تحقير اهل صفّه به سبب فقرشان، آنان را وا مىداشت تا آرزو كنند همچون اشراف و بزرگان مدينه ثروتمند باشند؛ اما اين آرزو با نزول آيه 27 شورى/ 42 همراه شد. خداوند در اين آيه از بندگانش مىخواهد درباره فقر و غناى خود حكمت الهى را در نظر گيرند و نسبت به اراده الهى رضايت داشته باشند:«ولَو بَسَطَ اللَّهُ الرّزقَ لِعِبادِهِ لَبَغَوا فِىالارضِ ولكِن يُنَزّلُ بِقَدَرٍ ما يَشاءُ انَّهُ بِعِبادِهِ خَبيرٌ بَصير».[1]
با حضور پيامبر در مدينه و به رغم ميل آن حضرت، ملاقاتها و ديدارهاى خصوصى اشراف* شاخههاى مختلف اوس و خزرج با پيامبر افزايش يافته بود و فقرا و فرودستان از جمله ساكنان صفّه كمتر فرصت ملاقات مىيافتند، تا آنكه آيه 12 مجادله/ 58 نازل شد و از ديداركنندگان خواست پيش از ملاقات خود، صدقه* اى بپردازند. اين امر افزون بر محدود كردن ملاقاتها مىتوانست كمكى مالى براى مستمندان صفّه باشد:«يايُّهَا الَّذينَ ءامَنوا اذا نجَيتُمُ الرَّسولَ فَقَدّموا بَينَ يَدَى نَجوكُم صَدَقَةً ذلِكَ خَيرٌ لَكُم واطهَرُ ...».پس از نزول اين آيات، تهيدستان از روى فقر و توانگران بر اثر بخل خود از نجوا با پيامبر خوددارى كردند و تنها علىبنابىطالب براى هر گفتوگوى خصوصى درهمى مىپرداخت.[2]پس از اندى كه از اين حادثه گذشت، آيه 13 همين سورهنازل شد و حكم پيشين نسخ گرديد.[3]
ذيل آيه 52 انعام/ 6 شأن نزولهاى متعددى روايت شده است. بنا به گزارشها يكى از بزرگان انصار[4]يا برخى سران قبايل صحرانشين خواستار همنشينى پيامبر با خود و كنارهگيرى او از ساكنان صفّه بودند كه اين آيه نازل شد.[5]ابنعباس نزول اين آيه را به درخواست اشراف براى ايستادن در صف اول نماز مرتبط دانسته است[6]:«ولا تَطرُدِ الَّذينَ يَدعونَ رَبَّهُم بِالغَدوةِ والعَشِىّ يُريدونَ وجهَهُ ما عَلَيكَ مِن حِسابِهِم مِن شَىءٍ وما مِن[1]. جامع البيان، مج 13، ج 25، ص 39- 40؛اسباب النزول، ص 251؛ مبهمات القرآن، ج 1، ص 466
[2]. اسباب النزول، ص 351؛ زادالمسير، ج 8،ص 195؛ الدرالمنثور، ج 8، ص 84
[3]. مجمع البيان، ج 9، ص 380؛ شواهدالتنزيل، ج 2، ص 311- 317؛ تفسير ابن كثير، ج 4، ص 349
[4]. تفسير قمى، ج 1، ص 230؛ نورالثقلين، ج1، ص 721
[5]. اسبابالنزول، ص 179؛ المعجمالكبير،ج 4، ص 79؛ التبيان، ج 4، ص 144
[6]. زادالمسير، ج 3، ص 46؛ الدرالمنثور، ج3، ص 275
حِسابِكَ عَلَيهِم مِن شَىءٍ فَتَطرُدَهُم فَتَكونَ مِنَ الظلِمينو كسانى را كه در صبح و شام و تنها براى خدا او را مىخوانند از خودت مران ... اگر آنها را برانى از ستمكاران خواهى بود». برخى مفسران، قائل به نزول دفعى سوره انعام در مكهاند[1]، از اينرو چنين شأن نزولهايى با ترديد روبهروست، هرچند اين امر به صحت وقوع چنين حوادثى آسيب نمىزند.
