بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 218

مى‌بيند، شدت تعلقات مادى و اشتغال به آن، وى را از ياد خدا غافل مى‌كند؛ اما هنگامى كه در پى حادثه‌اى، همه درها بر روى او بسته شده، هيچ كس و هيچ چيزى به حال وى سودى نمى‌بخشد، از خواب غفلت بيدار شده، به خدا رو مى‌كند، بنابراين، ابتلا و امتحان به وسيله بهره‌هاى دنيوى و گرفتار آمدن در عذاب الهى، در صورت كفران نعمت، به اصحاب الجنّة و مشركان قريش منحصر نيست، بلكه به عنوان يكى از سنتهاى الهى، شامل همه انسانها در هميشه تاريخ مى‌شود.منابع‌ارشادالعقل السليم الى مزايا القرآن الكريم، ابى‌السعود؛ التبيان فى تفسير القرآن؛ التعريف و الاعلام؛ تفسير التحرير و التنوير؛ تفسير القرآن العظيم، ابن كثير؛ تفسير القمى؛ التفسير الكبير؛ تفسير المراغى؛ التفسير المنير فى العقيدة والشريعة والمنهج؛ تفسير نمونه؛ جامع‌البيان عن تأويل آى القرآن؛ الجامع لاحكام القرآن، قرطبى؛ حاشية محى‌الدين شيخ‌زاده على تفسير البيضاوى؛ الدرالمنثور فى‌التفسير بالمأثور؛ روض‌الجنان و روح‌الجنان؛ صحيح مسلم با شرح سنوسى؛ الكشاف؛ كشف‌الاسرار و عدةالابرار؛ قصص الرحمن فى ظلال القرآن؛ اللباب فى علوم الكتاب؛ مجمع‌البيان فى تفسير القرآن؛ مسند احمد بن حنبل؛ معانى‌القرآن، فراء؛ الميزان فى تفسير القرآن.


صفحه 219


اصحاب رايات‌
محمد الله‌اكبرى‌
اصحاب رايات: زنان بدكاره داراى پرچم‌
به روزگار جاهليت و هم پس از ظهور اسلام در حجاز و به ويژه در مكه و مدينه شمار زيادى كنيزان و زنان بدكاره از مشركان و اهل‌كتاب بودند كه از راه فحشا براى خود يا اربابانشان كسب درآمد مى‌كردند.[1]
برخى از آنان براى شناسايى خود[2]و راهنمايى تازه‌واردان پرچمى سرخ رنگ‌[3]بر سر در خانه خود كه «مواخير»[4](جمع ميخوار به معناى فاحشه‌خانه) نام داشت، برمى‌افراشتند كه بدين جهت اصحاب يا صواحبِ رايات، متعالمات، معلنات‌[5]، متعالنات‌[6]، مستعلنات‌[7]و قَليقيات يا قلقيات‌[8](از قلقى به معناى گردنبند آراسته به لؤلؤ كه اين زنان به گردن مى‌آويختند و يا از قلق به معناى رفت و آمد زياد)[9]نام گرفتند.
برخى از اين پرچمداران، كنيزانى بودند كه توانگران مكه‌[10]و مدينه‌[11]براى كسب درآمد بيشتر، آنها را به زنا* وامى‌داشتند و دخترانى را كه از اين راه زاده مى‌شدند «ولائد»[12][1]. جامع‌البيان، مج 10، ج 18، ص 93- 98؛اسباب النزول، ص 263؛ الدرالمنثور، ج 6، ص 127
[2]. جامع‌البيان، مج 10، ج 18، ص 96؛اسباب‌النزول، ص 263؛ التحرير والتنوير، ج 18، ص 222؛ بلوغ الأرب، ج 2، ص 4
[3]. المفصل، ج 5، ص 139
[4]. جامع‌البيان، مج 10، ج 18، ص 95؛اسباب النزول، ص 263؛ المفصل، ج 5، ص 135، 138- 139
[5]. جامع‌البيان، مج 10، ج 18، ص 95- 96؛التبيان، ج 7، ص 407- 408
[6]. اسباب النزول، ص 263؛ السنن الكبرى، ج10، ص 385؛ الدرالمنثور، ج 6، ص 127
[7]. تفسير قمى، ج 1، ص 96
[8]. جامع‌البيان، مج 10، ج 18، ص 94
[9]. جامع‌البيان، مج 10، ج 18، ص 94
[10]. همان، ص 95- 96؛ اسباب النزول، ص 263
[11]. الدرالمنثور، ج 6، ص 127؛ المفصل، ج5، ص 135
[12]. الدرالمنثور، ج 6، ص 127


