از چوب بود.[1]منابع به بتهاى فراوانى ميان تيرههاى اوسى چون بنى عبدالاشهل[2]، بنى واقف[3]، بنىحارثه[4]، بنىبَياضه[5]، بنى خَطْمَه[6]و نيز تيرههاى خزرجى چون بنى سلمه[7]، بنىمالك بن نجار[8]، بنى عُدى بن نجار[9]و بنى ساعده[10]اشاره كرده است.
با ورود پيامبر به مدينه تقريباً تمامى تيرههاى خزرجى و بسيارى از تيرههاى اوسى مسلمان شدند؛ امّا تيرهاى ديگر اوسى چون بنى واقف، بنى خَطْمَه، بنى وائل و بنى اميه كه به آنها اوس مَنات گفته مىشد[11]تا سال پنجم هجرى به بت پرستى خود ادامه دادند.[12]
انجام دادن مناسك حج مىتواند نشان از اثرپذيرى ايشان از آيين ابراهيمى پس از هجرت باشد.
آنها در ماه ذيحجه احرام بسته، به مكه مىرفتند و پس از طواف و وقوف در عرفه و منا مكه را به قصد منطقه مُشَلَّل در ساحل درياى سرخ ترك مىكردند و پس از ذكر تلبيه منات، طواف و قربانى، سرهاى خود را تراشيده، از احرام بيرون مىآمدند.[13]آنها براى منات چنين تلبيه مىگفتند: «لبيك، اللهم لبيك، لولا ان بكرا دونك ...».[14][1]. انساب الاشراف، ج 1، ص 312؛ وفاءالوفاء، ج 1، ص 249
[2]. الطبقات، ابن سعد، ج 3، ص 321
[3]. اسد الغابه، ج 5، ص 66
[4]. الطبقات، ابن سعد، ج 3، ص 343
[5]. همان، ص 448
[6]. همان، ج 4، ص 279
[7]. السيرة النبويه، ج 2، ص 699
[8]. الطبقات، ابن سعد، ج 3، ص 370، 457
[9]. همان، ص 388
[10]. همان، ص 461
[11]. الاغانى، ج 3، 26
[12]. همان، ج 4، ص 384؛ الطبقات، ابن سعد،ج 3، ص 87؛ السيرة النبويه، ج 2، ص 437- 438؛ تاريخ طبرى، ج 2، ص 90
[13]. الاصنام، ص 14؛ اخبار مكه، ج 1، ص125؛ معجم البلدان، ج 5، ص 136، 204
[14]. المحبر، ص 313؛ المفصل، ج 6، ص 375
چون بر صفا و مروه بتهايى نصب شده بود كه آنها اعتقادى بدان نداشتند، سعى بين اين دو كوه را تعظيم اين بتها شمرده و آن را انجام نمىدادند و به همين رو پس از اسلام نيز، سعى ميان صفا و مروه را از مصاديق شرك مىدانستند و از سعى پرهيز مىكردند كه آيه 158 بقره/ 2 نازل شد و سعى را بخشى از مناسك حج دانست[1]:«انَّ الصَّفا والمَروةَ مِن شَعارِ اللَّهِ فَمَن حَجَّ البَيتَ اوِ اعتَمَرَ فَلا جُناحَ عَلَيهِ ان يَطَّوَّفَ بِهِما و مَن تَطَوَّعَ خَيرًا فَانَّ اللَّهَ شَاكِرٌ عَليم».(بقره/ 2، 158)
همچنين گزارش شده كه آنها هرگاه به قصد حج يا عمره احرام مىبستند، تا پايان مناسك، زير سقف نمىرفتند، از اين رو هنگام ورود به منازل، براى آنكه از زير سر در خانه عبور نكنند از روى ديوار يا از شكاف آن وارد خانه مىشدند. برخى اين امر را به گروهى از آنان نسبت مىدهند[2]، در حالىكه ديگران آن را در ميان تمامى اوس و خزرج رايج مىدانند.[3]اين سنت از سوى بعضى از انصار پس از اسلام نيز تكرار شد كه آيه 189 بقره/ 2 آنان را از اين كار بازداشت و آن را امرى ناپسند دانست[4]:«... و لَيسَ البِرُّ بِان تَأتوا البُيوتَ مِن ظُهورِها و لكِنَّ البِرَّ مَنِ اتَّقى وَأتوا البُيوتَ مِن ابوبِها واتَّقوا اللَّهَ لَعَلَّكُم تُفلِحون».
