بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 320

بداند قهراً همه نيروى خود را در نگهدارى آن به‌كار مى‌گيرد.[1]گروهى ديگر گفته‌اند: چون اين الواح در برگيرنده احكام و دستورات جديدى، بر خلاف احكام رايج نزد فرعونيان و قوم بت‌پرست بوده خداوند به موسى عليه السلام فرمود تا در فراگيرى آن عزمى قوى و اراده‌اى استوار داشته باشد[2]؛ امّا درباره جمله‌«وأمُر قَومَكَ يَأخُذوا بِاحسَنِها»طبرسى و برخى ديگر از مفسران معتقدند مراد از«أحسنها»واجبات و مستحبات است، زيرا اين دو از مباحات بهتر است.[3]مفسرانى ديگر بدين معنا گرفته‌اند كه ناسخها را فرا گرفته و منسوخها را رها كنيد.[4]گروهى نيز بر اين باورند كه كلمه افعل تفضيل در اينجا به معناى صفت مشبهه، يعنى «احسن» به معناى «حَسَن» بوده و به نيكى و حُسن همه دستورات آن، اشاره دارد.[5]احتمال ديگر اينكه در ميان دستورات، امورى مانند قصاص، مباح و امورى ديگر مانند عفو و گذشت از آن بهتر معرفى شده باشد و قوم موسى عليه السلام به عمل به آنچه بهتر است دعوت شده باشند.[6]
علامه طباطبايى رحمه الله گرفتن أحسن را كنايه از حسن ملازمت در آن امور دانسته و در بيان وجه اين كنايه مى‌گويد: اگر كسى همواره در كارهايش در پى خوبى باشد، طبعاً از خوب و بد هر چيز و هر عمل، خوب آن را، برمى‌گزيند و همچنين غريزه زيبا پسند انسان او را وامى‌دارد تا از ميان خوبها، خوب‌تر را برگزيند، بنابراين، معناى جمله اين است كه به قوم خود فرمان ده تا از گناهان دورى كرده، حسناتى را كه خداوند به سوى آن راهنمايى مى‌كند، ملازمت كنند.[7]
خداوند در پايان آيه وعده مى‌دهد كه به زودى جايگاه فاسقان را به موسى و قومش نشان خواهد داد:«... سَاوريكُم دارَ الفسِقين».طوسى و طبرسى به نقل از مجاهد و جبائى مراد از«دارَ الفسِقين»را جهنّم دانسته و معتقدند كه اين آيه تهديدى است براى‌[1]. جامع‌البيان، مج 6، ج 9، ص 78- 79؛البحر المحيط، ج 5، ص 171؛ الميزان، ج 8، ص 245
[2]. تفسير مراغى، مج 3، ج 9، ص 61؛ البحرالميحط، ج 5، ص 171؛ الفرقان، ج 9، ص 301 (3) (4) 3-. تفسير ماوردى، ج 2، ص 260؛التبيان، ج 4، ص 540؛ مجمع‌البيان، ج 4، ص 734
[5]. مجمع‌البيان، ج 4، ص 734؛ نمونه، ج 6،ص 365
[6]. التبيان، ج 4، 540؛ روح‌المعانى، مج6، ج 9، ص 87؛ نمونه، ج 6، ص 365
[7]. الميزان، ج 8، ص 246


