بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 303

آخرتى موارد ياد شده است، چنان كه آن حضرت در پى مخالفت از سوى قوم (هود/ 11، 89) ضمن فرا خواندن آنها به طلب آمرزش گناهان و بازگشت به سوى خدا و با هدف ايجاد اميد به پذيرش توبه، از رحمت و مهربانى خداوند به بندگانش خبر مى‌داد:
«واستَغفِروا رَبَّكُم ثُمَّ توبوا الَيهِ انَّ رَبّى رَحيمٌ وَدود». (هود/ 11، 90)
برخورد اصحاب مدين با شعيب عليه السلام:
با آغاز و استمرار دعوت شعيب عليه السلام گروهى از مردم به وى گرويده و جامعه مدين به دو دسته تقسيم شد:«وان كانَ طَافَةٌ مِنكُم ءَامَنوا بالَّذى ارسِلتُ بِهِ وطَافَةٌ لَم‌يُؤمِنوا ...».
(اعراف/ 7، 87؛ هود/ 11، 94) كافران با اتخاذ راهبرد تكذيب، (عنكبوت/ 29، 37) اغلب از شيوه‌ها و راهكارهاى روانى براى عملياتى كردن آن در برخورد با شعيب عليه السلام و مؤمنان، بهره مى‌گرفتند. راهكارهاى ياد شده كه از آنها مى‌توان به دست آورد كه كافران در اكثريت و مؤمنان در اقليت‌[1]بوده‌اند عبارت است از:
1. استهزا: به سخره گرفتن پيامبران و باورها و ارزشهاى الهى، راهكارى است كه بنا به تصريح قرآن در تقابل با همه انبيا به كار رفته است؛ خداوند در سوره توبه/ 9، 64- 65 تمسخر پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله از سوى منافقان را گزارش كرده و در آيات 69- 70 همين سوره، برخورد ياد شده را همانند برخورد اقوام پيشين از جمله اصحاب مدين با پيامبران الهى معرفى مى‌كند. مقايسه آيات نامبرده نشان مى‌دهد كه شعيب عليه السلام نيز از سوى كافران مورد استهزا* قرار گرفته است؛ همچنين مفسّران، آيه 87 هود/ 11 را بيان كننده استهزاى شعيب عليه السلام دانسته‌اند:«قالوا يشُعَيبُ اصَلوتُكَ تَأمُرُكَ ان نَترُكَ ما يَعبُدُ ءاباؤُنا او ان نَفعَلَ فى امولِنا ما نَشؤُا انَّكَ لَانتَ الحَليمُ الرَّشيد». بيشتر مفسّران بر اين باورند كه شعيب عليه السلام بسيار نماز مى‌گزارد و كافران آن را به سخره گرفته، در قالب استفهام انكارى مى‌گفتند: آيا نمازت به تو فرمان مى‌دهد كه ما خداى نياكان خويش را وانهاده، از تصرف دلخواه در اموالمان خوددارى كنيم؟! چنين سخن سفيهانه از انسان حليم و رشيدى چون تو دور است.[2][1]. الميزان، ج 10، ص 361
[2]. جامع‌البيان، مج 7، ج 12، ص 133- 135؛مجمع‌البيان، ج 5، ص 286؛ تفسير بيضاوى، ج 2، ص 279