2. مسيحيت: درباره رواج مسيحيت در يثرب اطلاعات تاريخى محدودى، از جمله گزارشهايى از تأثير تاجران مسيحى بر جوانان يثرب و تغيير كيش آنها به مسيحيت در منابع اسلامى وجود دارد.[5]ابوعامر اوسى و ابوقيس بن اسْلَت خزرجى از بزرگان اوس و خزرج، در زمان مهاجرت پيامبر به مدينه تحت تأثير مسيحيت بودند[6]و از اين رو و با توجه به تأثير عميق بزرگان قبايل بر اعضاى قبيله خود، امكان گرايش برخى از اوس و خزرج به مسيحيت وجود داشت. احتمالا پس از حمايت غَسانيان از اوس و خزرج، رواج مسيحيت در يثرب شتاب بيشترى گرفته است.
برخى از آيات سوره بقره كه نخستين سورهاى بود كه در مدينه نازل شد و همچنين[1]. جامع البيان، مج 2، ج 2، ص 61؛ اسبابالنزول، ص 46
[2]. جامعالبيان، مج 2، ج 2، ص 256؛التبيان، ج 2، ص 142
[3]. جامع البيان، مج 2، ج 2، ص 253- 258
[4]. همان، ص 255- 258؛ مجمعالبيان، ج 2،ص 508
[5]. جامع البيان، مج 3، ج 3، ص 22؛ مجمعالبيان، ج 2، ص 630
[6]. انساب الاشراف، ج 1، ص 326، 334
آيات ديگرى نيز مىتوان به وجود جمعيت مسيحى در يثرب كه در آن زمان تنها منطقه مسلمان نشين بود پى برد. خداوند در آيات 111- 112 بقره/ 2 از پيامبر خواسته است از مسيحيانى كه مىپندارند تنها آنان در آخرت رستگار و اهل بهشتاند برهان بخواهد:
«و قالوا لَن يَدخُلَ الجَنَّةَ الّا مَن كانَ هودًا او نَصرى تِلكَ امانِيُّهُم قُل هاتوا بُرهنَكُم ان كُنتُم صدِقين* بَلى مَن اسلَمَ وَجهَهُ لِلَّهِ وهُوَ مُحسِنٌ فَلَهُ اجرُهُ عِندَ رَبّهِ ولا خَوفٌ عَلَيهِم ولا هُم يَحزَنون».او همچنين موظف شد براى رضايت مسيحيان نكوشد، زيرا آنان ايمان نخواهند آورد:«و لَن تَرضى عَنكَ اليَهودُ ولَاالنَّصرى حَتّى تَتَّبِعَ مِلَّتَهُم قُل انَّ هُدَى اللَّهِ هُوَ الهُدى ولنِ اتَّبَعتَ اهواءَهُم بَعدَ الَّذى جاءَكَ مِنَ العِلمِ ما لَكَ مِنَ اللَّهِ مِن ولِىّ ولا نَصير».
(بقره/ 2، 120)
خداوند در آيه 82 مائده/ 5 مسيحيان را از دوستان نزديك مسلمانان مىخواند كه خطرى از جانب آنان مسلمانان را تهديد نمىكند:«اشَدَّ النّاسِ عَدوةً لِلَّذينَ ءامَنُوا اليَهودَ والَّذينَ اشرَكوا ولَتَجِدَنَّ اقرَبَهُم مَوَدَّةً لِلَّذينَ ءامَنُوا الَّذينَ قالوا انّا نَصرى ذلِكَ بِانَّ مِنهُم قِسّيسينَ ورُهبانًا وانَّهُم لا يَستَكبِرون».
برآيند آيات فوق نشان از وجود جمعيت مسيحى در يثرب* دارد. شايد بتوان انعكاس نيافتن اخبار آنها در منابع را به دشمنى نكردن آنها با پيامبر مرتبط دانست.