صفحه 321

كسانى كه با نپذيرفتن سخن موسى و عمل نكردن به دستورات الواح با فرمان خداوند مخالفت كردند.[1]برخى ديگر آن را به خانه‌هاى فرعون و فرعونيان در مصر يا خانه‌هاى عاد و ثمود يا عمالقه در شام تفسير مى‌كنند كه براى عبرت قوم موسى نمايان خواهد شد.[2]عده‌اى ديگر از مفسران در تفسير آيه گفته‌اند كه به زودى حكومت و قدرت به دست گروهى فاسق افتاده، بر شما حكومت خواهند كرد.[3]
افكندن الواح:
قوم موسى پس از رفتن وى به ميقات، با حيله‌هاى «سامرى» از زيورهاى خود، مجسمه‌اى به شكل گوساله ساخته و به پرستش آن پرداختند. هنگامى كه موسى عليه السلام از نافرمانى و سرپيچى قومش آگاه شد، به سوى آنان بازگشت و با توبيخ و مذمت آنها از شدّت خشم الواح را افكند، موى سر برادرش هارون را گرفت به سوى خود كشيد:
«ولَمّا رَجَعَ موسى‌ الى‌ قَومِهِ غَضبنَ اسِفًا قالَ بِئسَما خَلَفتُمونى مِن بَعدى اعَجِلتُم امرَ رَبّكُم والقَى الالواحَ واخَذَ بِرَأسِ اخيهِ يَجُرُّهُ الَيهِ ...».(اعراف/ 7، 150) از ابن‌عباس نيز روايت شده كه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: خداوند موسى عليه السلام را رحمت كند. شنيدن، چگونه مانند ديدن است؟ هنگامى كه موسى از خداوند شنيد كه قومش در غياب او فريب خورده‌اند، الواح را از روى خشم بر زمين نكوبيد؛ ولى هنگامى كه به سوى آنان بازگشت و انحرافشان را به چشم خود ديد، با شدّت خشم، الواح را بر زمين زد.[4]
برخى از مفسران گفته‌اند: چون موسى عليه السلام فضايل بى‌شمار امّت محمّد صلى الله عليه و آله را از خداوند شنيد الواح را افكند و از خدا خواست تا او را از آن امّت قرار دهد[5]؛ ولى اين تفسير با ظاهر آيه هيچ‌گونه سازگارى ندارد.
گروهى شبهه منافات افكندن الواح و كشيدن موى سر برادر با عصمت را چنين‌[1]. التبيان، ج 4، ص 540؛ مجمع‌البيان، ج4، ص 734
[2]. همان؛ تفسير مراغى، مج 3، ج 9، ص 62
[3]. تفسيرقمى، ج 1، ص 242؛ مجمع‌البيان، ج4، ص 734؛ الميزان، ج 8، ص 246
[4]. تفسيرعياشى، ج 2، ص 29؛ الدرالمنثور،ج 3، ص 564؛ الفرقان، ج 9، ص 317
[5]. تفسير ماوردى، ج 2، ص 263؛كشف‌الاسرار، ج 3، ص 745


صفحه 322

پاسخ داده‌اند[1]: ادلّه عصمت اين قبيل اشتباهات را كه ريشه در اختلاف در سليقه دارد نفى نمى‌كند، زيرا اين‌گونه امور به حكم خدا مربوط نبوده، بلكه با امور زندگى ارتباط دارد، ازاين‌رو مفسران براى اين برخورد موسى احتمالات ذيل را بيان كرده‌اند:
ممكن است اين كار موسى براى فهماندن عظمت خطا و انحراف قومش باشد، تا بار ديگر تكرار نشود، يا اينكه هارون را به سوى خود كشيده تا حال قومش را آهسته از وى بپرسد، ازاين‌رو وقتى هارون ماجرا را براى او بازگو كرد، عذر وى را پذيرفت و برايش دعا كرد:
(اعراف/ 7، 151)
هنگامى كه آتش خشم موسى عليه السلام فرو نشست الواحى را كه نوشته‌هاى آن براى خداترسان مايه هدايت و رحمت بود برگرفت:«و لَمّا سَكَتَ عَن مُوسَى الغَضَبُ اخَذَ الالواحَ وفى نُسخَتِها هُدًى ورَحمَةٌ لِلَّذينَ هُم لِرَبّهِم يَرهَبون».(اعراف/ 7، 154)
برخى علّت فرو نشستن خشم موسى عليه السلام را توبه قومش و برخى ديگر اعتذار هارون مى‌دانند.[2]
همچنين درباره‌«فى نُسخَتِها»گروهى از مفسران «نسخ» را به معناى «نقل» گرفته و بر اين باورند كه چون موسى عليه السلام از سر خشم الواح را افكند 6 جزء از آن شكسته و تنها يك جزء باقى ماند و«وَ فى نُسخَتِها»يعنى آنچه كه از آن يك جزء نقل شده است‌[3]؛ ولى به نظر مى‌رسد در اين آيه «نسخه» از «نسخ» به معناى نوشتن و نسخه به معناى نوشته است، همان‌گونه كه «خطبه» به معناى «خطاب» است، بنابراين‌«وَ فى نُسخَتِها»يعنى در نوشته‌هاى آن الواح براى خداترسان هدايت و رحمت است.[4]
الواح و تابوت:
پس از موسى عليه السلام گروهى از بنى‌اسرائيل از پيامبر خود خواستند تا پادشاهى براى آنان نصب كند تا به فرماندهى وى در راه خدا كارزار كنند. پيامبرشان «طالوت» را به‌[1]. التبيان، ج 4، ص 550؛ مجمع‌البيان، ج4، ص 742؛ الميزان، ج 8، ص 251
[2]. مجمع‌البيان، ج 4، ص 743؛روح‌المعانى، مج 6، ج 9، ص 104؛ تفسير المنار، ج 9، ص 214
[3]. كشف الاسرار، ج 3، ص 745؛ تفسيرقرطبى، ج 7، ص 186؛ روح‌المعانى، مج 6، ج 9، ص 105
[4]. مجمع‌البيان، ج 4، ص 743؛ كنزالدقائق، ج 5، ص 191؛ الفرقان، ج 9، ص 324


