بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 305

متأخر[1]نيز برداشت كرده‌اند، ظاهر برخى آيات نشان مى‌دهد كه كافران راه را بر مؤمنان گرفته و آنان را كه به ديدار شعيب عليه السلام رفته يا اعمال دينى انجام مى‌دادند به قتل تهديد مى‌كردند تا شايد بتوانند از گرايش بيشتر افراد به وى و گسترش دعوتش جلوگيرى كنند:«ولا تَقعُدوا بِكُلّ صِرطٍ توعِدونَ وتَصُدّونَ عَن سَبيلِ اللَّهِ مَن ءامَنَ بِهِ»(اعراف/ 7، 86)؛ همچنين آنان با دروغگو خواندن شعيب عليه السلام و گمراه ناميدن‌[2]آيين وى تلاش مى‌كردند كه در آن القاى شبهه و ترديد افكنى كنند:«وتَبغونَها عِوَجًا».
(اعراف/ 7، 86) ترساندن مؤمنان از پيامد ايمان به شعيب عليه السلام و دست برداشتن از آيين نياكان و مايه خسران خواندن آن نيز مى‌تواند از اين قبيل باشد[3]:«وقالَ المَلَا الَّذينَ كَفَروا مِن قَومِهِ لَنِ اتَّبَعتُم شُعَيبًا انَّكُم اذًا لَخسِرون».(اعراف/ 7، 90)
فرجام اصحاب مدين:
هنگامى كه شعيب عليه السلام با اصرار كافران بر باورها و ارزشهاى شرك‌آلود و كفرآميز و همچنين تكذيب و تهديد به اخراج از شهر رو به رو و از ايمان آوردن آنها نااميد شد آنان را نفرين* كرد[4]:«رَبَّنَا افتَح بَينَنا وبَينَ قَومِنا بِالحَقّ وانتَ خَيرُ الفتِحين»(اعراف/ 7، 89 و نيز اعراف/ 7، 87) و چون از سوى كافران به سنگسار شدن تهديد شد به آنها وعده عذاب داد:
«ويقَومِ اعمَلوا عَلى‌ مَكانَتِكُم انّى عمِلٌ سَوفَ تَعلَمونَ مَن يَأتيهِ عَذابٌ يُخزيهِ و مَن هُوَ كذِبٌ وارتَقِبوا انّى مَعَكُم رَقيب».(هود/ 11، 93) سرانجام، عذاب الهى فرا رسيد و شعيب عليه السلام و مؤمنان نجات يافتند و كافران نابود شدند:«ولَمّا جاءَ امرُنا نَجَّينا شُعَيبًا والَّذينَ ءامَنوا مَعَهُ بِرَحمَةٍ مِنّا ...».(هود/ 11، 94) در آيات 91 اعراف/ 7 و 37 عنكبوت/ 29 گفته شده كه نابودى اصحاب مدين به وسيله عذاب زلزله بود كه آنان را در خانه‌هايشان به‌صورت اجساد بى‌جانى كه به رو بر زمين افتاده بودند درآورد:«فَاخَذَتهُمُ‌[1]. الميزان، ج 8، ص 188
[2]. الميزان، ج 8، ص 188؛ مجمع‌البيان، ج4، ص 689
[3]. الميزان، ج 8، ص 192
[4]. جامع البيان، مج 6، ج 9، ص 4- 5؛ كشفالاسرار، ج 3، ص 679؛ الميزان، ج 8، ص 192


