يك از آنان را نبوسيدهام. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود:«مَن لا يَرْحَم لا يُرْحَم».[1]به نقلى او نخستين كسى بود كه عمر را «اميرالمؤمنين» خواند.[2]
اقرع در شأن نزول:
مفسران ذيل چند آيه از اقرع ياد كردهاند:
1. برخى بر آناند[3]كه چون هيئت بنىتميم به رهبرى اقرع و عُيَيْنَه به مدينه آمدند، از پشت ديوارها پيامبر صلى الله عليه و آله را صدا زدند و از آن حضرت خواستند تا نزد آنان آمده و گفتوگو كند. خداوند با نزول آيات 4- 5 حجرات/ 49 بيشتر آنان را افرادى خواند كه نمىانديشند:«انَّ الَّذينَ يُنادونَكَ مِن وراءِ الحُجُرتِ اكثَرُهُم لايَعقِلون* ولَو انَّهُم صَبَروا حَتّى تَخرُجَ الَيهِم لَكانَ خَيرًا لَهُم واللَّهُ غَفورٌ رَحيمكسانى كه تو را از پشت حجرهها به فرياد مىخوانند بيشترشان نابخردند و اگر آنها صبر كنند تا به سوى آنان بيرون آيى برايشان بهتر است و خداوند آمرزنده مهربان است».
2. برخى از مفسران ذيل آيه 52 انعام/ 6 آوردهاند[4]كه روزى اقرع و عُيَيْنَة بنحصن، براى ديدار پيامبر صلى الله عليه و آله آمدند و چون در آنجا بِلال*، صُهَيْب*، عَمّار* و خَبّاب* و جمعى از ضعفاى مؤمنان را يافتند آنان را تحقير كرده و به آن حضرت گفتند: ما دوست داريم براى ما جايگاهى قرار دهى كه عربها برترى ما را به آن بشناسند، چون وقتى هيئتهاى عرب نزد تو مىآيند ما از اينكه با اين بندگانيم شرمنده مىشويم، پس هرگاه با ما هستى آنان را از خود دور كن. پس از آن جبرئيل وحى آورد كه:«ولا تَطرُدِ الَّذينَ يَدعونَ رَبَّهُم بِالغَدوةِ والعَشِىّ يُريدونَ وجهَهُ ما عَلَيكَ مِن حِسابِهِم مِن شَىءٍ و ما مِن حِسابِكَ عَلَيهِم مِن شَىءٍ فَتَطرُدَهُم فَتَكونَ مِنَ الظلِمينو كسانى را كه پروردگار خويش را در بامداد و شبانگاه مىخوانند و اورا مىخواهند، از خود مران، نه چيزى از حساب آنان برتوست و نه چيزى از حساب تو بر آنان تا از خود برانيشان و از ستمكاران باشى».[1]. الثقات، ج 3، ص 18؛ مناقب، ج 3، ص 435
[2]. تاريخ المدينه، ج 2، ص 678
[3]. جامعالبيان، مج 13، ج 26، ص 158؛المغازى، ج 3، ص 975- 976؛ الطبقات، ابنسعد، ج 1، ص 224
[4]. جامعالبيان، مج 5، ج 7، ص 263؛مجمعالبيان، ج 3، ص 472
نظر به زمان اسلام آوردن اقرع، موقعيت اجتماعى بنىتميم و بهبود وضع معيشتى مسلمانان و مكى بودن سوره، پذيرش داستان فوق درست نمىنمايد. شايد آنچه در روايت ديگر آمده و اعتراض كنندگان، جمعى از قريش دانسته شدهاند[1]به واقع نزديكتر باشد.
