بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 439

زيرمجموعه‌هاى مستقل آن از آنهايند.[1]هرچند اطلاعات جمعيت شناسانه در اين زمينه كافى نيست؛ اما منابع نسب‌شناسى قبايلى چون بنى مالك بن نجار، بنى عُدى بن نجار، بنى مازن بن نجار، بنى دينار بن نجار، بنى سالم بن عوف، بنى غَنْم بن عوف، بنى عُدى بن عوف (معروف به قواقل)، بنى حُبْلى، بنى زُريق بن عامر، بنى بَياضة بن عامر، بنى سلمه*، بنى حارث* و بنى ساعده را از زيرمجموعه‌هاى بزرگ خزرج برشمرده‌اند.[2]
در مقابل، تيره‌هاى اوسى همگى از 5 پسر مالك فرزند اوس، به نامهاى عوف، عمرو، مُرَّه، جُشَم و امْرَؤ القيس‌اند. تيره‌هاى عمده‌اى كه نسب شناسان از اوس برشمرده‌اند عبارت‌اند از: بنى جَحْجَبا، بنى‌زيدبن مالك (شامل سه مجموعه مستقل اميّه، صفيّه و عبيده)، بنى عبدالاشهل، بنى خَطْمَه، بنى‌واقف و بنى وائل.[3]
روابط اوس و خزرج:
در منابع تاريخى جنگهاى متعددى را به اوس و خزرج نسبت داده‌اند.[4]از ميان 13 درگيرى كه ابن اثير گزارش كرده، 7 درگيرى ميان شاخه‌اى از اوس با شاخه‌اى از خزرج روى داده است. از 6 نبرد ديگر- به جز جنگ بُعاث كه به اتفاق مورخان ميان تمامى شاخه‌هاى اوس و خزرج روى داده- يعنى درگيرى سمير، ربيع، بَقيع، فُجارِ اول و فجار دوم هم اطلاعات تفصيلى از حضور شاخه‌ها و زيرشاخه‌هاى اوس يا خزرج وجود ندارد و صرفاً گفته شده كه اين جنگ ميان اوس و خزرج روى داده است.[5]در 7 درگيرى خرد ميان شاخه‌هاى اوس و خزرج، بنو سالم بن عوف، بنى مازن بن نجار (دو بار)، بنى مالك بن نجار، بنى نجّار و بنى حارث (دو بار)، از خزرج و بنى عمروبن عوف (دوبار)، بنى‌وائل، بنى‌ظفر، بنى‌عبدالاشهل، بنى‌اميّة بن زيد و بنى جَحجَبى از اوس وارد درگيرى شده بودند.[6]
گاه شاخه‌هاى اوسى يا خزرجى با يكديگر درگير مى‌شدند؛ به عنوان نمونه در[1]. المقتضب، ص 225؛ الطبقات، ابن خياط، ص168؛ النسب، ص 277
[2]. المعارف، ص 109- 110؛ نهاية الارب، ص316- 317؛ ر. ك: نسب معد واليمن الكبير، ج 2، ص 35- 105
[3]. ر. ك: نسب معد واليمن الكبير، ج 2، ص8- 35؛ جمهرة انساب العرب، ص 332؛ النسب، ص 270 (4) (5) (6) 4-. ر. ك: الكامل، ج 1، ص 658- 684