در ماجرايى ديگر برخى از اشراف قبايل صحرانشين، با مشاهده همنشينى پيامبر با يارانش، از او خواستند با نشستن در صدر مجلس و دورى از تهيدستان صفّه، زمينه ملاقات و گفتوگو با آنان را فراهم كند. چون به درخواست پيامبر صلى الله عليه و آله آن عده به صفّه رفتند وپيامبربا بزرگان قبايل مشغول گفتوگو شد آيه 28 كهف/ 18 نازل شد و از پيامبر خواست تا خواستههاى غافلان را برآورده نكند و چشم از اصحاب صفّه برندارد:
«واصبِر نَفسَكَ مَعَ الَّذينَ يَدعونَ رَبَّهُم بِالغَدوةِ والعَشىّ يُريدونَ وَجهَهُ ولا تَعدُ عَيناكَ عَنهُم ... و لاتُطِع مَن اغفَلنا قَلبَهُ عَن ذِكرِنا واتَّبَعَ هَوهُ وكانَ امرُهُ فُرُطا».[2]پس از نزول اين آيه پيامبر هرگاه نزد اصحاب صفّه مىرفت صبر مىكرد تا از اطراف او پراكنده شوند و آنگاه آنها را ترك مىكرد.[3]
برخى بزرگان قبايل صحرانشينى كه براى بيعت با پيامبر، در مدينه به حضورش مىرسيدند، از روى خود بزرگبينى، فقيران صفّه را به سخره تحقير مىكردند كه بنا به برخى روايات آيه 11 حجرات/ 49 نازل گرديد:«يايُّهَا الَّذينَ ءامَنوا لا يَسخَر قَومٌ مِن قَومٍ عَسى ان يَكونوا خَيرًا مِنهُم ...اى مؤمنان گروهى گروه ديگر را مسخره نكنند، شايد آنها برتر باشند».[4]
پس از فتح مكه جمعى از اصحاب صفّه ابوسفيان را درميان مسلمانان ديدند و او را دشمن خدا خوانده و از آنكه در نبردهاى پيشين كشته نشده بود، حسرت خوردند. ابوبكر كه همراه ابوسفيان بود در پاسخ ضمن آنكه ابوسفيان را سرور منطقه بطحاء خواند از رفتار[1]. الدرالمنثور، ج 3، ص 243- 246؛نورالثقلين، ج 1، ص 696
[2]. مجمعالبيان، ج 6، ص 337؛ نورالثقلين،ج 3، ص 258؛ الدرالمنثور، ج 5، ص 383
[3]. جامعالبيان، مج 9، ج 15، ص 293- 294؛تفسيرقرطبى، ج 6، ص 279
[4]. تفسير قرطبى، ج 16، ص 213؛ فتحالقدير، ج 5، ص 66
آنها شگفتزده شد. سخنان ابوبكر خشم آنان را برانگيخت و به پيامبر گلايه بردند و ايشان ابوبكر را ملزم ساخت تا از آنها عذر خواسته و رضايت آنان را جلب كند.[1]
تعليم، تزكيه و جهاد ياران صفّه:
به مرور تعليم و تزكيه به كاركردهاى صفّه افزوده شد. پيامبر براى اهل صفّه برنامههاى آموزشى ويژه در نظر گرفته بود[2]، هرچند سايبان صفّه در مسجد پيامبر محل مناسبى براى تعاليم عمومى پيامبر به شمار نمىآمد. درحالىكه بسيارى از انصار و مهاجران گرفتار مشاغل روزمره خود بودهاند[3]، پيامبر از حضور مهاجران مجرد، در مسجد براى گسترش فرهنگ و ثبت آموزههاى اسلامى بهره برد.[4]