3. يهوديت: بر خلاف آيين مسيحيت، درباره آيين يهود و رواج آن در ميان اوس و خزرج اطلاعات بيشترى وجود دارد. در ريشه يابى روابط آنها با يهود، نشانههايى از ارتباط نياكان اوس و خزرج با كاهنان يمن وجود دارد.[1]
نخستين و جامعترين سند درباره يهوديان يثرب عهدنامهاى است كه پيامبر در آغاز ورود خود به مدينه ميان تيرههاى گوناگون بسته است.[2]در اين عهدنامه صريحاً به يهوديان تيرههاى مختلف خزرج چون بنى عوف، بنى نجار، بنى ساعده، بنىحارث و بنى جُشَم اشاره شده و درباره اوس به عنوان كلّى «يهود اوس» تصريح شده است كه بيانگر رواج گسترده آيين يهود در يثرب است.[1]. جمهرة النسب، ج 2، ص 262؛ نسب معد واليمن الكبير، ج 2، ص 2
[2]. السيرة النبويه، ج 2، ص 501؛ مسند ابىليلى، ج 4، ص 267؛ مسند احمد، ج 1، ص 271
درباره علت گرايش آنها به يهوديت مىتوان از معاشرت طولانى آنها با يهوديان به عنوان عمدهترين عامل اشاره كرد، هرچند مورخان و مفسران مسلمان سعى كردهاند در اين زمينه عللى برشمارند؛ به عنوان نمونه برخى روايات تفسيرى يكى از عوامل تشديد گرايش اوس به يهوديت را استفاده اوسيان از دايههاى يهودى براى نوزادان و كودكانشان ذكر كردهاند.[1]بىشك گرايش به يهوديت در ميان اوس شتاب بيشترى داشته، به گونهاى كه بنا به روايت مجاهد جوانان اوسى به يهوديت متمايل بودند.[2]اين امر را بايد مرهون روابط نزديك جغرافيايى ميان اوس با يهود يثرب و نيز روابط و پيمانهاى سياسى عهد جاهلى دانست. اوسيان همراه با قبايل همپيمان خود يعنى بنىنضير و بنىقريظه* در يثرب بالا (عاليه) مىزيستند، در حالىكه خزرج در يثرب پايين مستقر بودند.[3]اين مجاورت زمينه ارتباط بيشتر و نزديكتر آنها را فراهم مىآورد تا جايى كه به برقرارى پيمانهاى سياسى انجاميد و اوسيان بر ضدّ خزرج با بنىنضير و بنىقريظه پيمان بستند.[4]اين ارتباط بيش از پيمان خزرج با بنىقينقاع* موثر بود، زيرا بنىنضير و بنىقريظه خود را از آن رو كه نسب به هارون مىرساندند كاهن مىناميدند، و اعتبار مذهبى خاصى براى خود قائل بودند، در حالىكه در مورد بنىقينقاع چنين ادعايى وجود نداشت.[5]
البته يهوديان خزرجى در منابع كمتر نماياناند. برخى گزارشهاى پراكنده از يهودانى در تيرههاى خزرجى چون بنىنجار[6]و بنىزُرَيق[7]خبر مىدهد. برجستهترين خبر دراينباره از يك يهودى خزرجى است كه مىخواست با جادو به پيامبر صدمه زند.[8]
اعضاى دو قبيله اوس يا خزرج براى حل و فصل دعاوى خود به كاهنان يهودى مراجعه مىكردند[9]و زمانى كه زنى از آنها نگران مرگ نوزاد يا كودك خود بود نذر مىكرد[1]. جامع البيان، مج 3، ج 3، ص 23- 24؛اسباب النزول، ص 74- 75
[2]. جامع البيان، مج 3، ج 3، ص 23؛ مجمعالبيان، ج 2، ص 630
[3]. وفاء الوفاء، ج 1، ص 198
[4]. الاغانى، ج 3، ص 20، 26؛ معجم قبائلالعرب، ج 1، ص 52
[5]. النهايه، ج 4، ص 215؛ وفاء الوفاء، ج1، ص 178
[6]. السيرة النبويه، ج 2، ص 516، 526
[7]. صحيح مسلم، ج 7، ص 14
[8]. الطبقات، ابن سعد، ج 2، ص 151- 152؛السيرة النبويه، ج 2، ص 515؛ المصنف، ج 6، ص 65
[9]. التبيان، ج 3، ص 238؛ اسباب النزول، ص133فرهنگ و معارف قرآن، اعلام القرآن، 3جلد، مؤسسة بوستان كتاب - قم،چاپ: اول، 1385.اعلام القرآن ؛ ج2 ؛ ص445
در صورت بهبودى فرزند خود را يهودى كند.[1]اين گزارشها به خوبى از اعتبار مرجعيت آيين يهودى در ميان آنها حكايت دارد.