صفحه 304

2. نامفهوم خواندن آموزه‌هاى وحى: كافران كه خود را از پاسخ به سخنان روشن و منطقى شعيب عليه السلام در واكنش به گفتار تمسخرآميز آنان ناتوان مى‌يافتند گفته‌هاى وى را نامفهوم خواندند و وى را فاقد قدرت و موقعيت برترى مى‌دانستند كه به سبب آن به سخنان وى بها داده و براى درك آن تلاش كنند[1]:«قالوا يشُعَيبُ ما نَفقَهُ كَثيرًا مِمّا تَقولُ و انّا لَنَركَ فينا ضَعيفًا».(هود/ 11، 91) نامفهوم خواندن سخنان وى كنايه از بى‌فايده و بيهوده بودن آن است.[2]
3. تهديد: شعيب عليه السلام و پيروانش براى دست كشيدن از آيين توحيدى با انواع فشارهاى اجتماعى و روانى از جمله اشكال گوناگونى از تهديد نيز رو به رو بودند. كافران هنگامى كه با پاسخ منطقى شعيب به ادعاى نامفهوم بودن گفته‌هاى او نيز مواجه شدند وى را به سنگسار شدن كه از بدترين و فجيع‌ترين انواع مجازات است تهديد كردند:
«ولَولا رَهطُكَ لَرَجَمنكَ وما انتَ عَلَينا بِعَزيز».(هود/ 11، 91) گويند: شعيب عليه السلام از جايگاه و احترام ويژه و والايى در ميان قبيله خود برخوردار بود و كافران كه براى قبيله وى حرمت قائل بودند مى‌گفتند: سنگسار كردن و كشتن تو براى ما دشوار نيست، زيرا نزد ما عزت و احترامى ندارى و ما فقط به سبب رعايت احترام قبيله‌ات چنين كارى را انجام نمى‌دهيم. اين نيز به نوعى توهين و تحقير آن حضرت به شمار مى‌رفت.[3]
هنگامى كه شعيب عليه السلام و پيروانش بر آيين توحيدى خويش پافشارى كردند اشراف و سران كافر قوم كه از امتيازات و موقعيت فرادست اجتماعى برخوردار بودند، دچار خودبرتربينى شده و گردن نهادن به سيادت و رهبرى ديگرى و نيز دست برداشتن از آيين نياكان را برنمى‌تافتند، ازاين‌رو آنان را به تبعيد و بيرون راندن از خانه و كاشانه تهديد كردند:«قالَ المَلَا الَّذينَ استَكبَروا مِن قَومِهِ لَنُخرِجَنَّكَ يشُعَيبُ والَّذينَ ءامَنوا مَعَكَ مِن قَريَتِنا اولَتَعودُنَّ فى مِلَّتِنا». (اعراف/ 7، 88) چنان كه بيشتر مفسران نامدار نخستين‌[4]و(1) (2) 1-. الميزان، ج 10، ص 374
[3]. مجمع البيان، ج 5، ص 288؛ الميزان، ج10، ص 375- 376
[4]. ر. ك: جامع‌البيان، مج 6، ص 9، ص 33؛مجمع‌البيان، ج 3- 4، ص 669؛ تفسير قرطبى، ج 7، ص 159


صفحه 305

متأخر[1]نيز برداشت كرده‌اند، ظاهر برخى آيات نشان مى‌دهد كه كافران راه را بر مؤمنان گرفته و آنان را كه به ديدار شعيب عليه السلام رفته يا اعمال دينى انجام مى‌دادند به قتل تهديد مى‌كردند تا شايد بتوانند از گرايش بيشتر افراد به وى و گسترش دعوتش جلوگيرى كنند:«ولا تَقعُدوا بِكُلّ صِرطٍ توعِدونَ وتَصُدّونَ عَن سَبيلِ اللَّهِ مَن ءامَنَ بِهِ»(اعراف/ 7، 86)؛ همچنين آنان با دروغگو خواندن شعيب عليه السلام و گمراه ناميدن‌[2]آيين وى تلاش مى‌كردند كه در آن القاى شبهه و ترديد افكنى كنند:«وتَبغونَها عِوَجًا».
(اعراف/ 7، 86) ترساندن مؤمنان از پيامد ايمان به شعيب عليه السلام و دست برداشتن از آيين نياكان و مايه خسران خواندن آن نيز مى‌تواند از اين قبيل باشد[3]:«وقالَ المَلَا الَّذينَ كَفَروا مِن قَومِهِ لَنِ اتَّبَعتُم شُعَيبًا انَّكُم اذًا لَخسِرون».(اعراف/ 7، 90)
فرجام اصحاب مدين:
هنگامى كه شعيب عليه السلام با اصرار كافران بر باورها و ارزشهاى شرك‌آلود و كفرآميز و همچنين تكذيب و تهديد به اخراج از شهر رو به رو و از ايمان آوردن آنها نااميد شد آنان را نفرين* كرد[4]:«رَبَّنَا افتَح بَينَنا وبَينَ قَومِنا بِالحَقّ وانتَ خَيرُ الفتِحين»(اعراف/ 7، 89 و نيز اعراف/ 7، 87) و چون از سوى كافران به سنگسار شدن تهديد شد به آنها وعده عذاب داد:
«ويقَومِ اعمَلوا عَلى‌ مَكانَتِكُم انّى عمِلٌ سَوفَ تَعلَمونَ مَن يَأتيهِ عَذابٌ يُخزيهِ و مَن هُوَ كذِبٌ وارتَقِبوا انّى مَعَكُم رَقيب».(هود/ 11، 93) سرانجام، عذاب الهى فرا رسيد و شعيب عليه السلام و مؤمنان نجات يافتند و كافران نابود شدند:«ولَمّا جاءَ امرُنا نَجَّينا شُعَيبًا والَّذينَ ءامَنوا مَعَهُ بِرَحمَةٍ مِنّا ...».(هود/ 11، 94) در آيات 91 اعراف/ 7 و 37 عنكبوت/ 29 گفته شده كه نابودى اصحاب مدين به وسيله عذاب زلزله بود كه آنان را در خانه‌هايشان به‌صورت اجساد بى‌جانى كه به رو بر زمين افتاده بودند درآورد:«فَاخَذَتهُمُ‌[1]. الميزان، ج 8، ص 188
[2]. الميزان، ج 8، ص 188؛ مجمع‌البيان، ج4، ص 689
[3]. الميزان، ج 8، ص 192
[4]. جامع البيان، مج 6، ج 9، ص 4- 5؛ كشفالاسرار، ج 3، ص 679؛ الميزان، ج 8، ص 192


