ام حكم در شأن نزول:
خداوند در آيه 10 ممتحنه/ 60 كه ناظر به بخشى از عهدنامه صلح حديبيّه و درباره بازگرداندن زنان مسلمان و فرارى از مكه است فرمان داد كه اگر زنان مؤمن هجرت كردند و از كافران جدا شدند آنان را به مشركان باز نگردانند و مهر آنان را به شوهران كافرشان بازپس دهند.[1]در اين آيه همچنين خداوند به مؤمنان دستور مىدهد كه همسران كافر خود را در عقد ازدواج خود نگه ندارند و مهرى را كه به آنان پرداختهاند از مشركان مطالبه كنند:
«يايُّهَا الَّذينَ ءامَنوا اذا جاءَكُمُ المُؤمِنتُ مُهجِرتٍ فَامتَحِنوهُنَّ اللَّهُ اعلَمُ بِايمنِهِنَّ فَان عَلِمتُموهُنَّ مُؤمِنتٍ فَلا تَرجِعوهُنَّ الَى الكُفّارِ لا هُنَّ حِلٌّ لَهُم ولا هُم يَحِلّونَ لَهُنَّ وءاتوهُم ما انفَقوا ولا جُناحَ عَلَيكُم ان تَنكِحوهُنَّ اذا ءاتَيتُموهُنَّ اجورَهُنَّ ولا تُمسِكوا بِعِصَمِ الكَوافِرِ وسَلوا ما انفَقتُم وليَسَلوا ما انفَقوا ذلِكُم حُكمُ اللَّهِ يَحكُمُ بَينَكُم واللَّهُ عَليمٌ حَكيم».
(ممتحنه/ 60، 10) در پى نزول اين آيه عدهاى، از جمله عِياض بن غَنْم شداد فِهرى همسر امّ حكم[2]همسران خود را طلاق دادند. سپس آيه 11 ممتحنه/ 60 نازل شد و فرمان داد:
اگر زنى از مسلمانان جدا شد و به سوى كافران رفت، اگر آنان مهر مورد مطالبه مسلمانان را ندادند از غنيمت جنگ داده شود:«و ان فاتَكُم شَىءٌ مِن ازوجِكُم الَى الكُفّارِ فَعاقَبتُم فَاتوا الَّذينَ ذَهَبَت ازوجُهُم مِثلَ ما انفَقوا ...»؛امّا در اينكه سبب جدايى امّ حكم از همسرش هجرت نكردن وى همراه همسر خود به خاطر بقاى بر كفر و يا ارتداد بود[3]آراى مفسران و تاريخنگاران يكسان نيست.
هرچند واقدى و سُهيلى برآناند كه هيچ زنى از مسلمانان مرتدّ نشد و شوهر خود را ترك نكرد و اين آيه فقط حكم خدا را بيان مىكند[4]؛ اما برخى[5]برآناند كه ام حكم بىترديد از زنانى بوده كه مرتد شده و به مشركان پيوستند.[1]. التفسير الكبير، ج 29، ص 306؛ تاريخدمشق، ج 70، ص 220
[2]. تاريخ دمشق، ج 70، ص 220
[3]. تفسير ابن ابى حاتم، ج 10، ص 3350
[4]. المغازى، ج 2، ص 632؛ الروضالانف، ج6، ص 584
[5]. تفسير ابن ابى حاتم، ج 10، ص 3350؛روضالجنان، ج 19، ص 168؛ تنوير المقباس، ص 468
منابعاعلامالنساء فى عالمى العرب و الاسلام؛ تاريخ الامم و الملوك، طبرى؛ تاريخ مدينة دمشق؛ تفسير القرآن العظيم، ابن ابى حاتم؛ التفسير الكبير؛ تنويرالمقباس من تفسير ابن عباس؛ الروض الانف؛ روضالجنان و روحالجنان؛ المحبر؛ المغازى.
