از حضور او در جنگ «يَرْموك»[1]و فتوحات شام نيز گزارشهايى رسيده است. براساس برخى اخبار، او پس از اين فتوحات، در «بيسان» سكنا گزيد؛ اما با بروز طاعون «عَمَواس» (از توابع شام بين رمله و بيت المقدس[2]) در سال 18 هجرى نزد قبيلهاش كه در اين زمان به كوفه مهاجرت كرده بودند، بازگشت و تا پايان عمر در آن شهر اقامت گزيد.[3]از تاريخ درگذشت او اطلاعى نيست؛ اما گزارشهايى از زنده بودن او در دوران خلافت عثمان (23- 35 ق.) حكايت دارد.[4]برخى وى را از راويان حديث پيامبر صلى الله عليه و آله برشمردهاند.[5]
امرئالقيس در شأن نزول:
مفسران در ذيل آياتى بدين شرح از امرئ القيس سخن به ميان آوردهاند:
1. در ذيل آيات 95- 97 نحل/ 16 از ابنعباس روايت شده است كه يكى از اهالى حضرموت به پيامبر صلى الله عليه و آله عرض كرد: همسايه من امرئ القيس بخشى از زمين مرا تصاحب كرده و مردم گواه صدق من هستند؛ ولى چون او بيش از من مردم را گرامى مىدارد آنان حاضر به حمايت از من نيستند. امرئ القيس نخست همه چيز را انكار كرد و چون شاكى شاهدى نداشت حضرت از امرئ القيس خواست تا براى اثبات دعوى خود سوگند ياد كند. هنگامى كه او براى اداى سوگند برخاست پيامبر صلى الله عليه و آله او را از قسم دروغ برحذر داشت و او از سوگند امتناع ورزيد. خداوند با فرو فرستادن آيات«ولا تَشتَروا[1]. تاريخ دمشق، ج 9، ص 246
[2]. معجم ما استعجم، ج 3، ص 227
[3]. تاريخ دمشق، ج 9، ص 250؛ اسدالغابه، ج1، ص 276
[4]. تاريخ دمشق، ج 9، ص 252
[5]. رجال الطوسى، ج ص 26؛ الاصابه، ج 1، ص262
بِعَهدِ اللَّهِ ثَمَنًا قَليلًا انَّما عِندَ اللَّهِ هُوَ خَيرٌ لَكُم ان كُنتُم تَعلَمون* ما عِندَكُم يَنفَدُ وما عِندَاللَّهِ باقٍ ولَنَجزِيَنَّ الَّذينَ صَبَروا اجرَهُم بِاحسَنِ ما كانوا يَعمَلون»(نحل/ 16، 95- 96) مسلمانان را از فروش عهد و پيمان الهى به بهاى اندك باز داشت.[1]
امرئالقيس پس از شنيدن اين آيات با اظهار اينكه آنچه نزد من است سرانجام فانى شدنى است اعتراف كرد كه حق با شاكى است و چون مقدار زمين او را نمىداند هر مقدار كه مىخواهد برگيرد و در ازاى بهرهاى كه در اين مدت از زمين او برده است معادل آن را هم خواهد پرداخت. در اين هنگام آيه 97 همين سوره نازل گشت:«مَن عَمِلَ صلِحًا مِن ذَكَرٍ او انثى و هُوَ مُؤمِنٌ فَلَنُحيِيَنَّهُ حَيوةً طَيّبَةً ولَنَجزِيَنَّهُم اجرَهُم بِاحسَنِ ما كانوا يَعمَلون»و به هر زن و مرد مؤمنى كه كار نيك كند وعده حيات پاكيزه و پاداش نيكو داد.[2]
2.«انَّ الَّذينَ يَشتَرونَ بِعَهدِ اللَّهِ وايمنِهِم ثَمَنًا قَليلًا اولكَ لا خَلقَ لَهُم فِى الأخِرَةِ ولا يُكَلّمُهُمُ اللَّهُ و لا يَنظُرُ الَيهِم يَومَ القِيمَةِ ولا يُزَكّيهِم ولَهُم عَذابٌ الِيمآنانكه عهد الهى و سوگندهاى خود را به بهايى اندك مىفروشند، در آخرت بىنصيب هستند و خداوند با آنان سخن نمىگويد و نظر رحمتندارد و تزكيه شان نمىكند و آنان را عذابى دردناك است.» (آلعمران/ 3، 77). جمعى از مفسران در ذيل اين آيه با اشاره به نزاع ياد شده در شأن نزول پيشين آوردهاند: هنگامى كه امرئالقيس خواست سوگند ياد كند از پيامبر صلى الله عليه و آله پرسيد: آيا اگر سوگند ياد كنم زمين از آنِ من خواهد شد؟ حضرت پاسخ داد: كسى كه براى پايمال كردن حق برادرش سوگند دروغ ياد كند خداوند را غضبناك ملاقات خواهد كرد.