صفحه 306

الرَّجفَةُ فَاصبَحوا فى دارِهِم جثِمين»؛ ولى در آيه 94 هود/ 11 از نابودى آنان بر اثر صيحه آسمانى ياد شده است:«واخَذَتِ الَّذينَ ظَلَمُوا الصَّيحَةُ فَاصبَحوا فى ديرِهِم جثِمين»، بنابراين مى‌توان گفت كه آنان به وسيله هر دو از بين رفته‌اند.[1]
كافران افزون بر نابودى به وسيله عذاب الهى به پيامدهاى بد ديگر تكذيب نيز دچار شدند. در آيه 92 اعراف/ 7 از خسران* و زيانكار شدن آنان‌خبر مى‌دهد:«الَّذينَ كَذَّبوا شُعَيبًا كانوا هُمُ الخسِرين». آنان كه پيروى از شعيب عليه السلام را زمينه خسران مؤمنان مى‌خواندند، خود با نابودى و از دست دادن همه سرمايه‌هاى مادى و معنوى، مصداق‌«خسر الدنيا والاخرة»(حجّ/ 22، 11) شدند.[2]حبط و نابودى اعمال در دنيا و آخرت (توبه/ 9، 69- 70) و نفرين الهى بر آنان، از ديگر پيامدهاى سوء تكذيب شعيب عليه السلام بود:
«الا بُعدًا لِمَديَنَ كَما بَعِدَت ثَمود». (هود/ 11، 95)
منابع‌
اعلام قرآن؛ انوار التنزيل و اسرار التأويل، بيضاوى؛ باستان‌شناسى و جغرافياى تاريخى قصص قرآن؛ البداية و النهايه؛ بين الحبشة و العرب؛ تاريخ ابن خلدون؛ تاريخ الامم و الملوك، طبرى؛ تاريخ اليعقوبى؛ تفسير العياشى؛ تفسير غريب القرآن الكريم؛ التفسير الكبير؛ جامع البيان عن تأويل آى القرآن؛ الجامع لاحكام القرآن، قرطبى؛ زاد المسير فى علم التفسير؛ الصحاح تاج اللغة و صحاح العربيه؛ فرهنگ لغات قرآن كريم؛ قاموس كتاب مقدس؛ القاموس المحيط؛ قصص الانبياء، راوندى؛ كتاب مقدس؛ الكشاف؛ كشف الاسرار و عدة الابرار؛ لسان العرب؛ مجمع البيان فى تفسير القرآن؛ معجم البلدان؛ المعرب من الكلام الاعجمى؛ الميزان فى تفسير القرآن؛ واژه‌هاى دخيل در قرآن مجيد.[1]. الميزان، ج 16، ص 126
[2]. الميزان، ج 8، ص 192


صفحه 307


اقْرَع بن حابِس‌
سيد عليرضا واسعى‌
اقْرَع بن حابِس: از مؤلّفة القلوب‌[1]
نام او فِراس بن حابِس بن عِقال‌[2]و كنيه‌اش ابوبحر[3]بود و چون بخشى از سرش بى‌مو يا كم مو بود وى را «اقْرَعْ» لقب دادند.[4]برخى فراس را نام برادر او دانسته‌اند.[5]
از زندگى پيش از مسلمانى وى اطلاع چندانى در دست نيست. از آنچه به صورت پراكنده درباره او آمده، به ويژه از ماجراى اسلام آوردن وى، برمى‌آيد كه از افراد صاحب نقش و پرنفوذ بنى‌تميم* بود.[6]در جاهليت از بزرگان، سواركاران و داوران قبيله خويش به شمار مى‌آمد و به ايام حجّ، در بازار عُكاظ به داورى ميان مردم مى‌نشست‌[7]و نخستين كسى بود كه قمار را بر خود حرام كرده بود.[8]وى در نبرد كلاب، نخست فرماندهى بنى‌حنظله را بر عهده داشت و چون بر 1000 تن فرماندهى مى‌كرده در تاريخ به «جرّار» موسوم شده است.[9]
به نقل ابن‌كلبى، اقرع در جاهليت مجوسى بود[10]و به گفته برخى تاريخ نويسان بعضى از اعراب بَحْرَين به مجوسى‌گرى گردن نهاده بودند كه اقرع يكى از آنان بود.[11][1]. الطبقات، ابن‌خياط، ص 84؛ الاستيعاب،ج 1، ص 193
[2]. انساب‌الاشراف، ج 12، ص 58؛ تاريخدمشق، ج 9، ص 184
[3]. معجم رجال الحديث، ج 4، ص 137
[4]. انساب الاشراف، ج 12، ص 58
[5]. السيرةالنبويه، ج 4، ص 622؛ الكامل، ج1، ص 600
[6]. الثقات، ج 2، ص 43
[7]. المحبر، ص 183؛ انساب‌الاشراف، ج 12،ص 59- 60
[8]. الوافى بالوفيات، ج 9، ص 307
[9]. المحبر، ص 247
[10]. الاصابه، ج 1، ص 254
[11]. الكامل، ج 1، ص 587


