درباره علت گرايش آنها به يهوديت مىتوان از معاشرت طولانى آنها با يهوديان به عنوان عمدهترين عامل اشاره كرد، هرچند مورخان و مفسران مسلمان سعى كردهاند در اين زمينه عللى برشمارند؛ به عنوان نمونه برخى روايات تفسيرى يكى از عوامل تشديد گرايش اوس به يهوديت را استفاده اوسيان از دايههاى يهودى براى نوزادان و كودكانشان ذكر كردهاند.[1]بىشك گرايش به يهوديت در ميان اوس شتاب بيشترى داشته، به گونهاى كه بنا به روايت مجاهد جوانان اوسى به يهوديت متمايل بودند.[2]اين امر را بايد مرهون روابط نزديك جغرافيايى ميان اوس با يهود يثرب و نيز روابط و پيمانهاى سياسى عهد جاهلى دانست. اوسيان همراه با قبايل همپيمان خود يعنى بنىنضير و بنىقريظه* در يثرب بالا (عاليه) مىزيستند، در حالىكه خزرج در يثرب پايين مستقر بودند.[3]اين مجاورت زمينه ارتباط بيشتر و نزديكتر آنها را فراهم مىآورد تا جايى كه به برقرارى پيمانهاى سياسى انجاميد و اوسيان بر ضدّ خزرج با بنىنضير و بنىقريظه پيمان بستند.[4]اين ارتباط بيش از پيمان خزرج با بنىقينقاع* موثر بود، زيرا بنىنضير و بنىقريظه خود را از آن رو كه نسب به هارون مىرساندند كاهن مىناميدند، و اعتبار مذهبى خاصى براى خود قائل بودند، در حالىكه در مورد بنىقينقاع چنين ادعايى وجود نداشت.[5]
البته يهوديان خزرجى در منابع كمتر نماياناند. برخى گزارشهاى پراكنده از يهودانى در تيرههاى خزرجى چون بنىنجار[6]و بنىزُرَيق[7]خبر مىدهد. برجستهترين خبر دراينباره از يك يهودى خزرجى است كه مىخواست با جادو به پيامبر صدمه زند.[8]
اعضاى دو قبيله اوس يا خزرج براى حل و فصل دعاوى خود به كاهنان يهودى مراجعه مىكردند[9]و زمانى كه زنى از آنها نگران مرگ نوزاد يا كودك خود بود نذر مىكرد[1]. جامع البيان، مج 3، ج 3، ص 23- 24؛اسباب النزول، ص 74- 75
[2]. جامع البيان، مج 3، ج 3، ص 23؛ مجمعالبيان، ج 2، ص 630
[3]. وفاء الوفاء، ج 1، ص 198
[4]. الاغانى، ج 3، ص 20، 26؛ معجم قبائلالعرب، ج 1، ص 52
[5]. النهايه، ج 4، ص 215؛ وفاء الوفاء، ج1، ص 178
[6]. السيرة النبويه، ج 2، ص 516، 526
[7]. صحيح مسلم، ج 7، ص 14
[8]. الطبقات، ابن سعد، ج 2، ص 151- 152؛السيرة النبويه، ج 2، ص 515؛ المصنف، ج 6، ص 65
[9]. التبيان، ج 3، ص 238؛ اسباب النزول، ص133فرهنگ و معارف قرآن، اعلام القرآن، 3جلد، مؤسسة بوستان كتاب - قم،چاپ: اول، 1385.اعلام القرآن ؛ ج2 ؛ ص445
در صورت بهبودى فرزند خود را يهودى كند.[1]اين گزارشها به خوبى از اعتبار مرجعيت آيين يهودى در ميان آنها حكايت دارد.
اوس و خزرج تحت تأثير يهود، به محدوديتهايى در روابط جنسى خود با همسرانشان ملتزم شده بودند و گمان داشتند در صورت عدم توجه به اين مسئله بينايى جنين آسيب خواهد ديد. آيه 223 بقره/ 2 در اين باره نازل شد و چنين محدوديتهايى را بىاساس دانست:[2]«نِساؤُكُم حَرثٌ لَكُم فَأتوا حَرثَكُم انّى شِئتُم وقَدّموا لِانفُسِكُم واتَّقوا اللَّهَ واعلَموا انَّكُم مُلقوهُ وبَشّرِ المُؤمِنينزنانتان كشتزارهاى شمايند، هرگونه خواستيد به كشتزار خود درآييد ...».
