بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 228


اصحاب رَقيم‌
على اسدى، مرتضى اورعى‌
اصحاب رَقيم: نام ديگر اصحاب كهف به سبب نگاشته شدن نام و سرگذشت آنان در يك لوح‌
فرهنگ نويسان عربى، رقيم را به معناى «مرقوم» و برگرفته از ريشه «ر- ق- م» دانسته و معانى «نوشته»[1]، «خط و نوشته برجسته»[2]و برخى نيز «دوات»[3]را براى آن گفته‌اند.
شمارى از آنها، «رقم» را نقطه و اعراب گذارى كردن نوشته‌[4]و گروهى نيز نوشتن‌[5]معنا كرده‌اند؛ اما چنان كه برخى نيز در جمع ميان معانى گفته‌اند كاربردهاى گوناگون «رقم» و واژگان برگرفته از آن نشان مى‌دهد كه ريشه ياد شده، در اصل به معناى ايجاد نشانه در هر چيزى است كه متناسب با موارد كاربرد، معناى متفاوتى دارد؛ رَقَم الكتاب؛ يعنى كتاب را نوشت، رَقَمَ الشى‌ء؛ يعنى آن چيز را با نشانه‌اى، متمايز كرد، رَقَمَ الكلمات؛ يعنى واژگان را نقطه و اعراب گذارى كرد.[6]در مقابل، پاره‌اى از قرآن پژوهان، «رقيم» را از واژگان دخيل مى‌دانند؛ از جمله آن را واژه‌اى رومى و به معناى «لوح»[7]و واژه‌اى سريانى و به احتمال، نام مكانى دانسته‌اند.[8]
واژه «رقيم» فقط يك بار در قرآن آمده است:«ام حَسِبتَ انَّ اصحبَ الكَهفِ والرَّقيمِ كانوا مِن ءايتِنا عَجَبا». (كهف/ 18، 9) هويّت اصحاب رقيم كه از آيات شگفت الهى‌[1]. الصحاح، ج 5، ص 1936؛ النهايه، ج 2، ص254، «رقم»
[2]. مفردات، ص 362، «رقم»
[3]. جمهرةاللغه، ج 2، ص 790؛ لسان‌العرب،ج 5، ص 291، «رقم»
[4]. ترتيب العين، ص 323؛ لسان‌العرب، ج 5،ص 291؛ القاموس المحيط، ج 2، ص 1469، «رقم»
[5]. القاموس‌المحيط، ج 2، ص 1469؛مقاييس‌اللغه، ج 2، ص 425؛ الصحاح، ج 5، ص 1936، «رقم»
[6]. التحقيق، ج 4، ص 174؛ المصباح، ج 1، ص236؛ القاموس المحيط، ج 2، ص 1469، «رقم»
[7]. الاتقان، ج 1، ص 293؛ البرهان فىعلوم‌القرآن، ج 1، ص 384
[8]. واژه‌هاى دخيل، ص 224