امرئ القيس بن حابس
اسماعيل حائرىنژاد
امرئ القيس بن حابس: از بزرگان و شعراى قبيله كِنْدَه و صحابى پيامبر صلى الله عليه و آله
نسب وى به قبيله كنده از قبايل معروف قحطانى در يمن مىرسد.[1]زادگاه او را شهر «تِريم» حضرموت در جنوب جزيرة العرب دانستهاند.[2]وى غير از امرئ القيس كِنْدى شاعر مشهور عرب و صاحب يكى از معلّقات سبعه است. گويند: وى همراه قبيله خود از يمن به «رياض» كوچ كرد.[3]با ظهور اسلام و گسترش آن، همراه هيئتى از كنده به حضور پيامبر صلى الله عليه و آله رسيد و اسلام آورد.[4]او پس از رحلت رسول خدا بر خلاف قوم خود كه مرتد شدند، بر اسلام خود پايدار ماند و قومش را انذار كرد و در نكوهش آنها اشعارى سرود.[5]نيز به اشعث بن قيس بزرگ كنده در مورد مخالفت با حكومت مدينه و خوددارى از پرداخت زكات هشدار داد و او را از قدرت دستگاه خلافت ترساند؛ اما اشعث مغرورانه نصيحت امرئ القيس را نپذيرفت.[6]وى همچنين با نوشتن نامهاى به ابوبكر، او را از ارتداد قبيله كنده آگاه ساخت.[7]در جنگهاى ارتداد شركت داشت.[8]مطابق گزارشهايى او در فتح «نُجير» يمن عموى مرتدش را كشت[9]و در يكى از اين نبردها سِمَت فرماندهى داشت.[10][1]. تاريخ المدينه، ج 2، ص 547:جمهرةانسابالعرب، ص 428- 429؛ اسدالغابه، ج 1، ص 276
[2]. الاعلام، ج 2، ص 12
[3]. تاريخ دمشق، ج 9، ص 250
[4]. اسدالغابه، ج 1، ص 1276؛ الاكمال، ج6، ص 17؛ تاريخ دمشق، ج 9، ص 249
[5]. الرده، ص 253- 256؛ المحبر، ص 186؛تاريخ مدينه، ج 2، ص 547
[6]. الاصابه، ج 1، ص 263
[7]. المحبر، ص 186- 187؛ تاريخ دمشق، ج 9،ص 249- 250
[8]. تاريخ دمشق، ج 9، ص 250- 251
[9]. الاستيعاب، ج 1، ص 194؛ جمهرة انسابالعرب، ص 429؛ الاصابه، ج 1، ص 263
[10]. تاريخطبرى، ج 2، ص 336؛ الاصابه، ج1، ص 263
از حضور او در جنگ «يَرْموك»[1]و فتوحات شام نيز گزارشهايى رسيده است. براساس برخى اخبار، او پس از اين فتوحات، در «بيسان» سكنا گزيد؛ اما با بروز طاعون «عَمَواس» (از توابع شام بين رمله و بيت المقدس[2]) در سال 18 هجرى نزد قبيلهاش كه در اين زمان به كوفه مهاجرت كرده بودند، بازگشت و تا پايان عمر در آن شهر اقامت گزيد.[3]از تاريخ درگذشت او اطلاعى نيست؛ اما گزارشهايى از زنده بودن او در دوران خلافت عثمان (23- 35 ق.) حكايت دارد.[4]برخى وى را از راويان حديث پيامبر صلى الله عليه و آله برشمردهاند.[5]
امرئالقيس در شأن نزول:
مفسران در ذيل آياتى بدين شرح از امرئ القيس سخن به ميان آوردهاند:
