بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 284

غار را رحمت خدا ذكر مى‌كند:«يَنشُر لَكُم رَبُّكُم مِن رَحمَتِهِ ويُهَيّئ لَكُم مِن امرِكُم مِرفَقا».(كهف/ 18، 16)
درنگ در غار:
از قرآن كريم و روايات چنين برمى‌آيد كه خداوند اصحاب كهف را پس از ورود به غار، به خوابى عميق فرو برد[1]:«فَضَرَبنا عَلى‌ ءاذانِهِم فِى الكَهفِ». (كهف/ 18، 11) زمخشرى مى‌نويسد: در اين آيه مفعول‌«ضَرَبنا»حذف شده است و منظور اين است كه بر گوش آنان حجاب و مانعى قرار داديم تا مانع شنيدن صداها گردد؛ يعنى آنان را به خوابى سنگين فرو برديم.[2]طبرسى اين آيه را كنايه از مسلط كردن خواب برايشان و تعبير آيه را بسيار فصيح دانسته است.[3]به احتمالى ديگر كه علامه طباطبايى آن را بيان كرده مراد اين است كه خداوند همچون مادرى كه با ضربه‌هايى نرم و آهسته به گوش فرزند مى‌نوازد تا حواس او از پيرامون خود جدا شده، به خواب سنگين فرو رود، به گوش اصحاب كهف نواخته، تا به خواب عميق فرو روند.[4]مدت درنگ اصحاب كهف در غار از نظر قرآن 309 سال بوده است:«ولَبِثوا فى كَهفِهِم ثَلثَ مِائَةٍ سِنينَ وازدادوا تِسعا»(كهف/ 18، 25)؛ امّا براساس روايتى از ابن اسحاق، آنان پيش از خواب، مدتى در غار به زندگى طبيعى مى‌زيستند و يكى از آنان با لباس مبدل وارد شهر مى‌شد و به تهيه آذوقه و توشه و جمع‌آورى خبرها از شهر درباره خودشان مى‌پرداخت و پس از بازگشت ديده‌ها و شنيده‌هاى خود را باز مى‌گفت‌[5]؛ امّا با توجه به حرف «فاء» كه مفيد ترتيب اتصالى است:
«فَضَرَبنا عَلى‌ ءاذانِهِم»مى‌توان گفت آنان بلافاصله پس از ورود به غار در خواب فرو رفتند و خداوند آنان را به‌گونه‌اى قرار داده بود كه هركس بديشان مى‌نگريست آنان را بيدار مى‌پنداشت، حال آنكه در خواب بودند:«وتَحسَبُهُم ايقاظًا وهُم رُقودٌ».[1]. جامع البيان، مج 9، ج 15، ص 225؛البرهان، ج 3، ص 624؛ عرائس المجالس، ص 375
[2]. الكشاف، ج 2، ص 705
[3]. مجمع البيان، ج 6، ص 698
[4]. الميزان، ج 13، ص 248
[5]. جامع البيان، مج 9، ج 15، ص 253