او پرسيد: كسى كه مىداند حق با اوست، ولى از حق خود بگذرد چه پاداشى دارد؟ فرمود:
پاداشش بهشت است. امرئالقيس پيامبر صلى الله عليه و آله را شاهد گرفت كه از حق خود دست برداشته است. در اين هنگام آيه فوق نازل گرديد.[3]بنا به قول ديگرى وى پس از نزول آيه ترسيد و با خوددارى از سوگند، زمين را رها كرد.[4]
3. مقاتل نزول آيه«ولا تَأكُلوا امولَكُم بَينَكُم بِالبطِل ...»(بقره/ 2، 188) را درباره نزاع امرئالقيس با عبداللّهابناشْوَع حَضْرَمى در مورد قطعه زمينى دانسته كه براى رفع خصومت نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمدند و هنگامى كه امرئ القيس خواست براى اثبات مالكيت[1]. اسبابالنزول، ص 50؛ مجمعالبيان، ج6، ص 497؛ زادالمسير، ج 4، ص 356
[2]. مجمعالبيان، ج 6، ص 592- 593؛زادالمسير، ج 4، ص 356
[3]. جامعالبيان، مج 3، ج 3، ص 436
[4]. روضالجنان، ج 4، ص 397
خود سوگند ياد كند آيه فوق نازل شد و او از سوگند امتناع ورزيد.[1]
منابع
اسباب النزول، واحدى؛ الاستيعاب فى معرفة الاصحاب؛ اسدالغابة فى معرفة الصحابه؛ الاصابة فى تمييز الصحابه؛ الاعلام؛ الاكمال فى رفع الارتياب عن المؤتلف والمختلف فىالاسماء والكنى والانساب؛ تاريخ الامم والملوك، طبرى؛ تاريخ المدينه دمشق؛ تاريخ المدينة المنوره؛ تفسير القرآن العظيم، ابن ابى حاتم؛ جامع البيان عن تأويل آى القرآن؛ جمهرة انسابالعرب؛ رجال الطوسى؛ روضالجنان و روحالجنان؛ زادالمسير فى علم التفسير؛ كتاب الرده؛ مجمعالبيان فى تفسير القرآن؛ المحبر؛ معجم ما استعجم من اسماء البلاد والمواضع.[1]. تفسير ابن ابى حاتم، ج 1، ص 321؛اسباب النزول، ص 50
امّ رومان
محمد الله اكبرى
امّ رومان: همسر ابوبكر
وى دختر عامر بن عويمر[1](عميرة[2]) بن عبد شمس از قبيله بنوفراس[3]، از فرزندان كنانة بن خزيمة،[4]و مادر عايشه است.