به نظر مىآيد علاقهمند كردن صفّهايها به علم و كتابت در آغاز، امرى دشوار بوده است، زيرا عرب منطقه در آن عصر كمتر به اين امر علاقه داشت و بيشتر به بهبود وضعيت اقتصادى خويش مىانديشيد، ازاينرو طبيعى بود كه شخص صفّهاى در پاسخ به سؤال پيامبر اقرار كند كه فعاليتهاى اقتصادى را ترجيح مىدهد؛ اما پيامبر با تكيه بر ايمان و وعدههاى اخروى، از آنان خواست آموختن تعاليم دينى را بر هر امر ديگرى مقدم شمارند. ايشان آموختن هر آيه از قرآن در مسجد را از كسب يك شتر دوكوهانه پروار و بسيار مرغوب برتر دانست[5]، ازاينرو مىتوان انتظار داشت كه اصحاب صفّه مورد نظر، نقشى در نقل و تدوين احاديث و قرائت و حفظ قرآن داشته باشند. به روايتى، صفّهايها هر آنچه از پيامبر مىشنيدند مىنوشتند.[6]بدين منظور قبلًا عب* ادة بن صامت خواندن و نوشتن را به آنها آموخته بود.[7]ظهور راويان حديث، قاريان و مفسران شناخته شده از ميان[1]. مسنداحمد، ج 6، ص 57؛ سيراعلامالنبلاء، ج 1، ص 540؛ ج 2، ص 25
[2]. فتح البارى، ج 6، ص 430
[3]. حلية الاولياء، ج 1، ص 377
[4]. فتح البارى، ج 6، ص 430
[5]. صحيح مسلم، ج 3، ص 146؛ الامالى،طوسى، ص 357
[6]. فتح البارى، ج 6، ص 8؛ الحدالفاصل، ص378؛ الكامل، ج 1، ص 22
[7]. مسند احمد، ج 6، ص 430؛ المستدرك، ج2، ص 48؛ المصنف، ابن ابى شيبه، ج 5، ص 98؛ تاريخ دمشق، ج 60، ص 4
اصحاب صفّه چون ابوسعيد خدرى انصارى، ابن مسعود، عبدالله بن عمر و ... و شهرت جمعى از جوانان انصار به «قارى»[1]ناشى از همين امر بود و از اينرو هرگاه نومسلمانى نزد پيامبر مىآمد او را به يكى از انصاريان مىسپرد تا او را با دين و قرآن آشنا كند[2]، بهگونهاى كه هريك از اينان مىتوانست مبلّغ آيين جديد اسلام در قبيله خود باشد يا در مأموريتهايى از جانب پيامبر چنين كارى را بر عهده گيرد. زمانى كه در سال چهارم سران بنىعامر از پيامبر درخواست كردند تا جمعى را به عنوان مبلّغ دين اسلام به منطقه نجد بفرستد پيامبر جمعى از آنها را به آنجا فرستاد.[3]
گزارشهايى از حضور 6 جوان غيرمسلمان در صفّه خبر مىدهد كه مدتى را در آنجا گذراندند و آنگاه مسلمان شدند و بازگشتند[4]؛ همچنين از گزارش حضور بيست و چند روزه تنى چند از جوانان بنى ليث كه به گفته خودشان در اين مدت نزد پيامبر بودند، احتمال مىرود كه آنان نيز در صفّه سكونت داشتند.[5]آنان پس از اين مدت كه آموزشهاى مورد نياز را از پيامبر ديدند مأمور شدند در ميان قوم خود نماز را اقامه و آنها را با دين اسلام آشنا كنند[6]ازاينرو مىتوان آنان را مشمول آيه 122 توبه/ 9 دانست:
«فَلَولا نَفَرَ مِن كُلّ فِرقَةٍ مِنهُم طَافَةٌ لِيَتَفَقَّهوا فِى الدّينِ ولِيُنذِروا قَومَهُم اذا رَجَعوا الَيهِم لَعَلَّهُم يَحذَرونچرا گروهى از هر فرقهاى از مؤمنان كوچ نمىكنند تا به دين آگاه شوند و در بازگشت قوم خود را هشدار دهند ...». دلايل كافى براى حضور اين گروه در صفّه وجود ندارد؛ امّا مكانى مناسب تر از صفّه براى آموزش يا اقامت آنها نمىتوان در نظر گرفت، زيرا بعيد مىنمايد كه پيامبر آموزشهايى اختصاصى براى اين عده در نظر گرفته باشد و احتمالًا از ياران صفّهاى خود براى تعليم اين جماعت بهره برده است.