صفحه 285

(كهف/ 18، 18)[1]برخى مفسران از اين جمله چنين استنباط كرده‌اند كه چشمان اصحاب كهف به هنگام خواب، باز بوده است.[2]خداوند، در غار، شرايطى را حاكم ساخته بود كه كسى را ياراى نزديك شدن و آسيب رساندن به آنان نباشد؛ دورنماى آنان در غار به‌گونه‌اى بود كه هر كس آنان را مى‌ديد ناگزير از ترس مى‌گريخت:«لَوِ اطَّلَعتَ عَلَيهِم لَوَلَّيتَ مِنهُم فِرارًا ولَمُلِئتَ مِنهُم رُعبا»(كهف/ 18، 18) و براى آنكه بدن اصحاب كهف بر اثر تماس دائم با زمين دچار فرسودگى و آسيبى نشود خداوند آنان را به چپ و راست مى‌گرداند:«و نُقَلّبُهُم ذاتَ اليَمينِ وذاتَ الشّمالِ»(كهف/ 18، 18) و براى آنكه شرايط حيات براى آنان كاملًا فراهم شود و از هر گونه آسيب جسمى به دور باشند خورشيد* نيز نور خود را ارزانيشان مى‌داشت:«وتَرَى الشَّمسَ اذا طَلَعَت تَزوَرُ عَن كَهفِهِم ذاتَ اليَمينِ واذا غَرَبَت تَقرِضُهُم ذاتَ الشّمالِ».(كهف/ 18، 17) در اين ميان سگ آنها نيز در دهانه غار دستها را گشوده و به حالت نگهبانى خوابيده بود:«وكَلبُهُم بسِطٌ ذِراعَيهِ بِالوَصيدِ».
(كهف/ 18، 18)
غار در نيمكره شمالى زمين و به‌گونه‌اى بوده كه خورشيد، صبحگاهان به سمت راست آن و هنگام غروب به سمت چپ آن مى‌تابيده است‌[3]:«وتَرَى الشَّمسَ اذا طَلَعَت تَزوَرُ عَن‌ كَهفِهِم ذاتَ اليَمينِ واذا غَرَبَت تَقرِضُهُم ذاتَ الشّمالِ». (كهف/ 18، 17) از سوى ديگر، آنان در محل وسيعى از غار قرار گرفته بودند:«وهُم فى فَجوَةٍ مِنهُ». (كهف/ 18، 17) برخى گفته‌اند: منظور اين است كه آنها در وسط و ميانه غار قرار گرفته بودند، به‌گونه‌اى كه خنكاى نسيم باد و هوا به ايشان مى‌رسيد.[4]
پس از بيدارى:
پس از 309 سال، مؤمنان خفته در غار، از خواب گران برخاستند. در واقع خواب آنان شبيه به مرگ و بيدارى آنها همچون رستاخيز بود و از همين رو قرآن كريم از بيدار كردن‌(1) (2) 1-. الميزان، ج 13، ص 255- 256
[3]. نمونه، ج 12، ص 368
[4]. الصافى، ج 3، ص 235؛ جوامع‌الجامع، ج2، ص 356