1. در ذيل آيات 95- 97 نحل/ 16 از ابنعباس روايت شده است كه يكى از اهالى حضرموت به پيامبر صلى الله عليه و آله عرض كرد: همسايه من امرئ القيس بخشى از زمين مرا تصاحب كرده و مردم گواه صدق من هستند؛ ولى چون او بيش از من مردم را گرامى مىدارد آنان حاضر به حمايت از من نيستند. امرئ القيس نخست همه چيز را انكار كرد و چون شاكى شاهدى نداشت حضرت از امرئ القيس خواست تا براى اثبات دعوى خود سوگند ياد كند. هنگامى كه او براى اداى سوگند برخاست پيامبر صلى الله عليه و آله او را از قسم دروغ برحذر داشت و او از سوگند امتناع ورزيد. خداوند با فرو فرستادن آيات«ولا تَشتَروا[1]. تاريخ دمشق، ج 9، ص 246
[2]. معجم ما استعجم، ج 3، ص 227
[3]. تاريخ دمشق، ج 9، ص 250؛ اسدالغابه، ج1، ص 276
[4]. تاريخ دمشق، ج 9، ص 252
[5]. رجال الطوسى، ج ص 26؛ الاصابه، ج 1، ص262
بِعَهدِ اللَّهِ ثَمَنًا قَليلًا انَّما عِندَ اللَّهِ هُوَ خَيرٌ لَكُم ان كُنتُم تَعلَمون* ما عِندَكُم يَنفَدُ وما عِندَاللَّهِ باقٍ ولَنَجزِيَنَّ الَّذينَ صَبَروا اجرَهُم بِاحسَنِ ما كانوا يَعمَلون»(نحل/ 16، 95- 96) مسلمانان را از فروش عهد و پيمان الهى به بهاى اندك باز داشت.[1]
امرئالقيس پس از شنيدن اين آيات با اظهار اينكه آنچه نزد من است سرانجام فانى شدنى است اعتراف كرد كه حق با شاكى است و چون مقدار زمين او را نمىداند هر مقدار كه مىخواهد برگيرد و در ازاى بهرهاى كه در اين مدت از زمين او برده است معادل آن را هم خواهد پرداخت. در اين هنگام آيه 97 همين سوره نازل گشت:«مَن عَمِلَ صلِحًا مِن ذَكَرٍ او انثى و هُوَ مُؤمِنٌ فَلَنُحيِيَنَّهُ حَيوةً طَيّبَةً ولَنَجزِيَنَّهُم اجرَهُم بِاحسَنِ ما كانوا يَعمَلون»و به هر زن و مرد مؤمنى كه كار نيك كند وعده حيات پاكيزه و پاداش نيكو داد.[2]
2.«انَّ الَّذينَ يَشتَرونَ بِعَهدِ اللَّهِ وايمنِهِم ثَمَنًا قَليلًا اولكَ لا خَلقَ لَهُم فِى الأخِرَةِ ولا يُكَلّمُهُمُ اللَّهُ و لا يَنظُرُ الَيهِم يَومَ القِيمَةِ ولا يُزَكّيهِم ولَهُم عَذابٌ الِيمآنانكه عهد الهى و سوگندهاى خود را به بهايى اندك مىفروشند، در آخرت بىنصيب هستند و خداوند با آنان سخن نمىگويد و نظر رحمتندارد و تزكيه شان نمىكند و آنان را عذابى دردناك است.» (آلعمران/ 3، 77). جمعى از مفسران در ذيل اين آيه با اشاره به نزاع ياد شده در شأن نزول پيشين آوردهاند: هنگامى كه امرئالقيس خواست سوگند ياد كند از پيامبر صلى الله عليه و آله پرسيد: آيا اگر سوگند ياد كنم زمين از آنِ من خواهد شد؟ حضرت پاسخ داد: كسى كه براى پايمال كردن حق برادرش سوگند دروغ ياد كند خداوند را غضبناك ملاقات خواهد كرد.