در نام پدر و نسب او تا مالك بن كنانه اختلاف بسيار است.[5]امّ رومان در جوانى به همسرى حارث بن سَخْبَره ازدى درآمد و براى او پسرى به نام طفيل به دنيا آورد. سپس با شوهر و فرزند خود از اطراف نجران به مكه آمده و ضمن همپيمان شدن با ابوبكر، تحت حمايت وى و قبيلهاش در مكه ساكن شدند. وى پيش از بعثت پيامبر صلى الله عليه و آله با مرگ حارث به همسرى ابوبكر* درآمد و از او عبدالرحمن و عايشه* را به دنيا آورد.[6]
به روايتى امّ رومان در سالهاى نخست بعثت به پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله ايمان آورد و با آن حضرت بيعت كرد.[7]وى براى مسلمان كردن فرزند خود عبدالرحمن كوشيد و پيش از هجرت بارها با او محاجّه كرد كه نتيجهاى دربرنداشت تا اينكه سرانجام عبدالرحمن در صلح حديبيه (سال ششم هجرى[8]) يا بعد از صلح حديبيه و پيش از فتح مكه (سال هفتم[9]) اسلام آورد.[1]. الطبقات، ابن سعد، ج 8، ص 216؛انسابالاشراف، ج 10، ص 101؛ الطبقات، ابن خياط، ص 624
[2]. الطبقات، ابن سعد، ج 8، ص 216؛ تاريخطبرى، ج 2، ص 351
[3]. السيرة النبويه، ج 3، ص 299؛ المعارف،ص 173
[4]. الطبقات، ابن سعد، ج 8، ص 216؛السيرةالنبويه، ج 3، ص 298
[5]. المعارف، ص 173؛ الطبقات، ابن خياط، ص624؛ تاريخ طبرى، ج 2، ص 351
[6]. الطبقات، ابن سعد، ج 8، ص 216؛انسابالاشراف، ج 10، ص 101؛ صفةالصفوه، ج 1، ص 32
[7]. الطبقات، ابن سعد، ج 8، ص 216
[8]. انسابالاشراف، ج 10، ص 101
[9]. الاصابه، ج 8، ص 393
امّ رومان در سال نخست هجرى با ديگر اعضاى خانواده ابوبكر به مدينه هجرت كرد.[1]به گفته برخى، وى زنى شايسته و ديندار و در شمار راويان حديث و صحابه پيامبر صلى الله عليه و آله بود.[2]
بنابر برخى روايات وى به سال پنجم يا ششم هجرى درگذشت و پيامبر صلى الله عليه و آله بر او نماز گزارد و به قبرش وارد شد و از او به نيكى ياد كرد[3]؛ ولى روايات ديگر مرگ او را پس از آن مىداند.[4]قراين و شواهدى چون پذيرايى وى از پسرش عبدالرحمن در مدينه پس از مسلمان شدن وى در سال هفتم هجرى[5]، سخن پيامبر صلى الله عليه و آله به عايشه در باب مشورت وى با پدر و مادرش در سال نهم هجرى و پس از نزول آيهاى كه زنان پيامبر صلى الله عليه و آله را بين انتخاب آن حضرت و طلاق مخيّر مىكرد[6]، و ارث بردن او از ابوبكر[7]و حديث گفتن او به مسروق در زمان خلافت عمر[8]نشان مىدهد كه امّ رومان حتى پس از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله و درگذشت ابوبكر نيز زنده بوده است.
امّ رومان در شأن نزول:
1. به نقل طبرانى از ابنعباس خطاب«لاتَحسَبوهُ»در آيه 11 نور/ 24 به پيامبر صلى الله عليه و آله، ابوبكر و امّ رومان است[9]:«انَّ الَّذينَ جاءو بِالافكِ عُصبَةٌ مِنكُم لا تَحسَبوهُ شَرًّا لَكُم بَل هُوَ خَيرٌ لَكُم ...آنان كه آن تهمت را زدند گروهى از شما بودند؛ اما شما اين ماجرا را بد نشماريد، بلكه آن براى شما خير است ...».
