بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 272

«صاحب يس» يا «مؤ* من آل ياسين» ناميده‌اند. اين دو فرستاده پس از ورود به شهر مردم را به عبادت خداوند و ترك عبادت بتها فرا خواندند[1]؛ اما پادشاه شهر آنها را در محل نگهدارى بتها زندانى كرد.[2]نام اين دو فرستاده را صادق و صدوق يا پولس و يوحنا گفته‌اند. نامهاى ديگرى هم براى آنان ذكر شده است.[3]خداوند سومين رسول را براى هدايت مردم و نجات آن دو فرستاد. نام اين شخص را برخى شمعون دانسته‌اند. نامهايى ديگر نيز براى وى ذكر شده است.[4]شمعون در ابتدا كوشيد تا خود را به پادشاه نزديك كند و از نزديكان وى گردد. پس از مدّتى، از پادشاه درباره آن دو زندانى سؤال كرد و پادشاه را به مناظره با آنان دعوت كرد. در طى مناظره، شمعون از آنها خواست تا پسر پادشاه را كه مدتى قبل در گذشته بود زنده كنند. آنها پس از عبادت خداوند دست به دعا برداشته، براى زنده شدن او دعا كردند و خداوند او را زنده كرد. فرزند پادشاه پس از زنده شدن، به ايشان ايمان آورده و ماجراى زنده شدن خويش را بازگو كرد. پادشاه و جمع بسيارى به خداوند ايمان آوردند. برخى از بزرگان يهود كه حكومت خويش را در خطر مى‌ديدند تصميم گرفتند شمعون و دو فرستاده ديگر را بكشند. در اين هنگام حبيب نجّار كه به خداوند يكتا ايمان آورده بود مردم را به سوى حق دعوت مى‌كرد؛ اما مردم به سوى او هجوم آورده، او را كشتند. بعضى گفته‌اند: سه فرستاده خداوند را نيز كشتند.[5]
در چگونگى قتل حبيب نجّار اختلاف است؛ برخى گفته‌اند: او را سنگسار كرده‌اند.[6]از[1]. مجمع‌البيان، ج 8، ص 654؛ تفسيرقرطبى، ج 15، ص 12؛ تفسير ابن‌كثير، ج 3، ص 575
[2]. تفسير قمى، ج 2، ص 187
[3]. مجمع‌البيان، ج 8، ص 655؛ تفسيرقرطبى،ج 15، ص 11؛ تفسير ابن‌كثير، ج 3، ص 574
[4]. تفسير قمى، ج 2، ص 187؛ مجمع‌البيان،ج 8، ص 655؛ تفسير قرطبى، ج 15، ص 12
[5]. تفسير قرطبى، ج 15، ص 12- 14
[6]. تفسير قرطبى، ج 15، ص 12- 14


صفحه 273

عبداللّه بن مسعود نقل شده است كه وى را لگدكوب كردند تا كشته شد.[1]از برخى نيز نقل شده كه به گردن وى دستمالى بستند و او را خفه كردند.[2]اقوال ديگرى نيز در قتل وى نقل شده است.[3]
برخى مفسران، ايمان آورندگان به فرستادگان را تنها يك تن (حبيب نجّار) دانسته‌اند.
برخى افزون بر وى پادشاه و گروهى از مردم اين شهر را از ايمان آورندگان مى‌دانند. شايد بتوان بين تفاسير چنين جمع كرد كه در ابتدا فقط حبيب‌نجار به آنان ايمان آورد؛ ولى پس از آمدن رسول سوم و مناظره بين پادشاه و رسولان، پادشاه و گروهى از مردم به آنان ايمان آوردند. پس از برخورد مردم با رسولان و كشته شدن حبيب به دست مردمِ شهر، خداوند عذاب خويش را بر مردم اين شهر فرو فرستاد. خداوند يادآور مى‌شود كه براى نابودى آنان هيچ نيازى به فرستادن لشكريان الهى (فرشتگان) از آسمان نبود، چنان‌كه براى هلاكت امتهاى پيشين نيز چنين نبود، بلكه تنها با فرود آوردن صيحه‌اى آسمانى آنان را نابود كرديم.[4]
درباره چگونگى عذابشان نقل شده كه جبرئيل با صيحه‌اى همه را نابود كرد.[5]قرآن پس از گزارش سرگذشت آنان، بندگان سركش را از آن رو كه پيامبران الهى را به تمسخر گرفته، انكار كردند سزاوار تأسف و حسرت مى‌داند:«يحَسرَةً عَلَى العِبادِ ما يَأتيهِم مِن رَسولٍ الّا كانوا بِهِ يَستَهزِءون». (يس/ 36، 30)
منابع‌
اعلام قرآن؛ البداية والنهايه؛ تاريخ الامم والملوك؛ تاريخ اليعقوبى؛ التبيان فى تفسيرالقرآن؛ تفسير القرآن العظيم، ابن كثير؛ تفسير القمى؛ تنوير المقباس من تفسير ابن عباس؛ جامع البيان عن تأويل آى القرآن؛ الجامع لاحكام القرآن، قرطبى؛ عرائس المجالس فى قصص الانبياء؛ مجمع البيان فى تفسير القرآن.[1]. التبيان، ج 8، ص 452؛ تفسير قرطبى، ج15، ص 14
[2]. عرائس المجالس، ص 365
[3]. التبيان، ج 8، ص 452- 453؛ تفسيرقرطبى، ج 15، ص 14؛ تفسير ابن‌كثير، ج 3، ص 575
[4]. تفسير قرطبى، ج 15، ص 14؛ تفسيرابن‌كثير، ج 3، ص 576؛ تنوير المقباس، ص 370
[5]. تفسير ابن كثير، ج 3، ص 576


