بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 290


اصحاب لِواء
سيد عليرضا واسعى‌
اصحاب لِواء: پرچمداران مشركان در جنگ بدر و احُد
برخى از مفسران در ذيل آيه‌«انَّ شَرَّ الدَّوابّ عِندَ اللَّهِ الصُّمُّ البُكمُ الَّذينَ لايَعقِلون»(انفال/ 8، 22) از اصحاب لواء ياد كرده‌اند[1]كه در جنگهاى بزرگ زمان پيامبر صلى الله عليه و آله پرچمدارى مشركان را برعهده داشته‌اند. اينان از تيره بنى* عبدالدّار بن قصى بن كلاب بودند كه مانند ديگر تيره‌هاى قريش در مخالفت و دشمنى با پيامبر صلى الله عليه و آله و اسلام مى‌كوشيدند، ازاين‌رو در قرآن بدترين جنبندگان خوانده شده‌اند.
از بنى‌عبدالدار، گروهى اندك با پيامبر صلى الله عليه و آله همراه شده 5 تن در هجرت به حبشه شركت جستند[2]و مصعب‌بن‌عمير و سويبط بن حرمله نيز از بدريون به شمار آمدند.[3]چند تن ديگر، پس از فتح مكه مسلمان شدند و پيامبر اكرم كليد كعبه را كه پيش از اين در اختيار آنان بود، به ايشان بازگرداند و آنان را از غنايم حنين برخوردار كرد.[4]
بنى‌عبدالدار پس از هجرت پيامبر صلى الله عليه و آله به مدينه، پرچمدار سپاه مشركان بودند. در جنگ بدر، قريشيان سه پرچم داشتند كه هر سه به دست افرادى از بنى‌عبدالدار بود.[5]
در اين نبرد، نضربن* حارث كه خود از مُطْعِمين (كسانى كه در جنگ بدر، مشركان را اطعام مى‌كردند) نيز بود[6]، اسير و به دست امير مؤمنان على عليه السلام كشته شد[7]وابوعَزيز بن عمير، برادر مصعب، به اسارت مسلمانان درآمد و مصعب از مُحرِز، اسيركننده‌[1]. جامع‌البيان، مج 6، ج 9، ص 279؛كشف‌الاسرار، ج 4، ص 22
[2]. السيرةالنبويه، ج 1، ص 325
[3]. المغازى، ج 1، ص 155؛ جمهرة انسابالعرب، ص 126
[4]. السيرةالنبويه، ج 4، ص 495؛ المغازى،ج 3، ص 145
[5]. المغازى، ج 1، ص 58
[6]. السيرة النبويه، ج 2، ص 665
[7]. المغازى، ج 1، ص 149


