أمّ كجه انصارى
عليرضا جمشيدى نيا
أمّ كجه (كحه)[1]انصارى[2]
در ذيل چند آيه قرآن از اين بانو سخن به ميان آمده است كه پس از درگذشت يا شهادت همسرش، در مسجد «فضيخ» نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و از اينكه براساس سنتهاى جاهلى (محروميت زنان و پسران خُردسال از ارث) ارث قابل توجّه[3]همسرش به پسر عموهاى[4]او تعلّق يافته و دخترانش از ارث محروم ماندهاند، گله كرد.[5]پيامبر صلى الله عليه و آله پاسخ ام كجّه را به نزول وحى واگذاشت. پس از چندى، آيات 7[6]و 11[7]و به گفته برخى 6[8]نساء/ 4 درباره سهم ورثه از ارث* نازل شد:«... فَان كُنَّ نِساءً فَوقَ اثنَتَينِ فَلَهُنَّ ثُلُثا ما تَرَكَ وان كانَت واحِدَةً فَلَهَا النّصفُ ...چنانچه دخترانِ ميّت دو تن يا بيشتر بودند در صورتى كه ميّت، پسر نداشته باشد، دو سوم و چنانچه يك تن بود، نيمى از ارث به آنان تعلق خواهد گرفت». در پى فرودآمدن اين آيه، پيامبر صلى الله عليه و آله از پسرعموهاى متوفّا خواست تا يك هشتم ارث را به أم كجّه و دو سوم آن را به دخترانش بازپس دهند.[9]
درباره نام همسر أمكجّه، چگونگى درگذشت و نيز وارثان او اختلاف فراوانى در منابع وجود دارد[10]، بهگونهاى كه نظر خاصى را نمىتوان برگزيد.[1]. جامع البيان، مج 3، ج 4، ص 349
[2]. همان؛ الاصابه، ج 8، ص 456
[3]. الكشاف، ج 1، ص 476؛ اسدالغابه، ج 4،ص 23
[4]. الكشاف، ج 1، ص 476؛ الاصابه، ج 8، ص456
[5]. الكشاف، ج 1، ص 476؛ اسدالغابه، ج 4،ص 23
[6]. جامع البيان، مج 3، ج 4، ص 349
[7]. همان، ص 365
[8]. البحر المحيط، ج 3، ص 518
[9]. الكشاف، ج 1، ص 477؛ تفسير قرطبى، ج5، ص 32
[10]. الاصابه، ج 8، ص 457
منابعاسدالغابة فى معرفة الصحابه؛ الاصابة فى تمييز الصحابه؛ البحر المحيط فى التفسير؛ جامع البيان عن تأويل آى القرآن؛ الجامع لاحكام القرآن، قرطبى؛ الكشاف.
امّ كلثوم بنت عُقبة
مهران اسماعيلى
امّ كلثوم بنت عُقبة بن ابى مُعَيط
وى از بنىاميه، خواهر مادرى عثمان و از اشرافزادگان قريش بود. پدرش در دشمنى با پيامبر سرسختى فراوانى از خود نشان داد و پس از اسارت در سال دوم هجرى در جنگ بدر به فرمان پيامبر كشته شد.[1]مادرش أَروَى از نوادگان دخترى عبدالمطلب بود كه ابتدا به ازدواج عفان درآمد و عثمان از او به دنيا آمد و سپس همسر عقبه شد.[2]
امّكلثوم در مكه اسلام آورد و با پيامبر بيعت كرد[3]؛ اما بر اثر ممانعت خانوادهاش نتوانست به مدينه رود. پس از صلح حديبيه در سال ششم هجرى تصميم گرفت به مدينه مهاجرت كند. خانواده او در حوالى مكه علفزارى داشتند و امّكلثوم هرگاه بدانجا مىرفت، چند روز مىماند و سپس به مكه باز مىگشت. يكبار توشه كافى براى خود تهيه كرد و به آن علفزار رفت و چون مردى كه تا علفزار او را همراهى كرده بود بازگشت، امّكلثوم راه مدينه را در پيش گرفت و چون با مسير آشنا نبود مردى از خزاعه (همپيمانان پيامبر در صلح حديبيّه) او را تا مدينه همراهى كرد. خانواده او پس از چند روز به جستوجوى او برآمدند و برادرانش وليد و عماره در جستوجوى او به مدينه آمدند و چون از حضور او در آنجا آگاه شدند از پيامبر خواستند او را به آنان تحويل دهد. امّكلثوم از پيامبر خواست كه درخواست آنها را محقق نسازد، زيرا در غير اين صورت آنان او را شكنجه مىدهند و او طاقت آن را ندارد.[4]پيامبر او را تحويل نداد و امّ كلثوم در مدينه ماند.[5]او را[1]. المغازى، ج 1، ص 82؛ دلائلالنبوه، ج3، ص 94