3. ذيل آيه 28 كهف/ 18 گفتهاند[2]كه اقرع و تنى چند از «مؤلّفة قلوبهم» از پيامبر صلى الله عليه و آله خواستند تا هنگام حضور آنان پشمينه پوشان و فرودستان را از خود دور كند. خداوند با نزول آيه، آنان را جزو پيروان هواى نفس و كسانى ذكر كرد كه قلبشان از ياد خدا غافل است و پيامبر را از پيروى خواستههاى آنان برحذر داشت و به همراهى با گروهى فرا خواند كه صبح و شام خدا را مىخوانند و تنها رضاى او را مىطلبند:«واصبِر نَفسَكَ مَعَ الَّذينَ يَدعونَ رَبَّهُم بِالغَدوةِ والعَشىّ يُريدونَ وَجهَهُ ولا تَعدُ عَيناكَ عَنهُم تُريدُ زينَةَ الحَيوةِ الدُّنيا ولا تُطِع مَن اغفَلنا قَلبَهُ عَن ذِكرِنا واتَّبَعَ هَوهُ وكانَ امرُهُ فُرُطا».از خَبّاب بن ارَتّ نقل است كه مقصود از«من اغفَلنا قَلبَه»اقرع و عيينه* هستند.[3]
منابع
الاستيعاب فى معرفة الاصحاب؛ اسدالغابة فى معرفة الصحابه؛ الاصابة فى تمييز الصحابه؛ الاغانى؛ انساب الاشراف؛ البدء و التاريخ؛ تاريخ الامم و الملوك، طبرى؛ تاريخ خليفة بن خياط؛ تاريخ مدينة دمشق؛ تاريخ المدينة المنوره؛ تاريخ اليعقوبى؛ جامعالبيان عن تأويل آى القرآن؛ السيرة النبويه، ابن هشام؛ الطبقات الكبرى؛ الكامل فى التاريخ؛ كتاب الثقات؛ كتاب الطبقات؛ كتابالفتوح؛ مجمع البيان فى تفسير القرآن؛ المحبر؛ معجم رجال الحديث؛ مفحمات الاقران فى مبهمات القرآن؛ المغازى؛ مناقب آلابىطالب؛ الوافى بالوفيات.[1]. جامعالبيان، مج 5، ج 7، ص 264
[2]. همان، مج 9، ج 15، ص 294؛مجمعالبيان، ج 5، ص 718
[3]. جامعالبيان، مج 9، ج 15، ص 294؛مفحماتالاقران، ص 139
اكْثَم بن صَيْفِى
سيد محمود سامانى
اكْثَم بن صَيْفِى: داور و حكيم عرب در جاهليت
ابوالحَفاد (ابوحَيدَه)[1]يا ابوحَنَش[2]، اكثم بن صيفى بن رياح تميمى[3]از داوران عرب در جاهليت[4]و آشنا به انساب[5]و حكيم[6]بود. پدر وى نيز از داوران بود.[7]برخى او را حكيمترين عرب روزگار خود[8]و حتى همتاى بُزُرگمهر و لقمان حكيم دانستهاند.[9]از وى حِكَم و امثال فراوانى نقل شده است[10]، چنان كه در عِقد الفريد بابى با عنوان «امثال اكثم و بزرجمهر فارسى» آمده است[11]؛ نيز جلودى اثرى با عنوان «اخبار اكثم بن صيفى» دارد.[12]هرچند اثبات همه اين سخنان درباره او ممكن نيست؛ امّا حاكى از آن است كه وى از حكماى جاهلى نزد قوم خود بوده است.[13]گويند: به اكثم گفته شد: چه كسى به تو حكمت، حلم و سيادت آموخت؟ گفت: كسى كه حليف حلم و ادب است؛ سيد عرب و عجم، ابوطالب فرزند عبدالمطلب.[14][1]. انسابالاشراف، ج 13، ص 67؛ المعمرونوالوصايا، ص 20
[2]. نهايةالارب، ج 10، ص 379؛ ايام العربقبلالاسلام، ج 2، ص 72
[3]. المحبر، ص 134؛ جمهرة انساب العرب، ص210
[4]. تاريخيعقوبى، ج 1، ص 258؛ الاغانى، ج16، ص 356
[5]. بلوغالارب، ج 1، ص 308؛ الجامع، ج 1،ص 126
[6]. الاشتقاق، ص 207؛ المعارف، ص 299؛جمهرة انساب العرب، ص 210
[7]. ايام العرب قبل الاسلام، ج 2، ص 72
[8]. شرح نهج البلاغه، ج 15، ص 91
[9]. العقدالفريد، ج 3، ص 147
[10]. البخلاء، ج 2، ص 79؛ بلوغ الارب، ج3، ص 173؛ انساب الاشراف، ج 13، ص 67- 86
[11]. العقدالفريد، ج 3، ص 78- 82
[12]. الاعلام، ج 2، ص 6
[13]. المفصل، ج 8، ص 363
[14]. بحار الانوار، ج 35، ص 134
