بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 384

سروده اميّه براى كشته‌هاى بدر را باور ندارد.[1]شوقى ضيف نيز مدعى است قصاصان و روات به اميه فراوان دروغ بسته‌اند و اساساً ديوان اميّه را براى شناخت آيين عرب جاهلى فاقد اعتبار مى‌داند[2]، افزون بر اين چنانچه سخنان پيامبر با سخنان اميّه شباهت داشت، قريش در مبارزه با اسلام بدان اشاره مى‌كردند يا حداقل خود اميّه بدان اعتراض مى‌كرد.
از طرف ديگر مضامين قرآن با تورات و انجيل شباهت كمترى دارد[3]، بر اين اساس قطعا اشعارى با ساختار و مفاهيم جديد قرآنى به اميه نسبت داده شده است.
برخى تقرب به حجاج ثقفى را انگيزه جعل دانسته‌اند تا از اين طريق نزد امير كوفه منزلت يابند.[4]محققان ديگر معتقدند وارد شدن آن مفاهيم، مقوله‌ها و باورها در شعر* اميه بايد كار كسانى باشد كه در دوره اسلامى مى‌زيسته‌اند و اين مفاهيم و باورها را در ذهن خود داشته‌اند و به قصد خدمت به اسلام، آنها را از زبان اميه نقل كرده‌اند تا با اتكا به آگاهيهاى غيبى، از نزديكى ظهور حضرت رسول صلى الله عليه و آله سخن گفته و ظهورش را بشارت دهند.[5]
در هر صورت ما افراط دروغپردازان و تفريط بروكلمن را نمى‌پذيريم و اذعان داريم كه وى اشعارى در موضوع زهد[6]و احياناً نظاير آن سروده است و در صورتى كه گزارش مربوط به گفت‌وگوى پيامبر با خواهر اميّه، فارعَه را بپذيريم (در ادامه مى‌آيد) در او نشانه‌هايى از هدايت ديده مى‌شد؛ اما حسادت و عصبيت، وى را در كفر نگه داشت.
اميّه در شأن نزول:
ابن‌اثير در ضمن شرح حال فارعَه خواهر اميّه، سخن پيامبر صلى الله عليه و آله درباره اميّه را يادآور شده است:«كان مَثَل أخيك كمثل الذي آتاه اللّه آياته فانسلخ منها ...»[7]، بر اين اساس‌(1) (2) 1-. تاريخ الادب العربى، ج 1، ص 113
[3]. المفصل، ج 6، ص 493
[4]. همان، ص 495- 496؛ تاريخ صدر اسلام، ص146- 148
[5]. تاريخ صدر اسلام، ص 146- 148
[6]. الاغانى، ج 4، ص 125؛ تاريخ دمشق، ج9، ص 273
[7]. اسدالغابه، ج 7، ص 211