صفحه 220

(جمع وليده) ناميده و به همين عمل مجبور مى‌كردند. كنيزانى كه بدين كار وادار مى‌شدند بسيار بودند. نام شمارى از آنان بدين قرار است: ام‌مهزول، كنيز سائب‌بن‌ابى‌سائب مخزومى، ام‌عُليط يا غُليظ، كنيز صفوان‌بن‌اميّه؛ حَنَّه قبطيَّه، كنيز عاص بن وائل؛ مُزْنه يا مريّه، كنيز مالك بن عميله؛ جَلاله يا حَلاله، كنيز سُهَيل بن عمرو؛ ام سُويد، كنيز عمروبن‌عثمان مخزومى؛ شَريفه يا سريفه؛ كنيز زمعةبن‌اسود؛ فرسه، قرينه يا قريبه، كنيز هشام بن ربيعه؛ فَرْتَنا، قرينه يا قريبا، كنيز هلال بن أنس.[1]در مكه زنان بدكاره غير كنيز هم بودند كه نام شمارى از پرچمداران آنان چنين است: ساره، حنتمه، رباب‌[2]، صفيه مادر طلحه، دوحه، حمامه مادر ابوسفيان، عقيله، ماريةالهموم، ام‌عبداللَّه، ام‌غانم، ام‌ابى‌الجهم يا رميثاء، ماريه بنت ابى‌مارية، نابغه مادر عمرو بن عاص، ممتعه مادر بزرگ عبدالرحمن بن عوف، كريمه مادر ذر برادر طلحةبن‌عبيداللَّه‌[3]و عَناق.[4]
در مدينه نيز كنيزان، كنيززادگان (ولائد) و زنان بدكاره از اهل كتاب و مشركان بسيار بودند[5]كه نام 5 تن از پرچمداران آنان به دست آمد: نُسيكه، اميه‌[6]، مُسيكة، اميمة[7]و معاذة.[8]سه نفر اخير كه كنيزان عبداللَّه بن ابى بودند بعدها اسلام آورده‌[9]و از بدكارگى رهايى يافتند. بسيارى از اين زنان از همين راه ثروت هنگفتى به دست آورده بودند.[10]
انتساب فرزندان زاده شده از اين راه به مردان به دو روش انجام مى‌شد: 1. اگر شمار مردان بيش از 10 تن بود كودك با نظر قيافه شناس به يكى از آنان نسبت داده مى‌شد.
2. اگر شمار آنان كمتر از 10 تن بود، زن به دلخواه خود فرزند را به يكى از آنان نسبت مى‌داد؛ چنانكه نابغه فرزند خود عمرو را با آنكه به ابوسفيان بن حرب شبيه بود، به‌[1]. جامع‌البيان، مج 10، ج 18، ص 96؛اسباب النزول، ص 263؛ التحريروالتنوير، ج 18، ص 223
[2]. تفسير قمى، ج 1، ص 96
[3]. مثالب العرب، ص 77- 86
[4]. اسباب النزول، ص 65؛ مبهمات القرآن، ج2، ص 251؛ كشف‌الاسرار، ج 6، ص 484
[5]. جامع‌البيان، مج 10، ج 18، ص 94، 97؛الدرالمنثور، ج 6، ص 127
[6]. الدرالمنثور، ج 6، ص 127
[7]. التحرير والتنوير، ج 18، ص 223؛اسدالغابه، ج 7، ص 256
[8]. التحرير والتنوير، ج 18 ص 223؛الاستيعاب، ج 4، ص 466؛ اسدالغابه، ج 7، ص 257- 258
[9]. التحرير والتنوير، ج 18، ص 223
[10]. الدرالمنثور، ج 6، ص 127


