كفران ورزيده و آيات خداوند را افسانههاى پيشينيان مىانگاشت كه خداوند او را به رسوايى تهديد كرد.[1]
2. به نقل از سدّى، آيات نخستين همزه/ 104 درباره اخنسبن شريق نازل شده است[2]:
«ويلٌ لِكُلّ هُمَزَةٍ لُمَزَه* الَّذى جَمَعَ مالًا وعَدَّدَه* يَحسَبُ انَّ مالَهُ اخلَدَه* كَلّا لَيُنبَذَنَّ فِى الحُطَمَه»كه اخنس را عيب جويى با چشم (همزه) و با زبان (لمزه) وصف مىكند كه به جمع مال و شمارش آن دلخوش بود و گمان مىكرد كه مالش او را جاودانه مىسازد؛ ولى خداوند، فرجام او را افكنده شدن در آتش مىداند. از نكره بودن «مالًا» زياد بودن مال او استفاده شده و گفتهاند كه 4 و به قولى 10000 دينار داشته است.[3]
3. در شأن نزول آيات نخستين سوره ص/ 38 آمده است كه 25 تن از اشراف قريش، از جمله اخنس براى جلوگيرى از دعوت رسول خدا نزد ابوطالب رفتند؛ ولى حضرت آنها را به كلمه توحيد فراخواند. آيات 6- 8 ص/ 38 گفتار آنان را با يكديگر، هنگام رفتن از نزد ابوطالب بيان مىكند:[4]«وانطَلَقَ المَلَا مِنهُم انِ امشوا واصبِروا عَلى ءالِهَتِكُم انَّ هذا لَشَىءٌ يُراد* ...بزرگانشان روان شدند و به يكديگر گفتند: برويد و بر خدايان خويش شكيبا باشيد كه اين امر قطعاً هدف ماست. ما اين مطلب را در آيين پسين نشنيدهايم؛ اين ادعا جز دروغبافى نيست. آيا از ميان ما قرآن بر او نازل شده است؟ نهبلكه آنان درباره قرآن من دودلند ...»
4. به نقل طبرسى، از ابنعباس[5]و ميبدى از كلبى،[6]اخنس بن شريق كه كينه رسول خدا را در دل داشت، حضرت را ملاقات كرد و كلمات نيكويى را با خوشزبانى بر زبان راند كه آيه 5 هود/ 11 نازل شد:«الا انَّهُم يَثنونَ صُدورَهُم لِيَستَخفوا مِنهُ الا حِينَ يَستَغشونَ ثِيابَهُم يَعلَمُ ما يُسِرّونَ و ما يُعلِنونَآگاه باشيد آنان دل مىگردانند و مىكوشند تا راز خود رااز او نهفته دارند. آگاه باشيد آنگاه كه آنان جامههايشان را[1]. همان، ص 501- 502 (2) (3) 1-. روح المعانى، مج 16، ج 30، ص 414
[4]. غررالتبيان، ص 446
[5]. مجمعالبيان، ج 5، ص 216؛اسبابالنزول، ص 222
[6]. كشف الاسرار، ج 4، ص 352
بر سر مىكشند، خداآنچه را نهفته و آنچه را آشكار مىدارند مىداند».
5. به گفته سدّى، اخنسبن شريق، از ابوجهل درباره پيامبر پرسيد، ابوجهل گفت:
واى بر تو! سوگند به خدا، محمد راستگوست و هرگز دروغ نگفته؛ امّا اگر بنوقصى، پرچمدارى، كليددارى و سقايت حاجيان و پيامبرى را دارا باشند، براى قريش چه بماند؟[1]آيه 33 انعام/ 6 پرده از اسرار آنان برداشته، اشاره مىكند كه مشركان با وجود دريافت حقانيت تو، تكذيبت مىكنند:«قَد نَعلَمُ انَّهُ لَيَحزُنُكَ الَّذى يَقولونَ فَانَّهُم لايُكَذّبونَكَ و لكِنَّ الظلِمينَ بِايتِ اللَّهِ يَجحَدونبه يقين مىدانيم كه آنچه مىگويند، تو را سخت غمگين مىكند. در واقع آنان تو را تكذيب نمىكنند؛ ولى ستمكاران، آيات خدا را انكارمىكنند».