صفحه 385

پيامبر اميّه را همچون بلعم باعورا دانسته كه خداوند آياتى به وى نشان داد؛ امّا او از آن بهره نبرد و با اينكه بنا بر روايت مشهور آيه درباره بلعم نازل شده؛ امّا برخى مفسران با ذكر رواياتى خواسته‌اند آيه را در شأن اميّه بدانند[1]:«واتلُ عَلَيهِم نَبَا الَّذى ءاتَينهُ ءايتِنا فَانسَلَخَ مِنها ...و خبر آن‌كس را كه آيات خود را به او داده بوديم براى آنان بخوان كه از آن عارى گشت». (اعراف/ 7، 175) بخشى از راويان، شاعران مشركى را كه با سرودن اشعار و حكايت قصص به رويارويى پيامبر مى‌رفتند يا با شعر خود پيامبر و اصحابش را هجو مى‌كردند مصداق آيه 224- 225 سوره شعراء دانسته و در اين زمينه از شعراى متعددى چون اميّه نام برده‌اند[2]:«والشُّعَراءُ يَتَّبِعُهُمُ الغاوون الَم تَرَ انَّهُم فى كُلّ وادٍ يَهيمون‌و شاعران را گمراهان پيروى مى‌كنند. آيا نديده‌اى كه آنان در هر واديى سرگردان‌اند».
امام سجاد عليه السلام يكى از مصاديق آيه 31 زخرف/ 43 را اميّه دانسته و ذيل آيه بعدى فرمودند:
اگر اختيار به قريش واگذار شده بود هر آينه اميّه يا عروة بن مسعود را براى پيامبرى برمى‌گزيدند[3]:«و قالوا لَولا نُزّلَ هذا القُرءانُ عَلى‌ رَجُلٍ مِنَ القَريَتَينِ عَظيم اهُم‌ يَقسِمونَ ...و گفتند: چرا قرآن بر يكى از بزرگان دو شهر (مك* ه و طائف*) نازل نشده است».
در ذيل آيات 14 نمل/ 27 و 89 بقره/ 2 كه از انكار و جحد كافران سخن به ميان آمده است تنها ابوحيان به داستان اميّه و احبار يهود اشاره مى‌كند.[4]
منابع‌
اسد الغابة فى معرفة الصحابه؛ الاشتقاق؛ الاصابة فى تمييز الصحابه؛ الاعلام؛ الاغانى؛ انساب الاشراف؛ بحرالعلوم، سمرقندى؛ البحر المحيط فى التفسير؛ بلوغ الارب فى معرفة احوال العرب؛ تاريخ الادب العربى (ادب صدر اسلام)؛ تاريخ الادب العربى (العصر الجاهلى)؛ تاريخ صدر الاسلام والدولة الامويّه؛ تاريخ مدينة دمشق؛ تاريخ يحيى بن معين؛ تحف العقول عن‌[1]. جامع البيان، مج 6، ج 9، ص 162- 165؛تفسيرسمرقندى، ج 1، ص 583؛ تاريخ دمشق، ج 9، ص 265- 266
[2]. مجمع البيان، ج 7، ص 325؛ تفسيرقرطبى، ج 13، ص 102؛ روض‌الجنان، ج 14، ص 366
[3]. تحف العقول، ص 465
[4]. البحر المحيط، ج 5، ص 311


صفحه 386

آل‌الرسول صلى الله عليه و آله؛ جامع‌البيان عن تأويل آى القرآن؛ جمهرة انساب العرب؛ دلائل‌النبوة و معرفة احوال صاحب الشريعه؛ ربيع الابرار و نصوص الاخبار؛ روض‌الجنان و روح‌الجنان؛ سمط اللآلى؛ السيرة النبويه، ابن هشام؛ الشعر و الشعراء؛ طبقات الشعراء؛ كتاب الحيوان؛ مجمع‌البيان فى تفسير القرآن؛ المعارف؛ المفصل فى تاريخ العرب قبل‌الاسلام؛ المنتظم فى تاريخ الملوك والامم؛ الوافى بالوفيات.


صفحه 387


اميّة بن خَلَف‌
عليرضا ايمانى مقدم‌
اميّة بن خَلَف: امية بن خلف جُمَحى قريشى از مخالفان برجسته پيامبر
وى از اشراف طايفه بنى‌جُمَح‌[1]و از سروران آن به شمار مى‌رفت و به «غِطريف» يعنى بزرگ بزرگان اشتهار داشت.[2]گفته‌اند كه او در عصر جاهلى ديگ سنگى مى‌فروخته‌[3]و در جنگ فجار دوم (يا چهارم)[4]فرماندهى تيره بنى‌جُمح را عهده‌دار بوده است‌[5]؛ همچنين برخى او، پدر، برادر و فرزندش را از سخاوتمندان عصر جاهلى برشمرده‌اند.[6]پس از بعثت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله او از مخالفان سرسخت آن حضرت شد و براى جلوگيرى از گسترش اسلام با سخت‌كوشى و پشتكار فراوان در تمامى مراحل برخورد قريش با پيامبر صلى الله عليه و آله، همراه آنان بود و به شيوه‌هاى گوناگون در آزار حضرت كوشيد. استهزا و عيبجويى از پيامبر صلى الله عليه و آله‌[7]و مجادله با آن حضرت‌[8]، تحريك ديگران به بازگشت از اسلام و رها كردن پيامبر صلى الله عليه و آله‌[9]در دستور كار وى قرار داشت.
به گفته مورخان وى چندين بار به سراغ ابوطالب عليه السلام رفت يا ديگران را نزد وى فرستاد و از او خواست تا برادرزاده‌اش را از تبليغ رسالت خويش باز دارد.[10]وى از جمله 7 نفرى بود كه پس از جسارت ابوجهل به پيامبر صلى الله عليه و آله در مقام ابراهيم حضرت رو به كعبه آنان را[1]. النسب، ص 212؛ المحبر، ص 140؛ اللباب،ج 1، ص 198
[2]. المنمق، ص 332؛ جمهرة انساب‌العرب، ص159
[3]. المعارف، ص 576؛ المفصل، ج 4، ص 125
[4]. المنمق، ص 171
[5]. الاغانى، ج 22، ص 67
[6]. المحبر، ص 140
[7]. السيرةالنبويه، ج 1، ص 356؛الدرالمنثور، ج 3، ص 252
[8]. التحرير والتنوير، ج 10، ص 175
[9]. جامع البيان، مج 11، ج 19، ص 11- 12
[10]. السير والمغازى، ص 236