صفحه 221

عاص بن وائل كه دست و دل بازتر بود نسبت داد.[1]
اصحاب رايات در شأن نزول:
به نقلى پس از مهاجرت مسلمانان به مدينه، شمارى از آنان در نهايت فقر و تنگدستى بودند و بدين جهت برخى بر آن شدند تا به رسم جاهلى و براى رهايى از فقر با زنان ثروتمند بدنام همسر شوند و پس از بى نيازى آنان را رها سازند، ازاين‌رو از پيامبر صلى الله عليه و آله اجازه خواستند كه آيه 3 نور/ 24 نازل شد و با بيان اينكه تنها مردان بدكاره با زنان زشت كار ازدواج* مى‌كنند، آنان را از اين عمل بازداشت‌[2]:«الزّانى لا يَنكِحُ الّا زانِيَةً او مُشرِكَةً والزّانِيَةُ لا يَنكِحُها الّا زانٍ او مُشرِكٌ وحُرّمَ ذلِكَ عَلَى المُؤمِنين». بنابر روايتى از سعيد بن مسيب آيه در شأن زنان زناكار مدينه‌[3]و به نظر قمى‌[4]در شأن زنان مكه نازل شده است؛ اما بنابه رواياتى از امام باقر و امام صادق عليهما السلام‌[5]و نيز از ابن‌عباس، مجاهد[6]و عكرمه‌[7]، در شأن زنان زناكار مشرك روزگار آغازين اسلام (اعمّ از مكه و مدينه) فرود آمده است.
منابع‌
اسباب النزول، واحدى؛ الاستيعاب فى معرفة الاصحاب؛ اسدالغابة فى معرفة الصحابه؛ بلوغ الارب فى معرفة احوال العرب؛ التبيان فى تفسيرالقرآن؛ تفسير التحرير و التنوير؛ تفسير القمى؛ تفسير مبهمات القرآن؛ جامع‌البيان عن تأويل آى القرآن؛ الدرالمنثور فى التفسير بالمأثور؛ السنن الكبرى؛ الكافى؛ كشف الاسرار و عدة الاسرار؛ مثالب العرب؛ المفصل فى تاريخ‌العرب قبل‌الاسلام.[1]. مثالب العرب، ص 78- 79
[2]. جامع‌البيان، مج 10، ج 18، ص 94- 95؛اسباب‌النزول، ص 263؛ الدرالمنثور، ج 6، ص 127
[3]. جامع‌البيان، مج 10، ج 18، ص 94، 97؛السنن‌الكبرى، ج 10، ص 385
[4]. تفسير قمى، ج 1، ص 96
[5]. الكافى، ج 5، ص 354- 355
[6]. جامع‌البيان، مج 10، ج 18، ص 95- 96
[7]. اسباب النزول، ص 263