اوس و خزرج تحت تأثير يهود، به محدوديتهايى در روابط جنسى خود با همسرانشان ملتزم شده بودند و گمان داشتند در صورت عدم توجه به اين مسئله بينايى جنين آسيب خواهد ديد. آيه 223 بقره/ 2 در اين باره نازل شد و چنين محدوديتهايى را بىاساس دانست:[2]«نِساؤُكُم حَرثٌ لَكُم فَأتوا حَرثَكُم انّى شِئتُم وقَدّموا لِانفُسِكُم واتَّقوا اللَّهَ واعلَموا انَّكُم مُلقوهُ وبَشّرِ المُؤمِنينزنانتان كشتزارهاى شمايند، هرگونه خواستيد به كشتزار خود درآييد ...».
گسترش اسلام در ميان تيرههاى اوسى و خزرجى:
رواياتى متعدد و گاه متعارض درباره نخستين مسلمانان يثربى وجود دارد. بنا به روايت مشهور ابن اسحاق نخستين كسانى كه به پيامبر ايمان آوردند 6 تن از خزرجيان بودند (دو تن از بنىنجار، سه تن از بنىسلمه و يك نفر از بنىزريق) كه در مراسم حجّ در سال يازدهم بعثت با پيامبر آشنا شدند و پس از شنيدن سخنان ايشان، به ويژه اشاره وى به وعده يهوديان يثرب به ظهور پيامبر، ايمان آوردند.[3]البته در اين دوره بزرگان اوس نيز مخاطب دعوت پيامبر قرار گرفتند؛ اما آن را اجابت نكردند. در مورد بزرگان اوس چون سُويد بن صامت كه پس از حجّ و ديدار پيامبر در نبرد بعاث در يثرب كشته شدند نقل شده كه به هنگام مرگ در عرصه نبرد مسلمان از دنيا رفتند.[4]شايد بتوان گفت چنين نقلهايى بيشتر زاييده رقابتهاى قبيلهاى است. به موازات روايت ابن اسحاق، موسىبن عُقْبَه به نقل[1]. جامع البيان، مج 3، ج 3، ص 21؛ اسبابالنزول، ص 73؛ التبيان، ج 2، ص 311
[2]. صحيح مسلم، ج 5، ص 105، 107؛ مجمعالبيان، ج 2، ص 564
[3]. السيرةالنبويه، ج 1، ص 217، 233؛الطبقات، ابن سعد، ج 1، ص 168- 169؛ الكامل، ج 2، ص 95
[4]. السيرة النبويه، ج 2، ص 427- 428؛الطبقات، ابن سعد، ج 3، ص 334؛ تاريخ طبرى، ج 1، ص 557
از عُرْوَة بن زبير نخستين مسلمانان را 6 خزرجى و دو اوسى دانسته است.[1]
در حجّ سال بعد (دوازدهم بعثت) 12 مسلمان كه دو تن اوسى و بقيه از خزرج بودند پس از ديدار با پيامبر از وى خواستند بيعت با آنها را به سال بعد موكول نكند، ازاينرو در بيعت خود با آنها، تعهداتى اخلاقى و اعتقادى از آنها گرفت كه به بيعت عقبه اول شهرت يافت.[2](ظ بيعت عقبه) آنها پس از بازگشت به يثرب با پيامبر مكاتبه كردند؛ گويا اختلافى درباره اينكه چه كسى از اوسيان يا خزرجيان نماز جماعت را امامت كند رخ داده بود[3]، افزون بر اين آنان به مبلّغى نياز داشتند كه بتواند آموزههاى اسلامى را در ميان ديگران گسترش دهد.[4]پيامبر در پاسخ به اين درخواست، مُصْعَب* بن عُمير را به يثرب فرستاد.[5]تا پيش از آمدن مصعب، أسعد بن زراره خررجى (از بنىنجار) نماينده نو مسلمانان بود و تا حضور مصعب نماز جماعت را بر پا مىكرد.[6]مصعب نيز در يثرب در پناه او به فعاليت تبليغى خود در تيرههاى مختلف ادامه مىداد؛ اما با فشارهايى كه قبيله بنىنجار بر اسعد وارد كردند وى وادار شد دست از حمايت مصعب بردارد.[7]