صفحه 291

او خواست تا وى را محكم نگه دارد، چون مادرش از سرمايه‌داران مكه است و براى آزادى او اقدام خواهد كرد. گفته‌اند: مادرش 4000 درهم كه گويا همه دارايى وى بود، به وسيله طلحه فرستاد، تا آزادش كند.[1]
بنى‌عبدالدار در جنگ احد نيز پرچمدار بودند. بر پايه اخبار، قريشيان در اين نبرد سه پرچم در دارالندوه بستند؛ امّا خود همگى بر گِرد يك پرچم جمع شدند كه در دست طلحة بن ابى‌طلحه بود.[2]در اين نبرد، ابوسفيان با احساس خطر از روند جنگ، براى تحريكِ بنى‌عبدالدار از آنان خواست كه اگر از عهده نگهدارى پرچم برنمى‌آيند، به آنان واگذارند. بنى‌عبدالدار از اين سخن خشمگين شده و بر همت خويش افزودند.[3]
طلحه، پرچمدار مشركان به ميدان آمد و مبارز طلبيد كه اميرمؤمنان، امام على عليه السلام پيش آمد و در نبردى تن به تن سرش را شكافت و او را از پاى درآورد.[4]پس از او، ابوشيبه عثمان بن ابى‌طلحه كه پيشاپيش زنان بود، پرچم را به دست گرفت و درحالى‌كه از طرف آنان تشويق مى‌شد، ميداندار شد و به دست حمزه كشته شد. سپس ابوسعدبن‌طلحه (ابوطلحه) پرچم را به دست گرفت و او نيز به وسيله سعدبن‌ابى‌وقاص كشته شد.
مسافع بن طلحه، ديگر كسى بود كه به ميدان آمد و عاصم بن ثابت بن ابى‌اقلح وى را كشت.
با قتل مسافع، كلاب بن طلحه پرچم را گرفت كه زبير بن عوام او را كشت. سپس جُلاس (خلاس) بن طلحه به صحنه آمد، و طلحة بن عبيدالله او را كشت. پس از آن، ارطاة بن شُرحْبيل به ميدان آمد و به دست اميرمؤمنان، على عليه السلام كشته شد. پس از او شريح بن قارظ (فارظ) پرچمدار شد و از پاى درآمد. سپس غلام او صوأب پرچم را گرفت و گويا به دست قُزمان كشته شد، هرچند درباره قاتل او افراد ديگرى نيز ذكر شده‌اند.[5]بدين طريق پرچمداران بنى‌عبدالدار كه 9 تن بودند، همگى در اين جنگ كشته شدند.[6][1]. المغازى، ج 1، ص 140
[2]. المغازى، ج 1، ص 203
[3]. همان، ص 221؛ السيرة النبويه، ج 3، ص67
[4]. همان، ص 225- 226
[5]. همان، ص 226- 229
[6]. جامع‌البيان، مج 6، ج 9، ص 279؛الارشاد، ص 81


صفحه 292

اصحاب لواء در شأن نزول:
اصحاب لواء كه همگى از بنى‌عبدالدار بودند، مى‌گفتند: ما درباره آنچه محمد ما را به آن مى‌خواند، كر و لال هستيم؛ نه چيزى را مى‌شنويم و نه تصديق مى‌كنيم. خداوند در آيه 22 انفال/ 8، آنان را بدترين جنبندگان خوانده است‌[1]:«انَّ شَرَّ الدَّوابّ عِندَ اللَّهِ الصُّمُ‌ البُكمُ الَّذينَ لا يَعقِلون».بنا به نقل ميبدى، ابن‌عباس و عكرمه گفته‌اند: آيه 23 انفال/ 8 در شأن بنى‌عبدالدار بن قصى آمده است كه همگى در احد كشته شدند و اينان اصحاب لواء بودند.[2]از مجاهد نقل است كه آيه درباره عده‌اى از اينان نازل شده است‌[3]و بنا به نقلى، مقصود آيه، بنى‌عبدالدار است كه جز دو تن آنان، كسى مسلمان نشد.[4]بنابر اين روايت، آيه بعدى وضعيت آنان را چنين بيان مى‌كند:«ولَو عَلِمَ اللَّهُ فيهِم خَيرًا لَاسمَعَهُم ولَو اسمَعَهُم لَتَوَلَّوا وهُم مُعرِضون‌و اگر خداوند خيرى در آنها سراغ داشت به آنان گوش شنوا مى‌داد و اگر بى‌آن كه در آنان خيرى سراغ داشته باشد به آنان گوش شنوا داده بود، باز پشت مى‌كردند و رويگردان مى‌شدند».
منابع‌
الارشاد فى معرفة حجج الله على العباد؛ التبيان فى تفسيرالقرآن؛ جامع البيان عن تأويل آى القرآن؛ جمهرة انساب العرب؛ السيرة النبويه، ابن‌هشام؛ صحيح البخارى؛ الكامل فى التاريخ؛ كشف الاسرار و عدة الابرار؛ المحبر؛ المغازى.[1]. جامع‌البيان، مج 6، ج 9، ص 279
[2]. كشف‌الاسرار، ج 4، ص 22
[3]. صحيح البخارى، ج 5، ص 237
[4]. التبيان، ج 5، ص 99