صفحه 440

حادثه‌اى بنوحبيب و بنو بياضه كه هر دو خزرجى‌اند برضدّ مجموعه خزرجى ديگر به نام بنوحبيب پيمان بسته‌اند.[1]
با توجه به نام تيره‌هاى متفاوت در گزارشها، مى‌توان نتيجه گرفت كه پس از افزايش جمعيت، شكل‌گيرى تيره‌ها و غلبه بر حاكمان يثرب، محدوديت منابع و تضارب منافع زمينه برخوردهاى جزئى اوليه را فراهم آورد تا اينكه در آستانه هجرت پيامبر صلى الله عليه و آله به رويارويى كل اوس و خزرج در جنگ بعاث انجاميد.
آيينها و مناسك‌
1. بت‌پرستى: اوس و خزرج همچون ديگر شاخه‌هاى ازدى ساكن در يمن رب النوعهاى گوناگونى داشتند.[2]نسبت دادن تغيير آيين ابراهيم و رواج بت‌پرستى به عمرو بن لُحى، حاكم خزاعى مكه نشان از ارتباط مستقيم بت‌پرستى با مهاجرت ازديان از يمن به حجاز و شام دارد.[3]قبايل منتسب به ازْد چون غسّان، خُزاعه و اوس و خزرج همگى بت مَنات را مى‌پرستيدند.[4]بت منات، الهه قضا و قدر بود و حاجات آنان و به ويژه بارش باران را برآورده مى‌كرد[5]و از اين رو در ساحل درياى سرخ در منطقه مُشَلَّل و در جايى به نام قديد قرار داشت.[6]درباره ديدگاه كامل آنها درباره منات اطلاعاتى در دست نيست؛ همچنين مشخص نيست كه ايشان چه تصورى از «الله» داشتند و آيا مانند قريش خالق بودن الله را باور داشتند يا نه، زيرا آن دسته از آيات قرآن كه به ديدگاه كافران درباره الله مى‌پردازد همگى مكى است و درباره اهل يثرب به ما كمكى نمى‌كند.
بنابر برخى گزارشها آنان در خانه‌هاى خود در يثرب نيز بتهايى داشتند و معمولًا در آن عصر خانه و خاندانى نبود كه از بت تهى باشد.[7]بسيارى از بتهاى يثرب‌[1]. وفاء الوفاء، ج 1، ص 206
[2]. تاريخ عرب قبل از اسلام، ص 360- 367
[3]. الاصنام، ص 6، 13- 27؛ المحبر، ص 99
[4]. اخبار مكه، ج 1، ص 125- 126؛ الاصنام،ص 13؛ المحبر، ص 316
[5]. الكشاف، ج 4، ص 423؛ المفصل، ج 6، ص250
[6]. السيرة النبويه، ج 1، ص 85؛ الطبقات،ابن سعد، ج 2، ص 111؛ الاصنام، ص 13
[7]. السيرة النبويه، ج 1، ص 85؛ الطبقات،ابن سعد، ج 2، ص 111


صفحه 441

از چوب بود.[1]منابع به بتهاى فراوانى ميان تيره‌هاى اوسى چون بنى عبدالاشهل‌[2]، بنى واقف‌[3]، بنى‌حارثه‌[4]، بنى‌بَياضه‌[5]، بنى خَطْمَه‌[6]و نيز تيره‌هاى خزرجى چون بنى سلمه‌[7]، بنى‌مالك بن نجار[8]، بنى عُدى بن نجار[9]و بنى ساعده‌[10]اشاره كرده است.
با ورود پيامبر به مدينه تقريباً تمامى تيره‌هاى خزرجى و بسيارى از تيره‌هاى اوسى مسلمان شدند؛ امّا تيرهاى ديگر اوسى چون بنى واقف، بنى خَطْمَه، بنى وائل و بنى اميه كه به آنها اوس مَنات گفته مى‌شد[11]تا سال پنجم هجرى به بت پرستى خود ادامه دادند.[12]
انجام دادن مناسك حج مى‌تواند نشان از اثرپذيرى ايشان از آيين ابراهيمى پس از هجرت باشد.
آنها در ماه ذيحجه احرام بسته، به مكه مى‌رفتند و پس از طواف و وقوف در عرفه و منا مكه را به قصد منطقه مُشَلَّل در ساحل درياى سرخ ترك مى‌كردند و پس از ذكر تلبيه منات، طواف و قربانى، سرهاى خود را تراشيده، از احرام بيرون مى‌آمدند.[13]آنها براى منات چنين تلبيه مى‌گفتند: «لبيك، اللهم لبيك، لولا ان بكرا دونك ...».[14][1]. انساب الاشراف، ج 1، ص 312؛ وفاءالوفاء، ج 1، ص 249
[2]. الطبقات، ابن سعد، ج 3، ص 321
[3]. اسد الغابه، ج 5، ص 66
[4]. الطبقات، ابن سعد، ج 3، ص 343
[5]. همان، ص 448
[6]. همان، ج 4، ص 279
[7]. السيرة النبويه، ج 2، ص 699
[8]. الطبقات، ابن سعد، ج 3، ص 370، 457
[9]. همان، ص 388
[10]. همان، ص 461
[11]. الاغانى، ج 3، 26
[12]. همان، ج 4، ص 384؛ الطبقات، ابن سعد،ج 3، ص 87؛ السيرة النبويه، ج 2، ص 437- 438؛ تاريخ طبرى، ج 2، ص 90
[13]. الاصنام، ص 14؛ اخبار مكه، ج 1، ص125؛ معجم البلدان، ج 5، ص 136، 204
[14]. المحبر، ص 313؛ المفصل، ج 6، ص 375