صفحه 306

الرَّجفَةُ فَاصبَحوا فى دارِهِم جثِمين»؛ ولى در آيه 94 هود/ 11 از نابودى آنان بر اثر صيحه آسمانى ياد شده است:«واخَذَتِ الَّذينَ ظَلَمُوا الصَّيحَةُ فَاصبَحوا فى ديرِهِم جثِمين»، بنابراين مى‌توان گفت كه آنان به وسيله هر دو از بين رفته‌اند.[1]
كافران افزون بر نابودى به وسيله عذاب الهى به پيامدهاى بد ديگر تكذيب نيز دچار شدند. در آيه 92 اعراف/ 7 از خسران* و زيانكار شدن آنان‌خبر مى‌دهد:«الَّذينَ كَذَّبوا شُعَيبًا كانوا هُمُ الخسِرين». آنان كه پيروى از شعيب عليه السلام را زمينه خسران مؤمنان مى‌خواندند، خود با نابودى و از دست دادن همه سرمايه‌هاى مادى و معنوى، مصداق‌«خسر الدنيا والاخرة»(حجّ/ 22، 11) شدند.[2]حبط و نابودى اعمال در دنيا و آخرت (توبه/ 9، 69- 70) و نفرين الهى بر آنان، از ديگر پيامدهاى سوء تكذيب شعيب عليه السلام بود:
«الا بُعدًا لِمَديَنَ كَما بَعِدَت ثَمود». (هود/ 11، 95)
منابع‌
اعلام قرآن؛ انوار التنزيل و اسرار التأويل، بيضاوى؛ باستان‌شناسى و جغرافياى تاريخى قصص قرآن؛ البداية و النهايه؛ بين الحبشة و العرب؛ تاريخ ابن خلدون؛ تاريخ الامم و الملوك، طبرى؛ تاريخ اليعقوبى؛ تفسير العياشى؛ تفسير غريب القرآن الكريم؛ التفسير الكبير؛ جامع البيان عن تأويل آى القرآن؛ الجامع لاحكام القرآن، قرطبى؛ زاد المسير فى علم التفسير؛ الصحاح تاج اللغة و صحاح العربيه؛ فرهنگ لغات قرآن كريم؛ قاموس كتاب مقدس؛ القاموس المحيط؛ قصص الانبياء، راوندى؛ كتاب مقدس؛ الكشاف؛ كشف الاسرار و عدة الابرار؛ لسان العرب؛ مجمع البيان فى تفسير القرآن؛ معجم البلدان؛ المعرب من الكلام الاعجمى؛ الميزان فى تفسير القرآن؛ واژه‌هاى دخيل در قرآن مجيد.[1]. الميزان، ج 16، ص 126
[2]. الميزان، ج 8، ص 192