صفحه 293


اصحاب مَديَن‌
على اسدى‌
اصحاب مَديَن: كافران قوم شعيب عليه السلام كه در پى تكذيب وى با عذاب فراگير نابود شدند
مشهور فرهنگ نويسان‌[1]، جغرافيدانان‌[2]و مفسّران‌[3]، مَدْين را نام شهرى مى‌دانند كه حضرت شعي* ب عليه السلام به سوى مردم آن برانگيخته شد. ظاهر كاربرد قرآنى آن، به ويژه تركيب «اصحاب مدين» (توبه/ 9، 70؛ حجّ/ 22، 44) و «اهل مدين» (طه/ 20، 40؛ قصص/ 28، 45) نيز اين ديدگاه را تأييد مى‌كند. در مقابل، برخى آن را افزون بر شهر، نام قبيله وى نيز دانسته‌اند.[4]عربى يا دخيل بودن واژه مدين مورد اختلاف است؛ در كنار انگاره‌اى كه با زايد خواندن «ياء» آن را واژه‌اى عربى و برگرفته از «مَدَنَ بالمكان» (در جاى معينى ساكن شد) مى‌داند[5]، اغلب پژوهشگران آن را از واژگان دخيل در قرآن‌[6]، برگرفته از زبان سريانى و منابع مسيحى و گاه همان «مِدْيان» ياد شده در عهد عتيق دانسته‌اند.[7]گروهى از مورخان‌[8]و مفسران‌[9]مسلمان به پيروى از ابن‌اسحاق آن را منسوب به مَدْين فرزند ابراهيم خليل و ساكنان آن را از نوادگان و نسل وى، و گروهى نيز آنان را از نسل اسماعيل عليه السلام مى‌دانند.[10]تأثيرپذيرى مورخان مسلمان به ويژه ابن اسحاق از منابع سريانى و يونانى در گزارشهاى مربوط به پيش از اسلام از يك سو[11]و گزارشهاى عهد عتيق درباره مِدْيان و[1]. الصحاح، ج 6، ص 2201؛ لسان العرب، ج13، ص 56، «مدين»
[2]. معجم البلدان، ج 5، ص 77
[3]. التفسير الكبير، ج 18، ص 40؛ الميزان،ج 10، ص 361
[4]. مجمع‌البيان، ج 5، ص 285؛ فرهنگ لغاتقرآن، ص 397؛ اعلام قرآن، ص 573
[5]. معجم‌البلدان، ج 5، ص 77؛ لسان العرب،ج 13، ص 402
[6]. المعرب، ص 154؛ لسان العرب، ج 13، ص56؛ اعلام قرآن، ص 573
[7]. واژه‌هاى دخيل، ص 375
[8]. تاريخ طبرى، ج 1، ص 217، 219؛ البدايةو النهايه، ج 1، ص 213؛ تاريخ ابن خلدون، ج 2، ص 37
[9]. جامع‌البيان، مج 5، ج 8، ص 307؛ غريبالقرآن، ص 556؛ زادالمسير، ج 3، ص 155
[10]. اعلام قرآن، ص 573؛ قاموس كتاب مقدس،ص 788
[11]. بين الحبشة و العرب، ص 50