6. به گفته محمدبنكعب، اخنس از اسود بن عبد يغوث پرسيد: آيا خداوند سرّ ما را مىشنود؟ اسود پاسخ داد: آنچه را در درون خود پنهان داريم، نمىشنود؛ ولى نجوا و سخن آهسته را مىشنود. در پى آن، اين آيه نازل شد:[2]«ام يَحسَبونَ انّا لانَسمَعُ سِرَّهُم و نَجوهُم».(زخرف/ 43، 80) برخى، مراد از «رجل عظيم» در آيه 31 زخرف/ 43 را كه مشركان به اعتراض مىگفتند: چرا خدا وحى را بر او نازل نكرده است نيز اخنس دانستهاند:«وَ قالُوا لَوْلا نُزِّلَ هذَا الْقُرْآنُ عَلى رَجُلٍ مِنَ القَريَتَينِ عَظيم».[3]
7. برخى نزول آيه 8 حج/ 22 را در شأن اخنسبنشريق نقل كردهاند:[4]«و مِنَ النّاسِ مَن يُجدِلُ فِى اللَّهِ بِغَيرِ عِلمٍ و لا هُدًى و لا كِتبٍ مُنيرو از مردم كسى است كه درباره خدا بدون هيچ دانش و بىهيچ رهنمود و كتابى روشنگر به مجادله مىپردازد».
8. طبرى به نقل از سدّى مىگويد: اخنس، در مدينه نزد پيامبر صلى الله عليه و آله اظهار اسلام و بر تصديق پيامبرى حضرت تأكيد كرد و خدا را بر راستگويى خويش شاهد گرفت؛ اين كار مايه اعجاب پيامبر صلى الله عليه و آله شد. وقتى از نزد حضرت رفت، زراعت مسلمانان را در خارج مدينه آتش زد و چهارپايان را پى كرد و آيات 204- 205 بقره/ 2 در شأن او نازل شد:[5]«و مِنَ النّاسِ مَن يُعجِبُكَ قَولُهُ فِى الحَيوةِ الدُّنيا و يُشهِدُ اللَّهَ عَلى ما فى قَلبِهِ و هُوَ الَدُّ الخِصام* و اذا تَوَلّى سَعى فِى الارضِ لِيُفسِدَ فِيها و يُهلِكَ الحَرثَ والنَّسلَ واللَّهُ[1]. جامعالبيان، مج 5، ج 7، ص 240؛ اسبابالنزول، ص 177- 178
[2]. مبهمات القرآن، ج 2، ص 473
[3]. الاشتقاق، ص 305
[4]. مبهماتالقرآن، ص 232
[5]. جامعالبيان، مج 2، ج 2، ص 425؛ اسبابالنزول، ص 59
لا يُحِبُّ الفَساداز مردم، كسى است كه گفتارش در زندگى دنيا تو را به شگفتى وا مىدارد و خدا را بر آنچه در دل دارد، شاهد مىگيرد؛ حال آنكه او شديدترين دشمنان است و چون روى برگرداند، مىكوشد در زمين فساد كند و كشت و نسل را نابود سازد و خداوند، تباهكارى را دوست ندارد».منابعاسباب النزول، واحدى؛ اسد الغابة فى معرفة الصحابه؛ الاشتقاق؛ الاصابة فى تمييز الصحابه؛ تاريخ الامم و الملوك، طبرى؛ تفسير مبهمات القرآن؛ جامعالبيان عن تأويل آى القرآن؛ السيرة النبويه، ابنهشام؛ السير و المغازى؛ روحالمعانى فى تفسير القرآن العظيم؛ غرر التبيان فى من لم يسم فى القرآن؛ كشفالاسرار و عدة الابرار؛ مجمعالبيان فى تفسير القرآن؛ المغازى.