2. به نقل برخى محدثان[10]و مفسران[11]مراد از«والديه»در آيه 17 احقاف/ 46[1]. الطبقات، ابن سعد، ج 8، ص 216؛ تاريخطبرى، ج 2، ص 10
[2]. تاريخ الصحابه، ص 275؛ تجريداسماءالصحابه، ج 2، ص 320
[3]. انسابالاشراف، ج 10، ص 101؛ الطبقات،ابن سعد، ج 8، ص 216؛ تجريد اسماءالصحابه، ج 2، ص 320
[4]. صفةالصفوه، ج 1، ص 32؛ الاصابه، ج 8،ص 392 (5) (6) 5-. الاصابه، ج 8، ص 393
[7]. المغازى، ج 2، ص 698
[8]. الاصابه، ج 8، ص 392؛ مسند احمد، ج 7،ص 510- 511
[9]. المعجم الكبير، ج 23، ص 135
[10]. انساب الاشراف، ج 10، ص 101؛صحيحالبخارى، ج 5، ص 49
[11]. تفسير ابنابىحاتم، ج 10، ص 3295؛تفسير ماوردى، ج 5، ص 80- 279؛ مجمعالبيان، ج 9، ص 132
امّ رومان و ابوبكر هستند كه پيوسته با خواندن آيات معاد از پسرشان عبدالرّحمن مىخواستند كه ايمان بياورد؛ ولى او نپذيرفته و با آنان محاجه مىكرد و مىگفت: اف بر شما! به من وعده مىدهيد كه پس از مردن و پوسيدن استخوانهايم دوباره زنده شده و سر از قبر برآورم. اين همه بزرگان قريش پيش از من مردهاند و هيچ يك زنده نشده است:
«والَّذى قالَ لِولِدَيهِ افٍّ لَكُما اتَعِدانِنى ان اخرَجَ وقَد خَلَتِ القُرونُ مِن قَبلى».عبدالرحمن در ادامه گفت اگر راست مىگوييد اينها را زنده كنيد تا در باب آنچه مىگوييد از آنان بپرسم! آن دو با استمداد از خداوند در خصوص هدايت وى مىگفتند: واى بر تو، ايمان بياور به راستى وعده خدا حق است و او در پاسخ مىگفت: اينها كه شما مىگوييد افسانههاى پيشينيان است:«وهُما يَستَغيثانِ اللَّهَ ويلَكَ ءامِن انَّ وَعدَ اللَّهِ حَقٌّ فَيَقولُ ما هذا الّا اسطيرُ الاوَّلين».
3. به نقل برخى از مفسران[1]مراد از «اصحاب» در آيه 71 انعام/ 6، امّ رومان و ابوبكر هستند كه پيوسته فرزندشان عبدالرّحمن را به اسلام مىخواندند و او مصرانه انكار و محاجه مىكرد. خداوند آيه ياد شده را در رد استدلال او فرو فرستاد:«قُل انَدعوا مِن دونِ اللَّهِ ما لا يَنفَعُنا ولا يَضُرُّنا ونُرَدُّ عَلى اعقابِنا بَعدَ اذ هَدنَا اللَّهُ كالَّذِى استَهوَتهُ الشَّيطينُ فِى الارضِ حَيرانَ لَهُ اصحبٌ يَدعونَهُ الَى الهُدَى ائتِنا قُل انَّ هُدَى اللَّهِ هُوَ الهُدى و امِرنا لِنُسلِمَ لِرَبّ العلَمينبگو آيا ما غير از خدا چيزى را بخوانيم كه سود و زيانمان ندهد و پس از آنكه هدايت شديم به عقب بازگرديم؛ مانند كسى كه بر اثر وسوسههاى شياطين در زمين راه را گم كرده و سرگردان است، با آنكه يارانى دارد كه او را به هدايت مىخوانند (و به او مىگويند) به سوى ما بيا. بگو: تنها هدايت خداوند هدايت (درست) است و ما فرمان داريم كه تسليم پروردگار جهانيان باشيم».