صفحه 294

اشتراك آن با مواردى از روايتهاى قرآن در ارتباط با مَدْين از سوى ديگر[1]، مى‌تواند مؤيّد دخيل بودن واژه ياد شده و انتساب احتمالى آن به مدين بن ابراهيم عليه السلام باشد.
در عهد عتيق، مِدْيان، نام يكى از فرزندان ابراهيم خليل عليه السلام از همسرى به نام قِطُوْراه‌[2]و نيز اسم سرزمينى كه نوادگان و نسل وى (مِدْيانيان) در آن ساكن شدند آمده است، چنان كه در دوره‌هاى گوناگون تاريخى، از سكونت نوادگان اسماعيل عليه السلام (اسماعيليان) و حضرت موسى عليه السلام در آنجا و ازدواج وى با دختر كاهن مِدْيان به نام رِعُوْئيل و از نسل ابراهيم و قِطُوْراه، درگيريهاى مديانيان با بنى‌اسرائيل و غلبه يوشع بر آنان، سخن گفته شده است.[3]
نام كنونى مدين را معان و موقعيت جغرافيايى آن را ميان مدينه و شام، مقابل سرزمين تبوك در ساحل درياى سرخ (قُلْزُم) گفته‌اند. برخى امتداد آن را از شرق خليج عقبه تا جنوب شرقى سينا دانسته‌اند.[4]بر اساس گفته طبرى، مدين در جنوب سوريه قرار دارد.[5]
واژه مَدْين 10 بار در قرآن آمده است؛ امّا هيچ‌يك از آيات به امورى چون چگونگى پيدايش، موقعيت تاريخى و جغرافيايى و نيز تاريخ و هويّت قومى و نژادى ساكنان آن در دوره‌هاى مختلف تاريخى نپرداخته است. گزارش قرآن درباره شهر ياد شده و مردم آن، كه گاه در نگاهى سطحى تكرار به نظر مى‌رسد، كاملًا گزينشى، فراقومى، غير تاريخى و براساس سبك خاصِ خود قرآن، در امتداد اهداف توحيدى است؛ در سه مورد به عنوان شهرى كه شعيب* عليه السلام به سوى مردم آن مبعوث گرديد ياد شده است:«والى‌ مَديَنَ اخاهُم شُعَيبًا»در اين سه مورد و آيات پس از آن (اعراف/ 7، 85- 93؛ هود/ 11، 84- 95؛ عنكبوت/ 29، 36- 37) اصل داستان اصحاب مدين و شعيب به‌طور مبسوط، روايت و[1]. كتاب مقدس، خروج 2: 15- 21
[2]. همان، تكوين 25: 1- 2
[3]. قاموس كتاب مقدس، ص 788، 944؛ تاريخيعقوبى، ج 1، ص 34؛ تاريخ ابن خلدون، ج 2، ص 86
[4]. قاموس كتاب مقدس، ص 788؛معجم‌البلدان، ج 5، ص 77؛ البداية والنهايه، ج 1، ص 213؛ تاريخ ابن‌خلدون، ج 2، ص43
[5]. باستان‌شناسى و جغرافياى تاريخى قصصقرآن، ص 177


صفحه 295

باورها و ارزشهاى انحرافى آنان، محورها و شيوه‌هاى تبليغى شعيب عليه السلام، چگونگى برخورد مردم با وى و فرجام هر يك از دو گروه مؤمن و كافر گزارش شده و هدف عمده در اين موارد، انذار كافران، تبشير، تذكار و تعليم مؤمنان است.[1]
در سوره توبه و حجّ نيز با تركيب «اصحاب مدين» از كافران آن شهر و نابودى آنان با عذاب الهى در پى تكذيب شعيب عليه السلام ياد شده است. البته هدف از ياد كردن آنان در هريك از دو آيه، متفاوت از ديگرى است؛ در سوره توبه، با هدف انذار و بازدارندگى منافقان از مخالفت و آزار و اذيت پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله، ياد شده‌اند؛ قومى كه به رغم برترى آنها نسبت به منافقان در ثروت* و قدرت، به سبب تكذيب پيامبر خويش، نابود شدند (نك: توبه/ 9، 42- 70)؛ اما در سوره حجّ، هدف، دلدارى دادن به پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله است و اينكه نه تنها مشركان قريش، بلكه بسيارى از اقوام پيشين از جمله اصحاب مدين نيز به تكذيب پيامبر خويش پرداختند:«و ان يُكَذّبوكَ فَقَد كَذَّبَت قَبلَهُم قَومُ نوحٍ وعادٌ وثَمود* وقَومُ ابرهيمَ وقَومُ لوط* واصحبُ مَديَنَ وكُذّبَ موسى‌ ...».(حجّ/ 22، 42- 44) در آيه 95 هود/ 11 و در پى گزارش از تكذيب شعيب عليه السلام و عذاب كافران، مدين و كافران آن مورد نفرين قرار گرفته‌اند:«ألا بُعداً لمدين كما بَعِدَتْ ثَمود». در اين آيه كه پس از گزارش انحرافات مردم مدين، دعوت شعيب عليه السلام و بدفرجامى آنان در پى‌تكذيب آن حضرت آمده است (هود/ 11، 87- 94) خداوند نه در مقام گزارش بلكه بر آن است كه نگاه خود را درباره اصحاب مدين ابراز كند، زيرا لعن و نفرين بر آنان، نشان منفور و مبغوض بودنشان نزد خداوند است.
حركت موسى عليه السلام به سوى مدين هنگام فرار از مصر، رسيدن وى بر سر چاه آن و ديدن چوپانها و دختران شعيب عليه السلام در سوره قصص/ 28، 22- 23 بازگو شده است. در اين آيات نگاه مستقلى به مدين نشده، بلكه در گزارش بخشى از حوادث زندگى موسى عليه السلام پيش از بعثت، يادى از آن به ميان آمده است؛ شهرى كه دست تقدير الهى موسى عليه السلام را به سوى آن رهنمون شد، تا به سبب شرايط متفاوت آن با مصر، در آنجا مأوا گزيند و براى رسالتى كه در پيش رو داشت آماده گردد:«فَخَرَجَ مِنها خافًا يَتَرَقَّبُ قالَ رَبّ نَجّنى مِنَ القَومِ الظلِمين* ولَمّا تَوَجَّهَ تِلقاءَ مَديَنَ قالَ عَسى‌ رَبّى ان يَهدِيَنى سَواءَ السَّبيل* ولَمّا ورَدَ ماءَ مَديَنَ وَجَدَ عَلَيهِ امَّةً مِنَ النّاسِ يَسقونَ ...»(قصص/ 28، 21- 23)، افزون بر اين، در[1]. الميزان، ج 8، ص 6؛ ج 10، ص 135