صفحه 286

آنان به «برانگيختن و مبعوث كردن» تعبير كرده است:«وكَذلِكَ بَعَثنهُم».(كهف/ 18، 19) هر چند در برخى روايات از خواب آنان تعبير به «مرگ» و از بيدار شدنشان به «دميدن دوباره روح» تعبير شده است‌[1]؛ امّا به تصريح قرآن، مراد از آن، خواب و بيدارى است.[2](كهف/ 18، 18)
به هر روى، اصحاب كهف پس از بيدار شدن درباره مدت درنگشان در غار به گفت‌وگو پرداختند. يكى از آنان پرسيد: چه مدت درنگ كرديد؟ گفتند: يك روز يا بخشى از يك روز:«قالَ قالٌ مِنهُم كَم لَبِثتُم قالوا لَبِثنا يَومًا او بَعضَ يَومٍ». (كهف/ 18، 19) به گفته برخى علت ترديد آنها، اين بوده كه آنان در آغاز روز وارد غار شده و به خواب رفته بودند و در پايان روز بيدار شده بودند[3]و چون نتوانستند مدت درنگ خود را در غار، مشخص كنند، گفتند: خداوند به مدت درنگ ما آگاه‌تر است:«قالوا رَبُّكُم اعلَمُ بِما لَبِثتُم».
(كهف/ 18، 19) برخى مفسران گفته‌اند: پاسخ دهنده يك نفر به نام «تمليخا» بوده است و تعبير به صيغه جمع:«قالوا»در اين گونه موارد معمول است.[4]
بلافاصله پس از اين گفت‌وگو، پيشنهاد كردند كه يكى از آنان به شهر رفته و با سكه‌هايى كه داشتند غذايى تهيه كند:«فَابعَثوا احَدَكُم بِوَرِقِكُم هذِهِ الَى المَدينَةِ». (كهف/ 18، 19) آنان تأكيد كردند كه كسى كه به شهر مى‌رود بايد دقت كند كه طعام پاك‌ترى تهيه كند:«فَليَنظُر ايُّها ازكى‌ طَعامًا فَليَأتِكُم بِرِزقٍ مِنهُ».(كهف/ 18، 19) برخى از مفسران منظور از«ازكى‌»را در اين آيه طعام* حلال و برخى آن را غذاى پاك و طاهر دانسته‌اند.[5]برخى نيز آن را كنايه از بهترين غذا (خيرٌ طعاماً) قلمداد كرده‌اند.[6]طبرى دو معناى حلال‌تر و طاهرتر را ترجيح داده است‌[7]، به هر روى، اصحاب كهف افزون بر آن تأكيد كردند كه كسى كه به شهر مى‌رود بايد مراقب باشد كسى از اوضاع ما آگاه نشود، زيرا[1]. البرهان، ج 3، ص 624
[2]. جامع البيان، مج 9، ج 15، ص 269؛الصافى، ج 3، ص 234؛ الميزان، ج 13، ص 249
[3]. جوامع الجامع، ج 2، ص 357؛ تفسير ابنكثير، ج 3، ص 81؛ نمونه، ج 12، ص 373
[4]. نمونه، ج 12، ص 374
[5]. الميزان، ج 13، ص 260 (6) (7) 6-. جامع البيان، مج 9، ج 15، ص 279


صفحه 287

در اين صورت به ما دست يافته و سنگس* ارمان مى‌كنند يا اينكه ما را به آيين خود باز مى‌گردانند و در اين صورت هرگز رستگار نخواهيم شد:«وليَتَلَطَّف ولا يُشعِرَنَّ بِكُم احَدا* انَّهُم ان يَظهَروا عَلَيكُم يَرجُموكُم او يُعيدوكُم فى مِلَّتِهِم ولَن تُفلِحوا اذًا ابَدا».
(كهف/ 18، 19- 20) قرآن مشخص نمى‌كند كه مأمور تهيه غذا كدام يك از آنان بود و نيز چگونگى آشكار شدن راز آنان را توضيح نمى‌دهد. امّا طبق برخى روايات «يمليخا» يا «تمليخا» داوطلب اين كار شد[1]و با لباس چوپانى روانه شهر شد؛ امّا چهره شهر را كاملًا دگرگون يافت، از جمله پرچمى را بر سر در شهر ديد كه بر آن نوشته شده بود: «لا اله الا اللَّه عيسى رسول اللَّه و روحه ...»، ازاين‌رو بسيار شگفت زده شد و شگفتى او هنگامى فزونى يافت كه نانواى شهر با ديدن سكه‌اى كه متعلق به بيش از 300 سال پيش بود، از وى پرسيد: آيا گنجى يافته‌اى؟ به تدريج مردم از قراين حال فهميدند كه اين مرد يكى از چند جوانى است كه نامشان را در تاريخ 300 سال پيش خوانده و شنيده‌اند. پس وى را نزد پادشاه آوردند و او ماجراى خود را بيان داشت.[2]
هدف از داستان اصحاب كهف:
قرآن هدف از آشكار كردن راز اصحاب كهف را اثبات عملى رستاخيز انسانها دانسته است:«وكَذلِكَ اعثَرنا عَلَيهِم لِيَعلَموا انَّ وعدَ اللَّهِ حَقٌّ وانَّ السّاعَةَ لا رَيبَ فيها».
(كهف/ 18، 21) در برخى روايات نيز آمده است كه در آن زمان زمامدار صالح و موحدى بر آن سرزمين حكومت مى‌كرد؛ امّا مردم مملكت وى به نحله‌هاى گوناگونى گرويده بودند؛ گروهى از آنان منكر معاد بودند. اين پادشاه از اين وضع بسيار اندوهگين بود و همواره به درگاه الهى ناله و تضرع مى‌كرد، تا اينكه خداوند با فاش ساختن ماجراى اصحاب كهف، معاد و رستاخيز انسانها را عملًا ثابت كرد.[3]برخى نيز اختلاف مردم را در جسمانى يا روحانى بودن معاد دانسته‌اند.[4][1]. عرائس المجالس، ص 375؛ روض‌الجنان، ج12، ص 320؛ البرهان، ج 3، ص 624
[2]. عرائس‌المجالس، ص 375- 376؛روض‌الجنان، ج 12، ص 320- 323؛ البرهان، ج 3، ص 624- 625
[3]. تفسير ابن كثير، ج 3، ص 81- 82
[4]. همان؛ جامع البيان، مج 9، ج 15، ص 281


