بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 253

آنها شگفت‌زده شد. سخنان ابوبكر خشم آنان را برانگيخت و به پيامبر گلايه بردند و ايشان ابوبكر را ملزم ساخت تا از آنها عذر خواسته و رضايت آنان را جلب كند.[1]
تعليم، تزكيه و جهاد ياران صفّه:
به مرور تعليم و تزكيه به كاركردهاى صفّه افزوده شد. پيامبر براى اهل صفّه برنامه‌هاى آموزشى ويژه در نظر گرفته بود[2]، هرچند سايبان صفّه در مسجد پيامبر محل مناسبى براى تعاليم عمومى پيامبر به شمار نمى‌آمد. درحالى‌كه بسيارى از انصار و مهاجران گرفتار مشاغل روزمره خود بوده‌اند[3]، پيامبر از حضور مهاجران مجرد، در مسجد براى گسترش فرهنگ و ثبت آموزه‌هاى اسلامى بهره برد.[4]
به نظر مى‌آيد علاقه‌مند كردن صفّه‌ايها به علم و كتابت در آغاز، امرى دشوار بوده است، زيرا عرب منطقه در آن عصر كمتر به اين امر علاقه داشت و بيشتر به بهبود وضعيت اقتصادى خويش مى‌انديشيد، ازاين‌رو طبيعى بود كه شخص صفّه‌اى در پاسخ به سؤال پيامبر اقرار كند كه فعاليتهاى اقتصادى را ترجيح مى‌دهد؛ اما پيامبر با تكيه بر ايمان و وعده‌هاى اخروى، از آنان خواست آموختن تعاليم دينى را بر هر امر ديگرى مقدم شمارند. ايشان آموختن هر آيه از قرآن در مسجد را از كسب يك شتر دوكوهانه پروار و بسيار مرغوب برتر دانست‌[5]، ازاين‌رو مى‌توان انتظار داشت كه اصحاب صفّه مورد نظر، نقشى در نقل و تدوين احاديث و قرائت و حفظ قرآن داشته باشند. به روايتى، صفّه‌ايها هر آنچه از پيامبر مى‌شنيدند مى‌نوشتند.[6]بدين منظور قبلًا عب* ادة بن صامت خواندن و نوشتن را به آنها آموخته بود.[7]ظهور راويان حديث، قاريان و مفسران شناخته شده از ميان‌[1]. مسنداحمد، ج 6، ص 57؛ سيراعلام‌النبلاء، ج 1، ص 540؛ ج 2، ص 25
[2]. فتح البارى، ج 6، ص 430
[3]. حلية الاولياء، ج 1، ص 377
[4]. فتح البارى، ج 6، ص 430
[5]. صحيح مسلم، ج 3، ص 146؛ الامالى،طوسى، ص 357
[6]. فتح البارى، ج 6، ص 8؛ الحدالفاصل، ص378؛ الكامل، ج 1، ص 22
[7]. مسند احمد، ج 6، ص 430؛ المستدرك، ج2، ص 48؛ المصنف، ابن ابى شيبه، ج 5، ص 98؛ تاريخ دمشق، ج 60، ص 4


