لا يُحِبُّ الفَساداز مردم، كسى است كه گفتارش در زندگى دنيا تو را به شگفتى وا مىدارد و خدا را بر آنچه در دل دارد، شاهد مىگيرد؛ حال آنكه او شديدترين دشمنان است و چون روى برگرداند، مىكوشد در زمين فساد كند و كشت و نسل را نابود سازد و خداوند، تباهكارى را دوست ندارد».منابعاسباب النزول، واحدى؛ اسد الغابة فى معرفة الصحابه؛ الاشتقاق؛ الاصابة فى تمييز الصحابه؛ تاريخ الامم و الملوك، طبرى؛ تفسير مبهمات القرآن؛ جامعالبيان عن تأويل آى القرآن؛ السيرة النبويه، ابنهشام؛ السير و المغازى؛ روحالمعانى فى تفسير القرآن العظيم؛ غرر التبيان فى من لم يسم فى القرآن؛ كشفالاسرار و عدة الابرار؛ مجمعالبيان فى تفسير القرآن؛ المغازى.
ادريس عليه السلام
ابوالفضل روحى
ادريس عليه السلام: پيامبرى در عصرى بين آدم و نوح عليهما السلام
در قرآن كريم نام «ادريس» دو بار به صورت صريح آمده است: در آيه 56 مريم/ 19 وى را پيامبرى بسيار راستگو كه خداوند او را به جايگاهى والا برده دانسته است، و در آيات 85- 86 انبياء/ 21 نام او در شمار چند پيامبر ديگر كه همه آنان از صالحان و صابران بودهاند، ديده مىشود.
طبق برخى از قرائتهاى شاذ آيات 123 و 130 صافات/ 37 نيز درباره ادريس خواهد بود.[1]
بيشتر لغويان «ادريس» را واژهاى عربى و از مادّه «درس» مشتق دانسته و وجه اين نامگذارى را كثرت دانش يا ممارست او بر آموزش، ذكر كردهاند؛[2]اگرچه برخى به اشتقاق آن از مادّه «دروس» به معناى پنهان شدن، معتقد بوده و علّت آن را پنهان شدن ناگهانى ادريس بيان نمودهاند.[3]
در برابر ديدگاه پيشين، بعضى آن را واژهاى عجمى و غير منصرف شمردهاند.[4]
آن گونه كه از بيشتر كتابهاى تاريخى، تفسيرى و ... بر مىآيد، «ادريس» همان «اخنوخ» يا خنوخ، و خنوع است كه نزد اهلكتاب، يكى از پيامبران پيش از نوح بوده و كتابهاى فراوانى به او نسبت داده شده است.[5]
در روايتى، اباذر از رسول خدا صلى الله عليه و آله نقل مىكند: 4 نفر از انبيا: آدم، شيث، اخنوخ عليهم السلام،[1]. التفسير الكبير، ج 26، ص 161؛روحالمعانى، مج 13، ج 23، ص 203؛ الميزان، ج 17، ص 159
[2]. لسان العرب، ج 4، ص 329؛ مجمعالبيان،ج 6، ص 802
[3]. لغتنامه، ج 1، ص 1325؛ اعلام قرآن، ص100
[4]. تاجالعروس، ج 8، ص 283؛ الكشاف، ج 3،ص 23؛ مجمعالبحرين، ج 4، ص 70
[5]. مجمعالبيان، ج 6، ص 801؛ فصوص الحكم،ج 2، ص 44- 45؛ بحار الانوار، ج 11، ص 281- 282
ادريس و او نخستين كسى است كه با قلم نوشت- و نوح عليه السلام سريانىاند.[1]
گفته شده: «ادريس» نزد يونانيان «ارميس»، «طرميس» يا «هرمس حكيم» نام دارد[2]و بر پايه برخى از منابع، كيومرث را از نياى وى شمرده و اسطورههاى فراوانى را به او نسبت دادهاند.[3]
گاهى او را «مثلّث النِعَم» يا «مثلث الحكمه» يعنى داراى نعمت پادشاهى، حكمت و نبوت و «هرمس الهرامسه» و «اورياى سوم» پس از آدم و شيث عليهما السلام لقب دادهاند.[4]
نسب ادريس در كتاب مقدس[5]و در بيشتر كتابهاى تاريخى و تفسيرى به اين ترتيب آمده است: «ادريس» «اخنوخ» بن يَرد (يارد، ياريد) بن مهلائيل بن قينان بن انوشبن شيثبن آدم عليهما السلام.[6]
برخى بر آنند كه ادريس در بابل به دنيا آمد؛[7]ولى بيشتر مورّخان گفتهاند: او در كشور «مصر» شهر «منف» به دنيا آمده و در 65 سالگى با هدانه (ادانه) دختر باويل بن محويل بن خَنُوخ بن قين بن آدم عليه السلام ازدواج كرد و از وى، داراى فرزندانى شد كه مشهورترين آنها «متوشالح» (مَتوشَلَخ) بود. عمر او را 365، 300 يا 165 سال نقل كردهاند.[8]