او پرسيد: كسى كه مىداند حق با اوست، ولى از حق خود بگذرد چه پاداشى دارد؟ فرمود:
پاداشش بهشت است. امرئالقيس پيامبر صلى الله عليه و آله را شاهد گرفت كه از حق خود دست برداشته است. در اين هنگام آيه فوق نازل گرديد.[3]بنا به قول ديگرى وى پس از نزول آيه ترسيد و با خوددارى از سوگند، زمين را رها كرد.[4]
3. مقاتل نزول آيه«ولا تَأكُلوا امولَكُم بَينَكُم بِالبطِل ...»(بقره/ 2، 188) را درباره نزاع امرئالقيس با عبداللّهابناشْوَع حَضْرَمى در مورد قطعه زمينى دانسته كه براى رفع خصومت نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمدند و هنگامى كه امرئ القيس خواست براى اثبات مالكيت[1]. اسبابالنزول، ص 50؛ مجمعالبيان، ج6، ص 497؛ زادالمسير، ج 4، ص 356
[2]. مجمعالبيان، ج 6، ص 592- 593؛زادالمسير، ج 4، ص 356
[3]. جامعالبيان، مج 3، ج 3، ص 436
[4]. روضالجنان، ج 4، ص 397
خود سوگند ياد كند آيه فوق نازل شد و او از سوگند امتناع ورزيد.[1]
منابع
اسباب النزول، واحدى؛ الاستيعاب فى معرفة الاصحاب؛ اسدالغابة فى معرفة الصحابه؛ الاصابة فى تمييز الصحابه؛ الاعلام؛ الاكمال فى رفع الارتياب عن المؤتلف والمختلف فىالاسماء والكنى والانساب؛ تاريخ الامم والملوك، طبرى؛ تاريخ المدينه دمشق؛ تاريخ المدينة المنوره؛ تفسير القرآن العظيم، ابن ابى حاتم؛ جامع البيان عن تأويل آى القرآن؛ جمهرة انسابالعرب؛ رجال الطوسى؛ روضالجنان و روحالجنان؛ زادالمسير فى علم التفسير؛ كتاب الرده؛ مجمعالبيان فى تفسير القرآن؛ المحبر؛ معجم ما استعجم من اسماء البلاد والمواضع.[1]. تفسير ابن ابى حاتم، ج 1، ص 321؛اسباب النزول، ص 50
امّ رومان
محمد الله اكبرى
امّ رومان: همسر ابوبكر
وى دختر عامر بن عويمر[1](عميرة[2]) بن عبد شمس از قبيله بنوفراس[3]، از فرزندان كنانة بن خزيمة،[4]و مادر عايشه است.
در نام پدر و نسب او تا مالك بن كنانه اختلاف بسيار است.[5]امّ رومان در جوانى به همسرى حارث بن سَخْبَره ازدى درآمد و براى او پسرى به نام طفيل به دنيا آورد. سپس با شوهر و فرزند خود از اطراف نجران به مكه آمده و ضمن همپيمان شدن با ابوبكر، تحت حمايت وى و قبيلهاش در مكه ساكن شدند. وى پيش از بعثت پيامبر صلى الله عليه و آله با مرگ حارث به همسرى ابوبكر* درآمد و از او عبدالرحمن و عايشه* را به دنيا آورد.[6]
به روايتى امّ رومان در سالهاى نخست بعثت به پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله ايمان آورد و با آن حضرت بيعت كرد.[7]وى براى مسلمان كردن فرزند خود عبدالرحمن كوشيد و پيش از هجرت بارها با او محاجّه كرد كه نتيجهاى دربرنداشت تا اينكه سرانجام عبدالرحمن در صلح حديبيه (سال ششم هجرى[8]) يا بعد از صلح حديبيه و پيش از فتح مكه (سال هفتم[9]) اسلام آورد.[1]. الطبقات، ابن سعد، ج 8، ص 216؛انسابالاشراف، ج 10، ص 101؛ الطبقات، ابن خياط، ص 624
