چيدن ميوهها در بامداد، گفتوگوى پنهانى، تأكيد بر عدم آگاهى مستمندان و ممانعت جدى از ورود آنها)[1]. تفسير ابنكثير، ج 4، ص 433؛ الميزان،ج 19، ص 373؛ المنير، ج 29، ص 58- 59
[2]. مسند احمد، ج 2، ص 271؛ صحيح مسلم، ج2، ص 134- 135
[3]. كشف الاسرار، ج 10، ص 192؛ الكشاف، ج4، ص 589؛ مجمعالبيان، ج 9، ص 505
نشان مىدهد كه چگونه با اينكه آنان همه تدابير لازم را براى محروم ساختن مسكينان انديشيدند؛ اما مشيت الهى بىآنكه در اراده آنان تصرف كرده، اختيارشان را سلب كند، محروميت خود آنها را رقم زد و همه تدابيرشان را خنثا كرد، بنابراين، داستان، تصوير عينى و دلانگيزى از توحيد افعالى خدا و ترجمان مجسم و زيبايى از آياتى چون«و ما تَشاءونَ الّا ان يَشاءَ اللَّهُ»(انسان/ 76، 30) را به نمايش مىگذارد. ابنعباس گفته:
با اين داستان، مشركان مكه به اصحاب الجنّه تشبيه شدهاند. هنگامى كه آنان براى جنگ بدر حركت مىكردند، با يكديگر هم قسم شدند كه حتماً محمد صلى الله عليه و آله و يارانش را كشته، پس از بازگشت به مكه به طواف كعبه و شراب خوارى بپردازند؛ اما خداوند نقشه و تدبيرشان را خنثا كرد و آنان با اسير و كشته شدن، همانند صاحبان باغ بلازده با ناكامى و شكست رو به رو شدند[1]؛ همچنين نقل شده است كه ابوجهل در روز بدر گفت: احدى از مسلمانان را نكشيد، بلكه آنان را دستگير كرده، در كوهها به بند كشيد و اين آيات درباره عدم قدرت مشركان بر اين كار نازل شد.[2]
از اين داستان برمىآيد كه بين گناه و از دست دادن رزق و روزى، ارتباط وجود دارد.[3]ابنعباس دلالت آيات بر اين مهم را روشنتر از آفتاب مىداند[4]، چنانكه بنا به روايتى پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله فرمود: از گناه بپرهيزيد. بنده گناه مىكند و در نتيجه از رزقى كه برايش فراهم شده بود محروم مىگردد. آنگاه اين آيه را تلاوت كرد[5]:«فَطافَ عَلَيها طَافٌ مِن رَبّكَ». (قلم/ 68، 19)
نكته پايانى آنكه اين داستان را با توجه به آيه«قالوا يوَيلَنا انّا كُنّا طغين»(قلم/ 68، 31) مىتوان تصوير مجسمى از آياتى چون«انَّ الانسنَ لَيَطغى* ان رَءاهُ استَغنى»(علق/ 96، 7) دانست كه يكى از ويژگيهاى روانى نوع بشر را بيان كرده و به آن صبغه فراتاريخى مىدهد، بر اين اساس، هنگامى كه آدمى خود را غرق در ناز و نعمت[1]. تفسير قرطبى، ج 18، ص 160؛ المنير، ج19، ص 58- 59
[2]. المنير، ج 29، ص 58؛ الدرالمنثور، ج8، ص 250
[3]. نمونه، ج 24، ص 405
[4]. تفسير قمى، ج 2، ص 400
[5]. تفسير قرطبى، ج 18، ص 159
مىبيند، شدت تعلقات مادى و اشتغال به آن، وى را از ياد خدا غافل مىكند؛ اما هنگامى كه در پى حادثهاى، همه درها بر روى او بسته شده، هيچ كس و هيچ چيزى به حال وى سودى نمىبخشد، از خواب غفلت بيدار شده، به خدا رو مىكند، بنابراين، ابتلا و امتحان به وسيله بهرههاى دنيوى و گرفتار آمدن در عذاب الهى، در صورت كفران نعمت، به اصحاب الجنّة و مشركان قريش منحصر نيست، بلكه به عنوان يكى از سنتهاى الهى، شامل همه انسانها در هميشه تاريخ مىشود.منابعارشادالعقل السليم الى مزايا القرآن الكريم، ابىالسعود؛ التبيان فى تفسير القرآن؛ التعريف و الاعلام؛ تفسير التحرير و التنوير؛ تفسير القرآن العظيم، ابن كثير؛ تفسير القمى؛ التفسير الكبير؛ تفسير المراغى؛ التفسير المنير فى العقيدة والشريعة والمنهج؛ تفسير نمونه؛ جامعالبيان عن تأويل آى القرآن؛ الجامع لاحكام القرآن، قرطبى؛ حاشية محىالدين شيخزاده على تفسير البيضاوى؛ الدرالمنثور فىالتفسير بالمأثور؛ روضالجنان و روحالجنان؛ صحيح مسلم با شرح سنوسى؛ الكشاف؛ كشفالاسرار و عدةالابرار؛ قصص الرحمن فى ظلال القرآن؛ اللباب فى علوم الكتاب؛ مجمعالبيان فى تفسير القرآن؛ مسند احمد بن حنبل؛ معانىالقرآن، فراء؛ الميزان فى تفسير القرآن.