صفحه 229

خوانده شده‌اند و نيز وجه تسميه آنان به اين نام، اصلى‌ترين موضوع مورد چالش در ميان صاحب نظران است. منابع نخست تفسيرى شيعه‌[1]و سنى‌[2]نشان مى‌دهد كه در عصر نزول و سده‌هاى آغازين تاريخ اسلام، همه مفسّران، هماهنگ با سياق آيات، اصحاب كهف و رقيم را گروه واحدى مى‌دانسته‌اند و تنها موضوع مورد اختلاف آنان، معناى «رقيم» و وجه تسميه اصحاب كهف به آن بوده است؛ اين گروه معانى متفاوتى را براى رقيم گفته‌اند.
بيشتر آنان با استناد به ريشه لغوى‌[3]و پاره‌اى از احاديث‌[4]و نيز احتمالًا برخى منابع اهل كتاب، آن را به معناى كتيبه و لوحى دانسته‌اند كه نام و سرگذشت اصحاب كهف در آن نگاشته شده بود. سنگ يا مس بودن لوح، نويسندگان و محل نصب يا نگهدارى آن، مورد اختلاف اين گروه است. رقيم به عنوان نام قريه اصحاب كهف، كتاب دينى، درهمها و سگ آنان و همچنين وادى و كوهى كه غار در آن قرار داشت، ديدگاههاى ديگرى است كه از سوى اين مفسران ارائه شده است.[5]انگاره‌هاى ياد شده، گاه با پذيرش‌[6]يا نقد[7]مفسران متأخر رو به رو گشته و گاهى نيز بدون هيچ اظهار نظرى گزارش شده است.[8]
بنابراين ديدگاه كه مورد پذيرش مشهور مفسران متأخر از اهل سنت نيز بوده‌[9]عطف «الرقيم» بر «الكهف» عطف بيان‌[10]و براى متمايز كردن اصحاب كهف از ديگر گروههاى مشابه است.[11]البته در دوره‌هاى بعد گويا كشف اجسادى از مردگان در غارهايى چند و مشابهتها و تفاوتهاى آن با داستان اصحاب كهف‌[12]و نيز روايت‌[1]. تفسير عياشى، ج 2، ص 322؛ تفسير قمى،ج 2، ص 31؛ التبيان، ج 7، ص 11
[2]. تفسير عبدالرزاق، ج 2، ص 325؛ جامعالبيان، مج 9، ج 15، ص 247- 248؛ معانى القرآن، ج 2، ص 134
[3]. مجمع البحرين، ج 2، ص 725، «رقم»؛الصافى، ج 3، ص 231؛ الميزان، ج 13، ص 245، 246
[4]. تفسير العياشى، ج 2، ص 321؛ تفسيرالقمى، ج 2، ص 31؛ نورالثقلين، ج 3، ص 244، 246
[5]. جامع‌البيان، مج 9، ج 15، ص 247- 249؛التبيان، ج 7، ص 11؛ زادالمسير، ج 5، ص 107- 108
[6]. تفسير ابى‌السعود، ج 5، ص 206؛ تفسيربيضاوى، ج 3، ص 7- 8؛ روح‌المعانى، مج 9، ج 15، ص 303- 304
[7]. الفرقان، ج 15، ص 24- 25
[8]. التبيان، ج 7، ص 11؛ مجمع‌البيان، ج6، ص 697- 698؛ زادالمسير، ج 5، ص 108
[9]. جامع البيان، مج 9، ج 15، ص 248؛التفسير الكبير، ج 21، ص 82؛ تفسير بيضاوى، ج 3، ص 7
[10]. اضواء البيان فى تفسيرالقرآن، ج 9، ص12
[11]. المحررالوجيز، ج 3، ص 497؛ تفسير قرطبى،ج 10، ص 232؛ التحقيق، ج 4، ص 175
[12]. المحرر الوجيز، ج 10، ص 367؛ تفسيرقرطبى، ج 10، ص 232؛ التحقيق، ج 4، ص 173


صفحه 230

مرفوعه‌اى از پيامبر صلى الله عليه و آله‌[1]زمينه چالش بر سر هويت اصحاب رقيم شد. در مقابل نظريه اوّل برخى، اصحاب رقيم را گروهى ديگر دانسته و داستان موسوم به «حديث غار» در روايت مرفوعه نعمان بن بشير از پيامبر صلى الله عليه و آله را سرگذشت آنان پنداشته‌اند.[2]براساس اين روايت، روزى سه نفر در بيابان و در پى بارش شديد باران به غارى پناه مى‌برند. دهانه غار بر اثر سقوط سنگى بزرگ از بالاى كوه، بسته شده و آنان در آنجا محبوس مى‌شوند.
پس از استغاثه فراوان بر آن مى‌شوند كه هر يك به بيان كار نيكى از خود بپردازند، باشد كه خداوند از سر رحمت نجاتشان دهد، پس چنين مى‌كنند و دهانه غار گشوده مى‌شود.[3]اين انگاره از سوى صاحبان ديدگاه نخست رد شده است.[4]برخى از آنان با بيان وجه ارتباط سرگذشت اصحاب كهف با آيات پيش از آن، حديث غار را با سياق آيات مذكور ناسازگار دانسته و نيز معتقدند كه نام بردن از دو گروه جداگانه و پرداختن به سرگذشت يكى و وانهادن ديگرى از بلاغت دور است.[5]نكته مهم‌تر اينكه افزون بر گزارش متفاوت حديث غار در منابع گوناگون، در متن آن نامى از اصحاب رقيم نيامده است‌[6]، گويا برخى راويان، افراد ياد شده را كه همانند اصحاب كهف به غار پناهنده شده‌اند، بر اصحاب رقيم تطبيق كرده‌اند. هويّت و سرگذشت اصحاب رقيم و سبب اين نامگذارى در احاديث اسلامى و منابع مربوط به آن نيز بازتاب يافته است.[7]در پاره‌اى از روايات شيعى، اصحاب كهف و[1]. مسند احمد، ج 5، ص 343- 344؛ صحيحالبخارى، ج 3، ص 50؛ مجمع الزوائد، ج 8، ص 140- 142
[2]. تفسير قرطبى، ج 10، ص 232- 233
[3]. مسند احمد، ج 5، ص 343- 344؛ صحيحالبخارى، ج 3، ص 50؛ مجمع الزوائد، ج 8، ص 140- 142
[4]. تفسير بيضاوى، ج 3، ص 7- 8؛ التفسير الكبير،ج 21، ص 82؛ الميزان، ج 13، ص 246، 281
[5]. الميزان، ج 13، ص 246
[6]. مسند احمد، ج 5، ص 343- 344؛ صحيحالبخارى، ج 3، ص 50؛ مجمع الزوائد، ج 8، ص 140- 142
[7]. مسند احمد، ج 5، ص 343- 344؛صحيح‌البخارى، ج 3، ص 50؛ ج 5، ص 273؛ بحارالانوار، ج 14، ص 408- 422