ادريس از جهت علم و حكمت در مقام والايى بوده است و «اوّلياتى» را به او نسبت دادهاند؛ چنانكه مىگويند: او نخستين كسى بود كه از حركت ستارگان و اجرام آسمانى سخن به ميان آورد. پزشكى را بنياد نهاد و شهرهاى بسيارى را بنا كرد. او همچنين نخستين كسى بود كه خط نوشت و لباس دوخت. مردم پيش از آن براى پوشش بدن خويش، از پوست حيوانات استفاده مىكردند.[9]
بسيارى از مفسّران و مورّخان معتقدند كه ادريس آموختههايى را از «غوثاذيمون» كه[1]. الخصال، ج 2، ص 524؛ تاريخ طبرى، ج 1،ص 106
[2]. التحقيق، ج 1، ص 57؛ ربيع الابرار، ج2، ص 536؛ مروج الذهب، ج 1، ص 35
[3]. فصوصالحكم، ج 2، ص 44؛ قصصالانبياء،جويرى، ص 39؛ المفصل، ج 8، ص 197- 198
[4]. الميزان، ج 14، ص 71؛ قصص الانبياء،نجار، ص 24- 25؛ اعلام قرآن، ص 105
[5]. كتاب مقدس، پيدايش 5: 1- 20
[6]. الطبقات، ج 1، ص 45؛ تاريخطبرى، ج 1،ص 106؛ الميزان، ج 14، ص 72
[7]. الميزان، ج 14، ص 71؛ قصص الانبياء،نجار، ص 25
[8]. تاريخ طبرى، ج 1، ص 108؛ تاريخالخميس، ج 1، ص 67؛ الكامل، ج 1، ص 51
[9]. الخصال، ج 2، ص 524؛ المعارف، ص 10؛المفصّل، ج 8، ص 197- 198
همان «شيث» پيامبر است، فرا گرفته.[1]برخى ادريس را نخستين پيامبر بعد از حضرت آدم عليه السلام دانسته و گفتهاند: ادريس مردم را از مخالفت با شريعت آدم عليه السلام نهى مىكرد؛ ولى به جز تعداد اندكى، بيشتر مردم از دستورهاى وى سرپيچيدند.[2]
عدهاى نيز گفتهاند: در زمان «يارد» پدر ادريس، بتپرستى در ميان قابيليان متداول شده بود. خداوند ادريس را به پيامبرى برگزيد و با كوشش وى، بتپرستى رو به افول نهاد و برخى از بتها نيز نابود شدند.[3]گروهى نيز بر اين باورند كه خداوند ادريس را بهسوى آتشپرستان قوم قابيل كه به مكر شيطان به اين منكر روى آورده بودند، فرستاد.[4]
در زيارت ناحيه مقدسه بعد از آدم و شيث عليهما السلام به ادريس در جاىگاه پيامبرى كه با دليل براى خدا قيام نمود، درود فرستاده شده است.[5]
تعداد صحف ادريس را 30 يا 50 صحيفه گفتهاند، و مجلسى رحمه الله 29 صحيفه بر شمرده كه «ابنمتويه» آنها را از سريانى به عربى ترجمه كرده است.[6]صحفى را نيز به «اخنوخ» كتاب مقدس نسبت دادهاند كه از «سودا پيگرافا» ى[7]عهد عتيق (در زبان يونانى به معناى نوشتههاى جعلى) است و بعد از كتاب مقدس و «اپوكريفا» در رتبه سوم[8]بوده، اعتبار چندانى ندارند. اين صحف عبارتند از: 1. صحيفههاى حبشى اخنوخ؛ 2. كتاب اخنوخ اسلاوى؛ 3. نسخه عبرى كتاب اخنوخ؛ 4. صحيفههاى عربى ادريس؛ 5. صحف منسوب به ادريس؛ 6. سنن ادريس.[9]در قرآن كريم، از اين صحف به صراحت سخنى نيامده؛ ولى بسيارى از مفسران، مراد از«الصُّحُفِ الاولى»در آيه 18 اعلى/ 87 را صحف ادريس و شيث مىدانند.[10](ظ صحف اولى)[1]. الميزان، ج 14، ص 71- 72؛ اعلام قرآن،ص 104؛ الملل و النحل، ج 2، ص 4
[2]. البداية و النهايه، ج 1، ص 102؛ تاريخطبرى، ج 1، ص 106؛ علل الشرايع، ج 1، ص 40- 41
[3]. تاريخ طبرى، ج 1، ص 107؛ اثباتالوصيه، ص 26؛ كمال الدين، ج 1، ص 127- 128
[4]. قصص الانبياء، جويرى، ص 36- 37
[5]. بحار الانوار، ج 98، ص 234
[6]. بحارالانوار، ج 92، ص 452- 453؛فصوصالحكم، ج 2، ص 257؛ الاختصاص، ص 264 (7)1 .pseudepigrapha . (8)2 .apocryha .