صفحه 323

فرماندهى آنان برگزيد و گفت: نشانه سلطنت وى اين است كه «تابوت*» را به شما باز مى‌گرداند تا مايه آرامشتان شود[1]:«و قالَ لَهُم نَبِيُّهُم انَّ ءايَةَ مُلكِهِ ان يَأتِيَكُمُ التّابوتُ‌ فيهِ سَكِينَةٌ مِن رَبّكُم وبَقِيَّةٌ مِمّا تَرَكَ ءالُ موسى‌ وءالُ هرونَ تَحمِلُهُ المَلكَةُ انَّ فى ذلِكَ لَأيَةً لَكُم ان كُنتُم مُؤمِنين».(بقره/ 2، 248) «تابوت» صندوقى است چوبى كه در آن چيزى مى‌نهند[2]و مراد از آن در آيه تابوت بنى‌اسرائيل است كه موسى عليه السلام در واپسين روزهاى عمر خود الواح، زره و برخى چيزهاى ديگر را در آن نهاد و به جانشين خويش، يوشع بن نون سپرد و از آن پس اهميت اين صندوق در ميان بنى‌اسرائيل بيشتر شد و در همه جنگها براى آرامش آن را به همراه خود برده و بر دشمن پيروز مى‌شدند.[3](ظ تابوت بنى‌اسرائيل)
همچنين در تفسير«بَقِيَّةٌ مِمّا تَرَكَ ءالُ موسى‌ وءالُ هرونَ»از ابن‌عباس، قتاده، عكرمه و برخى ديگر نقل شده كه مراد از آن خرده‌هاى الواح موسى و عصا و لباس اوست كه در تابوت نهاده بودند.[4]
سرنوشت الواح:
درباره سرنوشت الواح موسى عليه السلام مانند بسيارى از پديده‌هاى تاريخى ديگر نمى‌توان به نظرى قطعى دست يافت؛ ولى با تمسّك به رواياتى كه بسيارى از آنها خالى از ضعف نيست گروهى برآن‌اند كه اين الواح در يكى از كوههاى يمن دفن شده‌[5]يا در زمان موسى عليه السلام سنگى آنها را در خود فرو برده و هم‌اكنون نيز در دل آن سنگ نگهدارى مى‌شود.[6]برخى ديگر گفته‌اند: پس از شكستن الواح هنگامى كه خشم موسى فرو نشست، خرده‌هاى آنها را جمع كرد و در تابوت نهاد و اين تابوت همچنان در ميان بنى‌اسرائيل بود،[1]. مجمع البيان، ج 2، ص 614
[2]. التحقيق، ج 1، ص 372؛ قاموس‌قرآن، ج1، ص 260؛ قاموس كتاب مقدس، ص 237
[3]. التبيان، ج 2، ص 293؛ مجمع‌البيان، ج2، ص 614؛ الدرالمنثور، ج 1، ص 758
[4]. جامع‌البيان، مج 2، ج 2، ص 830؛نورالثقلين، ج 1، ص 247؛ الفرقان، ج 2، ص 169
[5]. تفسير عياشى، ج 2، ص 28
[6]. نورالثقلين، ج 2، ص 71؛ الميزان، ج 8،ص 261


