بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 287

در اين صورت به ما دست يافته و سنگس* ارمان مى‌كنند يا اينكه ما را به آيين خود باز مى‌گردانند و در اين صورت هرگز رستگار نخواهيم شد:«وليَتَلَطَّف ولا يُشعِرَنَّ بِكُم احَدا* انَّهُم ان يَظهَروا عَلَيكُم يَرجُموكُم او يُعيدوكُم فى مِلَّتِهِم ولَن تُفلِحوا اذًا ابَدا».
(كهف/ 18، 19- 20) قرآن مشخص نمى‌كند كه مأمور تهيه غذا كدام يك از آنان بود و نيز چگونگى آشكار شدن راز آنان را توضيح نمى‌دهد. امّا طبق برخى روايات «يمليخا» يا «تمليخا» داوطلب اين كار شد[1]و با لباس چوپانى روانه شهر شد؛ امّا چهره شهر را كاملًا دگرگون يافت، از جمله پرچمى را بر سر در شهر ديد كه بر آن نوشته شده بود: «لا اله الا اللَّه عيسى رسول اللَّه و روحه ...»، ازاين‌رو بسيار شگفت زده شد و شگفتى او هنگامى فزونى يافت كه نانواى شهر با ديدن سكه‌اى كه متعلق به بيش از 300 سال پيش بود، از وى پرسيد: آيا گنجى يافته‌اى؟ به تدريج مردم از قراين حال فهميدند كه اين مرد يكى از چند جوانى است كه نامشان را در تاريخ 300 سال پيش خوانده و شنيده‌اند. پس وى را نزد پادشاه آوردند و او ماجراى خود را بيان داشت.[2]
هدف از داستان اصحاب كهف:
قرآن هدف از آشكار كردن راز اصحاب كهف را اثبات عملى رستاخيز انسانها دانسته است:«وكَذلِكَ اعثَرنا عَلَيهِم لِيَعلَموا انَّ وعدَ اللَّهِ حَقٌّ وانَّ السّاعَةَ لا رَيبَ فيها».
(كهف/ 18، 21) در برخى روايات نيز آمده است كه در آن زمان زمامدار صالح و موحدى بر آن سرزمين حكومت مى‌كرد؛ امّا مردم مملكت وى به نحله‌هاى گوناگونى گرويده بودند؛ گروهى از آنان منكر معاد بودند. اين پادشاه از اين وضع بسيار اندوهگين بود و همواره به درگاه الهى ناله و تضرع مى‌كرد، تا اينكه خداوند با فاش ساختن ماجراى اصحاب كهف، معاد و رستاخيز انسانها را عملًا ثابت كرد.[3]برخى نيز اختلاف مردم را در جسمانى يا روحانى بودن معاد دانسته‌اند.[4][1]. عرائس المجالس، ص 375؛ روض‌الجنان، ج12، ص 320؛ البرهان، ج 3، ص 624
[2]. عرائس‌المجالس، ص 375- 376؛روض‌الجنان، ج 12، ص 320- 323؛ البرهان، ج 3، ص 624- 625
[3]. تفسير ابن كثير، ج 3، ص 81- 82
[4]. همان؛ جامع البيان، مج 9، ج 15، ص 281


