پيشينه نام احمد:
درباره تقدم نامگذارى پيامبر به محمّد يا احمد، ديدگاههاى گوناگونى مطرح شده است؛ برخى با استفاده از آيه 6 صف/ 61 كه نام احمد را صادر شده از زبان عيسى عليه السلام مىداند، تقدّم نام احمد را قطعى دانسته،[1]معتقدند بنابر منابع تاريخى يهود، افرادى حتّى پيش از تولّد حضرت، از نام، ويژگىها و زمان تولّد وى آگاهى داشتند.[2]عدّهاى ديگر با استفاده از اين گزارش تاريخى كه نام احمد پيش از پيامبر اسلام، هيچ سابقهاى ميان عرب نداشته و پيش از او كسى به اين اسم، ناميده نشده است، بر تقدم شهرت محمد بر احمد اصرار دارند.[3]برخى از اين گروه اينگونه نامگذارى را نشانهاى از حكمت و لطف خداوند دانستهاند تا كسى با احمدِ مورد بشارت عيسى عليه السلام مشتبه نشود؛ امّا پژوهشهاى تاريخى، بر وجود اين نام ميان برخى از قبايل اعراب جاهلى و پيش از اسلام، گواهى مىدهد.[4]
بشارت به احمد:
حضرت عيسى عليه السلام در كنار دعوت بنىاسرائيل به پيروى از تورات، به آمدن پيامبرى پس از خود به نام احمد بشارت داده است:«... و مُبَشّرًا بِرَسولٍ يَأتى مِن بَعدِى اسمُهُ احمَدُ ...»(صف/ 61، 6)؛ بنابراين، در اينكه نبوّت پيامبراكرم، پيش از حضرت، از سوى عيسى عليه السلام خبر داده شد، شكى نيست. نكته مورد اختلاف، اين است كه عيسى عليه السلام با چه نامى پيامبر صلى الله عليه و آله را ياد كرده، و آيا اين بشارت در اناجيل كنونى موجود است؟ اگرچه از ظاهر اين آيه چنين برنمىآيد كه از پيامبر در انجيل يا تورات نامى آمده باشد، برخى از آيات ديگر بر اين مسأله تصريح دارند:«الَّذينَ يَتَّبِعونَ الرَّسولَ النَّبِىَّ الامّىَّ الَّذى يَجِدونَهُ مَكتوبًا عِندَهُم فِى التَّورةِ والانجيلِ ...»(اعراف/ 7، 157)«ذلِكَ مَثَلُهُم فِى التَّورةِ و مَثَلُهُم فِى الانجيلِ ...». (فتح/ 48، 29) براساس آيات ديگر، يهود و نصارا پيش از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله حضرت را بهطور كامل مىشناختند و درباره آمدن چنين پيامبرى ترديدى نداشتند؛ اگرچه پس از بعثت، او را انكار كرده، به وى نگرويدند:«الَّذينَ ءاتَينهُمُ الكِتبَ يَعرِفونَهُ كَما يَعرِفونَ ابناءَهُم ...». (بقره/ 2، 146 نيز انعام/ 6، 114؛ اعراف/ 7، 157) در[1]. الروض الانف، ج 2، ص 152- 153
[2]. تاريخ دمشق، ج 3، ص 415- 457؛ تفسيرقرطبى، ج 18، ص 55؛ السيرهالنبويه، ج 1، ص 204- 214
[3]. الشفاء، ج 1، ص 229؛ الموسوعةالذهبيه، ج 2، ص 633
[4]. جمهرة انساب العرب، ص 400؛ الاشتقاق،ج 1، ص 9
احاديثى از خود پيامبراكرم صلى الله عليه و آله نقل شده است كه نام او در تورات «احيد»، درانجيل «احمد» و در قرآن «محمّد» است[1]؛ همچنين از ابنعباس نقل شده كه نامهايى چون «احمد»، «محمّد»، «فارقليط» و «ماذماذ» از جمله نامهاى پيامبراكرم در كتابهاى آسمانى امّتهاى پيشين است.[2]در گفتوگوها و مناظرات علمى امام رضا عليه السلام با رهبران دينى اديان ديگر نيز وجود بشارت و نام پيامبراكرم صلى الله عليه و آله در تورات و انجيل تأييد شده است؛[3]امّا درباره وجود اين بشارت و يادكرد پيامبراكرم صلى الله عليه و آله در اناجيل موجود، برخى با استفاده از بخشهايى از انجيل كه بهگونهاى با صفات پيامبراكرم يا حوادث نبوت وى و ...