ادريس عليه السلام
ابوالفضل روحى
ادريس عليه السلام: پيامبرى در عصرى بين آدم و نوح عليهما السلام
در قرآن كريم نام «ادريس» دو بار به صورت صريح آمده است: در آيه 56 مريم/ 19 وى را پيامبرى بسيار راستگو كه خداوند او را به جايگاهى والا برده دانسته است، و در آيات 85- 86 انبياء/ 21 نام او در شمار چند پيامبر ديگر كه همه آنان از صالحان و صابران بودهاند، ديده مىشود.
طبق برخى از قرائتهاى شاذ آيات 123 و 130 صافات/ 37 نيز درباره ادريس خواهد بود.[1]
بيشتر لغويان «ادريس» را واژهاى عربى و از مادّه «درس» مشتق دانسته و وجه اين نامگذارى را كثرت دانش يا ممارست او بر آموزش، ذكر كردهاند؛[2]اگرچه برخى به اشتقاق آن از مادّه «دروس» به معناى پنهان شدن، معتقد بوده و علّت آن را پنهان شدن ناگهانى ادريس بيان نمودهاند.[3]
در برابر ديدگاه پيشين، بعضى آن را واژهاى عجمى و غير منصرف شمردهاند.[4]
آن گونه كه از بيشتر كتابهاى تاريخى، تفسيرى و ... بر مىآيد، «ادريس» همان «اخنوخ» يا خنوخ، و خنوع است كه نزد اهلكتاب، يكى از پيامبران پيش از نوح بوده و كتابهاى فراوانى به او نسبت داده شده است.[5]
در روايتى، اباذر از رسول خدا صلى الله عليه و آله نقل مىكند: 4 نفر از انبيا: آدم، شيث، اخنوخ عليهم السلام،[1]. التفسير الكبير، ج 26، ص 161؛روحالمعانى، مج 13، ج 23، ص 203؛ الميزان، ج 17، ص 159
[2]. لسان العرب، ج 4، ص 329؛ مجمعالبيان،ج 6، ص 802
[3]. لغتنامه، ج 1، ص 1325؛ اعلام قرآن، ص100
[4]. تاجالعروس، ج 8، ص 283؛ الكشاف، ج 3،ص 23؛ مجمعالبحرين، ج 4، ص 70
[5]. مجمعالبيان، ج 6، ص 801؛ فصوص الحكم،ج 2، ص 44- 45؛ بحار الانوار، ج 11، ص 281- 282
ادريس و او نخستين كسى است كه با قلم نوشت- و نوح عليه السلام سريانىاند.[1]
گفته شده: «ادريس» نزد يونانيان «ارميس»، «طرميس» يا «هرمس حكيم» نام دارد[2]و بر پايه برخى از منابع، كيومرث را از نياى وى شمرده و اسطورههاى فراوانى را به او نسبت دادهاند.[3]
گاهى او را «مثلّث النِعَم» يا «مثلث الحكمه» يعنى داراى نعمت پادشاهى، حكمت و نبوت و «هرمس الهرامسه» و «اورياى سوم» پس از آدم و شيث عليهما السلام لقب دادهاند.[4]
نسب ادريس در كتاب مقدس[5]و در بيشتر كتابهاى تاريخى و تفسيرى به اين ترتيب آمده است: «ادريس» «اخنوخ» بن يَرد (يارد، ياريد) بن مهلائيل بن قينان بن انوشبن شيثبن آدم عليهما السلام.[6]
برخى بر آنند كه ادريس در بابل به دنيا آمد؛[7]ولى بيشتر مورّخان گفتهاند: او در كشور «مصر» شهر «منف» به دنيا آمده و در 65 سالگى با هدانه (ادانه) دختر باويل بن محويل بن خَنُوخ بن قين بن آدم عليه السلام ازدواج كرد و از وى، داراى فرزندانى شد كه مشهورترين آنها «متوشالح» (مَتوشَلَخ) بود. عمر او را 365، 300 يا 165 سال نقل كردهاند.[8]