صفحه 288

پس از فاش شدن اين راز مردم رهسپار غار شدند. پادشاه در حضور همگان با اصحاب كهف به گفت‌وگو پرداخت و خدا را بر اين رحمت عظيم سپاس گفت، درحالى‌كه پادشاه در ورودى غار ايستاده بود، اصحاب كهف به مكان خود بازگشته و در آنجا به جوار الهى شتافتند.[1]براساس نقل منابع مسيحى آنها پس از گواهى دادن به معاد جسمانى همچون قديسان به جوار حق شتافتند.[2]
مردم پس از اين واقعه نيز اختلاف نظر پيدا كردند:«اذ يَتَنزَعونَ بَينَهُم ...».
(كهف/ 18، 21) همچنان‌كه برخى از مفسران گفته‌اند اين تنازع، همان كشمكشى است كه پس از اطلاع از حال اصحاب كهف و مردن آنها پس از بيدار شدن از خواب طولانى واقع شده است. در واقع ميان طرفداران معاد و مخالفان آن، نزاع و بحث درگرفت؛ مخالفان مى‌خواستند خواب و بيدارى اصحاب كهف به زودى فراموش شود و اين دليل استوار و شاهد روشن را از دست مؤمنان خارج سازند، از همين رو پيشنهاد ساختن بنايى بر روى آنان دادند:«فَقالوا ابنوا عَلَيهِم بُنينًا»(كهف/ 18، 21) و براى آنكه مردم ديگر در اين مورد كنجكاوى نكنند و ماجرا سربسته به انجام رسد گفتند: خداوند به حال ايشان آگاه‌تر است:«رَبُّهُم اعلَمُ بِهِم»(كهف/ 18، 21)، ازاين‌رو ما را نسزد كه درباره ايشان به منازعه و احتجاج بپردازيم؛ امّا مؤمنان راستين كه ماجراى اصحاب كهف را شاهدى روشن براى اثبات معاد به معناى حقيقى آن مى‌ديدند سعى در ماندگار كردن داستان در اذهان كرده و گفتند كه بايد بر آنان مسجدى* بسازيم‌[3]:«قالَ الَّذينَ غَلَبوا عَلى‌ امرِهِم لَنَتَّخِذَنَ‌ عَلَيهِم مَسجِدا».(كهف/ 18، 21) نام اين مسجد طبق برخى نقلها «التين» بود.[4][1]. جامع‌البيان، مج 9، ج 15، ص 275- 277؛روض‌الجنان، ج 12، ص 323- 325فرهنگ و معارف قرآن، اعلام القرآن، 3جلد،مؤسسة بوستان كتاب - قم، چاپ: اول، 1385.اعلام القرآن ؛ ج‌2 ؛ ص288 (2)1. EncyclopediaBritannica Vol. 02, p. 072. And The Decline And Fall The Roman Empire,( Gibbon)Vol. I, P. 445- 5.
[3]. الميزان، ج 13، ص 265- 267
[4]. تفسير قرطبى، ج 20، ص 75


صفحه 289

اصحاب كهف و رقيم:در آيه 9 كهف/ 18 با عطف‌«الرقيم»بر«الكهف»آمده است:«ام حَسِبتَ انَّ اصحبَ الكَهفِ والرَّقيمِ ...»و اين بحث ميان مفسران به پيروى از برخى روايات، مطرح شده كه آيا اصحاب كهف و رقيم يك گروه هستند يا دو گروه جدا تا براى اصحاب رقيم نيز تفسير و شأن نزول جداگانه‌اى ذكر كنند؛ اما اين قول بسيار بعيد به نظر مى‌رسد. (ظ اصحاب رقيم)منابع‌اعلام قرآن؛ اهل الكهف فى التوراة و الانجيل و القرآن؛ بحار الانوار؛ البدء و التاريخ؛ البرهان فى تفسير القرآن؛ تاريخ الامم و الملوك، طبرى؛ تفسير الصافى؛ التفسير الكبير؛ تفسير القرآن العظيم، ابن كثير؛ تفسير القمى؛ تفسير نمونه؛ جامع البيان عن تأويل آى القرآن؛ الجامع لاحكام القرآن، قرطبى؛ خلق الكون بين العلم و الايمان؛ روح المعانى فى تفسير القرآن العظيم؛ الروض الانف؛ روض‌الجنان و روح الجنان؛ السيرة النبويه، ابن‌هشام؛ عرائس المجالس فى قصص الانبياء؛ قاموس كتاب مقدس؛ قصص الانبياء، راوندى؛ الكامل فى التاريخ؛ الكشاف؛ كشف الاسرار و عدة الابرار؛ لسان العرب؛ مجمع البيان فى تفسير القرآن؛ المصباح المنير؛ المعارف؛ معجم البلدان؛ مفردات الفاظ القرآن؛ مناقب آل ابى‌طالب؛ الميزان فى تفسير القرآن ..Encycl opedia Britannica. The Decline And Fall Of The Roman Empire, Gi bbon..