[2]. الطبقات، ابن سعد، ج 8، ص 216؛ تاريخطبرى، ج 2، ص 351
[3]. السيرة النبويه، ج 3، ص 299؛ المعارف،ص 173
[4]. الطبقات، ابن سعد، ج 8، ص 216؛السيرةالنبويه، ج 3، ص 298
[5]. المعارف، ص 173؛ الطبقات، ابن خياط، ص624؛ تاريخ طبرى، ج 2، ص 351
[6]. الطبقات، ابن سعد، ج 8، ص 216؛انسابالاشراف، ج 10، ص 101؛ صفةالصفوه، ج 1، ص 32
[7]. الطبقات، ابن سعد، ج 8، ص 216
[8]. انسابالاشراف، ج 10، ص 101
[9]. الاصابه، ج 8، ص 393
امّ رومان در سال نخست هجرى با ديگر اعضاى خانواده ابوبكر به مدينه هجرت كرد.[1]به گفته برخى، وى زنى شايسته و ديندار و در شمار راويان حديث و صحابه پيامبر صلى الله عليه و آله بود.[2]
بنابر برخى روايات وى به سال پنجم يا ششم هجرى درگذشت و پيامبر صلى الله عليه و آله بر او نماز گزارد و به قبرش وارد شد و از او به نيكى ياد كرد[3]؛ ولى روايات ديگر مرگ او را پس از آن مىداند.[4]قراين و شواهدى چون پذيرايى وى از پسرش عبدالرحمن در مدينه پس از مسلمان شدن وى در سال هفتم هجرى[5]، سخن پيامبر صلى الله عليه و آله به عايشه در باب مشورت وى با پدر و مادرش در سال نهم هجرى و پس از نزول آيهاى كه زنان پيامبر صلى الله عليه و آله را بين انتخاب آن حضرت و طلاق مخيّر مىكرد[6]، و ارث بردن او از ابوبكر[7]و حديث گفتن او به مسروق در زمان خلافت عمر[8]نشان مىدهد كه امّ رومان حتى پس از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله و درگذشت ابوبكر نيز زنده بوده است.
امّ رومان در شأن نزول:
1. به نقل طبرانى از ابنعباس خطاب«لاتَحسَبوهُ»در آيه 11 نور/ 24 به پيامبر صلى الله عليه و آله، ابوبكر و امّ رومان است[9]:«انَّ الَّذينَ جاءو بِالافكِ عُصبَةٌ مِنكُم لا تَحسَبوهُ شَرًّا لَكُم بَل هُوَ خَيرٌ لَكُم ...آنان كه آن تهمت را زدند گروهى از شما بودند؛ اما شما اين ماجرا را بد نشماريد، بلكه آن براى شما خير است ...».
2. به نقل برخى محدثان[10]و مفسران[11]مراد از«والديه»در آيه 17 احقاف/ 46[1]. الطبقات، ابن سعد، ج 8، ص 216؛ تاريخطبرى، ج 2، ص 10
[2]. تاريخ الصحابه، ص 275؛ تجريداسماءالصحابه، ج 2، ص 320
[3]. انسابالاشراف، ج 10، ص 101؛ الطبقات،ابن سعد، ج 8، ص 216؛ تجريد اسماءالصحابه، ج 2، ص 320
[4]. صفةالصفوه، ج 1، ص 32؛ الاصابه، ج 8،ص 392 (5) (6) 5-. الاصابه، ج 8، ص 393
[7]. المغازى، ج 2، ص 698
[8]. الاصابه، ج 8، ص 392؛ مسند احمد، ج 7،ص 510- 511
[9]. المعجم الكبير، ج 23، ص 135
[10]. انساب الاشراف، ج 10، ص 101؛صحيحالبخارى، ج 5، ص 49
[11]. تفسير ابنابىحاتم، ج 10، ص 3295؛تفسير ماوردى، ج 5، ص 80- 279؛ مجمعالبيان، ج 9، ص 132