صفحه 231

رقيم، گروه واحدى معرفى شده‌اند كه نام و سرگذشت آنان در لوحى از مس نگاشته شده بود. در اين روايات به جزئيات بيشترى درباره نام، زمان، مكان، سرگذشت و پادشاه عصر آنان پرداخته شده است.[1](ظ اصحاب كهف)
منابع‌
الاتقان فى علوم القرآن؛ ارشاد العقل السليم الى مزايا القرآن الكريم؛ انوار التنزيل و اسرار التأويل، بيضاوى؛ بحارالانوار؛ البرهان فى علوم‌القرآن؛ التبيان فى تفسير القرآن؛ التحقيق فى كلمات القرآن الكريم؛ ترتيب كتاب العين؛ تفسير الصافى؛ تفسير عبدالرزاق؛ تفسير العياشى؛ تفسير القمى؛ التفسير الكبير؛ تفسير نور الثقلين؛ جامع البيان عن تأويل آى القرآن؛ الجامع لاحكام القرآن، قرطبى؛ جمهرة اللغه؛ روح المعانى فى تفسير القرآن العظيم؛ زاد المسير فى علم التفسير؛ الصحاح تاج اللغه و صحاح العربيه؛ صحيح البخارى؛ فتح البارى شرح صحيح البخارى؛ الفرقان فى تفسير القرآن؛ القاموس المحيط؛ لسان العرب؛ مجمع البحرين؛ مجمع الزوايد و منبع الفوائد؛ مجمع البيان فى تفسير القرآن؛ المحرر الوجيز فى تفسير الكتاب العزيز؛ مسند احمد بن حنبل؛ المصباح المنير؛ معجم مقاييس اللغه؛ معانى القرآن، الفراء؛ مفردات الفاظ القرآن؛ الميزان فى تفسير القرآن؛ النهاية فى غريب الحديث و الاثر؛ واژه‌هاى دخيل در قرآن مجيد.[1]. تفسير عياشى، ج 2، ص 321؛ تفسير قمى،ج 2، ص 31؛ بحارالانوار، ج 14، ص 426