صفحه 222


اصحاب رَسّ‌
على اسدى، محمد حسن ناصحى‌
اصحاب رَسّ: مردمانى در شمار اقوام عذاب شده پيشين به سبب تكذيب و كشتن پيامبرشان‌
رسّ در لغت به معناى كندن چاه و قبر[1]، مدفون كردن مرده يا غير آن، چاه كهنه، چاه سنگ‌چين شده، معدن‌[2]و نيز استوار ساختن‌[3]، نشانه و اندك اثر بر جاى مانده هر چيز[4]آمده است.
قرآن دوبار در آيات 38 فرقان/ 25 و 12 ق/ 50 از اصحاب رسّ تنها به عنوان قومى كه در پى تكذيب پيامبر خويش با عذاب* الهى نابود شدند، ياد كرده است؛ اما هيچ گزارشى درباره هويّت، آيين، پيامبر، مكان و زمان زندگى و چگونگى نابودى آنان و نيز شرح كارهايى كه زمينه عذابشان شد، ارائه نكرده است. در سوره فرقان ضمن گزارش برخى از درخواستهاى نامعقول از سوى تكذيب‌كنندگان پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله (فرقان/ 25، 32) و در مقام تهديد آنان، از اصحاب رسّ در شمار اقوامى چون قوم نوح، عاد، ثمود و ... ياد شده كه همگى به سبب تكذيب پيامبر خويش با عذاب الهى نابود شدند:«و قَومَ نوحٍ لَمّا كَذَّبُوا الرُّسُلَ اغرَقنهُم ...* و عادًا و ثَمودا و اصحبَ الرَّسّ و قُرونًا بَينَ ذلِكَ كَثيرا».
(فرقان/ 25، 37- 38) در سوره ق نيز در پى گزارش تكذيب* پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و وعده رستاخيز از سوى كافران (ق/ 50، 2- 3)، اصحاب رسّ با همين وصف ياد شده‌اند:
«كَذَّبَت قَبلَهُم قَومُ نوحٍ واصحبُ الرَّسّ و ثَمود* و عادٌ و فِرعَونُ و اخونُ لوط* و اصحبُ الايكَةِ و قَومُ تُبَّعٍ كُلٌّ كَذَّبَ الرُّسُلَ فَحَقَّ وعيد».(ق/ 50، 12- 14) برخى‌[1]. ترتيب العين، ص 311؛ تاج‌العروس، ج 8،ص 306، «رسس»
[2]. لسان‌العرب، ج 5، ص 210؛ تاج العروس،ج 8، ص 306؛ القاموس المحيط، ج 1، ص 753، «رسّ»
[3]. ترتيب العين، ص 310؛ التحقيق، ج 4، ص109، «رس»
[4]. مفردات، ص 352؛ لسان‌العرب، ج 5، ص209، «رسس»


صفحه 223

صاحب‌نظران با استناد به ترتيب ذكر اصحاب رسّ در آيه 38 فرقان/ 25 و توجيه ترتيب آن در آيه 12 ق/ 50، بر اين باورند كه‌[1]اصحاب رسّ در دوره تاريخى نزديك به زمان قوم عاد و ثمود مى‌زيسته‌اند.[2]پاره‌اى گزارشهاى تاريخى نيز كه هر سه قوم را جزو طبقه اعراب «بائده» (منقرض شده) نشان مى‌دهد[3]، مؤيّد آن است.
مفسرّان به سبب نبود گزارش تفصيلى قرآن و براساس برخى معانىِ لغوىِ «رسّ»، پاره‌اى احاديث‌[4]و روايتهاى تاريخى‌[5]ديدگاههاى متفاوتى را درباره هويّت، آيين، پيامبر، محل و زمان زندگى، زمينه ها و چگونگى هلاكت اصحاب رسّ ارائه كرده‌اند[6]كه گاهى آميخته به افسانه و داستان‌پردازى است.[7]بيشتر گزارشها هر چند با جزئياتى متفاوت و غالباً متداخل، براساس معناى چاه براى رسّ و محوريّت آن استوار است، با اين تفاوت كه شمار چشم‌گيرى از آنان، اصحاب رسّ را قومى ياد كرده‌اند كه به سبب افكندن پيامبر خويش در چاه، به اين نام موسوم شده‌اند. اغلب، نام آن پيامبر را «حنظلة بن صفوان» گفته‌اند.[8]مهم‌ترين روايتها از اين قرار است:
1. طوسى و طبرسى به نقل از عكرمه و با ردّ روايتهاى ديگر، از آنان فقط به عنوان قومى ياد كرده‌اند كه پيامبر خويش را در چاه افكندند.[9]
2. برخى چون كعب‌الاحبار، مُقاتل و سدّى، رسّ را چاهى در انطاكيه* و اصحاب رسّ را همان اصحاب ياسين دانسته‌اند كه حبيب نجّار را درون آن افكندند.[10]اين ديدگاه‌[1]. الميزان، ج 15، ص 218؛ التحقيق، ج 4،ص 110، «رس»
[2]. جامع‌البيان، مج 11، ج 19، ص 19؛ نثرطوبى، ج 1، ص 305؛ التحقيق، ج 4، ص 110، «رس»
[3]. المفصل، ج 1، ص 294- 353
[4]. جامع‌البيان، مج 11، ج 19، ص 20- 21؛عيون اخبارالرضا عليه السلام، ج 1، ص 418- 426؛ بحارالانوار، ج 14، ص 148- 158
[5]. المحبر، ص 6؛ تاريخ دمشق، ج 1، ص 12-13؛ البداية والنهايه، ج 1، ص 205
[6]. جامع‌البيان، مج 11، ج 19، ص 19- 20؛مجمع‌البيان، ج 7، ص 266- 267؛ روض‌الجنان، ج 14، ص 221- 229
[7]. روض‌الجنان، ج 14، ص 226- 227؛قصص‌الانبياء، ص 230- 232
[8]. كشف‌الاسرار، ج 7، ص 33؛ مجمع‌البيان،ج 7، ص 266؛ روض‌الجنان، ج 14، ص 221
[9]. التبيان، ج 7، ص 490؛ مجمع البيان، ج7، ص 266- 267
[10]. جامع‌البيان، مج 13، ج 26، ص 198؛كشف‌الاسرار، ج 7، ص 32؛ مجمع‌البيان، ج 9، ص 215