[9]. هفت آسمان ش 3- 4، ص 21- 56؛دائرةالمعارف بزرگ اسلامى، ج 7، ص 335- 336؛ بحار الانوار، ج 11، ص 281- 283
[10]. مجمعالبيان، ج 10، ص 722؛ نورالثقلين، ج 5، ص 560
ادريس در قرآن:
در آيات 85- 86 انبياء/ 21 از «اسماعيل»، «ادريس» و «ذُوالكِفل» به عنوان سه پيامبرى كه از صابران و صالحان و شايسته مشمول رحمت الهى بودهاند، ياد شده است:
«و اسمعيلَ و ادريسَ و ذَاالكِفلِ كُلٌّ مِنَ الصبِرين* و ادخَلنهُم فى رَحمَتِنا انَّهُم مِنَ الصلِحين».طوسى، طبرسى و برخى ديگر، صابر بودن ادريس را شكيبايى وى در بلاى الهى و عمل به طاعت او و تحمّل سختى رسالت مىدانند. و گفتهاند: نخستين كسى بود كه بر قوم خود برانگيخته شد و آنها را بهسوى دين دعوت نمود؛ ولى آنها از پذيرش سخنان وى خود دارى كردند و گرفتار خشم خداوند شدند.[1]
همچنين در ذيل آيه«و ادخَلنهُم فى رَحمَتِنا ...»داخل شدن در رحمت الهى را فراگيرتر از رحمت عمومى خدا و مرتبهاى بالاتر از آن شمردهاند. گويى اين پيامبران با تمام جسم و جانشان در رحمت الهى غرق شدند و اين، بيانگر مقام والاى آنها است.[2]
برخى نيز مراد از آن را داخل شدن در بهشت دانسته و جمله«انَّهُم مِنَ الصلِحين»را تعليل آن بيان كردهاند.[3]
در جايى ديگر از «ادريس» به عنوان پيامبرى بسيار راستگو كه خداوند او را به مكان والا ياد شده است:«واذكُر فِى الكِتبِ ادريسَ انَّه كانَ صِدّيقًا نَّبيّا* و رَفَعنهُ مَكانًا عَليّا».(مريم/ 19، 56- 57)
كتاب مقدس نيز درباره او مىگويد: خنوخ با خدا مىزيست و خدا او را به حضور خود به بالا برد.[4]
علّامه طباطبايى در ذيل آيه 41 مريم/ 19 درباره دو واژه«صِدّيقًا و نَّبيّا»كه دو ويژگى حضرت ابراهيم عليه السلام است، مىگويد: كلمه «صدّيق» در ظاهر، اسم مبالغه از «صدق» است و كسى را كه در راستى مبالغه مىكند، يعنى آنچه را انجام مىدهد، مىگويد و آنچه[1]. مجمعالبيان، ج 7، ص 94؛ التبيان، ج7، ص 272
[2]. نمونه، ج 13، ص 482
[3]. مجمعالبيان، ج 7، ص 95؛ تفسير قرطبى،ج 11، ص 217
[4]. كتاب مقدس، پيدايش، 5: 21- 24
را مىگويد، انجام مىدهد، و بين گفتار و كرداراو تناقضى نيست، «صدّيق» گويند. برخى نيز واژه «صديق» را اسم مبالغه براى «تصديق» دانسته و گفتهاند: معنايش اين است كه اين پيامبر با زبان و رفتار خويش حق را تصديق مىكرده است؛ امّا درباره كلمه«نَّبيّا»گفته شده: «نبىّ» بر وزن «فعيل» از مادّه «نبأ» گرفته شده و دليل نامگذارى پيامبران به آن، به اين است كه ايشان با دريافت وحى، از عالم غيب خبر داشتند. برخى نيز اين واژه را از «نبوة» به معناى «رفعت»، مشتق دانسته و انبيا را به سبب مقام والايشان «نبى» خواندهاند.[1]