صفحه 290


اصحاب لِواء
سيد عليرضا واسعى‌
اصحاب لِواء: پرچمداران مشركان در جنگ بدر و احُد
برخى از مفسران در ذيل آيه‌«انَّ شَرَّ الدَّوابّ عِندَ اللَّهِ الصُّمُّ البُكمُ الَّذينَ لايَعقِلون»(انفال/ 8، 22) از اصحاب لواء ياد كرده‌اند[1]كه در جنگهاى بزرگ زمان پيامبر صلى الله عليه و آله پرچمدارى مشركان را برعهده داشته‌اند. اينان از تيره بنى* عبدالدّار بن قصى بن كلاب بودند كه مانند ديگر تيره‌هاى قريش در مخالفت و دشمنى با پيامبر صلى الله عليه و آله و اسلام مى‌كوشيدند، ازاين‌رو در قرآن بدترين جنبندگان خوانده شده‌اند.
از بنى‌عبدالدار، گروهى اندك با پيامبر صلى الله عليه و آله همراه شده 5 تن در هجرت به حبشه شركت جستند[2]و مصعب‌بن‌عمير و سويبط بن حرمله نيز از بدريون به شمار آمدند.[3]چند تن ديگر، پس از فتح مكه مسلمان شدند و پيامبر اكرم كليد كعبه را كه پيش از اين در اختيار آنان بود، به ايشان بازگرداند و آنان را از غنايم حنين برخوردار كرد.[4]
بنى‌عبدالدار پس از هجرت پيامبر صلى الله عليه و آله به مدينه، پرچمدار سپاه مشركان بودند. در جنگ بدر، قريشيان سه پرچم داشتند كه هر سه به دست افرادى از بنى‌عبدالدار بود.[5]
در اين نبرد، نضربن* حارث كه خود از مُطْعِمين (كسانى كه در جنگ بدر، مشركان را اطعام مى‌كردند) نيز بود[6]، اسير و به دست امير مؤمنان على عليه السلام كشته شد[7]وابوعَزيز بن عمير، برادر مصعب، به اسارت مسلمانان درآمد و مصعب از مُحرِز، اسيركننده‌[1]. جامع‌البيان، مج 6، ج 9، ص 279؛كشف‌الاسرار، ج 4، ص 22
[2]. السيرةالنبويه، ج 1، ص 325
[3]. المغازى، ج 1، ص 155؛ جمهرة انسابالعرب، ص 126
[4]. السيرةالنبويه، ج 4، ص 495؛ المغازى،ج 3، ص 145
[5]. المغازى، ج 1، ص 58
[6]. السيرة النبويه، ج 2، ص 665
[7]. المغازى، ج 1، ص 149


صفحه 291

او خواست تا وى را محكم نگه دارد، چون مادرش از سرمايه‌داران مكه است و براى آزادى او اقدام خواهد كرد. گفته‌اند: مادرش 4000 درهم كه گويا همه دارايى وى بود، به وسيله طلحه فرستاد، تا آزادش كند.[1]
بنى‌عبدالدار در جنگ احد نيز پرچمدار بودند. بر پايه اخبار، قريشيان در اين نبرد سه پرچم در دارالندوه بستند؛ امّا خود همگى بر گِرد يك پرچم جمع شدند كه در دست طلحة بن ابى‌طلحه بود.[2]در اين نبرد، ابوسفيان با احساس خطر از روند جنگ، براى تحريكِ بنى‌عبدالدار از آنان خواست كه اگر از عهده نگهدارى پرچم برنمى‌آيند، به آنان واگذارند. بنى‌عبدالدار از اين سخن خشمگين شده و بر همت خويش افزودند.[3]
طلحه، پرچمدار مشركان به ميدان آمد و مبارز طلبيد كه اميرمؤمنان، امام على عليه السلام پيش آمد و در نبردى تن به تن سرش را شكافت و او را از پاى درآورد.[4]پس از او، ابوشيبه عثمان بن ابى‌طلحه كه پيشاپيش زنان بود، پرچم را به دست گرفت و درحالى‌كه از طرف آنان تشويق مى‌شد، ميداندار شد و به دست حمزه كشته شد. سپس ابوسعدبن‌طلحه (ابوطلحه) پرچم را به دست گرفت و او نيز به وسيله سعدبن‌ابى‌وقاص كشته شد.
مسافع بن طلحه، ديگر كسى بود كه به ميدان آمد و عاصم بن ثابت بن ابى‌اقلح وى را كشت.
با قتل مسافع، كلاب بن طلحه پرچم را گرفت كه زبير بن عوام او را كشت. سپس جُلاس (خلاس) بن طلحه به صحنه آمد، و طلحة بن عبيدالله او را كشت. پس از آن، ارطاة بن شُرحْبيل به ميدان آمد و به دست اميرمؤمنان، على عليه السلام كشته شد. پس از او شريح بن قارظ (فارظ) پرچمدار شد و از پاى درآمد. سپس غلام او صوأب پرچم را گرفت و گويا به دست قُزمان كشته شد، هرچند درباره قاتل او افراد ديگرى نيز ذكر شده‌اند.[5]بدين طريق پرچمداران بنى‌عبدالدار كه 9 تن بودند، همگى در اين جنگ كشته شدند.[6][1]. المغازى، ج 1، ص 140
[2]. المغازى، ج 1، ص 203
[3]. همان، ص 221؛ السيرة النبويه، ج 3، ص67
[4]. همان، ص 225- 226
[5]. همان، ص 226- 229
[6]. جامع‌البيان، مج 6، ج 9، ص 279؛الارشاد، ص 81