صفحه 274


اصحاب قَليب‌
عباس دهقانى‌
اصحاب قَليب: مشركان مدفون در چاه بدر
قَليب در لغت به معناى چاهى است كه دهانه آن سنگ چين نشده‌[1]و اصحاب قليب به آن دسته از سران قريش گفته مى‌شود كه در جنگ بدر* به دست مسلمانان كشته شده و در چاه بدر مدفون شدند.
سيره پيامبر صلى الله عليه و آله چنين بود كه هرگاه مرده‌اى را مى‌ديد فرمان دفن او را مى‌داد و در اين جهت ميان كافر و مسلمان فرقى نمى‌گذاشت؛ ولى در جنگ بدر چون شمار كشتگان دشمن فراوان و دفن يكايك آنان براى مسلمانان دشوار بود، پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود[2]تا جنازه همه سران شرك را در چاهى كثيف و بدبو افكنند.[3]تنها جنازه امية بن خلف را چون فربه بود و در زره خود متورم و متلاشى شده بود در همانجا كه افتاده بود دفن كردند.[4]پيامبر صلى الله عليه و آله پيش از حركت به سوى مدينه بر سر چاه آمد و يكايك آنان را به اسم خود و پدرانشان صدا زد و گفت: اى عتبة بن ربيعه، اى شيبة بن ربيعه، اى ابوجهل بن هشام، اى ابوالبخترى، اى عقبة بن ابى‌معيط، اى نضر بن حارث، اى نوفل بن خويلد، اى ربيعة بن اسود ...[5]چه بد خويشاوندان و امّتى براى پيامبر خود بوديد! تكذيبم كرديد، درحالى‌كه مردم مرا تصديق كردند. از شهر بيرونم كرديد، درحالى‌كه ديگران پناهم دادند.
به جنگ با من شتافتيد، درحالى‌كه مردم مرا يارى كردند.[6]ما به آنچه خداوند به ما[1]. لسان العرب، ج 11، ص 272؛مجمع‌البحرين، ج 3، ص 539، «قلب»
[2]. السيرة الحلبيه، ج 2، ص 430- 431
[3]. مسند احمد، ج 4، ص 610؛ صحيح البخارى،ج 5، ص 11
[4]. المغازى، ج 1، ص 111؛ السيرة النبويه،ج 2، ص 638
[5]. مسند احمد، ج 4، ص 610؛ صحيح البخارى،ج 5، ص 11
[6]. بحار الانوار، ج 18، ص 188