سازگارى دارند، درصددند براى اينآيات مصاديقى در انجيل بيابند.
به نقل از برخى گزارشها در نسخههايى از كتاب مقدّس، درباره بشارت به شخصى سخن به ميان آمده كه از ذرّيّه اسماعيل و نامش احمد است[4]همچنين در نسخه عبرى سفر پيدايش، تركيبى به شكل «ماذماذ»، «مادماد»، «مود مود» يا «ميد ميد» بهكار رفته[5]كه واژهشناسانِ زبان عبرى آن را به «بسيار زياد» يا معادلهاى آن ترجمه كردهاند[6]و مىتوان آن را با احمد كه افعل تفضيل است، مقايسه كرد. همچنين در انجيل يوحنّا از زبان حضرت عيسى عليه السلام از شخصى به نام «فارقليط» معرّب واژه يونانى «پاراكلتوس» به معناى «تسلّىدهنده»، «مدافع»، «وكيل»، «شفيع» و «ميانجى» سخن به ميان آمده است: «و من از پدر خواهم خواست و او فارقليط ديگر به شما خواهد داد كه تا ابد با شما خواهد ماند».[7]در جاى ديگر آمده است: «ليكن آن فارقليط يعنى روحالقدس كه پدر او را به اسمِ من خواهد فرستاد، همان شما را هرچيز خواهد آموخت و هرچه من شما را گفتم، به يادِ شما خواهد آورد».[8]«ليكن به شما راست مىگويم كه شما را مفيد است كه من بروم. اگر من[1]. تفسير قرطبى، ج 18، ص 55؛ الخصائصالكبرى، ج 1، ص 133؛ معانى الاخبار، ج 1، ص 116
[2]. الخصائص الكبرى، ج 1، ص 133
[3]. عيون اخبار الرضا عليه السلام، ج 1، ص318- 320
[4]. الطبقات، ج 1، ص 83
[5]. كتاب مقدس، پيدايش، 17: 20
[6]. جلاء الافهام، ص 86- 89
[7]. كتاب مقدس، يوحنا، 14: 16
[8]. همان، 15: 26
نروم، آن فارقليط به نزد شما نخواهد آمد؛ امّا اگر بروم، او را به نزد شما خواهم فرستاد».[1]برخى از عالمان اسلامى با بيان سازگارى اين سخنان با ويژگىهاى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله معتقدند: مقصود از فارقليط در اين آيات، همان احمد است؛ به ويژه آنكه حضرت عيسى عليه السلام آمدن اين شخص را به پس از خود وامىگذارد و آمدن او را به رفتن خود مشروط مىكند. برخى از مفسّران براى تأييد اين ديدگاه، فارقليط را از ريشهاى به معناى حمد گرفتهاند؛[2]ولى با وجود اين قراين، به صورت قطعى نمىتوان گفت: مقصود از فارقليط همان احمد، و در انجيلهاى موجود نيز بشارت به آمدن پيامبر اسلام موجود باشد؛ بلكه آنچه بهطور قطعى مىتوان داورى كرد، وجود اصل بشارت در زبان حضرت عيسى عليه السلام به آمدن پيامبرى است كه در قرآن نيز به نام او تصريح شده است.