صفحه 232


اصحاب سَبت‌
ابوالفضل روحى‌
اصحاب سَبت: گروهى از عذاب‌شدگان يهود بر اثر سرپيچى از فرمان خداوند درباره حرمت كار در روز شنبه‌
اين واژه به صورت صريح تنها يك بار در آيه 47 نساء/ 4 به كار رفته است؛ ولى در آيات 65- 66 بقره/ 2؛ 154 نساء/ 4؛ 78 مائده/ 5؛ 163 اعراف/ 7 و 124 نحل/ 16 داستان اين قوم و سرانجام آنان بيان گرديده است.
واژه «سَبْت» كه در زبان عبرى «شبات» خوانده مى‌شود به معناى استراحت كردن، پايان كار، مرگ و يكى از روزهاى هفته، مى‌آيد.[1]وجه نامگذارى اين روز به «سبت» در نزد يهود، پايان يافتن خلقت آسمان* ها و زمين و موجودات ديگر در آن زمان يا تعطيلى كار در آن روز و استراحت يهود و پرداختن به عبادت خداوند است.[2]
«اصحاب سبت» ازقوم‌بنى‌اسرائيل بودند:«لُعِنَ الَّذينَ كَفَروا مِن بَنى‌اسرءيلَ ...»(مائده/ 5، 78) و در شهرى ساحلى به‌نام «ايله»[3]ميان «مصر» و «مدين» يا «مدين» يا «طبريه» يا «مقنا» (كه بين «مدين» و «عينونا» قرار داشته) زندگى مى‌كرده‌اند.[4]اين قوم در عصر پيامبرى حضرت داود عليه السلام بوده‌[5]و شمار آنان را 000/ 70 يا 000/ 12 نفر گفته‌اند.[6]گروهى از مورخان و مفسران نيز آنها را بخشى از قوم ثمود پنداشته‌اند كه بر اثر همجوارى با بنى‌اسرائيل به ديانت يهود گرويده‌اند.[7][1]. لسان‌العرب، ج 6، ص 141؛ الصحاح، ج 1،ص 250؛ اساس البلاغه، ص 200، «سبت»
[2]. كتاب مقدس، پيدايش 2: 2- 4؛ التحقيق،ج 5، ص 16، «سبت»؛ التبيان، ج 1، ص 290
[3]. كشف‌الاسرار، ج 1، ص 223؛مجمع‌البيان، ج 4، ص 756؛ تفسير سمرقندى، ج 1، ص 126
[4]. مجمع‌البيان، ج 4، ص 756؛بحارالانوار، ج 14، ص 60؛ الميزان، ج 8، ص 302
[5]. تفسير بيضاوى، ج 1، ص 109
[6]. كشف الاسرار، ج 1، ص 222؛ مجمعالبيان، ج 4، ص 756
[7]. الميزان، ج 8، ص 302


صفحه 233

خداوند يهود* را به امساك خوددارى از كار و تعظيم روز جمعه فرمان داد[1]؛ اما آنان در اين فرمان الهى اختلاف كرده، با اين باور كه روز شنبه به سبب پايان يافتن آفرينش آسمانها و زمين در آن روز بزرگ‌ترين روزهاست‌[2]، از پذيرفتن روزى جز شنبه سرباز زده، فرمان خداوند را ناديده گرفتند، از اين‌رو خداوند نيز كار را بر آنها سخت گرفت و كار كردن در آن روز از جمله صيد* ماهى كه با توجه به ساحلى بودن محل سكونتشان از كارهاى رايج و مهم آن قوم بود، بر آنها حرام گشت‌[3]:«انَّما جُعِلَ السَّبتُ عَلَى‌ الَّذينَ اختَلَفوا فيهِ ...».(نحل/ 16، 124) يهوديان تا مدتى بر اين فرمان پايبند بوده، در روزهاى شنبه با تعطيل كردن كار به عبادت و استراحت مى‌پرداختند؛ ولى ماهيان چون روزهاى شنبه خود را در امان مى‌ديدند به‌صورت انبوه در كناره‌هاى دريا و روى آب نمايان مى‌شدند، به‌گونه‌اى كه سطح آب ديده نمى‌شد:«... تَأتيهِم حيتانُهُم يَومَ سَبتِهِم شُرَّعًا ...»(اعراف/ 7، 163)؛ ولى در روزهاى ديگر به زير آب رفته و جز شمار اندكى بر روى آب نمى‌آمدند:«... و يَومَ لايَسبِتونَ لاتَأتيهِم ...».(اعراف/ 7، 163) آنان مدتى اين وضع را تحمل كرده، مانند گذشتگان و پدرانشان از صيد ماهى در روز شنبه پرهيز مى‌كردند؛ ولى پس از آن نتوانستند بر تمايلات نفسانى خود چيره شوند و چون از يك سو نمى‌خواستند از فرمان الهى سرپيچى كرده، گرفتار كيفر شوند و از سوى ديگر حاضر نبودند از خيل ماهيان روز شنبه بى بهره باشند به حيله‌اى دست زدند كه ظاهر آن فرمانبرى و باطنش نافرمانى بود. آنان در كنار دريا حوضچه‌هايى حفر كرده و از طرف دريا جويهايى را به اين حوضچه‌ها كشيدند. روز شنبه هنگامى كه آب دريا بالا مى‌آمد به وسيله اين جويها ماهيان زيادى به سوى حوضچه‌ها هدايت مى‌شدند و هنگامى كه آب دريا پايين مى‌آمد در آن حوضچه‌ها گرفتار مى‌شدند و در روز يكشنبه آنها را[1]. نورالثقلين، ج 1، ص 87
[2]. كتاب مقدس، خروج 31: 12- 18؛ تثنيه 5:12- 16
[3]. تفسير ابن‌كثير، ج 1، ص 110؛ تفسيربيضاوى، ج 1، ص 109؛ الميزان، ج 11، ص 370