درباره «مكان علىّ» بين مفسران اختلاف نظر است. بيشتر مفسّران اهلسنّت و برخى از شيعه گفتهاند: خداوند او را به آسمانها برد و برخى از آنها بر اين باورند كه او به آسمان چهارم[2]يا ششم[3]برده شد و هنوز زنده است؛ ولى با توجّه به اقوال مفسّران و سياق آيه به نظر مىرسد كه مراد از«رَفَعنهُ مَكانًا عَليّا»نيل به مقام و منزلتى معنوى است كه ادريس با نبوّت بدان دست يافت، نه ارتفاع مكانى؛ زيرا رفعت مكانى هر چند بلندترين مكانهاى متصور باشد، مزيّتى به شمار نمىآيد.[4]
درباره چگونگى صعود آسمانى ادريس در كتابهاى تفسير و تاريخ و برخى از روايات، داستانهايى نقل شده كه برخى از آنها از اسرائيليات است. از امام باقر عليه السلام نقل شده كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمودند: فرشتهاى مورد خشم خدا قرار گرفته، خداوند او را از آسمانها به زمين فرو آورد و در زمين مورد شفاعت ادريس قرار گرفت و بخشيده شد.
آن فرشته در جبران اين شفاعت، ادريس را به آسمان چهارم برده، ملكالموت او را در آن جا قبض روح نمود.[5]داستانهاى ديگرى نيز درباره رؤيت بهشت و جهنّم و مستجابالدعوه بودن ادريس نقل شده است.[6]
برخى از مفسران در ذيل آيههاى:«و زَكَرِيّا و يَحيى و عيسى و الياسَ كُلٌّ مِنَ الصلِحين»(انعام/ 6، 85) و«و انَّ الياسَ لَمِنَ المُرسَلين»(صافات/ 37، 123) «الياس»[1]. الميزان، ج 14، ص 56
[2]. التفسير الكبير، ج 21، ص 233؛ تفسيرابنكثير، ج 3، ص 133؛ التحرير و التنوير، ج 16، ص 132
[3]. تفسير قرطبى، ج 11، ص 79؛ تفسيرابنكثير، ج 3، ص 133؛ الكشاف، ج 3، ص 24
[4]. الميزان، ج 14، ص 64
[5]. قصص الانبياء، راوندى، ص 80- 81؛ بحارالانوار، ج 11، ص 277؛ الروض الانف، ج 1، ص 162
[6]. بحارالانوار، ج 11، ص 271، 276؛قصصالانبياء، راوندى، ص 77- 78؛ روضالجنان، ج 13، ص 96
را همان «ادريس» دانسته، ويژگىها و داستانهايى را كه براى ادريس گفته شده، در ذيل اين آيات براى «الياس» آوردهاند.[1]
برخى آيه«سَلمٌ عَلىالياسين»(صافات/ 37، 130) را«سَلمٌ عَلى ادراسين»يا«الياسين»قرائت كرده و آن را به «ادريس» تفسير كردهاند؛[2]ولى گويا «الياس» غير از «ادريس» است؛ زيرا در سوره انعام آمده است:«و تِلكَ حُجَّتُنا ءاتَينها ابرهيمَ عَلى قَومِهِ نَرفَعُ دَرَجتٍ مَن نَشاءُ انَّ رَبَّكَ حَكيمٌ عَليم* و وهَبنا لَهُ اسحقَ ويَعقوبَ كُلًّا هَدَينا و نوحًا هَدَينا مِن قَبلُ و مِن ذُرّيَّتِهِ داوودَ و سُلَيمنَ و ايّوبَ و يوسُفَ و موسى و هرونَ و كَذلِكَ نَجزِى المُحسِنين* و زَكَرِيّا و يَحيى و عيسى و الياسَ كُلٌّ مِنَ الصلِحين».