منابع
الاشتقاق؛ بصائر ذوىالتمييز فى لطائف الكتاب العزيز؛ تاريخ مدينة دمشق؛ التحقيق فى كلمات القرآن الكريم؛ ترتيب كتاب العين؛ تفسير القمى؛ الجامع لاحكام القرآن، قرطبى؛ جلاء الافهام؛ جمعالوسائل فى شرح الشمائل؛ جمهرة انسابالعرب؛ الخصائص الكبرى او كفاية الطالب اللبيب فى خصائصالحبيب؛ روحالمعانى فى تفسيرالقرآن العظيم؛ الروض الانف؛ السيرةالنبويه، ابنهشام؛ الشفاء بتعريف حقوق المصطفى صلى الله عليه و آله؛ الطبقات الكبرى؛ عمدةالحفاظ فى تفسير اشرف الالفاظ؛؛ عيون اخبار الرضا عليه السلام؛ الكافى؛ كتاب مقدس؛ كشف الغمة فى معرفة الائمه عليهم السلام؛ الكليات معجم فى المصطلحات والفروق اللغويه؛ معانىالاخبار؛ مفردات الفاظ القرآن؛ الموسوعة الذهبية للعلوم الاسلاميه.[1]. همان، 16: 7
[2]. التحقيق، ج 2، ص 282
اخنسبن شريق
على خراسانى
اخنَس بن شَريق: ابىّ بن شريق بن عمرو بن وهب ثقفى مشهور به اخنس
كنيه او را ابوثعلبه گفتهاند.[1]وى از بنىعلاج[2]و همپيمان بنىزهره بود. از بزرگان قوم به شمار مىرفت و كلامش نافذ بود.[3]هنگامى كه با ساير مشركان مكه به بهانه تهديد كاروان تجارتى قريش از سوى مسلمانان، براى جنگ بدر رهسپار مدينه بود، با دريافت خبر نجات ابوسفيان و كاروان تجارتى قريش و مخرمةبن نوفل (از بنىزهره)، در همراهى با سپاه مكّه ترديد كرد و با نقشه او، همه بنىزهره كه به نظر واقدى كمتر از صد نفر و به نقلى، صد يا سيصد نفر بودند، از سپاه قريش كناره گرفتند و بدون شركت در جنگ بدر، به مكه بازگشتند؛[4]از همين رو، به «اخنس» يعنى عقب مانده (از سپاه) شهرت يافت.[5]اخنس را مىتوان از سران مشرك مكّه برشمرد كه دوشادوش ابوسفيان و ابوجهل، در مبارزه با اسلام نقش داشته است. اين سه، بارها براى شنيدن آيات الهى از زبان رسول خدا صلى الله عليه و آله به دور از چشم يكديگر و قريش در شب تاريك كنار خانه ايشان مىآمدند و تا طلوع فجر در مخفىگاه خود مىماندند.[6]وى در جواب ابوسفيان كه از حقّانيت پيامبر سؤال كرده بود، گفت: او را حق يافتم.[7]پيامبر، هنگام بازگشت از طايف، براى اخنس پيغام فرستاد تا او را براى ابلاغ رسالت خويش پناه دهد؛ امّا اخنس به بهانهاى نپذيرفت.[8][1]. اسدالغابه، ج 1، ص 166
[2]. السيرة النبويه، ج 1، ص 282
[3]. همان، ص 360
[4]. المغازى، ج 1، ص 44- 45
[5]. السيرة النبويه، ج 1، ص 282
[6]. السير والمغازى، ص 189
[7]. الاصابه، ج 1، ص 192
[8]. تاريخ طبرى، ج 1، ص 555
اخنسبن شريق را از «مؤلّفة قلوبهم» برشمردهاند كه در روز فتح مكه به اسلام گرويد و همراه پيامبر صلى الله عليه و آله در جنگ حنين شركت كرد.[1]شايد بتوان در صداقت وى در پذيرش اسلام ترديد كرد و اظهار اسلام او را منافقانه دانست؛ چنانكه از برخى آيات نازل شده در شأن وى نيز اين مطلب برمىآيد. به گفته ابن عطيه، اسلام آوردن اخنس، هرگز ثابت نشد.[2]زندگى او در سال سيزدهم هجرت، در آغاز خلافت عمر پايان يافت.[3]
اخنس در شأن نزول:
1. طبرى[4]از ابنعباس و كلبى، و ميبدى[5]و طبرسى[6]از عطاء نقل كردهاند كه آيات 8- 16 قلم/ 68 درباره اخنسبنشريق نازل شده است. از اين آيات برمىآيد كه اخنس و ديگر كافران، پيامبر را به پيروى از آيين و خدايان خود دعوت كردند و خدا پيغمبر خود را از پيروىِ تكذيبكنندگان و نرمى با كافران بازداشت:«فَلا تُطِعِ المُكَذّبين* ودّوا لَو تُدهِنُ فَيُدهِنون* و لاتُطِع كُلَّ حَلّافٍ مَهين* هَمّازٍ مَشّاءٍ بِنَميم* مَنّاعٍ لِلخَيرِ مُعتَدٍ اثيم* عُتُلّ بَعدَ ذلِكَ زَنيم* ان كانَ ذا مالٍ و بَنين* اذا تُتلى عَلَيهِ ءايتُنا قالَ اسطيرُ الاوَّلين* سَنَسِمُهُ عَلَى الخُرطوم». براساس اين شأن نزول، اخنس، فراوان سوگند دروغ ياد مىكرد (حلّاف) و زبون و بىمقدار (مَهين) بود. بسيار غيبت كننده و بدگو (هَمّاز)، سخن چين (مَشّاء بنميم) و در پرداخت مال، بخيل بود و يا مردم را از گرويدن به اسلام كه مصداق روشن خير است، باز مىداشت (مَنّاع للخير). تجاوزگر و گنهكار (مُعتَدٍ أثيم)، و ستمگر و بدخوى (عُتُل) و بىتبار (زنيم) بود. چون مال و پسرانى داشت، به جاى سپاسگزارى[1]. اسدالغابه، ج 1، ص 167؛ الاصابه، ج 1،ص 192
[2]. الاصابه، ج 1، ص 192
[3]. اسدالغابه، ج 1، ص 167
[4]. جامعالبيان، مج 14، ج 29، ص 29، 32
[5]. كشفالاسرار، ج 10، ص 190
[6]. مجمعالبيان، ج 10، ص 501
كفران ورزيده و آيات خداوند را افسانههاى پيشينيان مىانگاشت كه خداوند او را به رسوايى تهديد كرد.[1]
2. به نقل از سدّى، آيات نخستين همزه/ 104 درباره اخنسبن شريق نازل شده است[2]:
«ويلٌ لِكُلّ هُمَزَةٍ لُمَزَه* الَّذى جَمَعَ مالًا وعَدَّدَه* يَحسَبُ انَّ مالَهُ اخلَدَه* كَلّا لَيُنبَذَنَّ فِى الحُطَمَه»كه اخنس را عيب جويى با چشم (همزه) و با زبان (لمزه) وصف مىكند كه به جمع مال و شمارش آن دلخوش بود و گمان مىكرد كه مالش او را جاودانه مىسازد؛ ولى خداوند، فرجام او را افكنده شدن در آتش مىداند. از نكره بودن «مالًا» زياد بودن مال او استفاده شده و گفتهاند كه 4 و به قولى 10000 دينار داشته است.[3]
3. در شأن نزول آيات نخستين سوره ص/ 38 آمده است كه 25 تن از اشراف قريش، از جمله اخنس براى جلوگيرى از دعوت رسول خدا نزد ابوطالب رفتند؛ ولى حضرت آنها را به كلمه توحيد فراخواند. آيات 6- 8 ص/ 38 گفتار آنان را با يكديگر، هنگام رفتن از نزد ابوطالب بيان مىكند:[4]«وانطَلَقَ المَلَا مِنهُم انِ امشوا واصبِروا عَلى ءالِهَتِكُم انَّ هذا لَشَىءٌ يُراد* ...بزرگانشان روان شدند و به يكديگر گفتند: برويد و بر خدايان خويش شكيبا باشيد كه اين امر قطعاً هدف ماست. ما اين مطلب را در آيين پسين نشنيدهايم؛ اين ادعا جز دروغبافى نيست. آيا از ميان ما قرآن بر او نازل شده است؟ نهبلكه آنان درباره قرآن من دودلند ...»
4. به نقل طبرسى، از ابنعباس[5]و ميبدى از كلبى،[6]اخنس بن شريق كه كينه رسول خدا را در دل داشت، حضرت را ملاقات كرد و كلمات نيكويى را با خوشزبانى بر زبان راند كه آيه 5 هود/ 11 نازل شد:«الا انَّهُم يَثنونَ صُدورَهُم لِيَستَخفوا مِنهُ الا حِينَ يَستَغشونَ ثِيابَهُم يَعلَمُ ما يُسِرّونَ و ما يُعلِنونَآگاه باشيد آنان دل مىگردانند و مىكوشند تا راز خود رااز او نهفته دارند. آگاه باشيد آنگاه كه آنان جامههايشان را[1]. همان، ص 501- 502 (2) (3) 1-. روح المعانى، مج 16، ج 30، ص 414
[4]. غررالتبيان، ص 446
[5]. مجمعالبيان، ج 5، ص 216؛اسبابالنزول، ص 222
[6]. كشف الاسرار، ج 4، ص 352
بر سر مىكشند، خداآنچه را نهفته و آنچه را آشكار مىدارند مىداند».