صفحه 234

صيد مى‌كردند.[1]برخى نيز گفته‌اند: آنها در شب شنبه تورهاى ماهيگيرى را مى‌گستراندند و چون روز شنبه ماهيان زيادى در تورها جمع مى‌شد روز يك شنبه تورها را جمع‌آورى مى‌كردند و از اين راه اموال فراوانى به‌دست مى‌آوردند.[2]در آغاز، اين كار با ترس و پنهانى صورت مى‌گرفت؛ ولى به تدريج در ميان آنان گسترش يافت و صورتى آشكار به خود گرفت؛ اما در برابر اين گروه كه با حيله به صيد ماهى مى‌پرداختند دو گروه ديگر وجود داشتند: گروهى كه نه به صيد ماهى مى‌پرداختند و نه صيادان را از اين كار نهى مى‌كردند و موعظه آنها را بى‌فايده دانسته، مى‌گفتند: آنان را به حال خود واگذاريد تا نابود، يا به عذاب الهى گرفتار شوند:«... لِمَ تَعِظونَ قَومًا اللَّهُ مُهلِكُهُم او مُعَذّبُهُم عَذابًا شَديدًا ...».(اعراف/ 7، 164) گروه ديگر كسانى بودند كه به فرمانهاى پيامبرشان پايبند بوده و به اميد اينكه گناهكاران به سخنانشان گوش فرا داده از اين عمل دست بكشند به هدايت گمراهان پرداخته و آنان را از اين كار باز مى‌داشتند. اين گروه كه به گفته برخى حدود 000/ 10 نفر[3]بودند هنگامى كه ديدند سخنانشان در گناهكاران اثرى ندارد از آنان جدا شدند.[4]
به تصريح قرآن، گروهى كه در برابر اين منكر ساكت نشده و نهى* از منكر نمودند، نجات يافته، گرفتار عذاب نشدند:«... انجَينا الَّذينَ يَنهَونَ عَنِ السّوءِ ...»(اعراف/ 7، 165)؛ اما درباره گروه دوم كه نهى از منكر را ترك كردند برخى از مفسران گفته‌اند كه آنها نيز نجات يافتند، زيرا آيه‌«... و اخَذنَا الَّذينَ ظَلَموا بِعَذابٍ بَيسٍ بِما كانوا يَفسُقون»(اعراف/ 7، 165) آنان را دربرنمى‌گيرد، چون آنها مى‌دانستند سخنانشان در گناهكاران اثرى ندارد.[5]برخى ديگر مى‌گويند: آنان دچار عذاب شده، به‌صورت مورچه مسخ شدند[6]و آيه‌«... و اخَذنَا الَّذينَ ظَلَموا بِعَذابٍ بَيسٍ ...»(اعراف/ 7، 165) شامل آنها نيز مى‌شود، زيرا خداوند فقط نهى كنندگان از منكر را از نجات يافتگان خوانده است:«فَلَمّا نَسوا ما ذُكّروا بِهِ انجَينا الَّذينَ يَنهَونَ عَنِ السّوءِ ...». (اعراف/ 7، 165) گروهى از مفسران نيز درباره آنان سكوت كرده، سرانجام آنان را نامعلوم دانسته‌اند.[7][1]. مجمع‌البيان، ج 4، ص 756؛ تفسيرقرطبى، ج 7، ص 94؛ نورالثقلين، ج 1، ص 86
[2]. مجمع‌البيان، ج 4، ص 756؛ تفسيرابن‌كثير، ج 1، ص 109؛ نمونه، ج 6، ص 423
[3]. بحارالانوار، ج 14، ص 56
[4]. تفسير بيضاوى، ج 2، ص 121؛ فىظلال‌القرآن، ج 3، ص 1385؛ روض‌الجنان، ج 1، ص 323
[5]. الكشاف، ج 2، ص 171؛ مجمع‌البيان، ج4، ص 758؛ الدرالمنثور، ج 3، ص 588
[6]. كنزالدقائق، ج 5، ص 223؛ بحارالانوار،ج 14، ص 54؛ سعدالسعود، ص 220
[7]. مجمع‌البيان، ج 4، ص 756؛ تفسير بغوى،ج 2، ص 175