گسترش اسلام در ميان تيرههاى اوسى و خزرجى:
رواياتى متعدد و گاه متعارض درباره نخستين مسلمانان يثربى وجود دارد. بنا به روايت مشهور ابن اسحاق نخستين كسانى كه به پيامبر ايمان آوردند 6 تن از خزرجيان بودند (دو تن از بنىنجار، سه تن از بنىسلمه و يك نفر از بنىزريق) كه در مراسم حجّ در سال يازدهم بعثت با پيامبر آشنا شدند و پس از شنيدن سخنان ايشان، به ويژه اشاره وى به وعده يهوديان يثرب به ظهور پيامبر، ايمان آوردند.[3]البته در اين دوره بزرگان اوس نيز مخاطب دعوت پيامبر قرار گرفتند؛ اما آن را اجابت نكردند. در مورد بزرگان اوس چون سُويد بن صامت كه پس از حجّ و ديدار پيامبر در نبرد بعاث در يثرب كشته شدند نقل شده كه به هنگام مرگ در عرصه نبرد مسلمان از دنيا رفتند.[4]شايد بتوان گفت چنين نقلهايى بيشتر زاييده رقابتهاى قبيلهاى است. به موازات روايت ابن اسحاق، موسىبن عُقْبَه به نقل[1]. جامع البيان، مج 3، ج 3، ص 21؛ اسبابالنزول، ص 73؛ التبيان، ج 2، ص 311
[2]. صحيح مسلم، ج 5، ص 105، 107؛ مجمعالبيان، ج 2، ص 564
[3]. السيرةالنبويه، ج 1، ص 217، 233؛الطبقات، ابن سعد، ج 1، ص 168- 169؛ الكامل، ج 2، ص 95
[4]. السيرة النبويه، ج 2، ص 427- 428؛الطبقات، ابن سعد، ج 3، ص 334؛ تاريخ طبرى، ج 1، ص 557
از عُرْوَة بن زبير نخستين مسلمانان را 6 خزرجى و دو اوسى دانسته است.[1]
در حجّ سال بعد (دوازدهم بعثت) 12 مسلمان كه دو تن اوسى و بقيه از خزرج بودند پس از ديدار با پيامبر از وى خواستند بيعت با آنها را به سال بعد موكول نكند، ازاينرو در بيعت خود با آنها، تعهداتى اخلاقى و اعتقادى از آنها گرفت كه به بيعت عقبه اول شهرت يافت.[2](ظ بيعت عقبه) آنها پس از بازگشت به يثرب با پيامبر مكاتبه كردند؛ گويا اختلافى درباره اينكه چه كسى از اوسيان يا خزرجيان نماز جماعت را امامت كند رخ داده بود[3]، افزون بر اين آنان به مبلّغى نياز داشتند كه بتواند آموزههاى اسلامى را در ميان ديگران گسترش دهد.[4]پيامبر در پاسخ به اين درخواست، مُصْعَب* بن عُمير را به يثرب فرستاد.[5]تا پيش از آمدن مصعب، أسعد بن زراره خررجى (از بنىنجار) نماينده نو مسلمانان بود و تا حضور مصعب نماز جماعت را بر پا مىكرد.[6]مصعب نيز در يثرب در پناه او به فعاليت تبليغى خود در تيرههاى مختلف ادامه مىداد؛ اما با فشارهايى كه قبيله بنىنجار بر اسعد وارد كردند وى وادار شد دست از حمايت مصعب بردارد.[7]