اصحاب رايات
محمد اللهاكبرى
اصحاب رايات: زنان بدكاره داراى پرچم
به روزگار جاهليت و هم پس از ظهور اسلام در حجاز و به ويژه در مكه و مدينه شمار زيادى كنيزان و زنان بدكاره از مشركان و اهلكتاب بودند كه از راه فحشا براى خود يا اربابانشان كسب درآمد مىكردند.[1]
برخى از آنان براى شناسايى خود[2]و راهنمايى تازهواردان پرچمى سرخ رنگ[3]بر سر در خانه خود كه «مواخير»[4](جمع ميخوار به معناى فاحشهخانه) نام داشت، برمىافراشتند كه بدين جهت اصحاب يا صواحبِ رايات، متعالمات، معلنات[5]، متعالنات[6]، مستعلنات[7]و قَليقيات يا قلقيات[8](از قلقى به معناى گردنبند آراسته به لؤلؤ كه اين زنان به گردن مىآويختند و يا از قلق به معناى رفت و آمد زياد)[9]نام گرفتند.
برخى از اين پرچمداران، كنيزانى بودند كه توانگران مكه[10]و مدينه[11]براى كسب درآمد بيشتر، آنها را به زنا* وامىداشتند و دخترانى را كه از اين راه زاده مىشدند «ولائد»[12][1]. جامعالبيان، مج 10، ج 18، ص 93- 98؛اسباب النزول، ص 263؛ الدرالمنثور، ج 6، ص 127
[2]. جامعالبيان، مج 10، ج 18، ص 96؛اسبابالنزول، ص 263؛ التحرير والتنوير، ج 18، ص 222؛ بلوغ الأرب، ج 2، ص 4
[3]. المفصل، ج 5، ص 139
[4]. جامعالبيان، مج 10، ج 18، ص 95؛اسباب النزول، ص 263؛ المفصل، ج 5، ص 135، 138- 139
[5]. جامعالبيان، مج 10، ج 18، ص 95- 96؛التبيان، ج 7، ص 407- 408
[6]. اسباب النزول، ص 263؛ السنن الكبرى، ج10، ص 385؛ الدرالمنثور، ج 6، ص 127
[7]. تفسير قمى، ج 1، ص 96
[8]. جامعالبيان، مج 10، ج 18، ص 94
[9]. جامعالبيان، مج 10، ج 18، ص 94
[10]. همان، ص 95- 96؛ اسباب النزول، ص 263
[11]. الدرالمنثور، ج 6، ص 127؛ المفصل، ج5، ص 135
[12]. الدرالمنثور، ج 6، ص 127
(جمع وليده) ناميده و به همين عمل مجبور مىكردند. كنيزانى كه بدين كار وادار مىشدند بسيار بودند. نام شمارى از آنان بدين قرار است: اممهزول، كنيز سائببنابىسائب مخزومى، امعُليط يا غُليظ، كنيز صفوانبناميّه؛ حَنَّه قبطيَّه، كنيز عاص بن وائل؛ مُزْنه يا مريّه، كنيز مالك بن عميله؛ جَلاله يا حَلاله، كنيز سُهَيل بن عمرو؛ ام سُويد، كنيز عمروبنعثمان مخزومى؛ شَريفه يا سريفه؛ كنيز زمعةبناسود؛ فرسه، قرينه يا قريبه، كنيز هشام بن ربيعه؛ فَرْتَنا، قرينه يا قريبا، كنيز هلال بن أنس.[1]در مكه زنان بدكاره غير كنيز هم بودند كه نام شمارى از پرچمداران آنان چنين است: ساره، حنتمه، رباب[2]، صفيه مادر طلحه، دوحه، حمامه مادر ابوسفيان، عقيله، ماريةالهموم، امعبداللَّه، امغانم، امابىالجهم يا رميثاء، ماريه بنت ابىمارية، نابغه مادر عمرو بن عاص، ممتعه مادر بزرگ عبدالرحمن بن عوف، كريمه مادر ذر برادر طلحةبنعبيداللَّه[3]و عَناق.[4]
در مدينه نيز كنيزان، كنيززادگان (ولائد) و زنان بدكاره از اهل كتاب و مشركان بسيار بودند[5]كه نام 5 تن از پرچمداران آنان به دست آمد: نُسيكه، اميه[6]، مُسيكة، اميمة[7]و معاذة.[8]سه نفر اخير كه كنيزان عبداللَّه بن ابى بودند بعدها اسلام آورده[9]و از بدكارگى رهايى يافتند. بسيارى از اين زنان از همين راه ثروت هنگفتى به دست آورده بودند.[10]
انتساب فرزندان زاده شده از اين راه به مردان به دو روش انجام مىشد: 1. اگر شمار مردان بيش از 10 تن بود كودك با نظر قيافه شناس به يكى از آنان نسبت داده مىشد.