صفحه 235

امّا گروهى كه ماهى صيد مى‌كردند به‌صورت ميمون مسخ* شدند:«فَلَمّا عَتَوا عَن ما نُهوا عَنهُ قُلنا لَهُم كونوا قِرَدَةً خسِين».(اعراف/ 7، 166) آيه 65 بقره/ 2 نيز تجاوزكارى اصحاب سبت و مسخ شدن آنان به ميمون را گزارش مى‌كند:«و لَقَد عَلِمتُمُ الَّذينَ اعتَدَوا مِنكُم فِى السَّبتِ فَقُلنا لَهُم كونوا قِرَدَةً خسِين»و طبق برخى روايات و گفته مفسران و مورخان بعد از سه‌[1]يا 7[2]روز باد و باران شديدى همه آنان را به درون دريا ريخت و هيچ فردى از آنان بر روى خشكى نماند[3]؛ همچنين بنابر نظر بيشتر مفسران از آيه‌«لُعِنَ الَّذينَ كَفَروا مِن بَنى‌اسرءيلَ عَلى‌ لِسانِ داوودَ و عيسَى ابنِ مَريَمَ ذلِكَ بِما عَصَوا و كانوا يَعتَدون»(مائده/ 5، 78) برمى‌آيد كه قومى كه بر اثر نافرمانى از دستور خدا مورد لعن* حضرت داود قرار گرفتند همان اهل «ايله»* بودند و به سبب بى‌اعتنايى به حرمت صيد ماهى در روز شنبه حضرت داود آنان را نفرين كرد و گفت: «خدايا آنها را لباس لعنت و عذاب بپوشان» و خداوند آنها را به‌صورت ميمون مسخ كرد.[4]
از ديگر آياتى كه مفسران آن را درباره گناه اصحاب سبت دانسته‌اند آيه‌«قُل هَل انَبّئُكُم بِشَرّ مِن ذلِكَ مَثوبَةً عِندَ اللَّهِ مَن لَعَنَهُ اللَّهُ و غَضِبَ عَلَيهِ و جَعَلَ مِنهُمُ القِرَدَةَ و الخَنازيرَ و عَبَدَ الطغوتَ اولكَ شَرٌّ مَكانًا و اضَلُّ عَن سَواءِ السَّبيل»(مائده/ 5، 60) است كه ضمير«مِنهُم»در آن به اصحاب سبت باز مى‌گردد. بر اثر گناهى كه مرتكب شده بودند خداوند جوانان آنها را به ميمون و پيرانشان را به خوك* مسخ كرد.[5]
برخى ديگر نيز گفته‌اند: كسانى‌كه به ميمون مسخ شدند اصحاب سبت و كسانى كه به خوك مسخ شدند كافرانى بودند كه پس از معجزه حضرت عيسى عليه السلام و نزول مائده آسمانى همچنان بر كفر خود اصرار ورزيدند.[6]شايان ذكر است كه «قرده» در قرآن فقط در سه آيه‌[1]. التبيان، ج 1، ص 290؛ روض‌الجنان، ج1، ص 324؛ تفسير صدرالمتألهين ج 3، ص 468
[2]. مجمع‌البيان، ج 4، ص 759؛البحرالمحيط، ج 1، ص 398
[3]. مجمع‌البيان، ج 1، ص 264
[4]. همان، ج 3، ص 357؛ الميزان، ج 6، ص 82
[5]. مجمع‌البيان، ج 3، ص 333؛ تفسيرابن‌كثير، ج 1، ص 109
[6]. كشف‌الاسرار، ج 3، ص 165؛مجمع‌البيان، ج 3، ص 333