صفحه 224

از سوى اغلب مفسّران ردّ[1]و حبيب نجار از مؤمنان به رسولان عيسى عليه السلام‌[2](ر. ك: يس/ 36، 13، 20، 27) و انطاكيه، شهرى در تركيه گزارش شده است كه اين با گزارشهاى تاريخى مبنى بر عرب بودن اصحاب رسّ سازگار نيست.[3]
3. ابن‌عبّاس و گروهى ديگر از مفسرانِ نخستين، رسّ را نام يكى از قراى ثمود* مى‌دانند.[4]ابن‌جبير، كلبى و خليل‌بن‌احمد آن را چاهى در آبادى «فَلْج» در يمامه، اصحاب رسّ را باقيمانده قوم ثمود و ساكن در حاشيه آن چاه كه در آيه 45 حجّ/ 22 با تعبير«بِئرٍ مُعَطَّلَة»از آن ياد شده است و پيامبر آنان را «حنظلة بن صفوان» دانسته‌اند. آنان گرفتار پرنده‌اى بودند كه گاهى كودكان خردسال را مى‌ربود و چون با دعاى پيامبر خويش از دست آن رهايى يافتند به جاى ايمان، به تكذيب و قتل وى پرداختند.[5]با توجه به ياد كرد قوم ثمود و اصحاب رسّ به‌صورت دو گروه جداگانه در هر دو آيه (فرقان/ 25، 38؛ ق/ 50، 12) و نيز ذكر «رسّ يمامه» به عنوان محلى غير از ديار مانده قوم ثمود[6]در پاره‌اى منابع اسلامى، اين ديدگاه جاى تأمل دارد.
4. برخى آنان را همان اصحاب اخدود دانسته‌اند[7]كه دست كم نظر به تفاوت سرانجام هريك با ديگرى در دنيا (فرقان/ 25، 39؛ بروج/ 85، 10) آن دو نمى‌توانند يكى باشند.[8]
5. روايتى نبوى به نقل محمد بن كعب قُرظى، آنان را قوم حنظلة بن صفوان گزارش مى‌كند كه پس از تكذيب، وى را در چاهى افكنده و سنگ بزرگى بر دهانه آن نهادند. غلام سياه مؤمنى كه او را نخستين وارد شونده به بهشت دانسته‌اند، شبانه و مخفيانه براى وى آب و غذا مى‌برده است. پس از مدتى قوم او پشيمان شده و او را از چاه درآوردند و به وى ايمان آوردند. وى به سوى باقيمانده اندك قوم خود باز مى‌گردد.[9]اين حديث را مرسل و[1]. التبيان، ج 7، ص 490؛ مجمع‌البيان، ج7، ص 266؛ تفسير بيضاوى، ج 3، ص 227
[2]. مجمع‌البيان، ج 8، ص 655؛ تفسيرابن‌كثير، ج 3، ص 575؛ تفسير قرطبى، ج 15، ص 12
[3]. المفصل، ج 1، ص 347- 348
[4]. جامع‌البيان، مج 11، ج 19، ص 19؛تفسير ابن‌كثير، ج 3، ص 331
[5]. عرائس المجالس، ص 131؛ المحبر، ص 131؛مجمع‌البيان، ج 7، ص 267
[6]. معجم البلدان، ج 3، ص 43
[7]. جامع‌البيان، مج 11، ج 19، ص 20؛تفسير بيضاوى، ج 3، ص 227؛ تفسير ابى‌السعود، ج 5، ص 218
[8]. قصص الانبياء، ص 230؛ التحقيق، ج 4، ص111
[9]. جامع‌البيان، مج 11، ج 19، ص 20؛روض‌الجنان، ج 14، ص 222- 223؛ تفسير ابن‌كثير، ج 3، ص 331