صفحه 254

اصحاب صفّه چون ابوسعيد خدرى انصارى، ابن مسعود، عبدالله بن عمر و ... و شهرت جمعى از جوانان انصار به «قارى»[1]ناشى از همين امر بود و از اين‌رو هرگاه نومسلمانى نزد پيامبر مى‌آمد او را به يكى از انصاريان مى‌سپرد تا او را با دين و قرآن آشنا كند[2]، به‌گونه‌اى كه هريك از اينان مى‌توانست مبلّغ آيين جديد اسلام در قبيله خود باشد يا در مأموريتهايى از جانب پيامبر چنين كارى را بر عهده گيرد. زمانى كه در سال چهارم سران بنى‌عامر از پيامبر درخواست كردند تا جمعى را به عنوان مبلّغ دين اسلام به منطقه نجد بفرستد پيامبر جمعى از آنها را به آنجا فرستاد.[3]
گزارشهايى از حضور 6 جوان غيرمسلمان در صفّه خبر مى‌دهد كه مدتى را در آنجا گذراندند و آنگاه مسلمان شدند و بازگشتند[4]؛ همچنين از گزارش حضور بيست و چند روزه تنى چند از جوانان بنى ليث كه به گفته خودشان در اين مدت نزد پيامبر بودند، احتمال مى‌رود كه آنان نيز در صفّه سكونت داشتند.[5]آنان پس از اين مدت كه آموزشهاى مورد نياز را از پيامبر ديدند مأمور شدند در ميان قوم خود نماز را اقامه و آنها را با دين اسلام آشنا كنند[6]ازاين‌رو مى‌توان آنان را مشمول آيه 122 توبه/ 9 دانست:
«فَلَولا نَفَرَ مِن كُلّ فِرقَةٍ مِنهُم طَافَةٌ لِيَتَفَقَّهوا فِى الدّينِ ولِيُنذِروا قَومَهُم اذا رَجَعوا الَيهِم لَعَلَّهُم يَحذَرون‌چرا گروهى از هر فرقه‌اى از مؤمنان كوچ نمى‌كنند تا به دين آگاه شوند و در بازگشت قوم خود را هشدار دهند ...». دلايل كافى براى حضور اين گروه در صفّه وجود ندارد؛ امّا مكانى مناسب تر از صفّه براى آموزش يا اقامت آنها نمى‌توان در نظر گرفت، زيرا بعيد مى‌نمايد كه پيامبر آموزشهايى اختصاصى براى اين عده در نظر گرفته باشد و احتمالًا از ياران صفّه‌اى خود براى تعليم اين جماعت بهره برده است.
از سوى ديگر گزارشهايى حاكى از آن است كه بسيارى از جوانان انصارىِ شيفته پيامبر، آن‌گونه در كنارش بودند كه زمانى كه به خانه نمى‌آمدند والدين آنان گمان داشتند[1]. الطبقات، ج 2، ص 52
[2]. تاريخ مدينه، ج 2، ص 487
[3]. زادالمسير، ج 2، ص 28؛ المغازى، ج 1،ص 347
[4]. صحيح البخارى، ج 1، ص 130، صحيح مسلم،ج 6، ص 101
[5]. صحيح البخارى، ج 1، ص 175؛ الطبقات، ج7، ص 31
[6]. فتح البارى، ج 1، ص 366


صفحه 255

آنها در مسجداند.[1]در گزارش همسويى آمده كه 70 تن از انصاريان چنان قرآن آموخته بودند كه به قاريان (القراء) شهرت يافتند.[2]
تأثيرپذيرى معنوى اصحاب صفّه از پيامبر كمتر در گزارشهاى تاريخى منعكس شده است. عبادت شبانه پيامبر در مسجد، بى‌توجهى او به دنيا، نوع معيشت و تأكيدش بر تزكيه نفس و تقرب به خداوند، بر تنى چند از اصحاب تأثير عميقى نهاد و اين امر باعث شد در دوره‌هاى بعد، صاحبان گرايشهاى اخلاقى و عرفانى در جهان اسلام، عملكرد خود را به صفّه مسجد پيامبر نسبت دهند[3]و اهل آن را «اولياءاللّه» بخوانند.[4]اگر بپذيريم كه علاقه‌مندى و روحيات اصحاب بر حفظ سخنان پيامبر و روايت آن تأثير داشته است، مى‌توان رواياتى با مضامين سلوكى عرفانى را از جانب برخى اصحاب صفّه، دليلى بر گرايشات آنها دانست. در اين روايات بر مجلس ذكر[5]، سجود طولانى‌[6]، خواندن نمازهاى روزانه همچون نماز وداع‌[7]، رقت قلب، تفكر[8]، گريه‌[9]، اهتمام به روز جمعه‌[10]، بسنده كردن به پايين‌ترين سطح زندگى‌[11]، توجه به حقيقت ايمان و رضايت از خواست خدا[12]و ... تأكيد شده است.
جمعى از اصحاب پيامبر كه عمده آنها از ميان ياران صفّه بودند تحت تأثير سخنان پيامبر درباره زهد و توجه به آخرت تصميم گرفتند با نخوابيدن بر جاى نرم، پوشيدن لباس خشن، نخوردن گوشت، سير و سياحت، ترك روابط جنسى، استفاده نكردن از بوى خوش همچون راهبان مسيحى از دنيا روى گردانند. آنان تصميم داشتند روزها را[1]. المغازى، ج 1، ص 347
[2]. الطبقات، ج 3، ص 390
[3]. حليه الاوليا، ج 1، ص 337
[4]. تاريخ دمشق، ج 56، ص 162
[5]. تاريح دمشق، ج 13، ص 317، كنزالعمال،ج 15، ص 838؛ اسدالغابه، ج 5، ص 193
[6]. سبل السلام، ج 2، ص 3؛ صحيح مسلم، ج2، ص 52؛ الدعوات، ص 39
[7]. مسند احمد، ج 6، ص 573؛ الامالى،طوسى، ص 508
[8]. جامع‌الصغير، ج 2، ص 298؛ تفسيرقرطبى، ج 12، ص 183
[9]. جامع‌الصغير، ج 2، ص 298؛ تفسيرقرطبى، ج 12، ص 183
[10]. الخصال، ص 315؛ سنن ابن ماجه، ج 1، ص344
[11]. سنن ابن ماجه، ج 2، ص 1373- 1374؛المصنف، ابن‌ابى‌شيبه، ج 8، ص 126
[12]. حلية الاولياء، ج 2، ص 8، 15، 18