صفحه 324

تا آنكه آن را خوار و بى‌ارزش شمردند و خداوند به سبب اين بى‌حرمتى آن تابوت را از آنان گرفت‌[1]؛ همچنين از امام صادق عليه السلام روايت شده كه ما اهل‌بيت عليهم السلام وارث الواح موسى هستيم.[2]
منابع‌
بحارالانوار؛ البحر المحيط فى التفسير؛ تاج العروس من جواهر القاموس؛ التبيان فى تفسير القرآن؛ التحقيق فى كلمات القرآن الكريم؛ تفسير العياشى؛ تفسير القرآن العظيم، ابن كثير؛ تفسير القمى؛ التفسير الكبير؛ تفسير كنز الدقائق و بحر الغرائب؛ تفسير المراغى؛ تفسير المنار؛ تفسير نمونه؛ تفسير نور الثقلين؛ جامع البيان عن تأويل آى القرآن؛ الجامع لاحكام القرآن، قرطبى؛ الدرالمنثور فى التفسير بالمأثور؛ روح المعانى فى تفسير القرآن العظيم؛ الفرقان فى تفسير القرآن؛ قاموس قرآن؛ قاموس الكتاب المقدس؛ كتاب مقدس؛ كشف الاسرار و عدة الابرار؛ الكشاف؛ لسان العرب؛ مجمع البيان فى تفسير القرآن؛ الميزان فى تفسير القرآن؛ واژه‌هاى دخيل در قرآن مجيد؛ النكت و العيون، ماوردى.[1]. جامع‌البيان، مج 2، ج 2، ص 832
[2]. مجمع‌البيان، ج 2، ص 614؛بحارالانوار، ج 17، ص 132


صفحه 325


الياس عليه السلام‌
ابوالفضل روحى‌
الياس عليه السلام: از نوادگان هارون و از پيامبران بنى‌اسرائيل‌
«الياس» واژه‌اى غير عربى است‌[1]كه بيشتر لغويان آن را همان «ايليا» ى عبرى به معناى «يَهُوه خداى من است» دانسته و گفته‌اند: چون اين واژه يونانى است، به پايان آن حرف «س» افزوده شده است؛ مانند: «هرمس».[2]
در كتاب مقدس درباره نبوت «ايليا» و دعوت وى از پادشاهان و مردم به پرستش خداوند و ارتباطش با «اليسع» و حوادث ديگر، بسيار سخن گفته شده است.[3]
نام الياس دوبار، و بنابر نظر كسانى كه «الياسين» را تعبير ديگرى از الياس مى‌دانند، سه بار در قرآن آمده است. (انعام/ 6، 85؛ صافّات/ 37، 123، 130)
با توجه به اينكه قرآن به بيان جزئيات رخدادهاى تاريخى نمى‌پردازد، درباره زمان، مكان، نسب و برخى ديگر از ويژگيهاى الياس نمى‌توان از مستند قرآنى كمك گرفت؛ اما در منابع اسلامى ديدگاههاى گوناگونى در اين باره وجود دارد. بيشتر مفسّران‌[4]و مورّخان‌[5]او را از نوادگان هارون و از پيامبران بنى‌اسرائيل و نسب او را الياس بن ياسين (يسى) بن فنحاص بن العيزار بن هارون بن عمران دانسته‌اند. عده‌اى از مفسران هم به نقل از عبداللّه بن مسعود و قتاده، او را همان «ادريس» شمرده‌اند[6]، حتى گفته شده كه ابن‌مسعود در قرائتى نادر، آيه‌«انَّ الياسَ لَمِنَ المُرسَلين»(صافّات/ 37، 123) را[1]. المعرب، ص 13؛ واژه‌هاى دخيل، ص 127؛التحقيق، ج 1، ص 128
[2]. التحقيق، ج 1، ص 128؛قاموس‌كتاب‌مقدس، ص 144؛ دراسات تاريخيه، ج 3، ص 232
[3]. كتاب مقدس، پادشاهان اول، 17- 19
[4]. جامع البيان، مج 5، ج 7، ص 340؛ مجمع‌البيان،ج 4، ص 510
[5]. عرائس المجالس، ص 223؛ الكامل، ج 1، ص161؛ قصص الأنبياء، ص 385
[6]. التبيان، ج 4، ص 194؛ مجمع‌البيان، ج8، ص 713؛ زادالمسير، ج 7، ص 79