5. به گفته سدّى، اخنسبن شريق، از ابوجهل درباره پيامبر پرسيد، ابوجهل گفت:
واى بر تو! سوگند به خدا، محمد راستگوست و هرگز دروغ نگفته؛ امّا اگر بنوقصى، پرچمدارى، كليددارى و سقايت حاجيان و پيامبرى را دارا باشند، براى قريش چه بماند؟[1]آيه 33 انعام/ 6 پرده از اسرار آنان برداشته، اشاره مىكند كه مشركان با وجود دريافت حقانيت تو، تكذيبت مىكنند:«قَد نَعلَمُ انَّهُ لَيَحزُنُكَ الَّذى يَقولونَ فَانَّهُم لايُكَذّبونَكَ و لكِنَّ الظلِمينَ بِايتِ اللَّهِ يَجحَدونبه يقين مىدانيم كه آنچه مىگويند، تو را سخت غمگين مىكند. در واقع آنان تو را تكذيب نمىكنند؛ ولى ستمكاران، آيات خدا را انكارمىكنند».
6. به گفته محمدبنكعب، اخنس از اسود بن عبد يغوث پرسيد: آيا خداوند سرّ ما را مىشنود؟ اسود پاسخ داد: آنچه را در درون خود پنهان داريم، نمىشنود؛ ولى نجوا و سخن آهسته را مىشنود. در پى آن، اين آيه نازل شد:[2]«ام يَحسَبونَ انّا لانَسمَعُ سِرَّهُم و نَجوهُم».(زخرف/ 43، 80) برخى، مراد از «رجل عظيم» در آيه 31 زخرف/ 43 را كه مشركان به اعتراض مىگفتند: چرا خدا وحى را بر او نازل نكرده است نيز اخنس دانستهاند:«وَ قالُوا لَوْلا نُزِّلَ هذَا الْقُرْآنُ عَلى رَجُلٍ مِنَ القَريَتَينِ عَظيم».[3]
7. برخى نزول آيه 8 حج/ 22 را در شأن اخنسبنشريق نقل كردهاند:[4]«و مِنَ النّاسِ مَن يُجدِلُ فِى اللَّهِ بِغَيرِ عِلمٍ و لا هُدًى و لا كِتبٍ مُنيرو از مردم كسى است كه درباره خدا بدون هيچ دانش و بىهيچ رهنمود و كتابى روشنگر به مجادله مىپردازد».
8. طبرى به نقل از سدّى مىگويد: اخنس، در مدينه نزد پيامبر صلى الله عليه و آله اظهار اسلام و بر تصديق پيامبرى حضرت تأكيد كرد و خدا را بر راستگويى خويش شاهد گرفت؛ اين كار مايه اعجاب پيامبر صلى الله عليه و آله شد. وقتى از نزد حضرت رفت، زراعت مسلمانان را در خارج مدينه آتش زد و چهارپايان را پى كرد و آيات 204- 205 بقره/ 2 در شأن او نازل شد:[5]«و مِنَ النّاسِ مَن يُعجِبُكَ قَولُهُ فِى الحَيوةِ الدُّنيا و يُشهِدُ اللَّهَ عَلى ما فى قَلبِهِ و هُوَ الَدُّ الخِصام* و اذا تَوَلّى سَعى فِى الارضِ لِيُفسِدَ فِيها و يُهلِكَ الحَرثَ والنَّسلَ واللَّهُ[1]. جامعالبيان، مج 5، ج 7، ص 240؛ اسبابالنزول، ص 177- 178
[2]. مبهمات القرآن، ج 2، ص 473
[3]. الاشتقاق، ص 305
[4]. مبهماتالقرآن، ص 232
[5]. جامعالبيان، مج 2، ج 2، ص 425؛ اسبابالنزول، ص 59
لا يُحِبُّ الفَساداز مردم، كسى است كه گفتارش در زندگى دنيا تو را به شگفتى وا مىدارد و خدا را بر آنچه در دل دارد، شاهد مىگيرد؛ حال آنكه او شديدترين دشمنان است و چون روى برگرداند، مىكوشد در زمين فساد كند و كشت و نسل را نابود سازد و خداوند، تباهكارى را دوست ندارد».منابعاسباب النزول، واحدى؛ اسد الغابة فى معرفة الصحابه؛ الاشتقاق؛ الاصابة فى تمييز الصحابه؛ تاريخ الامم و الملوك، طبرى؛ تفسير مبهمات القرآن؛ جامعالبيان عن تأويل آى القرآن؛ السيرة النبويه، ابنهشام؛ السير و المغازى؛ روحالمعانى فى تفسير القرآن العظيم؛ غرر التبيان فى من لم يسم فى القرآن؛ كشفالاسرار و عدة الابرار؛ مجمعالبيان فى تفسير القرآن؛ المغازى.