صفحه 275

وعده داده بود رسيديم و به حقّانيّت آن پى برديم. آيا شما هم به آنچه خداوند به شما وعده داده بود رسيديد و به حقّانيّت آن پى‌برديد؟ عمربن‌خطاب پرسيد: آيا با كسانى سخن مى‌گوييد كه مرده‌اند و صداى شما را نمى‌شنوند؟ پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: شما از آنها شنواتر نيستيد[1]؛ ولى آنها قادر به جوابگويى نيستند، آنگاه حسان بن ثابت به اين مناسبت اشعارى سرود.[2]
به گفته ابن‌اسحاق وقتى مسلمانان عتبةبن‌ربيعه را مى‌كشيدند تا وى را در چاه افكنند فرزندش ابوحذيفه حاضر بود. پيامبر صلى الله عليه و آله در چهره‌اش اندوهى يافت، به‌گونه‌اى كه از شدّت ناراحتى تغيير كرده بود. به او فرمود: آيا براى پدرت غمگين هستى؟
وى عرض كرد: نه يا رسول اللّه! من در كفر پدرم و در جنگ با او ترديدى نداشتم، بلكه اندوهم از آن است كه در او فضايلى سراغ داشتم كه اميدوار بودم باعث هدايت او شود؛ امّا وقتى فرجام او را ديدم اندوهگين شدم. پيامبر صلى الله عليه و آله براى ابوحذيفه طلب خير كرد.[3]
مفسران آيه 34 محمّد/ 47 را در رابطه با اصحاب قليب دانسته‌اند[4]:«انَّ الَّذينَ كَفَروا وصَدّوا عَن سَبيلِ اللَّهِ ثُمَّ ماتوا وهُم كُفّارٌ فَلَن يَغفِرَ اللَّهُ لَهُم‌كسانى كه كافر شدند و مردم را از راه خدا باز داشتند سپس در حال كفر از دنيا رفتند خدا هرگز آنان را نخواهد بخشيد».
منابع‌
بحارالانوار؛ البداية و النهايه؛ الجامع لاحكام القرآن، قرطبى؛ السيرةالحلبيه؛ السيرةالنبويه، ابن‌هشام؛ صحيح‌البخارى؛ الكشاف؛ كشف الاسرار و عدة الابرار؛ لسان‌العرب؛ مجمع‌البحرين؛ مسند احمد بن حنبل؛ المغازى.[1]. مسند احمد، ج 4، ص 610؛ صحيح البخارى،ج 5، ص 11
[2]. السيرة النبويه، ج 2، ص 639؛ البدايةو النهايه، ج 3، ص 231
[3]. السيرة النبويه، ج 2، ص 640؛ البدايةو النهايه، ج 3، ص 29
[4]. الكشاف، ج 4، ص 329؛ كشف‌الاسرار، ج9، ص 196؛ تفسير قرطبى، ج 16، ص 168


صفحه 276


اصحاب كَهف‌
منصور نصيرى‌
اصحاب كَهف: مؤمنانى پناهنده در غار
«اصحاب» جمع «صاحب» (اسم فاعل) از ماده «ص- ح- ب» و معناى مصدرى آن همراهى كردن است و صاحب كسى يا چيزى است كه ملازم و همراه كس يا چيز ديگر باشد.[1]اين ملازمت و همراهى بايد عرفاً فراوان باشد.[2]
«كهف» به معناى شكاف در دل كوه (غار) است؛ امّا برخى لغت دانان‌[3]«كهف» را بزرگ‌تر از «غار» دانسته‌اند. اصحاب كهف به معناى «ياران و ملازمان غار» است.
قرآن كريم در آيات 9- 26 كهف/ 18 از جوانانى مؤمن نام مى‌برد كه از آيين بت‌پرستى دوران خويش بيزارى جستند و با مأوا گزيدن در غار*، به رحمت الهى پناه برده و از درگاه او درخواست هدايت كردند. خداوند نيز آنان را به مدت 309 سال به خوابى عميق فرو برد و جايگاه امنى برايشان فراهم ساخت.
اصحاب‌كهف در منابع مسيحى:
داستان اصحاب كهف از معدود داستانهايى است كه بر خلاف بسيارى از داستانهاى ديگرِ قرآن، در منابع يهودى به دلايلى از آن ياد نشده است‌[4]؛ امّا در منابع مسيحى ذكر شده است. ساختار داستان در منابع مسيحى همگونى خاصى با نقلهاى اسلامى دارد و به «هفت خفتگان» و «هفت خفتگان شهر افِسوس» معروف است.[5][1]. المصباح، ج 2، ص 333؛ مفردات، ص 475،«صحب»
[2]. مفردات، ص 475، «صحب»
[3]. لسان العرب، ج 12، ص 176
[4]. اهل الكهف، ص 57 (5)1. Encyclo pediaBritanica, Vol. 02, P. 072- 8 Gibon The Decline And Fall Of The Roman Empire,Vol. I, P, 445- 5.