صفحه 292

اصحاب لواء در شأن نزول:
اصحاب لواء كه همگى از بنى‌عبدالدار بودند، مى‌گفتند: ما درباره آنچه محمد ما را به آن مى‌خواند، كر و لال هستيم؛ نه چيزى را مى‌شنويم و نه تصديق مى‌كنيم. خداوند در آيه 22 انفال/ 8، آنان را بدترين جنبندگان خوانده است‌[1]:«انَّ شَرَّ الدَّوابّ عِندَ اللَّهِ الصُّمُ‌ البُكمُ الَّذينَ لا يَعقِلون».بنا به نقل ميبدى، ابن‌عباس و عكرمه گفته‌اند: آيه 23 انفال/ 8 در شأن بنى‌عبدالدار بن قصى آمده است كه همگى در احد كشته شدند و اينان اصحاب لواء بودند.[2]از مجاهد نقل است كه آيه درباره عده‌اى از اينان نازل شده است‌[3]و بنا به نقلى، مقصود آيه، بنى‌عبدالدار است كه جز دو تن آنان، كسى مسلمان نشد.[4]بنابر اين روايت، آيه بعدى وضعيت آنان را چنين بيان مى‌كند:«ولَو عَلِمَ اللَّهُ فيهِم خَيرًا لَاسمَعَهُم ولَو اسمَعَهُم لَتَوَلَّوا وهُم مُعرِضون‌و اگر خداوند خيرى در آنها سراغ داشت به آنان گوش شنوا مى‌داد و اگر بى‌آن كه در آنان خيرى سراغ داشته باشد به آنان گوش شنوا داده بود، باز پشت مى‌كردند و رويگردان مى‌شدند».
منابع‌
الارشاد فى معرفة حجج الله على العباد؛ التبيان فى تفسيرالقرآن؛ جامع البيان عن تأويل آى القرآن؛ جمهرة انساب العرب؛ السيرة النبويه، ابن‌هشام؛ صحيح البخارى؛ الكامل فى التاريخ؛ كشف الاسرار و عدة الابرار؛ المحبر؛ المغازى.[1]. جامع‌البيان، مج 6، ج 9، ص 279
[2]. كشف‌الاسرار، ج 4، ص 22
[3]. صحيح البخارى، ج 5، ص 237
[4]. التبيان، ج 5، ص 99


صفحه 293


اصحاب مَديَن‌
على اسدى‌
اصحاب مَديَن: كافران قوم شعيب عليه السلام كه در پى تكذيب وى با عذاب فراگير نابود شدند
مشهور فرهنگ نويسان‌[1]، جغرافيدانان‌[2]و مفسّران‌[3]، مَدْين را نام شهرى مى‌دانند كه حضرت شعي* ب عليه السلام به سوى مردم آن برانگيخته شد. ظاهر كاربرد قرآنى آن، به ويژه تركيب «اصحاب مدين» (توبه/ 9، 70؛ حجّ/ 22، 44) و «اهل مدين» (طه/ 20، 40؛ قصص/ 28، 45) نيز اين ديدگاه را تأييد مى‌كند. در مقابل، برخى آن را افزون بر شهر، نام قبيله وى نيز دانسته‌اند.[4]عربى يا دخيل بودن واژه مدين مورد اختلاف است؛ در كنار انگاره‌اى كه با زايد خواندن «ياء» آن را واژه‌اى عربى و برگرفته از «مَدَنَ بالمكان» (در جاى معينى ساكن شد) مى‌داند[5]، اغلب پژوهشگران آن را از واژگان دخيل در قرآن‌[6]، برگرفته از زبان سريانى و منابع مسيحى و گاه همان «مِدْيان» ياد شده در عهد عتيق دانسته‌اند.[7]گروهى از مورخان‌[8]و مفسران‌[9]مسلمان به پيروى از ابن‌اسحاق آن را منسوب به مَدْين فرزند ابراهيم خليل و ساكنان آن را از نوادگان و نسل وى، و گروهى نيز آنان را از نسل اسماعيل عليه السلام مى‌دانند.[10]تأثيرپذيرى مورخان مسلمان به ويژه ابن اسحاق از منابع سريانى و يونانى در گزارشهاى مربوط به پيش از اسلام از يك سو[11]و گزارشهاى عهد عتيق درباره مِدْيان و[1]. الصحاح، ج 6، ص 2201؛ لسان العرب، ج13، ص 56، «مدين»
[2]. معجم البلدان، ج 5، ص 77
[3]. التفسير الكبير، ج 18، ص 40؛ الميزان،ج 10، ص 361
[4]. مجمع‌البيان، ج 5، ص 285؛ فرهنگ لغاتقرآن، ص 397؛ اعلام قرآن، ص 573
[5]. معجم‌البلدان، ج 5، ص 77؛ لسان العرب،ج 13، ص 402
[6]. المعرب، ص 154؛ لسان العرب، ج 13، ص56؛ اعلام قرآن، ص 573
[7]. واژه‌هاى دخيل، ص 375
[8]. تاريخ طبرى، ج 1، ص 217، 219؛ البدايةو النهايه، ج 1، ص 213؛ تاريخ ابن خلدون، ج 2، ص 37
[9]. جامع‌البيان، مج 5، ج 8، ص 307؛ غريبالقرآن، ص 556؛ زادالمسير، ج 3، ص 155
[10]. اعلام قرآن، ص 573؛ قاموس كتاب مقدس،ص 788
[11]. بين الحبشة و العرب، ص 50