صفحه 388

نفرين كرد[1]؛ همچنين وى از عوامل مؤثر در توطئه‌هاى مشركان مكه بر ضدّ رسول خدا صلى الله عليه و آله بود؛ از جمله در نشست مشورتى دارالندوه، در سال سيزدهم بعثت و اتخاذ تصميم به قتل آن حضرت‌[2]، محاصره خانه پيامبر صلى الله عليه و آله در ليلة المبيت*[3]و تعقيب آن حضرت تا دهانه غار ثور[4]حضور داشت.
اميه در آزار مسلمانان از هيچ كوششى فرو گذار نكرد؛ از جمله براى بازگرداندن برده مسلمان شده خود بلال* حبشى از اسلام روزها او را روى ريگهاى داغ زير تابش شديد خورشيد به پشت مى‌خوابانيد و سنگ بزرگى بر سينه‌اش مى‌نهاد و مى‌گفت: تا از مسلمانى دست برندارى همين‌گونه خواهى ماند و او با تكرار «احَد احَد» بر اعتقاد توحيدى خود پاى مى‌فشرد.[5]او يكى از پسرعموهاى خود (عثمان بن مظعون) را نيز به سبب اسلام آوردن آزار مى‌داد.[6]
تاريخنگاران و مفسّران او را از مصاديق «مستهزئين» برشمرده‌اند كه همراه با وليد بن مغيره و ابوجهل‌بن‌هشام پيامبر صلى الله عليه و آله را مسخره مى‌كردند[7]و نيز از «مقتسمين» دانسته‌اند كه هر ساله در موسم حجّ با تقسيم وروديهاى مكه مردم را از گرايش به پيامبر صلى الله عليه و آله باز مى‌داشتند.[8]به گفته ابن اثير، اميّه و برادرش ابىّ بن خلف بدترين آزار دهندگان پيامبر صلى الله عليه و آله و تكذيب كنندگان وى بودند.[9]
سرانجام سران مشرك قريش از جمله اميّة بن خلف، ابوجهل، عتبه، شيبه و شمارى ديگر به منظور يافتن راه چاره‌اى براى جلوگيرى از گسترش اسلام در دارالندوه جمع شدند و در اين جلسه پيشنهادهايى مانند تبعيد، حبس و قتل پيامبر صلى الله عليه و آله ارائه شد[1]. السير والمغازى، ص 211
[2]. مجمع‌البيان، ج 2، ص 826؛ سبل الهدى،ج 3، ص 231
[3]. الطبقات، ج 1، ص 176
[4]. سبل الهدى، ج 3، ص 241
[5]. السيرةالنبويه، ج 1، ص 318
[6]. همان، ص 332
[7]. السير والمغازى، ص 211؛ الدرالمنثور،ج 3، ص 252
[8]. المحبر، ص 160؛ تفسير قرطبى، ج 10، ص39
[9]. الكامل، ج 2، ص 72