صفحه 256

روزه بدارند و شبها را به عبادت سپرى كنند. چون پيامبر متوجه اين امر شد، آنان را از اين كار منصرف كرد و سيره عملى خودش را معيار و الگوى رفتارى آنها دانست. در همين راستا آيه 87 مائده/ 5 نازل شد[1]:«يايُّهَا الَّذينَ ءامَنوا لا تُحَرّموا طَيّبتِ ما احَلَّ اللَّهُ لَكُم‌ ولا تَعتَدوا انَّ اللَّهَ لا يُحِبُّ المُعتَدين* و كُلوا مِمّا رَزَقَكُمُ اللَّهُ حَللًا طَيّبًا واتَّقوا اللَّهَ الَّذى انتُم بِه مُؤمِنون‌اى مؤمنان آنچه را خداوند براى شما حلال دانسته حرام نكنيد و از حد مگذريد كه خداوند از حد گذرندگان را دوست نمى‌دارد. از آنچه خداوند روزى شما كرده بخوريد و از خداوندى كه به او ايمان داريد پروا داشته باشيد».
بر اساس رواياتى استغفار* كنندگان سحرگاهان در آيه‌«لِلَّذينَ اتَّقَوا عِندَ رَبّهِم جَنتٌ تَجرى ... والمُستَغفِرينَ بِالاسحار»(آل عمران/ 3، 17) گروهى، از جمله شمارى از اصحاب صفّه‌اند.[2]بنا به روايت ديگرى صالحان در آيه 69 نساء/ 4:«ومَن يُطِعِ اللَّهَ‌ والرَّسولَ فَاولكَ مَعَ الَّذينَ انعَمَ اللَّهُ عَلَيهِم مِنَ النَّبِيّينَ والصّدّيقِينَ والشُّهَداءِ والصلِحينَ وحَسُنَ اولكَ رَفيقا»بر جمعى از اصحاب صفّه، از جمله سلمان، ابوذر، صهيب، بلال، خباب و عمّار تطبيق شده است.[3]
درباره مقام و منزلت برخى از سالكان ساكن صفّه روايتهاى گوناگونى نقل شده است.
پيامبر بهشت را مشتاق برخى از آنها دانست.[4]بنا بر روايتى ديگر خداوند از پيامبر خواسته بود به برخى از آنها عشق بورزد.[5]در گزارشى ديگر غضب برخى از آنان، با غضب الهى برابر دانسته شده كه از بلندى مقام و مهار نفس اماره آنها خبر مى‌دهد.[6]در جايى ديگر پيامبر برخى انصاريان صفّه‌اى را برگزيده (خيار) ناميد.[7]
رضايت برخى از ياران صفّه از وضع معيشتى خود كه حاكى از عمق ايمان آنهاست به پيامبر اين فرصت را مى‌داد تا هرگاه امكانات محدودى به دستش مى‌رسيد، آن را در ميان‌[1]. جامع‌البيان، مج 5، ج 7، ص 14- 17؛اسباب‌النزول، ص 169؛ مجمع البيان، ج 3، ص 364
[2]. جامع‌البيان، مج 3، ج 3، ص 283؛ تفسيرقرطبى، ج 4، ص 26؛ الدرالمنثور، ج 2، ص 164
[3]. شواهد التنزيل، ج 1، ص 197
[4]. سنن الترمذى، ج 5، ص 332؛ مسندابى‌يعلى، ج 5، ص 166؛ الخصال، ص 303
[5]. تاريخ دمشق، ج 60، ص 177؛ معجمالاوسط، ج 7، ص 305؛ كنزالعمال، ج 13، ص 256- 257
[6]. صحيح مسلم، ج 7، ص 173؛ سنن النسائى،ج 5، ص 75؛ بحارالانوار، ج 22، ص 391
[7]. محجم الزوائد، ج 6، ص 128؛المعجم‌الكبير، ج 20، ص 357