صفحه 277

گيبون، مورخ معروف انگليسى، داستان اصحاب كهف را چنين نقل مى‌كند: هنگامى كه مسيحيان گرفتار ستمگريهاى امپراتور ديكيوس (
suiceD
) بودند، 7 تن از جوانان اشراف زاده شهر «افسوس» (susehpE) در غار وسيع و عميقى در كوهى، در كنار شهر پنهان شدند. امپراتور ستمگر براى نابودى جوانان، فرمان داد دهانه غار را با ساختن تپه مستحكمى از سنگهاى بزرگ و ضخيم ببندند. در اين حال، جوانان به خوابى عميق فرو رفتند. اين خواب به‌گونه‌اى معجزه‌آسا 187 سال به طول انجاميد، بدون آنكه در اين مدت به قواى‌حياتى ايشان آسيبى برسد. پس از اين‌مدت، بردگان «ادوليوس» (suilodA)، كه وارث كوه مزبور بود، براى احداث ساختمان مجلل روستايى در آن محل، آن سنگهاى ضخيم را برداشتند. با برداشتن سنگها، اشعه آفتاب به درون غار نفوذ كرد و عامل بيدار شدن جوانان خفته در غار گرديد. آنان كه مى‌پنداشتند ساعاتى اندك در خواب بوده‌اند احساس گرسنگى كردند، ازاين‌رو بر آن شدند كه يكى از آنان به‌طور مخفيانه و ناشناس به شهر بازگردد و غذايى فراهم آورد. آنان «جامبليكوس» (suhcilbmaJ) را براى اين كار برگزيدند؛ امّا اين جوان- اگر روا باشد كه پس از اين خوابِ دراز مدت، نام «جوان» بر وى اطلاق كنيم- نتوانست منظره شهر بومى خود را كه پيش‌تر با آن آشنا بود، باز شناسد. هراس او هنگامى فزونى يافت كه صليب بزرگى را بر دروازه بزرگ شهر افِسوس مشاهده كرد. لباس شگفت‌آور و منفرد و لهجه قديمى و متروك او نانوا را متحير و سراسيمه كرد. هنگامى كه جامبليكوس پول* قديمى رايج در دوران امپراتور ديكيوس را، به نانوا داد نانوا پنداشت كه اين جوان به گنجى دست يافته است، ازاين‌رو وى را نزد قاضى برد و در آنجا با تبادل پرسش و پاسخهايى، داستان حيرت‌انگيز و درنگ دراز مدت نزديك به دو قرن آنان در غار روشن شد. در پى اين رخداد، اسقف شهر افِسوس، كاهنان، حاكمان و مردم شهر و حتى خود امپراتور «شيودوسيوس» براى مشاهده غار مورد نظر شتافتند. پس از آنكه 7 جوان، خود را به حاضران رسانيدند و ماجراى خود را براى ايشان بازگو كردند مرگ آنان فرا رسيد و با كمال آرامش از دنيا رفتند.[1](1)1. The Decline AndFall Off The Roman Empire, Vol. I. pp. 445- 545.