2. اگر شمار آنان كمتر از 10 تن بود، زن به دلخواه خود فرزند را به يكى از آنان نسبت مىداد؛ چنانكه نابغه فرزند خود عمرو را با آنكه به ابوسفيان بن حرب شبيه بود، به[1]. جامعالبيان، مج 10، ج 18، ص 96؛اسباب النزول، ص 263؛ التحريروالتنوير، ج 18، ص 223
[2]. تفسير قمى، ج 1، ص 96
[3]. مثالب العرب، ص 77- 86
[4]. اسباب النزول، ص 65؛ مبهمات القرآن، ج2، ص 251؛ كشفالاسرار، ج 6، ص 484
[5]. جامعالبيان، مج 10، ج 18، ص 94، 97؛الدرالمنثور، ج 6، ص 127
[6]. الدرالمنثور، ج 6، ص 127
[7]. التحرير والتنوير، ج 18، ص 223؛اسدالغابه، ج 7، ص 256
[8]. التحرير والتنوير، ج 18 ص 223؛الاستيعاب، ج 4، ص 466؛ اسدالغابه، ج 7، ص 257- 258
[9]. التحرير والتنوير، ج 18، ص 223
[10]. الدرالمنثور، ج 6، ص 127
عاص بن وائل كه دست و دل بازتر بود نسبت داد.[1]
اصحاب رايات در شأن نزول:
به نقلى پس از مهاجرت مسلمانان به مدينه، شمارى از آنان در نهايت فقر و تنگدستى بودند و بدين جهت برخى بر آن شدند تا به رسم جاهلى و براى رهايى از فقر با زنان ثروتمند بدنام همسر شوند و پس از بى نيازى آنان را رها سازند، ازاينرو از پيامبر صلى الله عليه و آله اجازه خواستند كه آيه 3 نور/ 24 نازل شد و با بيان اينكه تنها مردان بدكاره با زنان زشت كار ازدواج* مىكنند، آنان را از اين عمل بازداشت[2]:«الزّانى لا يَنكِحُ الّا زانِيَةً او مُشرِكَةً والزّانِيَةُ لا يَنكِحُها الّا زانٍ او مُشرِكٌ وحُرّمَ ذلِكَ عَلَى المُؤمِنين». بنابر روايتى از سعيد بن مسيب آيه در شأن زنان زناكار مدينه[3]و به نظر قمى[4]در شأن زنان مكه نازل شده است؛ اما بنابه رواياتى از امام باقر و امام صادق عليهما السلام[5]و نيز از ابنعباس، مجاهد[6]و عكرمه[7]، در شأن زنان زناكار مشرك روزگار آغازين اسلام (اعمّ از مكه و مدينه) فرود آمده است.
منابع
اسباب النزول، واحدى؛ الاستيعاب فى معرفة الاصحاب؛ اسدالغابة فى معرفة الصحابه؛ بلوغ الارب فى معرفة احوال العرب؛ التبيان فى تفسيرالقرآن؛ تفسير التحرير و التنوير؛ تفسير القمى؛ تفسير مبهمات القرآن؛ جامعالبيان عن تأويل آى القرآن؛ الدرالمنثور فى التفسير بالمأثور؛ السنن الكبرى؛ الكافى؛ كشف الاسرار و عدة الاسرار؛ مثالب العرب؛ المفصل فى تاريخالعرب قبلالاسلام.[1]. مثالب العرب، ص 78- 79
[2]. جامعالبيان، مج 10، ج 18، ص 94- 95؛اسبابالنزول، ص 263؛ الدرالمنثور، ج 6، ص 127
[3]. جامعالبيان، مج 10، ج 18، ص 94، 97؛السننالكبرى، ج 10، ص 385
[4]. تفسير قمى، ج 1، ص 96
[5]. الكافى، ج 5، ص 354- 355
[6]. جامعالبيان، مج 10، ج 18، ص 95- 96
[7]. اسباب النزول، ص 263