صفحه 442

چون بر صفا و مروه بتهايى نصب شده بود كه آنها اعتقادى بدان نداشتند، سعى بين اين دو كوه را تعظيم اين بتها شمرده و آن را انجام نمى‌دادند و به همين رو پس از اسلام نيز، سعى ميان صفا و مروه را از مصاديق شرك مى‌دانستند و از سعى پرهيز مى‌كردند كه آيه 158 بقره/ 2 نازل شد و سعى را بخشى از مناسك حج دانست‌[1]:«انَّ الصَّفا والمَروةَ مِن‌ شَعارِ اللَّهِ فَمَن حَجَّ البَيتَ اوِ اعتَمَرَ فَلا جُناحَ عَلَيهِ ان يَطَّوَّفَ بِهِما و مَن تَطَوَّعَ خَيرًا فَانَّ اللَّهَ شَاكِرٌ عَليم».(بقره/ 2، 158)
همچنين گزارش شده كه آنها هرگاه به قصد حج يا عمره احرام مى‌بستند، تا پايان مناسك، زير سقف نمى‌رفتند، از اين رو هنگام ورود به منازل، براى آنكه از زير سر در خانه عبور نكنند از روى ديوار يا از شكاف آن وارد خانه مى‌شدند. برخى اين امر را به گروهى از آنان نسبت مى‌دهند[2]، در حالى‌كه ديگران آن را در ميان تمامى اوس و خزرج رايج مى‌دانند.[3]اين سنت از سوى بعضى از انصار پس از اسلام نيز تكرار شد كه آيه 189 بقره/ 2 آنان را از اين كار بازداشت و آن را امرى ناپسند دانست‌[4]:«... و لَيسَ البِرُّ بِان تَأتوا البُيوتَ مِن ظُهورِها و لكِنَّ البِرَّ مَنِ اتَّقى‌ وَأتوا البُيوتَ مِن ابوبِها واتَّقوا اللَّهَ لَعَلَّكُم تُفلِحون».
2. مسيحيت: درباره رواج مسيحيت در يثرب اطلاعات تاريخى محدودى، از جمله گزارشهايى از تأثير تاجران مسيحى بر جوانان يثرب و تغيير كيش آنها به مسيحيت در منابع اسلامى وجود دارد.[5]ابوعامر اوسى و ابوقيس بن اسْلَت خزرجى از بزرگان اوس و خزرج، در زمان مهاجرت پيامبر به مدينه تحت تأثير مسيحيت بودند[6]و از اين رو و با توجه به تأثير عميق بزرگان قبايل بر اعضاى قبيله خود، امكان گرايش برخى از اوس و خزرج به مسيحيت وجود داشت. احتمالا پس از حمايت غَسانيان از اوس و خزرج، رواج مسيحيت در يثرب شتاب بيشترى گرفته است.
برخى از آيات سوره بقره كه نخستين سوره‌اى بود كه در مدينه نازل شد و همچنين‌[1]. جامع البيان، مج 2، ج 2، ص 61؛ اسبابالنزول، ص 46
[2]. جامع‌البيان، مج 2، ج 2، ص 256؛التبيان، ج 2، ص 142
[3]. جامع البيان، مج 2، ج 2، ص 253- 258
[4]. همان، ص 255- 258؛ مجمع‌البيان، ج 2،ص 508
[5]. جامع البيان، مج 3، ج 3، ص 22؛ مجمعالبيان، ج 2، ص 630
[6]. انساب الاشراف، ج 1، ص 326، 334