[2]. الطبقات، ج 8، ص 182- 183
[3]. همان، ص 183؛ اسدالغابه، ج 7، ص 376
[4]. المغازى، ج 2، ص 629- 631
[5]. السيرة النبويه، ج 3، ص 326؛الاستيعاب، ج 4، ص 508؛ اسدالغابه، ج 7، ص 377
تنها زن قريشى دانستهاند كه از خانواده نامسلمان خود گريخت و بدون همراهى هيچ يك از خويشانش به مدينه مهاجرت كرد.[1]در آنجا زيد بن حارثه، زبير بن عوام و عبدالرحمن بن عوف و عمرو بن العاص از او خواستگارى كردند و چون او با برادرش عثمان مشورت كرد عثمان از او خواست تا نظر پيامبر را جويا شود. آن حضرت زيد را برگزيد.[2]به روايت ديگرى كه غالب مفسران آن را ترجيح دادهاند، امكلثوم چون مايل بود به ازدواج پيامبر درآيد خود را به پيامبر بخشيد و آن حضرت او را به ازدواج زيد بن حارثه (برده آزاد شده پيامبر) درآورد و براى او فرزندانى به نامهاى زيد و رقيه به دنيا آورد.[3]پس از شهادت زيد در سال هشتم هجرى[4](يا مطلّقه شدن امّكلثوم)[5]او به همسرى زبير بن عوام درآمد. زبير از او صاحب دخترى به نام زينب شد؛ امّا چون زبير بر زنان خود سخت مىگرفت زندگى با او دوام نيافت و به طلاق امّكلثوم انجاميد.[6]آنگاه چند تن از او خواستگارى كردند كه پيامبر از ميان آنان عبدالرحمن بن عوف را براى امّكلثوم برگزيد.
امّكلثوم در زندگانى خود با عبدالرحمن صاحب فرزندانى به نامهاى ابراهيم و حميد[7]و محمد و اسماعيل[8]و حميدة و أمة الرحمن[9]شد. امّ كلثوم در دوره خلافت عمر بن خطاب به سبب هجرتش به مدينه، مشمول عطاياى سالانه خليفه قرار گرفت كه ميزان آن را[1]. الطبقات، ج 8، ص 183؛ المغازى، ج 2، ص629؛ الاصابه، ج 8، ص 463 (2) (3) 2-. الطبقات، ج 3، ص 32- 33
[4]. همان، ج 8، ص 184؛ الاستيعاب، ج 4، ص508؛ اسدالغابه، ج 2، ص 353
[5]. الطبقات، ج 3، ص 44
[6]. همان، ج 8، ص 184؛ الاستيعاب، ج 4، ص508؛ الاصابه، ج 8، ص 463
[7]. الطبقات، ج 8، ص 184؛ الاستيعاب، ج 4،ص 508؛ سير اعلام النبلاء، ج 2، ص 277
[8]. تاريخ دمشق، ج 7، ص 31؛ الاستيعاب، ج4، ص 508، الطبقات، ج 3، ص 33
[9]. الطبقات، ج 3، ص 33؛ تاريخ دمشق، ج 7،ص 31
متفاوت ذكر كردهاند.[1]عبدالرحمن در دوره پيامبر با عثمان عقد اخوت بسته بود[2]؛ اما ازدواج او با امّكلثوم (خواهر مادرى عثمان) در گرايش عبدالرحمن به عثمان در شوراى 6 نفره براى تعيين خليفه سوم، نقش فراوانى داشت كه اميرمؤمنان، امام على عليه السلام به آن اشاره كرده است.[3]عبدالرحمن مردى ثروتمند بود و چون از دنيا رفت ارث فراوانى از او به امّكلثوم رسيد.[4]او سپس به همسرى عمرو عاص درآمد و يك ماه پس از آن درگذشت.[5]تاريخ مرگ او را دوره خلافت على عليه السلام (35- 40 هجرى) ذكر كردهاند.[6]به نقل طبرى چون عثمان، عمرو عاص را در سال 25 از ولايت مصر عزل كرد[7]امّكلثوم را طلاق داد.[8]با توجه به اينكه گزارشات ديگر سخن از همسرى او با عبدالرحمن تا سال 31 هجرى دارد گزارش طبرى مورد تأمل است.