صفحه 288

پس از فاش شدن اين راز مردم رهسپار غار شدند. پادشاه در حضور همگان با اصحاب كهف به گفت‌وگو پرداخت و خدا را بر اين رحمت عظيم سپاس گفت، درحالى‌كه پادشاه در ورودى غار ايستاده بود، اصحاب كهف به مكان خود بازگشته و در آنجا به جوار الهى شتافتند.[1]براساس نقل منابع مسيحى آنها پس از گواهى دادن به معاد جسمانى همچون قديسان به جوار حق شتافتند.[2]
مردم پس از اين واقعه نيز اختلاف نظر پيدا كردند:«اذ يَتَنزَعونَ بَينَهُم ...».
(كهف/ 18، 21) همچنان‌كه برخى از مفسران گفته‌اند اين تنازع، همان كشمكشى است كه پس از اطلاع از حال اصحاب كهف و مردن آنها پس از بيدار شدن از خواب طولانى واقع شده است. در واقع ميان طرفداران معاد و مخالفان آن، نزاع و بحث درگرفت؛ مخالفان مى‌خواستند خواب و بيدارى اصحاب كهف به زودى فراموش شود و اين دليل استوار و شاهد روشن را از دست مؤمنان خارج سازند، از همين رو پيشنهاد ساختن بنايى بر روى آنان دادند:«فَقالوا ابنوا عَلَيهِم بُنينًا»(كهف/ 18، 21) و براى آنكه مردم ديگر در اين مورد كنجكاوى نكنند و ماجرا سربسته به انجام رسد گفتند: خداوند به حال ايشان آگاه‌تر است:«رَبُّهُم اعلَمُ بِهِم»(كهف/ 18، 21)، ازاين‌رو ما را نسزد كه درباره ايشان به منازعه و احتجاج بپردازيم؛ امّا مؤمنان راستين كه ماجراى اصحاب كهف را شاهدى روشن براى اثبات معاد به معناى حقيقى آن مى‌ديدند سعى در ماندگار كردن داستان در اذهان كرده و گفتند كه بايد بر آنان مسجدى* بسازيم‌[3]:«قالَ الَّذينَ غَلَبوا عَلى‌ امرِهِم لَنَتَّخِذَنَ‌ عَلَيهِم مَسجِدا».(كهف/ 18، 21) نام اين مسجد طبق برخى نقلها «التين» بود.[4][1]. جامع‌البيان، مج 9، ج 15، ص 275- 277؛روض‌الجنان، ج 12، ص 323- 325فرهنگ و معارف قرآن، اعلام القرآن، 3جلد،مؤسسة بوستان كتاب - قم، چاپ: اول، 1385.اعلام القرآن ؛ ج‌2 ؛ ص288 (2)1. EncyclopediaBritannica Vol. 02, p. 072. And The Decline And Fall The Roman Empire,( Gibbon)Vol. I, P. 445- 5.
[3]. الميزان، ج 13، ص 265- 267
[4]. تفسير قرطبى، ج 20، ص 75