(انعام/ 6، 83- 85) در اين آيه، ضمير«مِن ذُرّيَّتِهِ»يا به «ابراهيم» يا به «نوح» باز مىگردد كه در هر دو صورت نمىتواند مراد از «الياس»، همان «ادريس» باشد؛ زيرا الياس يا از فرزندان ابراهيم خواهد بود يا نوح؛ در حالى كه ادريس، پيش از نوح و از نياكان او است.[3](ظ الياس)
منابع
اثبات الوصيه؛ الاخبار الطوال؛ الاختصاص؛ اعلام قرآن؛ انوار التنزيل و اسرار التأويل، بيضاوى؛ بحار الانوار؛ البداية و النهايه؛ تاج العروس من جواهر القاموس؛ تاريخ الخميس؛ تاريخ الامم و الملوك، طبرى؛ التبيان فى تفسير القرآن؛ التحقيق فى كلمات القرآن الكريم؛ تفسير التحرير و التنوير؛ التفسير الكبير؛ تفسير القرآن العظيم، ابنكثير؛ تفسير نمونه؛ تفسير نور الثقلين؛ الجامع لاحكام القرآن، قرطبى؛ دائرةالمعارف بزرگ اسلامى؛ ربيع الابرار و نصوص الاخبار؛ روحالمعانى فى تفسير القرآن العظيم؛ روضالجنان و روح الجنان؛ الروض الانف؛ عللالشرايع؛ الطبقات الكبرى؛ فصوص الحكم؛ قصص الانبياء، جويرى؛ قصص الانبياء، راوندى؛ قصص الانبياء، نجار؛ الكامل فى التاريخ؛ كتاب الخصال؛ كتاب مقدس؛ الكشاف؛ كمال الدين و تمام النعمه؛ لسان العرب؛ لغت نامه؛ مجمعالبيان فى تفسير القرآن؛ مجمع البحرين؛ مروج الذهب و معادن الجوهر؛ المعارف؛ المفصل فى تاريخ العرب؛ الملل و النحل؛ الميزان فى تفسير القرآن؛ هفت آسمان (فصلنامه).[1]. مجمعالبيان، ج 4، ص 510؛ تفسيربيضاوى، ج 2، ص 427؛ التفسيرالكبير، ج 26، ص 161
[2]. روحالمعانى، مج 13، ج 23، ص 208-209؛ تفسير ابنكثير، ج 4، ص 22
[3]. الطبقات، ج 1، ص 45- 46؛ المعارف، ص10؛ الاخبار الطوال، ص 1؛ مجمع البيان، ج 4، ص 510- 511
اربد بن قيس
علىاكبر رضايى
اربَد بن قيس: ابوحزاز[1]اربد بن قيس بن جزء[2]كلابى،[3]از سران بنىعامر[4]
او جنگجويى شجاع، سخاوتمند[5]و شاعر[6]بود. وى را برادر مادرى لبيد، شاعر معروف دانستهاند.[7]اربد پيامبر صلى الله عليه و آله را ديدار كرد؛ ولى به بحث و جدل با ايشان پرداخت[8]و براى مسلمان شدن خود شرايطى قرار داد كه پيامبر آن را نپذيرفت؛ ازاينرو با همدستى عامربن طفيل درصدد سوء قصد به جان پيامبر صلى الله عليه و آله بر آمد كه ناكام ماند و با نفرين پيامبر بر اثر صاعقه مرد.[9]
اربدبن قيس در شأن نزول:
1. در سال نهم يا دهم[10]هجرى، اربدبن قيس همراه گروهى از سران بنىعامر از جمله عامربن طفيل براى ديدار با رسول خدا صلى الله عليه و آله به مدينه رفت و چون پيامبر خواستههاى آنان را در مقابل اسلام آوردن نپذيرفت، به پيشنهاد عامر قصد كرد پيامبر صلى الله عليه و آله را بكشد. عامر با مشغول كردن پيامبر صلى الله عليه و آله به صحبت، اين فرصت را به اربد داد تا از پشت سر، پيامبر صلى الله عليه و آله را به قتل برساند؛ ولى هنگامى كه دست به شمشير برد، دستش از حركت بازماند و قادر[1]. الاغانى، ج 17، ص 62
[2]. الاكمال، ج 1، ص 53
[3]. جمهرة انساب العرب، ص 285
[4]. تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 79
[5]. الاغانى، ج 17، ص 61، 63
[6]. الاكمال، ج 1، ص 53؛ المؤتلفوالمختلف، ص 29
[7]. الاغانى، ج 17، ص 58
[8]. مجمع البيان، ج 6، ص 435
[9]. السيرة النبويه، ج 4، ص 568- 569؛جامع البيان، مج 8، ج 13، ص 157- 158؛ اسد الغابه، ج 3، ص 125
[10]. المنتظم، ج 2، ص 447؛ تاريخ طبرى، ج2، ص 202