گزارش شده كه وى يك بار براى آزادى اسيران بنىتميم نزد نُعمان، پادشاه حيره رفت.[1]نعمان با توجّه به اعتبار اكثم، او را با گروهى از نخبگان عرب همراه نامهاى نزد پادشاه ايران فرستاد. شاه ايران پس از گفتوگو با وى و شنيدن سخنان حكيمانهاش، در شگفت شد و گفت: اگر عرب فقط تو را مىداشت كفايت مىكرد.[2]شايد بدين ملاحظه بود كه نُعمان با او در ارتباط بود و از سخنان حكيمانهاش بهره مىجست.[3]
حارث بن ابى شمر غسانى (حاكم شام) نيز از او خواسته بود تا در ملاقات با هِرَقل (امپراتور روم) از جانب او سخن بگويد.[4]برخى معتقدند او نخستين كسى بود كه به قاعده فقهى «الولد للفراش» حكم كرد و اسلام نيز بعداً آن را تأييد كرد.[5]
اكثم را به جهت عمر درازش از مُعَمّرين شمردهاند و عمر او را 360[6]، 330[7]و 190 سال[8]گزارش كردهاند. گفته شده: پدر وى نيز از معمّرين بود و حدود 270 سال زندگى كرد.[9]
گويا اكثم پيامبر صلى الله عليه و آله را در سنين جوانى ديده بود[10]، ازاينرو برخى او را در شمار صحابه آوردهاند؛ امّا بيشتر منابع در مسلمان نبودن وى شك نكرده[11]، بلكه بدان تصريح كردهاند[12]، با وجود اين، گزارشهايى مبنى بر ايمان او ارائه شده است.[13]گويند: وى در عهد پيامبر صلى الله عليه و آله براى پذيرش اسلام با جماعتى از قوم خويش آهنگ مدينه كرد؛ امّا پيش از درك پيامبر در راه درگذشت و همراهانش كه به مدينه رسيدند اسلام آوردند.[14][1]. المعمرون والوصايا، ص 18- 25
[2]. العقدالفريد، ج 2، ص 10- 12؛ الجامع،ج 1، ص 126
[3]. المفصل، ج 5، ص 640
[4]. المعمرون والوصايا، ص 23؛ المفصل، ج5، ص 640
[5]. صبح الاعشى، ج 1، ص 435؛ الأوائل، ص49
[6]. كمال الدين، ج 2، ص 389
[7]. الغيبه، ص 115؛ كنز الفوائد، ج 2، ص123
[8]. المعارف، ص 299؛ كمال الدين، ج 2، ص515؛ انساب الاشراف، ج 13، ص 67
[9]. الغيبه، ص 116
[10]. تاريخ يعقوبى، ج 1، ص 12؛ سبل الهدى،ج 2، ص 147
[11]. الاصابه، ج 1، ص 352- 353؛ كمالالدين، ج 2، ص 515
[12]. انسابالاشراف، ج 13، ص 67؛ المعارف،ص 299
[13]. الغيبه، ص 115؛ الاصابه، ج 1، ص 352-353
[14]. الاصابه، ج 1، ص 351- 353
از ابوهلال عسكرى نقل شده: چون اكثم نام رسول خدا را شنيد با پسرش حُبَيْش، نامهاى براى آن حضرت فرستاد و از ايشان خواست آنچه را دريافته به او باز گويد. پيامبر صلى الله عليه و آله در نامهاى به وى اهداف دعوت خود را بيان كرد.[1]پس از آن اكثم با برخى از خويشان خود روانه مدينه شد؛ ليكن پيش از ملاقات با پيامبر صلى الله عليه و آله درگذشت.[2]در نقلى ديگر، سبب مرگ اكثم پسرش معرفى شده كه او چون از مسافرت پدر كراهت داشت، كوهان شتر وى را شكافت و اكثم در بين راه از تشنگى هلاك شد.[3]
بنا بر نقل برخى مفسران، آيه 100 نساء/ 4 درباره هجرت اكثم نازل شده[4]و خداوند براى چنين كسانى پاداش شهيد قرار داده است:«... و مَن يَخرُج مِن بَيتِهِ مُهاجِرًا الَى اللَّهِ ورَسولِهِ ثُمَّ يُدرِكهُ المَوتُ فَقَد وقَعَ اجرُهُ عَلَى اللَّهِ ...و هركس به قصدمهاجرت در راه خدا و پيامبر او از خانهاش به درآيد، سپس مرگش فرا رسد پاداش او قطعاً بر خداست».[5]سال درگذشت اكثم نهم[6]يا دهم[7]هجرى گزارش شده است. از وى فرزندانى مانده بود كه در كوفه مىزيستند.[8]يحيى بن اكثم، قاضى القضات مأمون[9]و حمزه زيات قارى[10]از تبار او بودهاند.