صفحه 278

پادشاه عصر اصحاب كهف:
در مورد پادشاه دوران اصحاب كهف اختلاف نظر است؛ امّا بيشتر مورخان پادشاه ظالمى را كه اصحاب كهف از ستم وى به غار پناه برده‌اند «دقيانوس» دانسته‌اند؛ يعنى پادشاه و امپراتور روم* كه در تاريخ با نام «دكيوس» يا «ديكيانوس» شناخته مى‌شود و بين سالهاى 249- 251 ميلادى حكومت داشته است؛ نيز پادشاه صالحى را كه اصحاب كهف در دوران وى از خواب برخاستند «تيذوسيوس دوم» (تاودوسيوس و به نقلى ثيودوسيوس دوم) دانسته‌اند؛ امپراتورى كه در تاريخ به «تيدوسيوس دوم» معروف بود، و بين سالهاى 408- 450 ميلادى حكومت كرده است.[1]منابع مسيحى نيز در اين مورد با همين نقل هماهنگ است.[2]
شمار و نامهاى اصحاب كهف:
شمار اصحاب كهف، چنان كه از عنوان داستان در منابع مسيحى، يعنى «هفت خفتگان» پيداست، 7 نفر است. برخى نيز آنان را 5 تن و برخى نيز 13 تن نقل كرده‌اند.[3]نامهاى اصحاب كهف، طبيعتاً، نامهايى يونانى است، زيرا افِسوس، از شهرهاى يونان است. اين نامها عبارت است از: مكسملينا، يلميخا، ديمومدس (ديموس)، امبليكوس، مرطونس، بيرونس، كشطونس.[4]روشن است كه اين نامها با ورود به نوشتارهاى اسلامى و عربى دستخوش تغييراتى شده است، چنان كه طبرى نامهاى ايشان را اين گونه نقل كرده است: مكسلمينا، محسلمينا، يمليخا، مرطونس، كسطونس، ويبورس، ويكرنوس، يطبيونس و قالوش.[5]خود وى نيز بر اساس روايتى ديگر نامهاى‌[1]. اهل الكهف، ص 89- 90 (2)1 .Encyclopedia Britanica ,Vol .02 ,p .072. (3) (4) 3-. اهل الكهف، ص 88
[5]. جامع البيان، مج 9، ج 15، ص 276


صفحه 279

ديگرى را با اندكى تفاوت ذكر مى‌كند.[1]
قرآن مجيد هيچ‌گونه تصريحى درباره شمار اصحاب كهف ندارد و تنها بيان مى‌كند كه مردم در عدد اصحاب كهف اختلاف نظر داشته‌اند؛ برخى ايشان را با سگ همراهشان 4 تن و برخى 6 تن و برخى 8 تن دانسته‌اند:«سَيَقولونَ ثَلثَةٌ رابِعُهُم كَلبُهُم ويَقولونَ خَمسَةٌ سادِسُهُم كَلبُهُم رَجمًا بِالغَيبِ ويَقولونَ سَبعَةٌ وثامِنُهُم كَلبُهُم»(كهف/ 18، 22) و چون‌«رَجمًا بِالغَيبِ»را كه اشاره به بى‌دليل بودن سخن مردم است پس از دو قول اول ذكر كرده و قول سوم را بدون چنين تعبيرى آورده، برخى نتيجه گرفته‌اند كه قرآن نظر سوم را تأييد مى‌كند[2]، به هر روى، قرآن شمار كسانى را كه از عدد اصحاب كهف آگاه بودند اندك مى‌داند:«قُل رَبّى اعلَمُ بِعِدَّتِهِم ما يَعلَمُهُم الّا قَليلٌ»(كهف/ 18، 22)، ازاين‌رو به رسول خدا صلى الله عليه و آله دستور مى‌دهد كه جز به نحو مستدل با ايشان در اين مورد به گفت‌وگو نپردازد:«فَلا تُمارِ فيهِم الّا مِراءً ظهِرًا». (كهف/ 18، 22) «مراء ظاهر» به معناى بحث غالب و مسلط است؛ بدين معنا كه با آنان چنان با استدلال سخن بگو كه گفتار تو بر نظر آنان غالب و مسلط گردد. احتمال ديگر اين است كه با آنان در خلوت بحث و گفت‌وگو نكن، زيرا گفتار تو را تحريف مى‌كنند، بلكه آشكارا و در حضور مردم گفت‌وگو كن تا نتوانند حقيقت امر را تحريف كنند[3]و چون خداوند خود از همه آگاه‌تر است:«رَبّى اعلَمُ‌ بِعِدَّتِهِم»(كهف/ 18، 22) ديگر از هيچ كس درباره اصحاب كهف سؤال مكن:«ولا تَستَفتِ فيهِم مِنهُم احَدا». (كهف/ 18، 22)، زيرا علم خداوند تو را از هر چيز بى‌نياز مى‌كند.[4]
مكان غار اصحاب كهف:
درباره مكانِ غار اصحاب كهف ديدگاههاى متفاوتى وجود دارد: 1. حادثه مزبور در شهر «افِسوس» واقع شده و غار مزبور نيز در همان جا قرار دارد و افسوس (افسيس) از[1]. همان، ص 252
[2]. الميزان، ج 13، ص 267- 268؛ نمونه، ج12، ص 383
[3]. نمونه، ج 12، ص 384
[4]. الميزان، ج 13، ص 270