صفحه 308

اقرع، در سال هشتم هجرى، بى‌آنكه مسلمان شده باشد بنابه درخواست پيامبر صلى الله عليه و آله در ناحيه سُقيا[1]با افراد قبيله‌اش به آن حضرت پيوست و در فتح مكّه با مسلمانان همراه شد[2]و در بازگشت از مكّه، در نبرد حنين و طائف نيز شركت جست.[3]در اين نبرد كه گروهى از مردم هوازن به اسارت مسلمانان در آمدند پيامبر صلى الله عليه و آله سهم خود و بنى‌هاشم را با وساطت برخى بخشيد و مسلمانان از مهاجر و انصار نيز چنين كردند؛ ولى اقرع از بخشش سهم خويش از اسيران سر باز زد[4]، به هر روى پيامبر صلى الله عليه و آله 100 شتر از غنايم حنين را بدو داد[5]و بدين طريق وى جزو اشرافى بود كه سهمى بيش از ديگران برگرفتند و در شريعت اسلامى به «مؤلفة قلوبهم» ناميده شدند.[6]برخى برآن‌اند كه وى پس از آن مسلمان شد[7]و اسلامى نيكو يافت‌[8]و در مدينه ماند تا اينكه از سوى پيامبر صلى الله عليه و آله عامل جمع‌آورى صدقات بنى‌حَنْظَله‌[9]يا بنى‌دارم‌[10]از بنى‌تميم شد، هرچند برخى ديگر اسلام او را در سال نهم هجرى مى‌دانند، بر اين اساس، وى در اين سال در رأس هيئتى 80 يا 90 نفرى از بنى‌تميم‌[11]به مدينه آمدند و از پشت ديوارها پيامبر صلى الله عليه و آله را صدا زدند و گفتند: مدح ما سبب‌[1]. الثقات، ج 2، ص 43؛ تاريخ‌طبرى، ج 2،ص 156- 157
[2]. المغازى، ج 2، ص 803؛ تاريخ طبرى، ج2، ص 156- 157
[3]. السيرة النبويه، ج 4، ص 561
[4]. تاريخ اليعقوبى، ج 2، ص 63؛ تاريخطبرى، ج 2، ص 173
[5]. المغازى، ج 3، ص 948؛ السيرةالنبويه،ج 4، ص 496
[6]. المحبر، ص 473- 474
[7]. البدء و التاريخ، ج 5، ص 108
[8]. الاصابه، ج 1، ص 252
[9]. انساب الاشراف، ج 12، ص 59
[10]. مناقب، ص 211
[11]. الطبقات، ابن سعد، ج 1، ص 224