امّكلثوم از راويان حديث است[9]و شيخ در رجال خود و ابن حبان در كتاب الثقات از او نام بردهاند.[10]يكى از روايات فضيلت سوره توحيد از او منقول است.[11]
امّكلثوم در شأن نزول:
1. هنگامى كه برادران امّكلثوم از پيامبر خواستند براساس پيمان حديبيه (كه مطابق يكى از بندهاى آن اگر فردى در مكه مسلمان شده و به مدينه هجرت مىكرد پيامبر صلى الله عليه و آله بايد او را به قريش برمىگرداند) خواهر خود را به مكه باز گردانند، و او از ضعف و ناتوانى خود در برابر فشارها و شكنجههاى كافران مكه سخن گفت آيه 10 ممتحنه/ 60 نازل شد و از پيامبر خواست كه ايمان زنان مهاجر به مدينه را بيازمايد و چنانچه آنان را مؤمن يافت از بازگرداندنشان به كافران چشم بپوشد[12]:«يايُّهَا الَّذينَ ءامَنوا اذا جاءَكُمُ المُؤمِنتُ مُهجِرتٍ فَامتَحِنوهُنَّ اللَّهُ اعلَمُ بِايمنِهِنَّ فَان عَلِمتُموهُنَّ مُؤمِنتٍ فَلا تَرجِعوهُنَّ الَى الكُفّارِ ...».بنابر برخى روايات، پيامبر در پاسخ به برادران او فرمود: زنان مشمول قرارداد[1]. الطبقات، ج 3، ص 226؛ تاريخ يعقوبى، ج2، ص 153
[2]. تاريخ دمشق، ج 35، ص 254؛ اسد الغابه،ج 3، ص 478
[3]. نهجالبلاغه، خطبه 3
[4]. الاستيعاب، ج 2، ص 390؛ سير اعلامالنبلاء، ج 1، ص 90
[5]. الاستيعاب، ج 2، ص 390؛ اسدالغابه، ج7، ص 377؛ الاصابه، ج 8، ص 463
[6]. سير اعلام النبلاء، ج 2، ص 277
[7]. الاستيعاب، ج 3، ص 51، 268
[8]. تاريخ طبرى، ج 2، ص 657
[9]. مسنداحمد، ج 7، ص 552- 553؛صحيحالبخارى، ج 3، ص 221
[10]. الثقات، ج 3، ص 458؛ رجال الطوسى، ص52
[11]. مسند احمد، ج 7، ص 552
[12]. احكامالقرآن، ج 3، ص 653؛ التبيان،ج 9، ص 584؛ زادالمسير، ج 8، ص 238- 239
حديبيّه نيستند.[1]درباره نحوه امتحان زنان مهاجر اقوال متعددى وجود دارد؛ به روايت ابن عباس آنان مىبايست سوگند ياد كنند كه بر اثر نفرت از شوهر، رغبت به سرزمين ديگر، دنياطلبى، عشق به يكى از مردانِ ما (مسلمانان)، مهاجرت نكردهاند و صرفاً محبت خدا و رسولخدا انگيزه مهاجرت آنان بوده است.[2]به روايت ديگرى از ابن عباس ذكر شهادتين براى امتحان آنها كافى بود. عايشه نقل مىكند كه همان تعهدهايى كه پيامبر در بيعت خود از زنان مدينه گرفت براى آنان مطرح مىكرد.[3]
2. امّ كلثوم پس از آنكه سكونتش در مدينه حتمى شد، خود را به پيامبر بخشيد تا به ازدواج او درآيد. پيامبر بخشش او را پذيرفت؛ امّا او را به ازدواج زيد بن حارثه درآورد. امّ كلثوم كه از اين مسئله ناراحت شده بود گفت: خود را به او هبه كردم؛ امّا او مرا به ازدواج بردهاش درآورد، آنگاه آيه 36 احزاب/ 33 نازل شد:«و ما كان لمؤمن و لا مؤمنة اذا قضىالله و رسوله امراً أن يكون لهم الخيرة من امرهم ...».[4]امّ كلثوم وقتى متوجه شد كه اين امر خواست خدا و رسول خدا بوده و در اين امر خيرى نهفته است به اين ازدواج راضى شد.