منابع
الاشتقاق؛ الاصابة فى تمييز الصحابه؛ الاعلام؛ الاغانى؛ انساب الاشراف؛ الاوائل؛ ايام العرب قبل الاسلام؛ بحارالانوار؛ البخلاء؛ بلوغالارب فى معرفة احوال العرب؛ تاريخ الادب العربى (ادب صدر اسلام)؛ تاريخ اليعقوبى؛ تفسير القرآن العظيم، ابن كثير؛ تفسير مبهمات القرآن؛[1]. المنتظم، ج 2، ص 128؛ الوثائقالسياسيه، ص 254- 255؛ مكاتيبالرسول، ج 2، ص 372- 373
[2]. كنزالفوائد، ج 2، ص 124
[3]. الاصابه، ج 1، ص 352
[4]. كشفالاسرار، ج 2، ص 655؛مبهماتالقرآن، ج 1، ص 355
[5]. تفسير ابن كثير، ج 1، ص 556؛ تفسيرقرطبى، ج 5، ص 224
[6]. البخلاء، ج 1، ص 73؛ الجامع، ج 1، ص126؛ الاعلام، ج 2، ص 6
[7]. تاريخ الادب العربى، ج 1، ص 201
[8]. المعارف، ص 299؛ انسابالاشراف، ج 13،ص 67
[9]. جمهرة انساب العرب، ص 210
[10]. الاشتقاق، ص 207
الجامع فى تاريخ الادب العربى؛ الجامع لاحكام القرآن، قرطبى؛ جمهرة انساب العرب؛ شرح نهج البلاغه، ابن ابىالحديد؛ صبح الاعشى فى صناعة الانشاء؛ العقد الفريد؛ كتاب الغيبه؛ كشف الاسرار و عدة الابرار؛ كمال الدين و تمام النعمه؛ كنزالفوائد؛ مجموعة الوثائق السياسية للعهد النبوى و الخلافة الراشده؛ المحبر؛ المعارف؛ المعمرون و الوصايا؛ المفصل فى تاريخ العرب قبل الاسلام؛ مكاتيب الرسول؛ المنتظم فى تواريخ الملوك و الامم؛ نهاية الارب فى فنون الادب.