صفحه 389

و در نهايت تصميم به كشتن پيامبر گرفتند.[1]
خداوند پيامبرش را به وسيله جبرئيل از اين توطئه آگاه كرد. على عليه السلام در بستر پيامبر صلى الله عليه و آله خوابيد و حضرت شبانه به سوى غار ثور از مكه خارج شد و اين‌چنين مكر الهى در مورد مشركان تحقق يافت.[2]
پس از هجرت پيامبر صلى الله عليه و آله نيز اميّه همچنان بر اين شيوه ماند. او در غزوه بواط در كاروان تجارى قريش كه مورد تهديد پيامبر صلى الله عليه و آله قرار گرفته بود حضور داشت.[3]در سال دوم هجرت، هنگام آماده شدن سپاه مشركان براى شركت در جنگ بدر، به سبب آگاهى از پيشگويى پيامبر صلى الله عليه و آله در مورد كشته شدنش نخست از همراهى با سپاه خوددارى مى‌كرد.[4]آورده‌اند كه سعد بن معاذ براى انجام عمره به مكه رفت و چون با اميّه دوست بود بر او وارد شد و به او گفت: به خدا سوگند كه از پيامبر صلى الله عليه و آله شنيدم كه تو را خواهند كشت.
امّيه پرسيد: در مكّه؟ سعد اظهار داشت: نمى‌دانم. اميّه گفت: به خدا سوگند، محمد صلى الله عليه و آله دروغ نمى‌گويد و چنان ترسيد كه تصميم گرفت همراه سپاه خارج نشود.[5]برخى هم معتقدند انگيزه اين تصميم آن بوده كه وى براى تعيين نيك و بد شركت در جنگ بدر نزد بت هُبَل تفأل زد و چون پاسخ منفى گرفت منصرف شد.[6]
به گفته واقدى وى پس از آگاهى از به سلامت رفتن كاروان تجارى قريش از جمله مخالفان ادامه حركت سپاه قريش براى جنگ بدر بود كه بر اثر متهم شدن به ترس از سوى ابوجهل و ديگران، مخالفتش بى‌نتيجه ماند[7]و با اصرار ابوجهل و عُقبه و نضر بن حارث، به ناچار همراه آنان به سوى مدينه رفت.[8]
هنگام ورود سپاه قريش به جُحفه، جهيم بن صلت ادعا كرد كه به صورت مكاشفه يا[1]. سبل الهدى، ج 3، ص 231
[2]. مجمع البيان، ج 2، ص 826؛ مبهماتالقرآن، ج 1، ص 512
[3]. المغازى، ج 1، ص 12؛ الطبقات، ج 2، ص6- 5
[4]. المغازى، ج 1، ص 35- 36
[5]. الصحيح من السيره، ج 5، ص 15
[6]. سبل الهدى، ج 4، ص 21
[7]. المغازى، ج 1، ص 37
[8]. السيرةالنبويه، ج 2، ص 610؛ المغازى،ج 1، ص 37


صفحه 390

رؤيا كسى را مشاهده كرده كه از مرگ اميّه و عده‌اى از بزرگان مكه خبر مى‌دهد.[1]
در جنگ بدر، اميه با كشتن 9 شتر در يك وعده و اطعام تمامى سپاه شرك‌[2]از اطعام كنندگان سپاه شرك شناخته شده است.[3]كنيز او نيز به همراه ساره و عزّه كنيزان عمرو بن هاشم و اسود بن مطّلب، براى ترغيب سپاه قريش به رويارويى با مسلمانان آواز مى‌خواند و دايره مى‌نواخت.[4]
سرانجام اميّه به همراه پسرش به اسارت دوست قديمى خود عبدالرحمان بن عوف كه به گردآورى غنيمت و باز كردن زره كشتگان مشغول بود درآمد. اميّه گفت: اگر من و فرزندم را به اسارت بگيرى و مانع كشته شدن ما شوى براى آزادى خود شتران پر شير فديه خواهيم داد كه از جمع‌آورى زره براى تو سودمندتر است.[5]
عبدالرحمان آن دو را به طرف ستاد فرماندهى پيامبر مى‌برد كه ناگهان چشم بلال به وى افتاد و با فرياد به اينكه او همان اميّه سردمدار كفر است انصار را به كشتن آن دو تحريك كرده، مكرّر مى‌گفت: نجات نيابم اگر او زنده بماند. گزارشها در خصوص قتل و قاتل وى متفاوت است؛ به موجب گزارشى حُباب بن مُنذر و خُبَيبَ بن يساف (اساف) به تحريك بلال بدانها حمله‌ور شده، و بدون اطلاع پيامبر صلى الله عليه و آله آن دو را از پاى درآوردند و تلاش عبدالرحمان عوف براى زنده ماندن آنان بى‌نتيجه ماند.[6]ضمن آنكه هنوز درباره اسيران تصميم قطعى گرفته نشده بود.[7]شايد وى در لحظات پايانى جنگ كشته شده باشد.
پيامبر صلى الله عليه و آله دست خبيب قاتل اميّه را كه در درگيرى با وى از شانه قطع شده بود التيام بخشيد و او بعدها با دختر اميّه ازدواج كرد.[8]
برخى نيز قتل اميّه و فرزندش على را به بلال و مردى انصارى نسبت داده‌اند.[9][1]. السيرةالنبويه، ج 2، ص 618؛ المنمق، ص338
[2]. همان، ص 665؛ تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 45
[3]. المحبر، ص 162؛ المنمق، ص 389؛المعارف، ص 154
[4]. المغازى، ج 1، ص 39
[5]. همان، ص 82؛ السيرة النبويه، ج 2، ص631- 632
[6]. المغازى، ج 1، ص 83؛ السيرةالنبويه، ج2، ص 632
[7]. الصحيح من سيره، ج 5، ص 116- 119
[8]. المغازى، ج 1، ص 83
[9]. الاشتقاق، ص 129