منابع
احكام القرآن، جصاص؛ الاستيعاب فى معرفة الاصحاب؛ اسد الغابة فى معرفة الصحابه؛ الاصابة فى تمييز الصحابه؛ البحرالمحيط فى التفسير؛ تاريخالامم و الملوك، طبرى؛ تاريخ مدينة دمشق؛ تاريخ اليعقوبى؛ التبيان فى تفسير القرآن؛ جامعالبيان عن تأويل آى القرآن؛ الجامع لاحكام القرآن، قرطبى؛ الدرالمنثور فى التفسير بالمأثور؛ دلائل النبوه؛ رجال الطوسى؛ زاد المسير فى علم التفسير؛ سير اعلام النبلاء؛ السيرة النبويه، ابن هشام؛ صحيحالبخارى؛ الطبقات الكبرى؛ كتاب الثقات؛ مسند احمد بن حنبل؛ المغازى؛ النكت و العيون، ماوردى؛ نهجالبلاغه.[1]. تفسير قرطبى، ج 18، ص 41
[2]. جامعالبيان، مج 14، ج 28، ص 78؛التبيان، ج 9، ص 584؛ تفسير قرطبى، ج 18، ص 42
[3]. جامعالبيان، مج 14، ج 28، ص 86؛التبيان، ج 9، ص 584،؛ تفسير قرطبى، ج 18، ص 42
[4]. جامعالبيان، مج 12، ج 22، ص 16- 17؛تفسيرماوردى، ج 4، ص 404؛ مجمعالبيان، ج 7، ص 563
امّ كلثوم بنت عمرو
عليرضا شالباف
امّ كلثوم بنت عمرو: از همسران عمر بن خطّاب
وى مليكه نام داشت[1]و از قبيله خزاعه بود[2]كه نزديك مكه مىزيستند. بيشتر منابع او را دختر جَرْوَل[3]و برخى عمرو بن جروَل معرفى كردهاند.[4]او ابتدا با عمر بن خطّاب (از بنىعدى) ازدواج كرد كه حاصل آن، فرزندانى به نامهاى عبيداللّه و زيد بود.[5]امّكلثوم در دوره اسلامى بر كفر خود ماند، ازاينرو پس از صلح حديبيّه[6]و با نزول آيه 10 ممتحنه/ 60:«... و لا تُمسِكوا بِعِصَمِ الكَوافِرِ ...»كه خداوند از مسلمانان خواست به همسرى زنان كافر خود ادامه ندهند[7]، عمر وى را طلاق داد و به دستور پيامبر مهريه او از غنايم پرداخته شد.[8]او سپس با ابوالجهم (يكى ديگر از بنىعدى) ازدواج كرد و براى او نيز فرزندى به نام عبدالله به دنيا آورد.[9]احتمالًا امّكلثوم يك سال پس از جدايى از عمر و در فتح مكه اسلام آورد.[10]گزارش منابع رجالى نيز حاكى است كه وى مدتى همسر وهب خزاعى بوده و ثمره اين ازدواج فرزندى به نام حارثه است كه در ميان راويان نامش آمده است.[11][1]. البداية والنهايه، ج 7، ص 113
[2]. الطبقات، ج 3، ص 201
[3]. تاريخالمدينه، ج 1، ص 654؛ المغازى،ج 2، ص 633
[4]. بحارالانوار، ج 20، ص 338
[5]. تاريخ دمشق، ج 38، ص 58
[6]. همان؛ المغازى، ج 2، ص 632؛ البدايةوالنهايه، ج 7، ص 113
[7]. جامع البيان، مج 14، ج 28، ص 92؛ مجمعالبيان، ج 9، ص 411
[8]. المحبر، ص 433
[9]. تاريخ دمشق، ج 29، ص 364
[10]. الاصابه، ج 8، ص 519
[11]. تاريخ دمشق، ج 21، ص 709
فرزندان امّكلثوم از عمر*، هر دو به همراه سپاه معاويه در پيكار صفين شركت كردند و كشته شدند.[1]فرزند او از ابوالجهم نيز در فتوحات (نبرد اجنادين) كشته شد.[2]البته اگر اين گزارش درست باشد، جريان مشهور ازدواجش با ابوالجهم پس از جدايى از عمر، مورد ترديد قرار مىگيرد، زيرا اين ازدواج پس از سال هفتم روى داده و طبيعى است كه فرزندشان نمىتوانسته در سال سيزدهم در نبرد اجنادين شركت كند.
از فرجام او اطلاعى در دست نيست.
منابع
الاصابة فى تمييز الصحابه؛ بحارالانوار؛ البداية والنهايه؛ تاريخ مدينة دمشق؛ تاريخالمدينة المنوره؛ جامع البيان عن تأويل آىالقرآن؛ الطبقات الكبرى؛ مجمع البيان فى تفسير القرآن؛ المحبر؛ المغازى.[1]. الطبقات، ج 3، ص 201؛ تاريخالمدينه،1، ص 654
[2]. الاصابه، ج 4، ص 141؛ تاريخدمشق، ج29، ص 365