از سوى ديگر گزارشهايى حاكى از آن است كه بسيارى از جوانان انصارىِ شيفته پيامبر، آنگونه در كنارش بودند كه زمانى كه به خانه نمىآمدند والدين آنان گمان داشتند[1]. الطبقات، ج 2، ص 52
[2]. تاريخ مدينه، ج 2، ص 487
[3]. زادالمسير، ج 2، ص 28؛ المغازى، ج 1،ص 347
[4]. صحيح البخارى، ج 1، ص 130، صحيح مسلم،ج 6، ص 101
[5]. صحيح البخارى، ج 1، ص 175؛ الطبقات، ج7، ص 31
[6]. فتح البارى، ج 1، ص 366
آنها در مسجداند.[1]در گزارش همسويى آمده كه 70 تن از انصاريان چنان قرآن آموخته بودند كه به قاريان (القراء) شهرت يافتند.[2]
تأثيرپذيرى معنوى اصحاب صفّه از پيامبر كمتر در گزارشهاى تاريخى منعكس شده است. عبادت شبانه پيامبر در مسجد، بىتوجهى او به دنيا، نوع معيشت و تأكيدش بر تزكيه نفس و تقرب به خداوند، بر تنى چند از اصحاب تأثير عميقى نهاد و اين امر باعث شد در دورههاى بعد، صاحبان گرايشهاى اخلاقى و عرفانى در جهان اسلام، عملكرد خود را به صفّه مسجد پيامبر نسبت دهند[3]و اهل آن را «اولياءاللّه» بخوانند.[4]اگر بپذيريم كه علاقهمندى و روحيات اصحاب بر حفظ سخنان پيامبر و روايت آن تأثير داشته است، مىتوان رواياتى با مضامين سلوكى عرفانى را از جانب برخى اصحاب صفّه، دليلى بر گرايشات آنها دانست. در اين روايات بر مجلس ذكر[5]، سجود طولانى[6]، خواندن نمازهاى روزانه همچون نماز وداع[7]، رقت قلب، تفكر[8]، گريه[9]، اهتمام به روز جمعه[10]، بسنده كردن به پايينترين سطح زندگى[11]، توجه به حقيقت ايمان و رضايت از خواست خدا[12]و ... تأكيد شده است.
جمعى از اصحاب پيامبر كه عمده آنها از ميان ياران صفّه بودند تحت تأثير سخنان پيامبر درباره زهد و توجه به آخرت تصميم گرفتند با نخوابيدن بر جاى نرم، پوشيدن لباس خشن، نخوردن گوشت، سير و سياحت، ترك روابط جنسى، استفاده نكردن از بوى خوش همچون راهبان مسيحى از دنيا روى گردانند. آنان تصميم داشتند روزها را[1]. المغازى، ج 1، ص 347
[2]. الطبقات، ج 3، ص 390
[3]. حليه الاوليا، ج 1، ص 337
[4]. تاريخ دمشق، ج 56، ص 162
[5]. تاريح دمشق، ج 13، ص 317، كنزالعمال،ج 15، ص 838؛ اسدالغابه، ج 5، ص 193
[6]. سبل السلام، ج 2، ص 3؛ صحيح مسلم، ج2، ص 52؛ الدعوات، ص 39
[7]. مسند احمد، ج 6، ص 573؛ الامالى،طوسى، ص 508
[8]. جامعالصغير، ج 2، ص 298؛ تفسيرقرطبى، ج 12، ص 183
[9]. جامعالصغير، ج 2، ص 298؛ تفسيرقرطبى، ج 12، ص 183
[10]. الخصال، ص 315؛ سنن ابن ماجه، ج 1، ص344
[11]. سنن ابن ماجه، ج 2، ص 1373- 1374؛المصنف، ابنابىشيبه، ج 8، ص 126
[12]. حلية الاولياء، ج 2، ص 8، 15، 18
روزه بدارند و شبها را به عبادت سپرى كنند. چون پيامبر متوجه اين امر شد، آنان را از اين كار منصرف كرد و سيره عملى خودش را معيار و الگوى رفتارى آنها دانست. در همين راستا آيه 87 مائده/ 5 نازل شد[1]:«يايُّهَا الَّذينَ ءامَنوا لا تُحَرّموا طَيّبتِ ما احَلَّ اللَّهُ لَكُم ولا تَعتَدوا انَّ اللَّهَ لا يُحِبُّ المُعتَدين* و كُلوا مِمّا رَزَقَكُمُ اللَّهُ حَللًا طَيّبًا واتَّقوا اللَّهَ الَّذى انتُم بِه مُؤمِنوناى مؤمنان آنچه را خداوند براى شما حلال دانسته حرام نكنيد و از حد مگذريد كه خداوند از حد گذرندگان را دوست نمىدارد. از آنچه خداوند روزى شما كرده بخوريد و از خداوندى كه به او ايمان داريد پروا داشته باشيد».