صفحه 443

آيات ديگرى نيز مى‌توان به وجود جمعيت مسيحى در يثرب كه در آن زمان تنها منطقه مسلمان نشين بود پى برد. خداوند در آيات 111- 112 بقره/ 2 از پيامبر خواسته است از مسيحيانى كه مى‌پندارند تنها آنان در آخرت رستگار و اهل بهشت‌اند برهان بخواهد:
«و قالوا لَن يَدخُلَ الجَنَّةَ الّا مَن كانَ هودًا او نَصرى‌ تِلكَ امانِيُّهُم قُل هاتوا بُرهنَكُم ان كُنتُم صدِقين* بَلى‌ مَن اسلَمَ وَجهَهُ لِلَّهِ وهُوَ مُحسِنٌ فَلَهُ اجرُهُ عِندَ رَبّهِ ولا خَوفٌ عَلَيهِم ولا هُم يَحزَنون».او همچنين موظف شد براى رضايت مسيحيان نكوشد، زيرا آنان ايمان نخواهند آورد:«و لَن تَرضى‌ عَنكَ اليَهودُ ولَاالنَّصرى‌ حَتّى‌ تَتَّبِعَ مِلَّتَهُم قُل انَّ هُدَى اللَّهِ هُوَ الهُدى‌ ولنِ اتَّبَعتَ اهواءَهُم بَعدَ الَّذى جاءَكَ مِنَ العِلمِ ما لَكَ مِنَ اللَّهِ مِن ولِىّ ولا نَصير».
(بقره/ 2، 120)
خداوند در آيه 82 مائده/ 5 مسيحيان را از دوستان نزديك مسلمانان مى‌خواند كه خطرى از جانب آنان مسلمانان را تهديد نمى‌كند:«اشَدَّ النّاسِ عَدوةً لِلَّذينَ ءامَنُوا اليَهودَ والَّذينَ اشرَكوا ولَتَجِدَنَّ اقرَبَهُم مَوَدَّةً لِلَّذينَ ءامَنُوا الَّذينَ قالوا انّا نَصرى‌ ذلِكَ بِانَّ مِنهُم قِسّيسينَ ورُهبانًا وانَّهُم لا يَستَكبِرون».
برآيند آيات فوق نشان از وجود جمعيت مسيحى در يثرب* دارد. شايد بتوان انعكاس نيافتن اخبار آنها در منابع را به دشمنى نكردن آنها با پيامبر مرتبط دانست.
3. يهوديت: بر خلاف آيين مسيحيت، درباره آيين يهود و رواج آن در ميان اوس و خزرج اطلاعات بيشترى وجود دارد. در ريشه يابى روابط آنها با يهود، نشانه‌هايى از ارتباط نياكان اوس و خزرج با كاهنان يمن وجود دارد.[1]
نخستين و جامع‌ترين سند درباره يهوديان يثرب عهدنامه‌اى است كه پيامبر در آغاز ورود خود به مدينه ميان تيره‌هاى گوناگون بسته است.[2]در اين عهدنامه صريحاً به يهوديان تيره‌هاى مختلف خزرج چون بنى عوف، بنى نجار، بنى ساعده، بنى‌حارث و بنى جُشَم اشاره شده و درباره اوس به عنوان كلّى «يهود اوس» تصريح شده است كه بيانگر رواج گسترده آيين يهود در يثرب است.[1]. جمهرة النسب، ج 2، ص 262؛ نسب معد واليمن الكبير، ج 2، ص 2
[2]. السيرة النبويه، ج 2، ص 501؛ مسند ابىليلى، ج 4، ص 267؛ مسند احمد، ج 1، ص 271