صفحه 309

زينت و ذم ما زشتى و ننگ است! بيرون آى تا با تو به مشاعره و مفاخره بپردازيم. در اين گفت‌وگو كه اقرع، شاعران بنى‌تميم را به مفاخره ترغيب مى‌كرد[1]به جايگاه والاى پيامبر صلى الله عليه و آله وقوف يافت و مسلمان شد.[2]پس از اسلام اقرع در اينكه آيا وى از اين پس رهبرى بنى‌تَميم را بر عهده گيرد يا نه بين ابوبكر و عمر نزاعى درگرفت، به‌گونه‌اى كه به زشتگويى انجاميد و به نقلى، درشت گفتارى آنان پيامبر صلى الله عليه و آله را آزرد و آيات نخستين حجرات/ 49 در اين باره نازل شد.[3]
اقرع پس از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله، به يارى خلفا پرداخت و در زمان ابوبكر چون مالك بن‌نويره، عامل پيشين پيامبر صلى الله عليه و آله در بنى‌يَرْبُوع خواست تا شترانى را كه به عنوان زكات در اختيار داشت ميان مردم تقسيم كند وى او را از اين كار برحذر داشت و از آينده‌اش ترساند[4]و خود نيز به همراه عيينة بن بدر يا زبرقان، نزد ابوبكر آمده و خواستند تا با واگذار كردن خراج بحرين يا سرزمينهاى باير بنى‌تميم بدانان، بقاى اسلام مردمشان را تضمين كنند. ابوبكر نيز پذيرفت؛ امّا با مخالفت عمر چنين پيشنهادى عملى نشد.[5]
اقرع در زمان ابوبكر و در سركوبى اهل ردّه (كسانى كه از پرداخت زكات و صدقات به عاملان ابوبكر سر باز زدند) در نجد و يمامه همراه خالد بن وليد بود. در دوره عمر نيز در فتح حيره شركت كرد و در تسخير شهر انبار مقدمه سپاه خالد را فرماندهى مى‌كرد و در نبرد دُومَة الجَنْدَل در سال 12 هجرى نيز حضور يافت.[6]به روايتى همراه خالد به شام رفت و همراه با 10 فرزندش در جنگ يَرمُوك شركت كرد.[7]پس از آن اطلاعى از او در دست نيست تا اينكه در سال 32 هجرى در زمان خلافت عثمان، به دستور احْنَف بن قيس‌[8]يا عبداللّه بن‌عامر با سپاهى بزرگ به سوى جوزجان از توابع خراسان رفت و آنجا را گشود[9]و بر پايه روايتى در اين نبرد شكست خورد[10]و كشته شد.[11]
اقْرَع را از راويان حديث پيامبر صلى الله عليه و آله بر شمرده‌[12]و گفته‌اند كه روزى پيامبر صلى الله عليه و آله در حضور اقرع امام حسن و حسين عليهما السلام را بوسيد. وى گفت: من 10 فرزند دارم و تاكنون هيچ‌[1]. تاريخ دمشق، ج 9، ص 188
[2]. تاريخ المدينه، ج 2، ص 529؛ اسدالغابه، ج 1، ص 266
[3]. جامع‌البيان، مج 13، ج 26، ص 155؛تاريخ دمشق، ج 9، ص 192
[4]. الاغانى، ج 15، ص 295
[5]. تاريخ طبرى، ج 2، ص 271؛ تاريخ دمشق،ج 9، ص 194
[6]. تاريخ‌طبرى، ج 2، ص 209، 271، 322،325- 326
[7]. الاصابه، ج 1، ص 254
[8]. انساب الاشراف، ج 12، ص 60؛ تاريخطبرى، ج 2، ص 632
[9]. انساب الاشراف، ج 12، ص 60
[10]. الفتوح، ج 1، ص 340
[11]. تاريخ دمشق، ج 9، ص 196؛ اسدالغابه،ج 1، ص 267
[12]. الوافى بالوفيات، ج 9، ص 307