صفحه 307


اقْرَع بن حابِس‌
سيد عليرضا واسعى‌
اقْرَع بن حابِس: از مؤلّفة القلوب‌[1]
نام او فِراس بن حابِس بن عِقال‌[2]و كنيه‌اش ابوبحر[3]بود و چون بخشى از سرش بى‌مو يا كم مو بود وى را «اقْرَعْ» لقب دادند.[4]برخى فراس را نام برادر او دانسته‌اند.[5]
از زندگى پيش از مسلمانى وى اطلاع چندانى در دست نيست. از آنچه به صورت پراكنده درباره او آمده، به ويژه از ماجراى اسلام آوردن وى، برمى‌آيد كه از افراد صاحب نقش و پرنفوذ بنى‌تميم* بود.[6]در جاهليت از بزرگان، سواركاران و داوران قبيله خويش به شمار مى‌آمد و به ايام حجّ، در بازار عُكاظ به داورى ميان مردم مى‌نشست‌[7]و نخستين كسى بود كه قمار را بر خود حرام كرده بود.[8]وى در نبرد كلاب، نخست فرماندهى بنى‌حنظله را بر عهده داشت و چون بر 1000 تن فرماندهى مى‌كرده در تاريخ به «جرّار» موسوم شده است.[9]
به نقل ابن‌كلبى، اقرع در جاهليت مجوسى بود[10]و به گفته برخى تاريخ نويسان بعضى از اعراب بَحْرَين به مجوسى‌گرى گردن نهاده بودند كه اقرع يكى از آنان بود.[11][1]. الطبقات، ابن‌خياط، ص 84؛ الاستيعاب،ج 1، ص 193
[2]. انساب‌الاشراف، ج 12، ص 58؛ تاريخدمشق، ج 9، ص 184
[3]. معجم رجال الحديث، ج 4، ص 137
[4]. انساب الاشراف، ج 12، ص 58
[5]. السيرةالنبويه، ج 4، ص 622؛ الكامل، ج1، ص 600
[6]. الثقات، ج 2، ص 43
[7]. المحبر، ص 183؛ انساب‌الاشراف، ج 12،ص 59- 60
[8]. الوافى بالوفيات، ج 9، ص 307
[9]. المحبر، ص 247
[10]. الاصابه، ج 1، ص 254
[11]. الكامل، ج 1، ص 587


صفحه 308

اقرع، در سال هشتم هجرى، بى‌آنكه مسلمان شده باشد بنابه درخواست پيامبر صلى الله عليه و آله در ناحيه سُقيا[1]با افراد قبيله‌اش به آن حضرت پيوست و در فتح مكّه با مسلمانان همراه شد[2]و در بازگشت از مكّه، در نبرد حنين و طائف نيز شركت جست.[3]در اين نبرد كه گروهى از مردم هوازن به اسارت مسلمانان در آمدند پيامبر صلى الله عليه و آله سهم خود و بنى‌هاشم را با وساطت برخى بخشيد و مسلمانان از مهاجر و انصار نيز چنين كردند؛ ولى اقرع از بخشش سهم خويش از اسيران سر باز زد[4]، به هر روى پيامبر صلى الله عليه و آله 100 شتر از غنايم حنين را بدو داد[5]و بدين طريق وى جزو اشرافى بود كه سهمى بيش از ديگران برگرفتند و در شريعت اسلامى به «مؤلفة قلوبهم» ناميده شدند.[6]برخى برآن‌اند كه وى پس از آن مسلمان شد[7]و اسلامى نيكو يافت‌[8]و در مدينه ماند تا اينكه از سوى پيامبر صلى الله عليه و آله عامل جمع‌آورى صدقات بنى‌حَنْظَله‌[9]يا بنى‌دارم‌[10]از بنى‌تميم شد، هرچند برخى ديگر اسلام او را در سال نهم هجرى مى‌دانند، بر اين اساس، وى در اين سال در رأس هيئتى 80 يا 90 نفرى از بنى‌تميم‌[11]به مدينه آمدند و از پشت ديوارها پيامبر صلى الله عليه و آله را صدا زدند و گفتند: مدح ما سبب‌[1]. الثقات، ج 2، ص 43؛ تاريخ‌طبرى، ج 2،ص 156- 157
[2]. المغازى، ج 2، ص 803؛ تاريخ طبرى، ج2، ص 156- 157
[3]. السيرة النبويه، ج 4، ص 561
[4]. تاريخ اليعقوبى، ج 2، ص 63؛ تاريخطبرى، ج 2، ص 173
[5]. المغازى، ج 3، ص 948؛ السيرةالنبويه،ج 4، ص 496
[6]. المحبر، ص 473- 474
[7]. البدء و التاريخ، ج 5، ص 108
[8]. الاصابه، ج 1، ص 252
[9]. انساب الاشراف، ج 12، ص 59
[10]. مناقب، ص 211
[11]. الطبقات، ابن سعد، ج 1، ص 224