صفحه 326

«إنّ ادريس ...» قرائت كرده است‌[1]؛ ولى گويا اين گفته با آيات 84- 85 انعام/ 6 سازگارى ندارد، زيرا به دليل بازگشت ضمير«مِن ذُرّيَّتِه»به «ابراهيم» يا «نوح»، الياس نواده يكى از اين دو پيامبر به شمار مى‌رود، در حالى‌كه بيشتر مفسّران، ادريس را از اجداد نوح دانسته‌اند.[2]
از ابن عباس نقل شده كه الياس همان «خضر»، يعنى معلّم موسى است‌[3]و برخى ديگر بر اين باورند كه الياس از دوستان خضر بوده و هر دو زنده‌اند و الياس مأمور خشكيها و خضر مأمور جزيره‌ها و درياهاست يا مأموريت الياس را در بيابانها و خضر را در كوهها مى‌دانند.[4]
برخى او را «يحيى»، تعميد دهنده عيسى‌[5]، «اليسع»[6]و «ذا الكفل»[7]نيز دانسته‌اند؛ ولى آن‌گونه كه از ظاهر آيات قرآن برمى‌آيد، الياس به طور جداگانه نام يكى از پيامبران بوده و با هيچ يك از پيامبران ديگر كه نام برخى از آنها در كنار الياس آمده، متحد نيست.
در سوره انعام، نام الياس در ميان چند پيامبر ديگر كه همه آنان از صالحان* شمرده شده‌اند، آمده است:«و زَكريّا و يحيى‌ و عيسى‌ و إِلياسَ كُلٌّ مِنَ الصلِحين».
(انعام/ 6، 85) بيشتر مفسران بدون هيچ توضيحى درباره‌«الصلِحين»از كنار آن گذشته‌اند؛ اما برخى گفته‌اند:«كُلٌّ مِنَ الصلِحين»يعنى همه آنها از انبيا و رسولان هستند[8]، چنان‌كه برخى ديگر از مفسران در ذيل آيه 130 بقره/ 2 كه درباره حضرت ابراهيم مى‌فرمايد:«انَّهُ فِى الأخِرَةِ لَمِنَ الصلِحين»معتقدند كه مراد از صالحان در اين آيه، كسانى نيستند كه شايستگى رحمت عامّه خدا يا رحمت ويژه مؤمنان يا ولايت و سرپرستى از سوى خدا را دارند، بلكه مقصود، اين است كه آنها كسانى و داراى مقامى‌[1]. الكشاف، ج 4، ص 60؛ مجمع‌البيان، ج 8،ص 712؛ تفسير قرطبى، ج 15، ص 76
[2]. جامع‌البيان، مج 5، ج 7، ص 340؛ تفسيرقرطبى، ج 7، ص 24؛ روح‌المعانى، مج 13، ج 23، ص 204
[3]. تفسير قرطبى، ج 7، ص 24؛ الميزان، ج17، ص 159؛ نمونه، ج 19، ص 144
[4]. مجمع‌البيان، ج 8، ص 713؛قصص‌الانبياء، ص 386؛ روح المعانى، مج 13، ج 23، ص 203
[5]. نمونه، ج 19، ص 144
[6]. تفسير قرطبى، ج 7، ص 24
[7]. مجمع‌البيان، ج 8، ص 713؛روح‌المعانى، مج 13، ج 23، ص 203؛ التحقيق، ج 1، ص 127
[8]. مجمع البيان، ج 3، ص 510