صفحه 257

ديگرانى كه از وضعيت خود در صفّه ناراضى بودند توزيع كند. پس از توزيع، پيامبر از اين عده عذر مى‌خواست‌[1]و در برابر رضايتشان، بدانها وعده مى‌داد كه در آخرت همنشين آنان خواهد شد.[2]با توجه به پيشگويى پيامبر صلى الله عليه و آله از رفاه اصحاب پس از او، و تصريح ايشان كه امروزتان بهتر از فردايتان است‌[3]برمى‌آيد كه ايشان نگران تعلق اصحابش به دنيا بوده است، همان‌گونه كه در گزارشى از ابوذر، پيامبر از وضع معنوى و بى توجهى آنان به دنيا اعلام رضايت كرد و تنها كسانى را در آخرت به خود نزديك دانست كه پس از او نيز اين حالت را حفظ كنند.[4]ابوذر در دوره خلافت عثمان بااستناد به همين امر، به اعتراض عليه برخى از ياران با سابقه پيامبر پرداخت.[5]زمانى كه يكى از اصحاب صفّه ابراز داشت بدانجا رسيده‌ام كه طلا و سنگ برايم يكسان است پيامبر او را آزاد شده دانست.[6]
ابن‌ابى‌الحديد صفّه‌ايها را عابدانى دانسته كه زهد و شجاعت، شاخصه اصلى آنها بود.[7]دل نبستن به دنيا در دوره پيامبر كه هنوز عموم مسلمانان در فقر نسبى به سر مى‌بردند، بيشتر در حضور فعال در جنگها، شجاعت و شهادت‌طلبى نمايان مى‌شد، به‌گونه‌اى كه برخى منابع در تعبير از شجاعتشان بدانها شير گفته‌اند.[8]
درباره حضور اصحاب صفّه در نبرد با دشمنان، گزارشهاى جامعى وجود ندارد و مى‌بايست در مورد يكايك آنها بررسيهاى جداگانه‌اى صورت گيرد. مشهور است كه در حادثه بئر* معونه در سال چهارم هجرى، 70 تن به شهادت رسيدند كه برخى از آنان از اصحاب صفّه بودند.[9]كه به روايتى با شهادت اين گروه آيه 169 آل عمران/ 3 نازل گرديد:
«و لا تَحسَبَنَّ الَّذينَ قُتِلوا فى سَبيلِ اللَّهِ اموتًا بَل احياءٌ عِندَ رَبّهِم يُرزَقون‌هرگز كسانى‌[1]. الكافى، ج 3، ص 550؛ مسند ابى‌داود، ص161؛ صحيح البخارى، ج 4، ص 70
[2]. كنزالعمال، ج 6، ص 467؛ تاريخ بغداد،ج 13، ص 276
[3]. السنن الكبرى، ج 3، ص 472
[4]. تاريخ بغداد، ج 13، ص 276
[5]. سيراعلام النبلاء، ج 2، ص 74؛الاصابه، ج 7، ص 108؛ مسنداحمد، ج 6، ص 212- 213
[6]. شرح نهج البلاغه، ج 7، ص 215
[7]. همان، ص 296
[8]. الكامل، ج 5، ص 80؛ اسباب النزول، ص130
[9]. مجمع‌البيان، ج 2، ص 440؛ زادالمسير،ج 2، ص 55