صفحه 444

درباره علت گرايش آنها به يهوديت مى‌توان از معاشرت طولانى آنها با يهوديان به عنوان عمده‌ترين عامل اشاره كرد، هرچند مورخان و مفسران مسلمان سعى كرده‌اند در اين زمينه عللى برشمارند؛ به عنوان نمونه برخى روايات تفسيرى يكى از عوامل تشديد گرايش اوس به يهوديت را استفاده اوسيان از دايه‌هاى يهودى براى نوزادان و كودكانشان ذكر كرده‌اند.[1]بى‌شك گرايش به يهوديت در ميان اوس شتاب بيشترى داشته، به گونه‌اى كه بنا به روايت مجاهد جوانان اوسى به يهوديت متمايل بودند.[2]اين امر را بايد مرهون روابط نزديك جغرافيايى ميان اوس با يهود يثرب و نيز روابط و پيمانهاى سياسى عهد جاهلى دانست. اوسيان همراه با قبايل همپيمان خود يعنى بنى‌نضير و بنى‌قريظه* در يثرب بالا (عاليه) مى‌زيستند، در حالى‌كه خزرج در يثرب پايين مستقر بودند.[3]اين مجاورت زمينه ارتباط بيشتر و نزديك‌تر آنها را فراهم مى‌آورد تا جايى كه به برقرارى پيمانهاى سياسى انجاميد و اوسيان بر ضدّ خزرج با بنى‌نضير و بنى‌قريظه پيمان بستند.[4]اين ارتباط بيش از پيمان خزرج با بنى‌قينقاع* موثر بود، زيرا بنى‌نضير و بنى‌قريظه خود را از آن رو كه نسب به هارون مى‌رساندند كاهن مى‌ناميدند، و اعتبار مذهبى خاصى براى خود قائل بودند، در حالى‌كه در مورد بنى‌قينقاع چنين ادعايى وجود نداشت.[5]
البته يهوديان خزرجى در منابع كمتر نمايان‌اند. برخى گزارشهاى پراكنده از يهودانى در تيره‌هاى خزرجى چون بنى‌نجار[6]و بنى‌زُرَيق‌[7]خبر مى‌دهد. برجسته‌ترين خبر دراين‌باره از يك يهودى خزرجى است كه مى‌خواست با جادو به پيامبر صدمه زند.[8]
اعضاى دو قبيله اوس يا خزرج براى حل و فصل دعاوى خود به كاهنان يهودى مراجعه مى‌كردند[9]و زمانى كه زنى از آنها نگران مرگ نوزاد يا كودك خود بود نذر مى‌كرد[1]. جامع البيان، مج 3، ج 3، ص 23- 24؛اسباب النزول، ص 74- 75
[2]. جامع البيان، مج 3، ج 3، ص 23؛ مجمعالبيان، ج 2، ص 630
[3]. وفاء الوفاء، ج 1، ص 198
[4]. الاغانى، ج 3، ص 20، 26؛ معجم قبائلالعرب، ج 1، ص 52
[5]. النهايه، ج 4، ص 215؛ وفاء الوفاء، ج1، ص 178
[6]. السيرة النبويه، ج 2، ص 516، 526
[7]. صحيح مسلم، ج 7، ص 14
[8]. الطبقات، ابن سعد، ج 2، ص 151- 152؛السيرة النبويه، ج 2، ص 515؛ المصنف، ج 6، ص 65
[9]. التبيان، ج 3، ص 238؛ اسباب النزول، ص133فرهنگ و معارف قرآن، اعلام القرآن، 3جلد، مؤسسة بوستان كتاب - قم،چاپ: اول، 1385.اعلام القرآن ؛ ج‌2 ؛ ص445


صفحه 445

در صورت بهبودى فرزند خود را يهودى كند.[1]اين گزارشها به خوبى از اعتبار مرجعيت آيين يهودى در ميان آنها حكايت دارد.
اوس و خزرج تحت تأثير يهود، به محدوديتهايى در روابط جنسى خود با همسرانشان ملتزم شده بودند و گمان داشتند در صورت عدم توجه به اين مسئله بينايى جنين آسيب خواهد ديد. آيه 223 بقره/ 2 در اين باره نازل شد و چنين محدوديتهايى را بى‌اساس دانست:[2]«نِساؤُكُم حَرثٌ لَكُم فَأتوا حَرثَكُم انّى‌ شِئتُم وقَدّموا لِانفُسِكُم واتَّقوا اللَّهَ واعلَموا انَّكُم مُلقوهُ وبَشّرِ المُؤمِنين‌زنانتان كشتزارهاى شمايند، هرگونه خواستيد به كشتزار خود درآييد ...».
گسترش اسلام در ميان تيره‌هاى اوسى و خزرجى:
رواياتى متعدد و گاه متعارض درباره نخستين مسلمانان يثربى وجود دارد. بنا به روايت مشهور ابن اسحاق نخستين كسانى كه به پيامبر ايمان آوردند 6 تن از خزرجيان بودند (دو تن از بنى‌نجار، سه تن از بنى‌سلمه و يك نفر از بنى‌زريق) كه در مراسم حجّ در سال يازدهم بعثت با پيامبر آشنا شدند و پس از شنيدن سخنان ايشان، به ويژه اشاره وى به وعده يهوديان يثرب به ظهور پيامبر، ايمان آوردند.[3]البته در اين دوره بزرگان اوس نيز مخاطب دعوت پيامبر قرار گرفتند؛ اما آن را اجابت نكردند. در مورد بزرگان اوس چون سُويد بن صامت كه پس از حجّ و ديدار پيامبر در نبرد بعاث در يثرب كشته شدند نقل شده كه به هنگام مرگ در عرصه نبرد مسلمان از دنيا رفتند.[4]شايد بتوان گفت چنين نقلهايى بيشتر زاييده رقابتهاى قبيله‌اى است. به موازات روايت ابن اسحاق، موسى‌بن عُقْبَه به نقل‌[1]. جامع البيان، مج 3، ج 3، ص 21؛ اسبابالنزول، ص 73؛ التبيان، ج 2، ص 311
[2]. صحيح مسلم، ج 5، ص 105، 107؛ مجمعالبيان، ج 2، ص 564
[3]. السيرةالنبويه، ج 1، ص 217، 233؛الطبقات، ابن سعد، ج 1، ص 168- 169؛ الكامل، ج 2، ص 95
[4]. السيرة النبويه، ج 2، ص 427- 428؛الطبقات، ابن سعد، ج 3، ص 334؛ تاريخ طبرى، ج 1، ص 557