با اينكه مفسران نزول اين آيات را در شأن امّ رومان، ابوبكر و عبدالرحمن دانستهاند؛ ولى بخارى[2]از عايشه روايتى بدين مضمون نقل كرده است كه خداوند جز آيه إفك هيچ[1]. مفحمات الاقران، ج 1، ص 430؛ تفسير ماوردى،ج 2، ص 132
[2]. صحيح البخارى، ج 5، ص 49
آيهاى درباره ما (خاندان ابوبكر) فرو نفرستاده است.منابعالاصابة فى تمييز الصحابه؛ انساب الاشراف؛ تاريخ الامم و الملوك، طبرى؛ تاريخ الصحابة الذين روى عنهم الاخبار؛ تجريد اسماء الصحابه؛ تفسير القرآن العظيم، ابن ابى حاتم؛ السيرةالنبويه، ابن هشام؛ صحيح البخارى؛ صفوة الصفوه؛ الطبقات الكبرى، ابن سعد؛ كتاب الطبقات، ابن خياط؛ مجمعالبيان فى تفسير القرآن؛ المحبر؛ مسند احمد بن حنبل؛ المعارف؛ المغازى؛ مفحمات الاقران فى مبهمات القرآن؛ النكت و العيون، ماوردى.
امّ سلمه
محمد حسن الهى زاده
امّ سلمه: هند (امالمؤمنين) دختر أبى أميه (حذيفة) بن مغيرة بن عبدالله بن عمر بن مخزوم
پدر امّ سلمه از بخشندگان عرب معروف به زادالراكب[1]و مادرش عاتكه دختر عامر بن ربيعة بن مالك است[2]كه برخى به اشتباه او را عاتكه دختر عبدالمطلب دانستهاند.[3]وى پيش از هجرت در خانوادهاى شريف در مكه متولد شد[4]؛ اما زمان ولادتش به طور دقيق مشخص نيست. با توجه به تاريخ وفات و طول عمرش مىتوان حدس زد كه 20 سال و اندى پيش از هجرت به دنيا آمده است. در نوجوانى به ازدواج ابو* سلمه عبدالله بن عبدالاسد مخزومى درآمد. با ظهور اسلام به همراه همسرش به دين اسلام گرويد، در حالى كه برادرش عبداللَّه بن ابى اميه و پسر عمويش ابوجهل از دشمنان سرسخت پيامبر بودند.[5]بر اثر آزار مشركان و اقوام خويش، به همراه شوهرش در سال پنجم بعثت با گروهى از مسلمانان عازم حبشه گرديد.[6]با انتشار خبر خوددارى قريش از اذيت و آزار مسلمانان، با همسرش از حبشه به مكه بازگشت؛ ولى چون خبر دروغ بود، براى رهايى از فشار مشركان، به حبشه بازگشت.[7]سرانجام در سال سيزدهم بعثت به همراه همسرش تصميم گرفتند به يثرب هجرت كنند؛ امّا بنىمخزوم مانع مهاجرت امّسلمه و سلمه، تنها فرزندش كه در حبشه متولد شده بود، شدند و نهايتاً ابوسلمه به تنهايى راه يثرب را در پيش گرفت. ام سلمه پس از چندى دورى از شوهر، در نهايت با رضايت[1]. الاستيعاب، ج 4، ص 493؛ سير اعلامالنبلاء، ج 2، ص 202
[2]. الاصابه، ج 8، ص 404؛ الطبقات، ج 8، ص69
[3]. مناقب، ج 1، ص 207؛ سفينةالبحار، ج 4،ص 227
[4]. سير اعلام النبلاء، ج 2، ص 202
[5]. المعارف، ص 136؛ الاستيعاب، ج 4، ص493
[6]. السيرة النبويه، ج 1، ص 326
[7]. الطبقات، ج 8، ص 69؛ السيرةالنبويه، ج1، ص 366 به بعد