صفحه 391

با كشته‌شدن آن دو عبدالرحمان عوف اظهار تأسف كرده، مى‌گفت: زره‌هايم از دست رفت و اسيرم نيز كشته شد.[1]
هنگام دفن اجساد مشركان، جنازه اميّه در داخل زره باد كرده بود و بر اثر جابه‌جايى متلاشى مى‌شد، ازاين‌رو بدن او را همان‌جا با سنگ و خاك پوشاندند.[2]
أميّه در شأن نزول:
مفسّران در ذيل آياتى پر شمار از وى ياد كرده‌اند كه در بيشتر موارد نام اميه به همراه گروهى از سران قريش يا سردمداران شرك ذكر شده؛ ولى در چند مورد مفاد آيات تنها بر وى تطبيق شده است كه بدين شرح است:
1. مفسران در ذيل آيه 28 كهف/ 18 كه پيامبر صلى الله عليه و آله را موظف مى‌سازد تا همواره با كسانى باشد كه هر صبح و شام پروردگار خويش را خوانده و تنها رضاى او را مى‌طلبند و از آنان چشم برنتابد، گفته‌اند كه اميّه از آن حضرت مى‌خواست تا ياران بى‌بضاعت خود را از گرد خويش بپراكند تا بزرگان مكه و در پى آن ساير مردم به حضرت بگروند. خداوند پيامبرش را از پيروى كسانى كه قلبشان از ياد خدا غافل گشته و مطيع هواى نفس خويش گرديده و دچار افراطاند باز مى‌دارد[3]:«واصبِر نَفسَكَ مَعَ الَّذينَ يَدعونَ رَبَّهُم بِالغَدوةِ والعَشىّ يُريدونَ وَجهَهُ ولا تَعدُ عَيناكَ عَنهُم تُريدُ زينَةَ الحَيوةِ الدُّنيا ولا تُطِع مَن اغفَلنا قَلبَهُ عَن ذِكرِنا واتَّبَعَ هَوهُ وكانَ امرُهُ فُرُطا».(كهف/ 18، 28)
2. طبرسى براساس نقلى از حسن، آيات پايانى يس/ 36 را درباره اميّة بن خلف شمرده، سپس در صحت آن ترديد كرده است. او تكّه استخوانى پوسيده را از گورستان برداشت و نزد پيامبر آورد و به استهزا و انكار گفت: چه كسى اين استخوانهاى پوسيده را زنده مى‌كند:«اوَ لَم يَرَ الانسنُ انّا خَلَقنهُ مِن نُطفَةٍ فَاذا هُوَ خَصيمٌ مُبين* وضَرَبَ لَنا مَثَلًا[1]. الاشتقاق، ص 129
[2]. السيرةالنبويه، ج 2، ص 638
[3]. كشف الاسرار، ج 5، ص 680- 681؛ تفسيرقرطبى، ج 10، ص 255