صفحه 309

زينت و ذم ما زشتى و ننگ است! بيرون آى تا با تو به مشاعره و مفاخره بپردازيم. در اين گفت‌وگو كه اقرع، شاعران بنى‌تميم را به مفاخره ترغيب مى‌كرد[1]به جايگاه والاى پيامبر صلى الله عليه و آله وقوف يافت و مسلمان شد.[2]پس از اسلام اقرع در اينكه آيا وى از اين پس رهبرى بنى‌تَميم را بر عهده گيرد يا نه بين ابوبكر و عمر نزاعى درگرفت، به‌گونه‌اى كه به زشتگويى انجاميد و به نقلى، درشت گفتارى آنان پيامبر صلى الله عليه و آله را آزرد و آيات نخستين حجرات/ 49 در اين باره نازل شد.[3]
اقرع پس از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله، به يارى خلفا پرداخت و در زمان ابوبكر چون مالك بن‌نويره، عامل پيشين پيامبر صلى الله عليه و آله در بنى‌يَرْبُوع خواست تا شترانى را كه به عنوان زكات در اختيار داشت ميان مردم تقسيم كند وى او را از اين كار برحذر داشت و از آينده‌اش ترساند[4]و خود نيز به همراه عيينة بن بدر يا زبرقان، نزد ابوبكر آمده و خواستند تا با واگذار كردن خراج بحرين يا سرزمينهاى باير بنى‌تميم بدانان، بقاى اسلام مردمشان را تضمين كنند. ابوبكر نيز پذيرفت؛ امّا با مخالفت عمر چنين پيشنهادى عملى نشد.[5]
اقرع در زمان ابوبكر و در سركوبى اهل ردّه (كسانى كه از پرداخت زكات و صدقات به عاملان ابوبكر سر باز زدند) در نجد و يمامه همراه خالد بن وليد بود. در دوره عمر نيز در فتح حيره شركت كرد و در تسخير شهر انبار مقدمه سپاه خالد را فرماندهى مى‌كرد و در نبرد دُومَة الجَنْدَل در سال 12 هجرى نيز حضور يافت.[6]به روايتى همراه خالد به شام رفت و همراه با 10 فرزندش در جنگ يَرمُوك شركت كرد.[7]پس از آن اطلاعى از او در دست نيست تا اينكه در سال 32 هجرى در زمان خلافت عثمان، به دستور احْنَف بن قيس‌[8]يا عبداللّه بن‌عامر با سپاهى بزرگ به سوى جوزجان از توابع خراسان رفت و آنجا را گشود[9]و بر پايه روايتى در اين نبرد شكست خورد[10]و كشته شد.[11]
اقْرَع را از راويان حديث پيامبر صلى الله عليه و آله بر شمرده‌[12]و گفته‌اند كه روزى پيامبر صلى الله عليه و آله در حضور اقرع امام حسن و حسين عليهما السلام را بوسيد. وى گفت: من 10 فرزند دارم و تاكنون هيچ‌[1]. تاريخ دمشق، ج 9، ص 188
[2]. تاريخ المدينه، ج 2، ص 529؛ اسدالغابه، ج 1، ص 266
[3]. جامع‌البيان، مج 13، ج 26، ص 155؛تاريخ دمشق، ج 9، ص 192
[4]. الاغانى، ج 15، ص 295
[5]. تاريخ طبرى، ج 2، ص 271؛ تاريخ دمشق،ج 9، ص 194
[6]. تاريخ‌طبرى، ج 2، ص 209، 271، 322،325- 326
[7]. الاصابه، ج 1، ص 254
[8]. انساب الاشراف، ج 12، ص 60؛ تاريخطبرى، ج 2، ص 632
[9]. انساب الاشراف، ج 12، ص 60
[10]. الفتوح، ج 1، ص 340
[11]. تاريخ دمشق، ج 9، ص 196؛ اسدالغابه،ج 1، ص 267
[12]. الوافى بالوفيات، ج 9، ص 307