صفحه 289

اصحاب كهف و رقيم:در آيه 9 كهف/ 18 با عطف‌«الرقيم»بر«الكهف»آمده است:«ام حَسِبتَ انَّ اصحبَ الكَهفِ والرَّقيمِ ...»و اين بحث ميان مفسران به پيروى از برخى روايات، مطرح شده كه آيا اصحاب كهف و رقيم يك گروه هستند يا دو گروه جدا تا براى اصحاب رقيم نيز تفسير و شأن نزول جداگانه‌اى ذكر كنند؛ اما اين قول بسيار بعيد به نظر مى‌رسد. (ظ اصحاب رقيم)منابع‌اعلام قرآن؛ اهل الكهف فى التوراة و الانجيل و القرآن؛ بحار الانوار؛ البدء و التاريخ؛ البرهان فى تفسير القرآن؛ تاريخ الامم و الملوك، طبرى؛ تفسير الصافى؛ التفسير الكبير؛ تفسير القرآن العظيم، ابن كثير؛ تفسير القمى؛ تفسير نمونه؛ جامع البيان عن تأويل آى القرآن؛ الجامع لاحكام القرآن، قرطبى؛ خلق الكون بين العلم و الايمان؛ روح المعانى فى تفسير القرآن العظيم؛ الروض الانف؛ روض‌الجنان و روح الجنان؛ السيرة النبويه، ابن‌هشام؛ عرائس المجالس فى قصص الانبياء؛ قاموس كتاب مقدس؛ قصص الانبياء، راوندى؛ الكامل فى التاريخ؛ الكشاف؛ كشف الاسرار و عدة الابرار؛ لسان العرب؛ مجمع البيان فى تفسير القرآن؛ المصباح المنير؛ المعارف؛ معجم البلدان؛ مفردات الفاظ القرآن؛ مناقب آل ابى‌طالب؛ الميزان فى تفسير القرآن ..Encycl opedia Britannica. The Decline And Fall Of The Roman Empire, Gi bbon..


صفحه 290


اصحاب لِواء
سيد عليرضا واسعى‌
اصحاب لِواء: پرچمداران مشركان در جنگ بدر و احُد
برخى از مفسران در ذيل آيه‌«انَّ شَرَّ الدَّوابّ عِندَ اللَّهِ الصُّمُّ البُكمُ الَّذينَ لايَعقِلون»(انفال/ 8، 22) از اصحاب لواء ياد كرده‌اند[1]كه در جنگهاى بزرگ زمان پيامبر صلى الله عليه و آله پرچمدارى مشركان را برعهده داشته‌اند. اينان از تيره بنى* عبدالدّار بن قصى بن كلاب بودند كه مانند ديگر تيره‌هاى قريش در مخالفت و دشمنى با پيامبر صلى الله عليه و آله و اسلام مى‌كوشيدند، ازاين‌رو در قرآن بدترين جنبندگان خوانده شده‌اند.
از بنى‌عبدالدار، گروهى اندك با پيامبر صلى الله عليه و آله همراه شده 5 تن در هجرت به حبشه شركت جستند[2]و مصعب‌بن‌عمير و سويبط بن حرمله نيز از بدريون به شمار آمدند.[3]چند تن ديگر، پس از فتح مكه مسلمان شدند و پيامبر اكرم كليد كعبه را كه پيش از اين در اختيار آنان بود، به ايشان بازگرداند و آنان را از غنايم حنين برخوردار كرد.[4]
بنى‌عبدالدار پس از هجرت پيامبر صلى الله عليه و آله به مدينه، پرچمدار سپاه مشركان بودند. در جنگ بدر، قريشيان سه پرچم داشتند كه هر سه به دست افرادى از بنى‌عبدالدار بود.[5]
در اين نبرد، نضربن* حارث كه خود از مُطْعِمين (كسانى كه در جنگ بدر، مشركان را اطعام مى‌كردند) نيز بود[6]، اسير و به دست امير مؤمنان على عليه السلام كشته شد[7]وابوعَزيز بن عمير، برادر مصعب، به اسارت مسلمانان درآمد و مصعب از مُحرِز، اسيركننده‌[1]. جامع‌البيان، مج 6، ج 9، ص 279؛كشف‌الاسرار، ج 4، ص 22
[2]. السيرةالنبويه، ج 1، ص 325
[3]. المغازى، ج 1، ص 155؛ جمهرة انسابالعرب، ص 126
[4]. السيرةالنبويه، ج 4، ص 495؛ المغازى،ج 3، ص 145
[5]. المغازى، ج 1، ص 58
[6]. السيرة النبويه، ج 2، ص 665
[7]. المغازى، ج 1، ص 149