صفحه 310

يك از آنان را نبوسيده‌ام. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود:«مَن لا يَرْحَم لا يُرْحَم».[1]به نقلى او نخستين كسى بود كه عمر را «اميرالمؤمنين» خواند.[2]
اقرع در شأن نزول:
مفسران ذيل چند آيه از اقرع ياد كرده‌اند:
1. برخى بر آن‌اند[3]كه چون هيئت بنى‌تميم به رهبرى اقرع و عُيَيْنَه به مدينه آمدند، از پشت ديوارها پيامبر صلى الله عليه و آله را صدا زدند و از آن حضرت خواستند تا نزد آنان آمده و گفت‌وگو كند. خداوند با نزول آيات 4- 5 حجرات/ 49 بيشتر آنان را افرادى خواند كه نمى‌انديشند:«انَّ الَّذينَ يُنادونَكَ مِن وراءِ الحُجُرتِ اكثَرُهُم لايَعقِلون* ولَو انَّهُم صَبَروا حَتّى‌ تَخرُجَ الَيهِم لَكانَ خَيرًا لَهُم واللَّهُ غَفورٌ رَحيم‌كسانى كه تو را از پشت حجره‌ها به فرياد مى‌خوانند بيشترشان نابخردند و اگر آنها صبر كنند تا به سوى آنان بيرون آيى برايشان بهتر است و خداوند آمرزنده مهربان است».
2. برخى از مفسران ذيل آيه 52 انعام/ 6 آورده‌اند[4]كه روزى اقرع و عُيَيْنَة بن‌حصن، براى ديدار پيامبر صلى الله عليه و آله آمدند و چون در آنجا بِلال*، صُهَيْب*، عَمّار* و خَبّاب* و جمعى از ضعفاى مؤمنان را يافتند آنان را تحقير كرده و به آن حضرت گفتند: ما دوست داريم براى ما جايگاهى قرار دهى كه عربها برترى ما را به آن بشناسند، چون وقتى هيئتهاى عرب نزد تو مى‌آيند ما از اينكه با اين بندگانيم شرمنده مى‌شويم، پس هرگاه با ما هستى آنان را از خود دور كن. پس از آن جبرئيل وحى آورد كه:«ولا تَطرُدِ الَّذينَ يَدعونَ رَبَّهُم بِالغَدوةِ والعَشِىّ يُريدونَ وجهَهُ ما عَلَيكَ مِن حِسابِهِم مِن شَى‌ءٍ و ما مِن حِسابِكَ عَلَيهِم مِن شَى‌ءٍ فَتَطرُدَهُم فَتَكونَ مِنَ الظلِمين‌و كسانى را كه پروردگار خويش را در بامداد و شبانگاه مى‌خوانند و اورا مى‌خواهند، از خود مران، نه چيزى از حساب آنان برتوست و نه چيزى از حساب تو بر آنان تا از خود برانيشان و از ستمكاران باشى».[1]. الثقات، ج 3، ص 18؛ مناقب، ج 3، ص 435
[2]. تاريخ المدينه، ج 2، ص 678
[3]. جامع‌البيان، مج 13، ج 26، ص 158؛المغازى، ج 3، ص 975- 976؛ الطبقات، ابن‌سعد، ج 1، ص 224
[4]. جامع‌البيان، مج 5، ج 7، ص 263؛مجمع‌البيان، ج 3، ص 472


صفحه 311

نظر به زمان اسلام آوردن اقرع، موقعيت اجتماعى بنى‌تميم و بهبود وضع معيشتى مسلمانان و مكى بودن سوره، پذيرش داستان فوق درست نمى‌نمايد. شايد آنچه در روايت ديگر آمده و اعتراض كنندگان، جمعى از قريش دانسته شده‌اند[1]به واقع نزديك‌تر باشد.
3. ذيل آيه 28 كهف/ 18 گفته‌اند[2]كه اقرع و تنى چند از «مؤلّفة قلوبهم» از پيامبر صلى الله عليه و آله خواستند تا هنگام حضور آنان پشمينه پوشان و فرودستان را از خود دور كند. خداوند با نزول آيه، آنان را جزو پيروان هواى نفس و كسانى ذكر كرد كه قلبشان از ياد خدا غافل است و پيامبر را از پيروى خواسته‌هاى آنان برحذر داشت و به همراهى با گروهى فرا خواند كه صبح و شام خدا را مى‌خوانند و تنها رضاى او را مى‌طلبند:«واصبِر نَفسَكَ مَعَ الَّذينَ يَدعونَ رَبَّهُم بِالغَدوةِ والعَشىّ يُريدونَ وَجهَهُ ولا تَعدُ عَيناكَ عَنهُم تُريدُ زينَةَ الحَيوةِ الدُّنيا ولا تُطِع مَن اغفَلنا قَلبَهُ عَن ذِكرِنا واتَّبَعَ هَوهُ وكانَ امرُهُ فُرُطا».از خَبّاب بن ارَتّ نقل است كه مقصود از«من اغفَلنا قَلبَه»اقرع و عيينه* هستند.[3]
منابع‌
الاستيعاب فى معرفة الاصحاب؛ اسدالغابة فى معرفة الصحابه؛ الاصابة فى تمييز الصحابه؛ الاغانى؛ انساب الاشراف؛ البدء و التاريخ؛ تاريخ الامم و الملوك، طبرى؛ تاريخ خليفة بن خياط؛ تاريخ مدينة دمشق؛ تاريخ المدينة المنوره؛ تاريخ اليعقوبى؛ جامع‌البيان عن تأويل آى القرآن؛ السيرة النبويه، ابن هشام؛ الطبقات الكبرى؛ الكامل فى التاريخ؛ كتاب الثقات؛ كتاب الطبقات؛ كتاب‌الفتوح؛ مجمع البيان فى تفسير القرآن؛ المحبر؛ معجم رجال الحديث؛ مفحمات الاقران فى مبهمات القرآن؛ المغازى؛ مناقب آل‌ابى‌طالب؛ الوافى بالوفيات.[1]. جامع‌البيان، مج 5، ج 7، ص 264
[2]. همان، مج 9، ج 15، ص 294؛مجمع‌البيان، ج 5، ص 718
[3]. جامع‌البيان، مج 9، ج 15، ص 294؛مفحمات‌الاقران، ص 139