صفحه 310

يك از آنان را نبوسيده‌ام. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود:«مَن لا يَرْحَم لا يُرْحَم».[1]به نقلى او نخستين كسى بود كه عمر را «اميرالمؤمنين» خواند.[2]
اقرع در شأن نزول:
مفسران ذيل چند آيه از اقرع ياد كرده‌اند:
1. برخى بر آن‌اند[3]كه چون هيئت بنى‌تميم به رهبرى اقرع و عُيَيْنَه به مدينه آمدند، از پشت ديوارها پيامبر صلى الله عليه و آله را صدا زدند و از آن حضرت خواستند تا نزد آنان آمده و گفت‌وگو كند. خداوند با نزول آيات 4- 5 حجرات/ 49 بيشتر آنان را افرادى خواند كه نمى‌انديشند:«انَّ الَّذينَ يُنادونَكَ مِن وراءِ الحُجُرتِ اكثَرُهُم لايَعقِلون* ولَو انَّهُم صَبَروا حَتّى‌ تَخرُجَ الَيهِم لَكانَ خَيرًا لَهُم واللَّهُ غَفورٌ رَحيم‌كسانى كه تو را از پشت حجره‌ها به فرياد مى‌خوانند بيشترشان نابخردند و اگر آنها صبر كنند تا به سوى آنان بيرون آيى برايشان بهتر است و خداوند آمرزنده مهربان است».
2. برخى از مفسران ذيل آيه 52 انعام/ 6 آورده‌اند[4]كه روزى اقرع و عُيَيْنَة بن‌حصن، براى ديدار پيامبر صلى الله عليه و آله آمدند و چون در آنجا بِلال*، صُهَيْب*، عَمّار* و خَبّاب* و جمعى از ضعفاى مؤمنان را يافتند آنان را تحقير كرده و به آن حضرت گفتند: ما دوست داريم براى ما جايگاهى قرار دهى كه عربها برترى ما را به آن بشناسند، چون وقتى هيئتهاى عرب نزد تو مى‌آيند ما از اينكه با اين بندگانيم شرمنده مى‌شويم، پس هرگاه با ما هستى آنان را از خود دور كن. پس از آن جبرئيل وحى آورد كه:«ولا تَطرُدِ الَّذينَ يَدعونَ رَبَّهُم بِالغَدوةِ والعَشِىّ يُريدونَ وجهَهُ ما عَلَيكَ مِن حِسابِهِم مِن شَى‌ءٍ و ما مِن حِسابِكَ عَلَيهِم مِن شَى‌ءٍ فَتَطرُدَهُم فَتَكونَ مِنَ الظلِمين‌و كسانى را كه پروردگار خويش را در بامداد و شبانگاه مى‌خوانند و اورا مى‌خواهند، از خود مران، نه چيزى از حساب آنان برتوست و نه چيزى از حساب تو بر آنان تا از خود برانيشان و از ستمكاران باشى».[1]. الثقات، ج 3، ص 18؛ مناقب، ج 3، ص 435
[2]. تاريخ المدينه، ج 2، ص 678
[3]. جامع‌البيان، مج 13، ج 26، ص 158؛المغازى، ج 3، ص 975- 976؛ الطبقات، ابن‌سعد، ج 1، ص 224
[4]. جامع‌البيان، مج 5، ج 7، ص 263؛مجمع‌البيان، ج 3، ص 472