صفحه 291

او خواست تا وى را محكم نگه دارد، چون مادرش از سرمايه‌داران مكه است و براى آزادى او اقدام خواهد كرد. گفته‌اند: مادرش 4000 درهم كه گويا همه دارايى وى بود، به وسيله طلحه فرستاد، تا آزادش كند.[1]
بنى‌عبدالدار در جنگ احد نيز پرچمدار بودند. بر پايه اخبار، قريشيان در اين نبرد سه پرچم در دارالندوه بستند؛ امّا خود همگى بر گِرد يك پرچم جمع شدند كه در دست طلحة بن ابى‌طلحه بود.[2]در اين نبرد، ابوسفيان با احساس خطر از روند جنگ، براى تحريكِ بنى‌عبدالدار از آنان خواست كه اگر از عهده نگهدارى پرچم برنمى‌آيند، به آنان واگذارند. بنى‌عبدالدار از اين سخن خشمگين شده و بر همت خويش افزودند.[3]
طلحه، پرچمدار مشركان به ميدان آمد و مبارز طلبيد كه اميرمؤمنان، امام على عليه السلام پيش آمد و در نبردى تن به تن سرش را شكافت و او را از پاى درآورد.[4]پس از او، ابوشيبه عثمان بن ابى‌طلحه كه پيشاپيش زنان بود، پرچم را به دست گرفت و درحالى‌كه از طرف آنان تشويق مى‌شد، ميداندار شد و به دست حمزه كشته شد. سپس ابوسعدبن‌طلحه (ابوطلحه) پرچم را به دست گرفت و او نيز به وسيله سعدبن‌ابى‌وقاص كشته شد.
مسافع بن طلحه، ديگر كسى بود كه به ميدان آمد و عاصم بن ثابت بن ابى‌اقلح وى را كشت.
با قتل مسافع، كلاب بن طلحه پرچم را گرفت كه زبير بن عوام او را كشت. سپس جُلاس (خلاس) بن طلحه به صحنه آمد، و طلحة بن عبيدالله او را كشت. پس از آن، ارطاة بن شُرحْبيل به ميدان آمد و به دست اميرمؤمنان، على عليه السلام كشته شد. پس از او شريح بن قارظ (فارظ) پرچمدار شد و از پاى درآمد. سپس غلام او صوأب پرچم را گرفت و گويا به دست قُزمان كشته شد، هرچند درباره قاتل او افراد ديگرى نيز ذكر شده‌اند.[5]بدين طريق پرچمداران بنى‌عبدالدار كه 9 تن بودند، همگى در اين جنگ كشته شدند.[6][1]. المغازى، ج 1، ص 140
[2]. المغازى، ج 1، ص 203
[3]. همان، ص 221؛ السيرة النبويه، ج 3، ص67
[4]. همان، ص 225- 226
[5]. همان، ص 226- 229
[6]. جامع‌البيان، مج 6، ج 9، ص 279؛الارشاد، ص 81