صفحه 296

دو مورد ديگر عنوان اهل مدين آمده است. (طه/ 20، 40؛ قصص/ 28، 45)
در آيه نخست سكونت چندين ساله موسى عليه السلام در ميان مردم مدين، از نعمتها و امدادهاى الهى شمرده شده كه پيش از بعثت و براى نجات وى از اندوه و خطر كشته شدن، شامل حال وى گرديد:«وقَتَلتَ نَفسًا فَنَجَّينكَ مِنَ الغَمّ وفَتَنكَ فُتونًا فَلَبِثتَ سِنينَ فى اهلِ مَديَنَ ثُمَّ جِئتَ عَلى‌ قَدَرٍ يموسى‌».(طه/ 20، 40) در اين آيه، هدف يادآورى امدادهاى گذشته الهى است، تا به موسى، كه پس از بعثت و مأموريت براى فراخوان فرعون به توحيد، دچار هراس و دل نگرانى شده بود، (نك: طه/ 20، 24- 40، 43- 46) قوت قلب و آرامش بخشد.
در آيه دوم آگاهى پيامبر از اخبار اقوام و انبياى پيشين، رحمت خدا خوانده شده كه براى انذار قوم در اختيار وى قرار داده شده است و گرنه پيامبر صلى الله عليه و آله در ميان آنان، از جمله اهل مدين نبود، تا از وضع آنها آگاه گردد:«و ما كُنتَ ثاويًا فى اهلِ مَديَنَ تَتلوا عَلَيهِم ءايتِنا ولكِنّا كُنّا مُرسِلين* وما كُنتَ بِجانِبِ الطّورِ ... ولكِن رَحمَةً مِن رَبّكَ لِتُنذِرَ قَومًا ...».(قصص/ 28، 45- 46)
پيشينه تاريخى مدين:
ظاهراً قرآن درباره مدين و ساكنان آن در دوره‌هاى تاريخى ديگر، گزارشى نداده است. افزون بر پاره‌اى گزارشهاى تاريخى‌[1]، تفسيرى‌[2]و نيز برخى احاديث اسلامى‌[3]، بعضى آيات نشان مى‌دهد كه قوم شعيب عليه السلام در دوره تاريخى پس از قوم لوط عليه السلام (هود/ 11، 89) و معاصر موسى عليه السلام و بنى‌اسرائيل، پيش از ترك مصر مى‌زيسته‌اند.
(نك: قصص/ 28، 21- 23)
از گزارشهاى مربوط به كم* فروشى و به كارگيرى پيمانه و ترازو (اعراف/ 7، 85؛ هود/ 11، 85)، سيراب كردن گوسفندان (قصص/ 28، 23- 24) و قرارداد كارى موسى و شعيب عليهما السلام (قصص/ 28، 27- 28) كه بنابر ظاهر برخى آيات (طه/ 20، 18) و نيز گزارش‌[1]. البداية و النهايه، ج 1، ص 213
[2]. الميزان، ج 10، ص 373
[3]. تفسير عياشى، ج 2، ص 34