ادريس از جهت علم و حكمت در مقام والايى بوده است و «اوّلياتى» را به او نسبت دادهاند؛ چنانكه مىگويند: او نخستين كسى بود كه از حركت ستارگان و اجرام آسمانى سخن به ميان آورد. پزشكى را بنياد نهاد و شهرهاى بسيارى را بنا كرد. او همچنين نخستين كسى بود كه خط نوشت و لباس دوخت. مردم پيش از آن براى پوشش بدن خويش، از پوست حيوانات استفاده مىكردند.[9]
بسيارى از مفسّران و مورّخان معتقدند كه ادريس آموختههايى را از «غوثاذيمون» كه[1]. الخصال، ج 2، ص 524؛ تاريخ طبرى، ج 1،ص 106
[2]. التحقيق، ج 1، ص 57؛ ربيع الابرار، ج2، ص 536؛ مروج الذهب، ج 1، ص 35
[3]. فصوصالحكم، ج 2، ص 44؛ قصصالانبياء،جويرى، ص 39؛ المفصل، ج 8، ص 197- 198
[4]. الميزان، ج 14، ص 71؛ قصص الانبياء،نجار، ص 24- 25؛ اعلام قرآن، ص 105
[5]. كتاب مقدس، پيدايش 5: 1- 20
[6]. الطبقات، ج 1، ص 45؛ تاريخطبرى، ج 1،ص 106؛ الميزان، ج 14، ص 72
[7]. الميزان، ج 14، ص 71؛ قصص الانبياء،نجار، ص 25
[8]. تاريخ طبرى، ج 1، ص 108؛ تاريخالخميس، ج 1، ص 67؛ الكامل، ج 1، ص 51
[9]. الخصال، ج 2، ص 524؛ المعارف، ص 10؛المفصّل، ج 8، ص 197- 198
همان «شيث» پيامبر است، فرا گرفته.[1]برخى ادريس را نخستين پيامبر بعد از حضرت آدم عليه السلام دانسته و گفتهاند: ادريس مردم را از مخالفت با شريعت آدم عليه السلام نهى مىكرد؛ ولى به جز تعداد اندكى، بيشتر مردم از دستورهاى وى سرپيچيدند.[2]
عدهاى نيز گفتهاند: در زمان «يارد» پدر ادريس، بتپرستى در ميان قابيليان متداول شده بود. خداوند ادريس را به پيامبرى برگزيد و با كوشش وى، بتپرستى رو به افول نهاد و برخى از بتها نيز نابود شدند.[3]گروهى نيز بر اين باورند كه خداوند ادريس را بهسوى آتشپرستان قوم قابيل كه به مكر شيطان به اين منكر روى آورده بودند، فرستاد.[4]
در زيارت ناحيه مقدسه بعد از آدم و شيث عليهما السلام به ادريس در جاىگاه پيامبرى كه با دليل براى خدا قيام نمود، درود فرستاده شده است.[5]
تعداد صحف ادريس را 30 يا 50 صحيفه گفتهاند، و مجلسى رحمه الله 29 صحيفه بر شمرده كه «ابنمتويه» آنها را از سريانى به عربى ترجمه كرده است.[6]صحفى را نيز به «اخنوخ» كتاب مقدس نسبت دادهاند كه از «سودا پيگرافا» ى[7]عهد عتيق (در زبان يونانى به معناى نوشتههاى جعلى) است و بعد از كتاب مقدس و «اپوكريفا» در رتبه سوم[8]بوده، اعتبار چندانى ندارند. اين صحف عبارتند از: 1. صحيفههاى حبشى اخنوخ؛ 2. كتاب اخنوخ اسلاوى؛ 3. نسخه عبرى كتاب اخنوخ؛ 4. صحيفههاى عربى ادريس؛ 5. صحف منسوب به ادريس؛ 6. سنن ادريس.[9]در قرآن كريم، از اين صحف به صراحت سخنى نيامده؛ ولى بسيارى از مفسران، مراد از«الصُّحُفِ الاولى»در آيه 18 اعلى/ 87 را صحف ادريس و شيث مىدانند.[10](ظ صحف اولى)[1]. الميزان، ج 14، ص 71- 72؛ اعلام قرآن،ص 104؛ الملل و النحل، ج 2، ص 4