صفحه 446

از عُرْوَة بن زبير نخستين مسلمانان را 6 خزرجى و دو اوسى دانسته است.[1]
در حجّ سال بعد (دوازدهم بعثت) 12 مسلمان كه دو تن اوسى و بقيه از خزرج بودند پس از ديدار با پيامبر از وى خواستند بيعت با آنها را به سال بعد موكول نكند، ازاين‌رو در بيعت خود با آنها، تعهداتى اخلاقى و اعتقادى از آنها گرفت كه به بيعت عقبه اول شهرت يافت.[2](ظ بيعت عقبه) آنها پس از بازگشت به يثرب با پيامبر مكاتبه كردند؛ گويا اختلافى درباره اينكه چه كسى از اوسيان يا خزرجيان نماز جماعت را امامت كند رخ داده بود[3]، افزون بر اين آنان به مبلّغى نياز داشتند كه بتواند آموزه‌هاى اسلامى را در ميان ديگران گسترش دهد.[4]پيامبر در پاسخ به اين درخواست، مُصْعَب* بن عُمير را به يثرب فرستاد.[5]تا پيش از آمدن مصعب، أسعد بن زراره خررجى (از بنى‌نجار) نماينده نو مسلمانان بود و تا حضور مصعب نماز جماعت را بر پا مى‌كرد.[6]مصعب نيز در يثرب در پناه او به فعاليت تبليغى خود در تيره‌هاى مختلف ادامه مى‌داد؛ اما با فشارهايى كه قبيله بنى‌نجار بر اسعد وارد كردند وى وادار شد دست از حمايت مصعب بردارد.[7]
با آمدن مصعب به يثرب، اسلام بر سر زبانها افتاد و فعاليت مسلمانان آشكار گرديد.[8]مصعب بر اسلام آوردن سران تيره‌ها تأكيد داشت، زيرا اسلام آوردن بزرگان قبيله مى‌توانست به گسترش اسلام در همه قبيله بينجامد، نحوه گزارش منابع تاريخى به گونه‌اى است كه گويا در اين مرحله تنها تيره اوسى عبدالاشهل كاملًا اسلام آورده‌اند، زيرا در مورد بيشتر تيره‌ها آمده كه از هر يك تنها اندكى مسلمان شده بودند.[9]اسلام سعد بن مُعاذ، رهبر اين تيره در اين مرحله او را به برجسته‌ترين رهبر اوسى در دوره پيامبر مبدل ساخت. او در آغاز كار، چون دريافت ديگر اسعد بن زراره تحت فشارهاى بنى‌نجار از حمايت مصعب بن عمير، مبلغ پيامبر دست كشيده است او را در پناه خود گرفت.[10][1]. الطبقات، ابن سعد، ج 1، ص 169؛ وفاءالوفاء، ج 1، ص 223
[2]. الطبقات، ابن سعد، ج 1، ص 170؛ تاريخطبرى، ج 1، ص 558- 559
[3]. السيرة النبويه، ج 2، ص 434؛اسدالغابه، ج 14، ص 369؛ البداية و النهايه، ج 3، س 185
[4]. انساب الاشراف، ج 1، ص 276
[5]. السيرة النبويه، ج 2، ص 434؛ المصنف،ج 3، ص 160
[6]. الطبقات، ابن سعد، ج 1، ص 171؛ ج 3، ص457
[7]. وفاء الوفاء، ج 1، ص 224- 225
[8]. الطبقات، ابن سعد، ج 1، ص 171؛ وفاءالوفاء، ج 1، ص 225
[9]. السيرة النبويه، ج 2، ص 437؛ الطبقات،ابن سعد، ج 3، ص 321
[10]. وفاء الوفاء، ج 1، ص 225