صفحه 312


اكْثَم بن صَيْفِى‌
سيد محمود سامانى‌
اكْثَم بن صَيْفِى: داور و حكيم عرب در جاهليت‌
ابوالحَفاد (ابوحَيدَه)[1]يا ابوحَنَش‌[2]، اكثم بن صيفى بن رياح تميمى‌[3]از داوران عرب در جاهليت‌[4]و آشنا به انساب‌[5]و حكيم‌[6]بود. پدر وى نيز از داوران بود.[7]برخى او را حكيم‌ترين عرب روزگار خود[8]و حتى همتاى بُزُرگمهر و لقمان حكيم دانسته‌اند.[9]از وى حِكَم و امثال فراوانى نقل شده است‌[10]، چنان كه در عِقد الفريد بابى با عنوان «امثال اكثم و بزرجمهر فارسى» آمده است‌[11]؛ نيز جلودى اثرى با عنوان «اخبار اكثم بن صيفى» دارد.[12]هرچند اثبات همه اين سخنان درباره او ممكن نيست؛ امّا حاكى از آن است كه وى از حكماى جاهلى نزد قوم خود بوده است.[13]گويند: به اكثم گفته شد: چه كسى به تو حكمت، حلم و سيادت آموخت؟ گفت: كسى كه حليف حلم و ادب است؛ سيد عرب و عجم، ابوطالب فرزند عبدالمطلب.[14][1]. انساب‌الاشراف، ج 13، ص 67؛ المعمرونوالوصايا، ص 20
[2]. نهايةالارب، ج 10، ص 379؛ ايام العربقبل‌الاسلام، ج 2، ص 72
[3]. المحبر، ص 134؛ جمهرة انساب العرب، ص210
[4]. تاريخ‌يعقوبى، ج 1، ص 258؛ الاغانى، ج16، ص 356
[5]. بلوغ‌الارب، ج 1، ص 308؛ الجامع، ج 1،ص 126
[6]. الاشتقاق، ص 207؛ المعارف، ص 299؛جمهرة انساب العرب، ص 210
[7]. ايام العرب قبل الاسلام، ج 2، ص 72
[8]. شرح نهج البلاغه، ج 15، ص 91
[9]. العقدالفريد، ج 3، ص 147
[10]. البخلاء، ج 2، ص 79؛ بلوغ الارب، ج3، ص 173؛ انساب الاشراف، ج 13، ص 67- 86
[11]. العقدالفريد، ج 3، ص 78- 82
[12]. الاعلام، ج 2، ص 6
[13]. المفصل، ج 8، ص 363
[14]. بحار الانوار، ج 35، ص 134