صفحه 258

را كه در راه خدا كشته شده‌اند مرده مپندار. آنها زنده‌اند و نزد پروردگارشان روزى داده مى‌شوند».[1]
جمع زيادى از صفّه‌نشينان، خواهان حضور در سريّه ذات‌الس* لاسل بودند كه بنا به قرعه 80 نفرشان در اين جنگ شركت كردند.[2]در گزارشى از حضور آنها در غزوه ذات* الرقاع سخن به ميان آمده كه 6 تن از آنها كه پاى‌افزار نداشتند، پاهاى برهنه خود را با پارچه بسته بودند.[3]
در غزوه تبوك* (سال نهم هجرى) كه پيامبر باكمك و انفاق مسلمانان توانست سپاه خود را مهيا كند بسيارى از اهل صفّه در برابر سهم غنايم خود، از ديگران توشه و تجهيزات گرفتند و با سپاه همراه شدند[4]؛ اما برخى كه بانى بر اين امر نيافتند و فقر آنان مانع حضورشان در جهاد مى‌شد، غم‌زده مى‌گريستند.[5]آيات 91- 92 توبه/ 9 حكايت از همين امر دارد:«لَيسَ عَلَى الضُّعَفاءِ ولا عَلَى المَرضى‌ ولا عَلَى الَّذينَ لا يَجِدونَ ما يُنفِقونَ حَرَجٌ اذا نَصَحوا لِلَّهِ ورَسولِهِ ما عَلَى المُحسِنينَ مِن سَبيلٍ واللَّهُ غَفورٌ رَحيم* ولا عَلَى الَّذينَ اذا ما اتَوكَ لِتَحمِلَهُم قُلتَ لا اجِدُ ما احمِلُكُم عَلَيهِ تَوَلَّوا واعيُنُهُم تَفيضُ مِنَ الدَّمعِ حَزَنًا الّا يَجِدوا ما يُنفِقون»
شواهدى از ادامه حيات صفّه تا اوايل سده دوم هجرى وجود دارد.[6]
صفّه و تصوّف:
در سده‌هاى چهارم و پنجم هجرى تصوير ديگرى از صفّه از سوى مشايخ تصوف ارائه شده است. به عقيده مونتگمرى وات اين تصوير از اوايل سده سوم رواج يافته و در گزارشهاى پيش از آن سابقه ندارد.[7]بر اساس چنين تصويرى، اهل صفّه 400 تن بودند كه‌[1]. جامع‌البيان، مج 3، ج 4، ص 231؛ مجمعالبيان، ج 2، ص 441
[2]. الارشاد، ج 1، ص 86- 87؛ تأويل الاياتالظاهره، ص 811
[3]. المناقب، ج 1، ص 249
[4]. اسد الغابه، ج 5، ص 399
[5]. السيره النبويه، ج 4، ص 518
[6]. الاغانى، ج 19، ص 188 (7)1 .EmcycloPediao fIslam ,2 ,I ,P 762.


صفحه 259

در صفّه مسجد پيامبر سكونت داشتند و براى عبادت، جهاد و آموزش فراغت يافته بودند.
آنان افرادى تهيدست و خوش قلب بودند كه دست از دنيا شسته و از كسب و كار اعراض كرده بودند.[1]سهروردى تجمع 400 تن از ياران پيامبر را در مسجد به حضور صوفيه در خانقاهها براى ذكر و عبادت و تعلم تشبيه كرده است.[2]مؤلفان صوفى منش در تشابه اوصاف صوفيه و اصحاب صفّه فراوان سخن گفته‌اند. ميبدى ترس، علم، اخلاص و صداقت، شوريده حالى و باطنى آسوده و سازگارى با درويشى و تهيدستى را از عناصر مشترك اين دو گروه برمى‌شمرد.[3]كلاباذى هم ترك وطن، ترك دنيا، سياحت، اكتفا به حداقل خوراك و پوشاك و ترك مالكيت را به عنوان بارزترين وجوه مشابهت اين دو گروه بيان كرده است‌[4]، ازاين‌رو آنان اصحاب صفّه را از برخى ديگر ياران پيامبر بالاتر دانسته و موقعيت بهترى برايشان تصوير مى‌كنند. آنان رفتار محبت‌آميز پيامبر با اصحاب صفّه را نشانى بر اهميت ايشان دانسته‌اند[5]و در تأييد اين مدعا آيه‌«ولا تَطرُدِ الَّذينَ‌ يَدعونَ رَبَّهُم»را عتابى مى‌دانند كه خداوند به خاطر آنان بر پيامبر روا داشت.[6]اين امر اعتراض ابن‌تيميه را كه به برترى عَشَره مبشّره معتقد است برانگيخته و چنين باورى را ضلالت و گمراهى دانسته است.[7]
درباره وجه تسميه «صوفيه» و «تصوف» برخى اين واژه را برگرفته از صفّه مسجد[1]. كشف المحجوب، ص 22
[2]. عوارف المعارف، ص 84
[3]. كشف الاسرار، ج 3، ص 369
[4]. الشرح التعرف، ج 3، ص 1103- 1105
[5]. اللمع، ص 183
[6]. كشف المحجوب، ص 97
[7]. مجموع الفتاوى، ج 11، ص 56- 57