با آمدن مصعب به يثرب، اسلام بر سر زبانها افتاد و فعاليت مسلمانان آشكار گرديد.[8]مصعب بر اسلام آوردن سران تيرهها تأكيد داشت، زيرا اسلام آوردن بزرگان قبيله مىتوانست به گسترش اسلام در همه قبيله بينجامد، نحوه گزارش منابع تاريخى به گونهاى است كه گويا در اين مرحله تنها تيره اوسى عبدالاشهل كاملًا اسلام آوردهاند، زيرا در مورد بيشتر تيرهها آمده كه از هر يك تنها اندكى مسلمان شده بودند.[9]اسلام سعد بن مُعاذ، رهبر اين تيره در اين مرحله او را به برجستهترين رهبر اوسى در دوره پيامبر مبدل ساخت. او در آغاز كار، چون دريافت ديگر اسعد بن زراره تحت فشارهاى بنىنجار از حمايت مصعب بن عمير، مبلغ پيامبر دست كشيده است او را در پناه خود گرفت.[10][1]. الطبقات، ابن سعد، ج 1، ص 169؛ وفاءالوفاء، ج 1، ص 223
[2]. الطبقات، ابن سعد، ج 1، ص 170؛ تاريخطبرى، ج 1، ص 558- 559
[3]. السيرة النبويه، ج 2، ص 434؛اسدالغابه، ج 14، ص 369؛ البداية و النهايه، ج 3، س 185
[4]. انساب الاشراف، ج 1، ص 276
[5]. السيرة النبويه، ج 2، ص 434؛ المصنف،ج 3، ص 160
[6]. الطبقات، ابن سعد، ج 1، ص 171؛ ج 3، ص457
[7]. وفاء الوفاء، ج 1، ص 224- 225
[8]. الطبقات، ابن سعد، ج 1، ص 171؛ وفاءالوفاء، ج 1، ص 225
[9]. السيرة النبويه، ج 2، ص 437؛ الطبقات،ابن سعد، ج 3، ص 321
[10]. وفاء الوفاء، ج 1، ص 225
در حجّ سال سيزدهم بعثت و پس از بازگشت مصعب به مكه[1]حدود 70 تن[2]از نومسلمانان يثرب پس از زيارت مخفيانه پيامبر، با او پيمانى بستند و براساس آن پيامبر را يكى از خود دانسته، تعهد كردند در برابر حملات دشمنان پيامبر به ايشان، تا پاى جان بايستند. در اين پيمان كه عقبه دوم نام گرفت 11 نفر از اوس و 63 نفر از خزرج حضور داشتند كه دو تن از آنها زنان خزرجى بودند و اينان نخستين زنان يثربى به شمار مىآمدند كه با پيامبر بيعت مىكردند. پيامبر از ميان بيعتكنندگان 12 نقيب برگزيد كه 9 تن از خزرج و سه تن از اوس بودند.[3](ظ بيعت عقبه)
در جريان بيعت و گفت و گو ميان پيامبر و مسلمانان يثرب بَراء* بن مَعْرور خزرجى و ابوالهيثم اوسى به نمايندگى و سخنگويى از ديگر حاضران، بر حمايت قطعى خود از پيامبر تأكيد كردند.[4]در اين باره كه چه كسى در اين بيعت، در دست دادن و بيعت كردن با پيامبر پيشقدم بود اختلاف است؛ برخى براء بن معرور خزرجى[5]و ديگران ابوالهيثم اوسى را مقدم مىدانند. گزارشهايى كه ابوالهيثم اوسى را ترجيح مىدهد به عروة بن زبير باز مىگردد.[6]نقلهاى ضعيفترى اسعد بن زراره خزرجى را مطرح مىكند، در حالىكه به اقتضاى جوانى وى نمىتوان او را بر بزرگان حاضر مقدم دانست.[7]