[2]. البداية و النهايه، ج 1، ص 102؛ تاريخطبرى، ج 1، ص 106؛ علل الشرايع، ج 1، ص 40- 41
[3]. تاريخ طبرى، ج 1، ص 107؛ اثباتالوصيه، ص 26؛ كمال الدين، ج 1، ص 127- 128
[4]. قصص الانبياء، جويرى، ص 36- 37
[5]. بحار الانوار، ج 98، ص 234
[6]. بحارالانوار، ج 92، ص 452- 453؛فصوصالحكم، ج 2، ص 257؛ الاختصاص، ص 264 (7)1 .pseudepigrapha . (8)2 .apocryha .
[9]. هفت آسمان ش 3- 4، ص 21- 56؛دائرةالمعارف بزرگ اسلامى، ج 7، ص 335- 336؛ بحار الانوار، ج 11، ص 281- 283
[10]. مجمعالبيان، ج 10، ص 722؛ نورالثقلين، ج 5، ص 560
ادريس در قرآن:
در آيات 85- 86 انبياء/ 21 از «اسماعيل»، «ادريس» و «ذُوالكِفل» به عنوان سه پيامبرى كه از صابران و صالحان و شايسته مشمول رحمت الهى بودهاند، ياد شده است:
«و اسمعيلَ و ادريسَ و ذَاالكِفلِ كُلٌّ مِنَ الصبِرين* و ادخَلنهُم فى رَحمَتِنا انَّهُم مِنَ الصلِحين».طوسى، طبرسى و برخى ديگر، صابر بودن ادريس را شكيبايى وى در بلاى الهى و عمل به طاعت او و تحمّل سختى رسالت مىدانند. و گفتهاند: نخستين كسى بود كه بر قوم خود برانگيخته شد و آنها را بهسوى دين دعوت نمود؛ ولى آنها از پذيرش سخنان وى خود دارى كردند و گرفتار خشم خداوند شدند.[1]
همچنين در ذيل آيه«و ادخَلنهُم فى رَحمَتِنا ...»داخل شدن در رحمت الهى را فراگيرتر از رحمت عمومى خدا و مرتبهاى بالاتر از آن شمردهاند. گويى اين پيامبران با تمام جسم و جانشان در رحمت الهى غرق شدند و اين، بيانگر مقام والاى آنها است.[2]
برخى نيز مراد از آن را داخل شدن در بهشت دانسته و جمله«انَّهُم مِنَ الصلِحين»را تعليل آن بيان كردهاند.[3]
در جايى ديگر از «ادريس» به عنوان پيامبرى بسيار راستگو كه خداوند او را به مكان والا ياد شده است:«واذكُر فِى الكِتبِ ادريسَ انَّه كانَ صِدّيقًا نَّبيّا* و رَفَعنهُ مَكانًا عَليّا».(مريم/ 19، 56- 57)
كتاب مقدس نيز درباره او مىگويد: خنوخ با خدا مىزيست و خدا او را به حضور خود به بالا برد.[4]
علّامه طباطبايى در ذيل آيه 41 مريم/ 19 درباره دو واژه«صِدّيقًا و نَّبيّا»كه دو ويژگى حضرت ابراهيم عليه السلام است، مىگويد: كلمه «صدّيق» در ظاهر، اسم مبالغه از «صدق» است و كسى را كه در راستى مبالغه مىكند، يعنى آنچه را انجام مىدهد، مىگويد و آنچه[1]. مجمعالبيان، ج 7، ص 94؛ التبيان، ج7، ص 272