صفحه 327

هستند كه رحمت الهى آنان را دربرمى‌گيرد و اين همان امنيت مطلق از عذاب الهى است و چنين مقامى، خود داراى مراتبى است.[1]
در سوره صافّات/ 37 الياس از پيامبرانى معرفى شده كه با دعوت قوم خود به پرهيزگارى و پرستش خدا، آنان را از پرستش غير او برحذر داشته است؛ ولى قومِ او- جز شمارى از افراد بااخلاص- سخنانش را ناديده گرفته، به وى ايمان نياوردند:«و إِنّ إِلياسَ لَمِنَ المُرسَلينَ* إِذ قالَ لِقومه أَلا تَتَّقونَ* أَتدعونَ بَعلًا و تَذَرونَ أَحسنَ‌الخلِقينَ* اللّهَ رَبَّكُم و رَبَّ ءَابَائِكُمُ الأوّلينَ* فَكذّبوهُ فَإِنّهُم لَمُحضَرونَ* إِلّا عِبادَ اللّهِ المُخلَصينَ».
(صافّات/ 37، 123- 128) در ذيل اين آيات، داستانهاى فراوانى نقل شده كه در يكى از آنها به نقل از صدوق آمده است: بعد از تجزيه سرزمين بنى‌اسرائيل، گروهى از آنان به شهرى كه به سبب وجود بتى به نام «بعل»، «بعلبك» ناميده مى‌شد، كوچ كردند. مردم و پادشاه اين ديار، بت بعل را مى‌پرستيدند و خداى متعالى براى هدايت آنها الياس را به سويشان فرستاد. پادشاه در آغاز دعوت او را پذيرفت؛ ولى همسرش، وى را به سرپيچى و مخالفت با الياس وا داشت. پادشاه نيز ضمن مخالفت با الياس درصدد كشتن وى برآمد و الياس به كوهها و بيابانها گريخت. بنابر قولى ديگر، الياس، اليسع را به جانشينى خود برگزيد و خداى متعالى او را به آسمانها برد.[2]
همان‌گونه كه از آيات قرآن برمى‌آيد، قوم الياس به جاى پرستش خداى يگانه، به پرستش بتى به نام بعل* روى آورده بودند:«إِذ قالَ لِقومِهِ أَلَا تَتَّقونَ* أَتَدعونَ بَعلًا و تَذَرونَ أَحسنَ الخلِقِينَ».(صافّات/ 37، 124- 125)
معنا و مصداق بعل مورد اختلاف مفسران است؛ از جمله آن را به معناى «ربّ‌[3]»، نام يك فرشته‌[4]و نيز نام زنى دانسته‌اند كه قوم الياس را گمراه كرد و مورد پرستش آنان قرار گرفت.[5]بيشتر مفسران شيعه و سنى هماهنگ با ظاهر آيات، آن را نام بتِ قوم الياس‌[1]. الميزان، ج 1، ص 304- 305
[2]. الكامل، ج 1، ص 161- 162؛مجمع‌البيان، ج 8، ص 713؛ الميزان، ج 17، ص 160
[3]. تفسير قمى، ج 2، ص 226؛ التبيان، ج 8،ص 525؛ كنزالدقائق، ج 11، ص 174
[4]. تفسير قرطبى، ج 15، ص 77
[5]. همان؛ تفسير ابن كثير، ج 4، ص 22؛روح‌المعانى، مج 13، ج 23، ص 204فرهنگ و معارف قرآن، اعلام القرآن، 3جلد،مؤسسة بوستان كتاب - قم، چاپ: اول، 1385.اعلام القرآن ؛ ج‌2 ؛ ص328