صفحه 294

اشتراك آن با مواردى از روايتهاى قرآن در ارتباط با مَدْين از سوى ديگر[1]، مى‌تواند مؤيّد دخيل بودن واژه ياد شده و انتساب احتمالى آن به مدين بن ابراهيم عليه السلام باشد.
در عهد عتيق، مِدْيان، نام يكى از فرزندان ابراهيم خليل عليه السلام از همسرى به نام قِطُوْراه‌[2]و نيز اسم سرزمينى كه نوادگان و نسل وى (مِدْيانيان) در آن ساكن شدند آمده است، چنان كه در دوره‌هاى گوناگون تاريخى، از سكونت نوادگان اسماعيل عليه السلام (اسماعيليان) و حضرت موسى عليه السلام در آنجا و ازدواج وى با دختر كاهن مِدْيان به نام رِعُوْئيل و از نسل ابراهيم و قِطُوْراه، درگيريهاى مديانيان با بنى‌اسرائيل و غلبه يوشع بر آنان، سخن گفته شده است.[3]
نام كنونى مدين را معان و موقعيت جغرافيايى آن را ميان مدينه و شام، مقابل سرزمين تبوك در ساحل درياى سرخ (قُلْزُم) گفته‌اند. برخى امتداد آن را از شرق خليج عقبه تا جنوب شرقى سينا دانسته‌اند.[4]بر اساس گفته طبرى، مدين در جنوب سوريه قرار دارد.[5]
واژه مَدْين 10 بار در قرآن آمده است؛ امّا هيچ‌يك از آيات به امورى چون چگونگى پيدايش، موقعيت تاريخى و جغرافيايى و نيز تاريخ و هويّت قومى و نژادى ساكنان آن در دوره‌هاى مختلف تاريخى نپرداخته است. گزارش قرآن درباره شهر ياد شده و مردم آن، كه گاه در نگاهى سطحى تكرار به نظر مى‌رسد، كاملًا گزينشى، فراقومى، غير تاريخى و براساس سبك خاصِ خود قرآن، در امتداد اهداف توحيدى است؛ در سه مورد به عنوان شهرى كه شعيب* عليه السلام به سوى مردم آن مبعوث گرديد ياد شده است:«والى‌ مَديَنَ اخاهُم شُعَيبًا»در اين سه مورد و آيات پس از آن (اعراف/ 7، 85- 93؛ هود/ 11، 84- 95؛ عنكبوت/ 29، 36- 37) اصل داستان اصحاب مدين و شعيب به‌طور مبسوط، روايت و[1]. كتاب مقدس، خروج 2: 15- 21
[2]. همان، تكوين 25: 1- 2
[3]. قاموس كتاب مقدس، ص 788، 944؛ تاريخيعقوبى، ج 1، ص 34؛ تاريخ ابن خلدون، ج 2، ص 86
[4]. قاموس كتاب مقدس، ص 788؛معجم‌البلدان، ج 5، ص 77؛ البداية والنهايه، ج 1، ص 213؛ تاريخ ابن‌خلدون، ج 2، ص43
[5]. باستان‌شناسى و جغرافياى تاريخى قصصقرآن، ص 177