صفحه 297

عهد عتيق‌[1]براى چوپانى گوسفندان شعيب عليه السلام بوده است برمى‌آيد كه قوم شعيب عليه السلام، مردمى تجارت پيشه، كشاورز و دامدار بوده‌اند؛ همچنين مى‌توان نتيجه گرفت كه آنان داراى منطقه‌اى حاصلخيز، سرسبز و پرآب و علف و برخوردار از فرآورده‌هاى فراوان كشاورزى و نيز تجارت پررونقى بوده‌اند، چنان كه برخى آيات از قدرت، ثروت و جمعيت فراوان آنان حكايت مى‌كند. (توبه/ 9، 69؛ قس: توبه/ 9، 70؛ هود/ 11، 84) از ظاهر اين آيات و مجموع گزارشهاى عهد عتيق و[2]برخى منابع تاريخى‌[3]برمى‌آيد كه قوم مدين يكى از قبايل بزرگ عرب در شام با پيشينه ديرين تاريخى بوده است.[4]
زيستن اين قوم در دوره تاريخى پس از حضرت ابراهيم عليه السلام و پيش از بعثت موسى عليه السلام نشان مى‌دهد كه مردمان مدين در آغاز بر آيين ابراهيم عليه السلام بوده و در گذر ايّام به كفر و شرك گراييده‌اند. آيه‌«ولا تُفسِدوا فِى‌الارضِ بَعدَ اصلحِها»(اعراف/ 7، 85)، مى‌تواند مؤيدى بر اين ادعا باشد، بنابراين، مى‌توان گفت شعيب عليه السلام كه شريعت مستقلى نداشته، قوم خود را به آيين ابراهيم عليه السلام مى‌خوانده است.
تاريخ مدين و ساكنان آن را در دوران حيات شعيب عليه السلام مى‌توان به دو دوره تقسيم كرد:
1. دوره پيش از عذاب كه مردم پس از دعوت شعيب عليه السلام به دو گروه اقليّت مؤمنان و اكثريت كافران تقسيم شدند. (اعراف/ 7، 87- 88؛ هود/ 11، 91) از اينكه قرآن در اين دوره از مخالفان شعيب عليه السلام با عنوان ملأ مستكبر (اعراف/ 7، 88) ياد كرده است، مى‌توان به وجود طبقه اشراف و ثروتمند و در نتيجه وجود فاصله طبقاتى در مدينِ آن زمان پى برد. از كافرانى كه دراين دوره زمانى با عذاب‌الهى نابود شدند، با «اصحاب مدين» ياد مى‌شود. (توبه/ 9، 70؛ حجّ/ 22، 44)
2. دوره پس از عذاب و نابودى كافران كه همراه با شرايط اجتماعى- سياسى و دينى مساعدى بوده است. از ساكنان مدين در اين برهه با عنوان «اهل مدين» ياد شده و ظاهر آيات نشان مى‌دهد كه پناه بردن موسى عليه السلام به مدين و سكونت چندين‌ساله وى در آنجا[1]. كتاب مقدس، خروج 2: 16- 20
[2]. همان، پيدايش 37: 28؛ اعداد 25: 16-18
[3]. تاريخ ابن خلدون، ج 2، ص 43، 82
[4]. البداية و النهايه، ج 1، ص 213