بر اساس رواياتى استغفار* كنندگان سحرگاهان در آيه«لِلَّذينَ اتَّقَوا عِندَ رَبّهِم جَنتٌ تَجرى ... والمُستَغفِرينَ بِالاسحار»(آل عمران/ 3، 17) گروهى، از جمله شمارى از اصحاب صفّهاند.[2]بنا به روايت ديگرى صالحان در آيه 69 نساء/ 4:«ومَن يُطِعِ اللَّهَ والرَّسولَ فَاولكَ مَعَ الَّذينَ انعَمَ اللَّهُ عَلَيهِم مِنَ النَّبِيّينَ والصّدّيقِينَ والشُّهَداءِ والصلِحينَ وحَسُنَ اولكَ رَفيقا»بر جمعى از اصحاب صفّه، از جمله سلمان، ابوذر، صهيب، بلال، خباب و عمّار تطبيق شده است.[3]
درباره مقام و منزلت برخى از سالكان ساكن صفّه روايتهاى گوناگونى نقل شده است.
پيامبر بهشت را مشتاق برخى از آنها دانست.[4]بنا بر روايتى ديگر خداوند از پيامبر خواسته بود به برخى از آنها عشق بورزد.[5]در گزارشى ديگر غضب برخى از آنان، با غضب الهى برابر دانسته شده كه از بلندى مقام و مهار نفس اماره آنها خبر مىدهد.[6]در جايى ديگر پيامبر برخى انصاريان صفّهاى را برگزيده (خيار) ناميد.[7]
رضايت برخى از ياران صفّه از وضع معيشتى خود كه حاكى از عمق ايمان آنهاست به پيامبر اين فرصت را مىداد تا هرگاه امكانات محدودى به دستش مىرسيد، آن را در ميان[1]. جامعالبيان، مج 5، ج 7، ص 14- 17؛اسبابالنزول، ص 169؛ مجمع البيان، ج 3، ص 364
[2]. جامعالبيان، مج 3، ج 3، ص 283؛ تفسيرقرطبى، ج 4، ص 26؛ الدرالمنثور، ج 2، ص 164
[3]. شواهد التنزيل، ج 1، ص 197
[4]. سنن الترمذى، ج 5، ص 332؛ مسندابىيعلى، ج 5، ص 166؛ الخصال، ص 303
[5]. تاريخ دمشق، ج 60، ص 177؛ معجمالاوسط، ج 7، ص 305؛ كنزالعمال، ج 13، ص 256- 257
[6]. صحيح مسلم، ج 7، ص 173؛ سنن النسائى،ج 5، ص 75؛ بحارالانوار، ج 22، ص 391
[7]. محجم الزوائد، ج 6، ص 128؛المعجمالكبير، ج 20، ص 357
ديگرانى كه از وضعيت خود در صفّه ناراضى بودند توزيع كند. پس از توزيع، پيامبر از اين عده عذر مىخواست[1]و در برابر رضايتشان، بدانها وعده مىداد كه در آخرت همنشين آنان خواهد شد.[2]با توجه به پيشگويى پيامبر صلى الله عليه و آله از رفاه اصحاب پس از او، و تصريح ايشان كه امروزتان بهتر از فردايتان است[3]برمىآيد كه ايشان نگران تعلق اصحابش به دنيا بوده است، همانگونه كه در گزارشى از ابوذر، پيامبر از وضع معنوى و بى توجهى آنان به دنيا اعلام رضايت كرد و تنها كسانى را در آخرت به خود نزديك دانست كه پس از او نيز اين حالت را حفظ كنند.[4]ابوذر در دوره خلافت عثمان بااستناد به همين امر، به اعتراض عليه برخى از ياران با سابقه پيامبر پرداخت.[5]زمانى كه يكى از اصحاب صفّه ابراز داشت بدانجا رسيدهام كه طلا و سنگ برايم يكسان است پيامبر او را آزاد شده دانست.[6]
ابنابىالحديد صفّهايها را عابدانى دانسته كه زهد و شجاعت، شاخصه اصلى آنها بود.[7]دل نبستن به دنيا در دوره پيامبر كه هنوز عموم مسلمانان در فقر نسبى به سر مىبردند، بيشتر در حضور فعال در جنگها، شجاعت و شهادتطلبى نمايان مىشد، بهگونهاى كه برخى منابع در تعبير از شجاعتشان بدانها شير گفتهاند.[8]