الواح موسى عليه السلام
ابوالفضل روحى
الواح موسى عليه السلام: صفحههايى حاوى دستوراتى از سوى خداوند به موسى عليه السلام
الواح جمع «لوح» از «لاحَ يَلوُحُ» به معناى ظاهر شدن و درخشيدن است و چون با نوشتن بر روى يك صفحه مطالب آشكار و روشن مىگردد، به هرچيز پهن، مانند سنگ، چوب، استخوان، پوست و فلز كه بر آن چيزى مىنگارند لوح گويند.[1]
اين واژه در قرآن به دو معناى متمايز بهكار رفته است: در آيه 13 قمر/ 54 به الواح و تختههاى كشتى نوح عليه السلام (ظ كشتى) و در آيات 145، 150 و 154 اعراف/ 7 به الواح نازل شده بر موسى عليه السلام اطلاق شده و در آيه 22 بروج/ 85 به معناى «لوح محفوظ» آمده است. در زبانهاى خويشاوندِ عبرى، آرامى و سريانى نيز اين واژه همان دو معنا را دارد.[2]
هنگامى كه خداوند موسى* را به ميعادگاه خود فرا خواند، با برگزيدن وى به پيامبرى، مجموعهاى از دستورات خويش را در الواحى براى او فرستاد تا قوم خود را به عمل به فرمانهاى خداوند و محتواى آنها فرا خواند:«قالَ يموسى انّى اصطَفَيتُكَ عَلَىالنّاسِ بِرِسلتى وبِكَلمى فَخُذ ما ءاتَيتُكَ و كُن مِنَ الشكِرين».(اعراف/ 7، 144)
در كتاب مقدس نيز آمده است كه خداوند از موسى عليه السلام خواست تا بر كوه بالا رفته، قوانين و دستوراتى را كه بر لوحهاى سنگى نوشته شده فرا گرفته و آنها را به بنىاسرائيل بياموزد. موسى نيز به همراه يوشع* به سوى كوه حركت كرده به بزرگان قوم خود فرمان داد همانجا منتظر او بوده و در مشكلات با هارون مشورت كنند.[3][1]. تاجالعروس، ج 4، ص 195؛ لسان العرب،ج 12، ص 353؛ التحقيق، ج 10، ص 251- 252، «لوح»
[2]. واژههاى دخيل، ص 366- 367، «لوح»
[3]. كتاب مقدس، خروج 24: 12- 15
درباره ويژگيها، شمار و جنس الواح و زمان و مكان اعطاى آن به موسى عليه السلام در قرآن چيزى نيامده است؛ ولى مفسران شمار آنها را دو، 7 يا 10[1]و جنس آنها را از زمرّد سبز، زبرجد، ياقوت سرخ يا سنگى سخت ذكر كردهاند.[2]در برخى از روايات نيز به نقل از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله جنس الواح از درخت سدر بهشت دانسته شده است.[3]
بيشتر مفسران محتواى الواح را به زبان عبرى دانسته[4]و گفتهاند: خداوند آن را روز عيد قربان به وسيله جبرئيل در ميقات بر موسى عليه السلام فرو فرستاد.[5]
روايات فراوانى نيز به بيان جنس، شمارگان، درازا و پهنا، كيفيت كتابت و ويژگيهاى ديگر الواح پرداخته است كه بيشتر آنها اعتبار چندانى ندارد.[6]
الواح و تورات:
از آيات قرآن چنين بر مىآيد كه خداوند نوشتههايى را به عنوان الواح براى موسى عليه السلام فرستاد؛ ولى مفسران درباره اينكه آيا اين الواح همان تورات مشهور است يا غير آن اختلاف نظر دارند؛ بيشتر مفسران بر اين باورند كه الواح همان تورات است.[7]گروهى ديگر ارسال الواح را پيش از نزول تورات مىدانند.[8]برخى ديگر نيز تورات را بخشى از الواح دانستهاند.[9][1]. مجمع البيان، ج 4، ص 733؛ التفسيرالكبير، ج 14، ص 236؛ تفسير المنار، ج 9، ص 190
[2]. تفسير قمى، ج 2، ص 28؛ جامع البيان،مج 6، ج 9، ص 89؛ مجمع البيان، ج 4، ص 733
[3]. الدر المنثور، ج 3، ص 548؛ الميزان، ج8، ص 261
[4]. التبيان، ج 4، ص 539؛ نور الثقلين، ج2، ص 75
[5]. التفسير الكبير، ج 14، ص 236؛ البحرالمحيط، ج 5، ص 196
[6]. تفسير المنار، ج 9، ص 190
[7]. التبيان، ج 4، ص 539؛ الكشاف، ج 2، ص158؛ مجمع البيان، ج 4، ص 733
[8]. تفسير ابن كثير، ج 2، ص 256
[9]. الكشاف، ج 2، ص 668؛ تفسير ابنكثير،ج 2، ص 256