طى سه ماه پس از اين پيمان، مسلمانان مكه كه چند ده نفر بودند[8]به يثرب مهاجرت كردند.[9]بخش قابل توجهى از مهاجران در قُبا كه موطن تيره اوسى عمرو بن عوف بود مستقر شدند. منابع تاريخى از خانهاى به نام «منزل العَزّاب» (خانه مجرّدها) يا العصبه[10][1]. السيرة النبويه، ج 2، ص 438
[2]. الطبقات، ابن سعد، ج 1، ص 171
[3]. السيرة النبويه، ج 2، ص 443؛ المعجمالاوسط، ج 19، ص 90
[4]. السيرة النبويه، ج 2، ص 442
[5]. الطبقات، ابن سعد، ج 1، ص 222؛الاستيعاب، ج 1، ص 236
[6]. المعجم الاوسط، ج 19، ص 250؛ مجمعالزوائد، ج 6، ص 47
[7]. الاصابه، ج 1، ص 208؛ البداية والنهايه، ج 3، ص 280
[8]. الطبقات، ابن سعد، ج 1، ص 238
[9]. همان، ص 175؛ الثقات، ج 1، ص 113؛سيرة النبى صلى الله عليه و آله، ج 2، ص 306
[10]. انساب الاشراف، ج 1، ص 304
ياد مىكنند كه مهاجران در آنجا گرد آمده بودند.[1]
اوسيان در يثرب بالا سكنا داشتند كه قبا بخشى از آن بود. پيامبر پس از مهاجرت با اقامت در قبا مسجدى را در آنجا بنا نهاد كه به مسجد قبا شهرت يافت.[2]
پس از اندى كه علىبن ابىطالب عليه السلام در قبا به پيامبر پيوست، مشخص گرديد كه ايشان قبا را براى اقامت مناسب ندانسته است؛ اما انتقال ايشان به هر نقطه ديگر در يثرب مىتوانست موجب نارضايتى تيرههاى ديگر و در نتيجه تشديد رقابتهاى قبيلهاى شود و مانعى در برابر گسترش اسلام در ميان قبايل ناراضى به حساب آيد.
ايشان تحت حمايت سواره نظامهاى خزرجى (از بنىنجار كه از بستگان او بودند)[3]حركت خود را آغاز كرد و به دنبال شتر خويش از محلههاى متعدد يثرب گذر كرد تا به محله خزرجيان بنى مالك بن نجار رسيد و در آنجا مستقر شد و بعدها مسجد خود را نيز در همان مكان بنا نهاد. تيرههايى كه در مسير حركت پيامبر قرار گرفتند از جمله بنى سالم، بنى حُبْلى، بنى ساعده، بنى بياضه، بلحارث و بنى عدى بن نجار همگى خزرجى بودند.[4]
محلى كه پيامبر براى اقامت برگزيد همچون ديگر مناطق يثربِ پايينْ بيشتر از آن تيرههاى خزرجى چون بنىزريق، بلحارث، بنىساعده و بنىنجار بود و ازاينرو با تيرههاى اوسى و قبايل يهودى مستقر در يثرب عليا، فاصله بيشترى داشت.[5]
پس از استقرار پيامبر به مرور اسلامْ بسيارى از تيرهها به ويژه تيرههاى خزرجى را فراگرفت و موجى از بتشكنى در يثرب به راه افتاد[6]و چنانچه مخالفانى هم در ميان آنها وجود داشت در پرده نفاق پوشش گرفتند. (همين مقاله ظ مخالفان اوسى و خزرجى پيامبر) با اين همه بخش قابل توجهى از تيرههاى اوسى شامل بنىخطمه، بنىواقف و اوس[1]. الطبقات، ابن سعد، ج 1، ص 180؛ وفاءالوفاء، ج 1، ص 246
[2]. انساب الاشراف، ج 1، ص 310- 311
[3]. الطبقات، ابن سعد، ج 1، ص 181
[4]. وفاء الوفاء، ج 1، ص 256- 262
[5]. اطلس تاريخ اسلام، ص 66- 67
[6]. الطبقات، ابن سعد، ج 3، ص 421، 450،486، 512، 583، 598، 610