درباره حضور اصحاب صفّه در نبرد با دشمنان، گزارشهاى جامعى وجود ندارد و مىبايست در مورد يكايك آنها بررسيهاى جداگانهاى صورت گيرد. مشهور است كه در حادثه بئر* معونه در سال چهارم هجرى، 70 تن به شهادت رسيدند كه برخى از آنان از اصحاب صفّه بودند.[9]كه به روايتى با شهادت اين گروه آيه 169 آل عمران/ 3 نازل گرديد:
«و لا تَحسَبَنَّ الَّذينَ قُتِلوا فى سَبيلِ اللَّهِ اموتًا بَل احياءٌ عِندَ رَبّهِم يُرزَقونهرگز كسانى[1]. الكافى، ج 3، ص 550؛ مسند ابىداود، ص161؛ صحيح البخارى، ج 4، ص 70
[2]. كنزالعمال، ج 6، ص 467؛ تاريخ بغداد،ج 13، ص 276
[3]. السنن الكبرى، ج 3، ص 472
[4]. تاريخ بغداد، ج 13، ص 276
[5]. سيراعلام النبلاء، ج 2، ص 74؛الاصابه، ج 7، ص 108؛ مسنداحمد، ج 6، ص 212- 213
[6]. شرح نهج البلاغه، ج 7، ص 215
[7]. همان، ص 296
[8]. الكامل، ج 5، ص 80؛ اسباب النزول، ص130
[9]. مجمعالبيان، ج 2، ص 440؛ زادالمسير،ج 2، ص 55
را كه در راه خدا كشته شدهاند مرده مپندار. آنها زندهاند و نزد پروردگارشان روزى داده مىشوند».[1]
جمع زيادى از صفّهنشينان، خواهان حضور در سريّه ذاتالس* لاسل بودند كه بنا به قرعه 80 نفرشان در اين جنگ شركت كردند.[2]در گزارشى از حضور آنها در غزوه ذات* الرقاع سخن به ميان آمده كه 6 تن از آنها كه پاىافزار نداشتند، پاهاى برهنه خود را با پارچه بسته بودند.[3]
در غزوه تبوك* (سال نهم هجرى) كه پيامبر باكمك و انفاق مسلمانان توانست سپاه خود را مهيا كند بسيارى از اهل صفّه در برابر سهم غنايم خود، از ديگران توشه و تجهيزات گرفتند و با سپاه همراه شدند[4]؛ اما برخى كه بانى بر اين امر نيافتند و فقر آنان مانع حضورشان در جهاد مىشد، غمزده مىگريستند.[5]آيات 91- 92 توبه/ 9 حكايت از همين امر دارد:«لَيسَ عَلَى الضُّعَفاءِ ولا عَلَى المَرضى ولا عَلَى الَّذينَ لا يَجِدونَ ما يُنفِقونَ حَرَجٌ اذا نَصَحوا لِلَّهِ ورَسولِهِ ما عَلَى المُحسِنينَ مِن سَبيلٍ واللَّهُ غَفورٌ رَحيم* ولا عَلَى الَّذينَ اذا ما اتَوكَ لِتَحمِلَهُم قُلتَ لا اجِدُ ما احمِلُكُم عَلَيهِ تَوَلَّوا واعيُنُهُم تَفيضُ مِنَ الدَّمعِ حَزَنًا الّا يَجِدوا ما يُنفِقون»
شواهدى از ادامه حيات صفّه تا اوايل سده دوم هجرى وجود دارد.[6]
صفّه و تصوّف:
در سدههاى چهارم و پنجم هجرى تصوير ديگرى از صفّه از سوى مشايخ تصوف ارائه شده است. به عقيده مونتگمرى وات اين تصوير از اوايل سده سوم رواج يافته و در گزارشهاى پيش از آن سابقه ندارد.[7]بر اساس چنين تصويرى، اهل صفّه 400 تن بودند كه[1]. جامعالبيان، مج 3، ج 4، ص 231؛ مجمعالبيان، ج 2، ص 441
[2]. الارشاد، ج 1، ص 86- 87؛ تأويل الاياتالظاهره، ص 811
[3]. المناقب، ج 1، ص 249
[4]. اسد الغابه، ج 5، ص 399
[5]. السيره النبويه، ج 4، ص 518
[6]. الاغانى، ج 19، ص 188 (7)1 .EmcycloPediao fIslam ,2 ,I ,P 762.