[2]. نمونه، ج 13، ص 482
[3]. مجمعالبيان، ج 7، ص 95؛ تفسير قرطبى،ج 11، ص 217
[4]. كتاب مقدس، پيدايش، 5: 21- 24
را مىگويد، انجام مىدهد، و بين گفتار و كرداراو تناقضى نيست، «صدّيق» گويند. برخى نيز واژه «صديق» را اسم مبالغه براى «تصديق» دانسته و گفتهاند: معنايش اين است كه اين پيامبر با زبان و رفتار خويش حق را تصديق مىكرده است؛ امّا درباره كلمه«نَّبيّا»گفته شده: «نبىّ» بر وزن «فعيل» از مادّه «نبأ» گرفته شده و دليل نامگذارى پيامبران به آن، به اين است كه ايشان با دريافت وحى، از عالم غيب خبر داشتند. برخى نيز اين واژه را از «نبوة» به معناى «رفعت»، مشتق دانسته و انبيا را به سبب مقام والايشان «نبى» خواندهاند.[1]
درباره «مكان علىّ» بين مفسران اختلاف نظر است. بيشتر مفسّران اهلسنّت و برخى از شيعه گفتهاند: خداوند او را به آسمانها برد و برخى از آنها بر اين باورند كه او به آسمان چهارم[2]يا ششم[3]برده شد و هنوز زنده است؛ ولى با توجّه به اقوال مفسّران و سياق آيه به نظر مىرسد كه مراد از«رَفَعنهُ مَكانًا عَليّا»نيل به مقام و منزلتى معنوى است كه ادريس با نبوّت بدان دست يافت، نه ارتفاع مكانى؛ زيرا رفعت مكانى هر چند بلندترين مكانهاى متصور باشد، مزيّتى به شمار نمىآيد.[4]
درباره چگونگى صعود آسمانى ادريس در كتابهاى تفسير و تاريخ و برخى از روايات، داستانهايى نقل شده كه برخى از آنها از اسرائيليات است. از امام باقر عليه السلام نقل شده كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمودند: فرشتهاى مورد خشم خدا قرار گرفته، خداوند او را از آسمانها به زمين فرو آورد و در زمين مورد شفاعت ادريس قرار گرفت و بخشيده شد.
آن فرشته در جبران اين شفاعت، ادريس را به آسمان چهارم برده، ملكالموت او را در آن جا قبض روح نمود.[5]داستانهاى ديگرى نيز درباره رؤيت بهشت و جهنّم و مستجابالدعوه بودن ادريس نقل شده است.[6]
برخى از مفسران در ذيل آيههاى:«و زَكَرِيّا و يَحيى و عيسى و الياسَ كُلٌّ مِنَ الصلِحين»(انعام/ 6، 85) و«و انَّ الياسَ لَمِنَ المُرسَلين»(صافات/ 37، 123) «الياس»[1]. الميزان، ج 14، ص 56
[2]. التفسير الكبير، ج 21، ص 233؛ تفسيرابنكثير، ج 3، ص 133؛ التحرير و التنوير، ج 16، ص 132
[3]. تفسير قرطبى، ج 11، ص 79؛ تفسيرابنكثير، ج 3، ص 133؛ الكشاف، ج 3، ص 24
[4]. الميزان، ج 14، ص 64
[5]. قصص الانبياء، راوندى، ص 80- 81؛ بحارالانوار، ج 11، ص 277؛ الروض الانف، ج 1، ص 162
[6]. بحارالانوار، ج 11، ص 271، 276؛قصصالانبياء، راوندى، ص 77- 78؛ روضالجنان، ج 13، ص 96