صفحه 225

بيشتر ساخته و پرداخته خود راوى دانسته‌اند[1]، چنان كه سرنوشت اين قوم با اصحاب رسّ كه ظاهراً همگى نابود شده‌اند، چندان سازگار نيست.
6. در روايتى از على عليه السلام به نقل شيخ صدوق كه سند آن معتبر[2]و صحيح‌[3]خوانده شده آنها قومى پس از سليمان عليه السلام، ساكن در 12 شهر بسيار آباد با نامهاى 12 ماه ايرانى (فروردين و ...)، واقع در كنار رود بسيار پرآبى به نام «رسّ» در مشرق زمين و پرستنده درخت صنوبرى به نام «شاه درخت» ياد مى‌شوند. پس از خشكيدن درخت در پى نفرين پيامبرى از نسل يهودا كه پس از سالها دعوت به توحيد با تكذيب و اصرار آنان بر بت‌پرستى روبه رو شد، آنان با تصور خشم درخت و با هدف خشنود ساختن آن، آب چشمه مقدس، واقع در پاى درخت به نام «دوشاب» را تخليه و با كندن گودالى در دل آن، پيامبر خويش را زنده زنده در آن دفن مى‌كنند، ازاين‌رو به وسيله باد سرخ و زمين گداخته نابود و به اصحاب رسّ موسوم مى‌شوند. رودخانه ياد شده نيز از آن پس «رسّ» نام مى‌گيرد.[4]نيامدن اين روايت در ديگر مجامع حديثى دست اول و معتبر شيعى و نيز تفسير التبيان طوسى و مجمع‌البيان طبرسى، به رغم گزارش كامل آن در برخى منابع تفسيرى‌[5]و داستانى‌[6]جاى بسى شگفتى است، چنان كه از عبارت الميزان، ردّ غير مستقيم آن برمى‌آيد.[7]برخى پژوهشگران با پيوند اين روايت به سرو ابرقو، اصحاب رسّ را ايرانى و[1]. قصص الانبياء، ص 232؛ البداية والنهايه، ج 1، ص 206
[2]. حياة القلوب، ج 2، ص 1019
[3]. التحقيق، ج 4، ص 112، «رس»
[4]. علل‌الشرايع، ج 1، ص 55- 57؛ عيوناخبار الرضا عليه السلام، ج 1، ص 418- 426؛ معانى الاخبار، ج 1، ص 109- 110
[5]. كشف‌الاسرار، ج 7، ص 33- 35؛روض‌الجنان، ج 14، ص 223- 226
[6]. عرائس المجالس، ص 133- 135
[7]. الميزان، ج 15، ص 218