صفحه 260

پيامبر گرفته‌اند كه از نظر ادبى با اشكالاتى مواجه است و خود صوفيه نيز بدان اشاره كرده‌اند.[1]
بر اثر توجه فرقه‌هاى صوفى به اهل صفّه، آياتى را كه در شأن آنان نازل شده نيز مورد تحليل خود قرار داده‌اند؛ از جمله در تفسير آيه 273 بقره/ 2:«لِلفُقَراءِ الَّذينَ احصِروا فى سَبيلِ اللَّهِ لايَستَطيعونَ ضَربًا فِى الارضِ يَحسَبُهُمُ الجاهِلُ اغنِياءَ مِنَ التَّعَفُّفِ تَعرِفُهُم بِسِيمهُم لايَسَلونَ النّاسَ الحافًا وما تُنفِقوا مِن خَيرٍ فَانَّ اللَّهَ بِهِ عَليم»ديدگاههاى متعددى ارائه كرده‌اند. برخى اين 400 نفر را كسانى دانسته‌اند كه بر اثر اشتغال به جهاد نمى‌توانستند به فعاليت اقتصادى بپردازند. ديگران سبب اين امر را اشتغال به عبادت خدا دانسته‌اند.[2]برخى صوفيه كه خود باورى به كسب و كار ندارند[3]نيز اشتغال اهل صفّه به كسب و كار را مخل به توكل آنان دانسته‌اند.
واضح است كه صوفيه از عملكرد اصحاب صفّه به عنوان محملى براى هنجارهاى خود استفاده كرده‌اند، از اين‌رو دسته‌اى از گزارشها چون اعتراض اصحاب صفّه به وضعيت معيشتى خود، كاركردهاى متعدد صفّه، نوسان آمار صفّه، آرزوى معيشتى بهتر، حضور آنها در جنگ به عنوان فعاليت سياسى نظامى و ... و گرايشات دنياطلبانه برخى از آنها به ويژه پس از رحلت پيامبر و ... را ناديده گرفته‌اند و به‌صورت نمادين به همه اهل صفّه به عنوان انسانهايى برگزيده توجه كرده‌اند، درحالى‌كه صفّه بسترى براى ظهور افرادى برجسته، عالم و جهادگر بوده و نمى‌توان تزكيه و ايمانى عميق را در ميان همه آنان جست، زيرا نقلها حاكى از آن است كه برخى از اهل صفّه زندگى زاهدانه خود را قدر نمى‌دانستند. ابن‌عربى نيز در توجه به ياران صفّه بيشتر بر سلمان فارسى تأكيد كرده و ارتقاى او را به مقام اهل‌بيت عليهم السلام در همين راستا تحليل كرده است.[4]بشارت به بهشت هم تنها به چند تن از اهل صفّه داده شده است. وجود گرايشهاى عرفانى صوفيه به ديگر اصحاب چون اويس قرنى هم نشان از آن دارد كه ملازمتى ميان صفّه و تصوّف وجود ندارد.
منابع‌
اتحاف السلاة المتقين؛ الاحاديث الطوال؛ الارشاد فى معرفة حجج الله على العباد؛ اسباب‌[1]. عوارف المعارف، ص 84
[2]. اتحاف السلاة المتقين، ج 9، ص 272
[3]. كشف المحجوب، ص 22، 97؛ الشرح التعرف،ج 3، ص 1103- 1105
[4]. الفتوحات المكيه، ج 3، ص 361