با آمدن مصعب به يثرب، اسلام بر سر زبانها افتاد و فعاليت مسلمانان آشكار گرديد.[8]مصعب بر اسلام آوردن سران تيرهها تأكيد داشت، زيرا اسلام آوردن بزرگان قبيله مىتوانست به گسترش اسلام در همه قبيله بينجامد، نحوه گزارش منابع تاريخى به گونهاى است كه گويا در اين مرحله تنها تيره اوسى عبدالاشهل كاملًا اسلام آوردهاند، زيرا در مورد بيشتر تيرهها آمده كه از هر يك تنها اندكى مسلمان شده بودند.[9]اسلام سعد بن مُعاذ، رهبر اين تيره در اين مرحله او را به برجستهترين رهبر اوسى در دوره پيامبر مبدل ساخت. او در آغاز كار، چون دريافت ديگر اسعد بن زراره تحت فشارهاى بنىنجار از حمايت مصعب بن عمير، مبلغ پيامبر دست كشيده است او را در پناه خود گرفت.[10][1]. الطبقات، ابن سعد، ج 1، ص 169؛ وفاءالوفاء، ج 1، ص 223
[2]. الطبقات، ابن سعد، ج 1، ص 170؛ تاريخطبرى، ج 1، ص 558- 559
[3]. السيرة النبويه، ج 2، ص 434؛اسدالغابه، ج 14، ص 369؛ البداية و النهايه، ج 3، س 185
[4]. انساب الاشراف، ج 1، ص 276
[5]. السيرة النبويه، ج 2، ص 434؛ المصنف،ج 3، ص 160
[6]. الطبقات، ابن سعد، ج 1، ص 171؛ ج 3، ص457
[7]. وفاء الوفاء، ج 1، ص 224- 225
[8]. الطبقات، ابن سعد، ج 1، ص 171؛ وفاءالوفاء، ج 1، ص 225
[9]. السيرة النبويه، ج 2، ص 437؛ الطبقات،ابن سعد، ج 3، ص 321
[10]. وفاء الوفاء، ج 1، ص 225
در حجّ سال سيزدهم بعثت و پس از بازگشت مصعب به مكه[1]حدود 70 تن[2]از نومسلمانان يثرب پس از زيارت مخفيانه پيامبر، با او پيمانى بستند و براساس آن پيامبر را يكى از خود دانسته، تعهد كردند در برابر حملات دشمنان پيامبر به ايشان، تا پاى جان بايستند. در اين پيمان كه عقبه دوم نام گرفت 11 نفر از اوس و 63 نفر از خزرج حضور داشتند كه دو تن از آنها زنان خزرجى بودند و اينان نخستين زنان يثربى به شمار مىآمدند كه با پيامبر بيعت مىكردند. پيامبر از ميان بيعتكنندگان 12 نقيب برگزيد كه 9 تن از خزرج و سه تن از اوس بودند.[3](ظ بيعت عقبه)
در جريان بيعت و گفت و گو ميان پيامبر و مسلمانان يثرب بَراء* بن مَعْرور خزرجى و ابوالهيثم اوسى به نمايندگى و سخنگويى از ديگر حاضران، بر حمايت قطعى خود از پيامبر تأكيد كردند.[4]در اين باره كه چه كسى در اين بيعت، در دست دادن و بيعت كردن با پيامبر پيشقدم بود اختلاف است؛ برخى براء بن معرور خزرجى[5]و ديگران ابوالهيثم اوسى را مقدم مىدانند. گزارشهايى كه ابوالهيثم اوسى را ترجيح مىدهد به عروة بن زبير باز مىگردد.[6]نقلهاى ضعيفترى اسعد بن زراره خزرجى را مطرح مىكند، در حالىكه به اقتضاى جوانى وى نمىتوان او را بر بزرگان حاضر مقدم دانست.[7]
طى سه ماه پس از اين پيمان، مسلمانان مكه كه چند ده نفر بودند[8]به يثرب مهاجرت كردند.[9]بخش قابل توجهى از مهاجران در قُبا كه موطن تيره اوسى عمرو بن عوف بود مستقر شدند. منابع تاريخى از خانهاى به نام «منزل العَزّاب» (خانه مجرّدها) يا العصبه[10][1]. السيرة النبويه، ج 2، ص 438
[2]. الطبقات، ابن سعد، ج 1، ص 171
[3]. السيرة النبويه، ج 2، ص 443؛ المعجمالاوسط، ج 19، ص 90
[4]. السيرة النبويه، ج 2، ص 442
[5]. الطبقات، ابن سعد، ج 1، ص 222؛الاستيعاب، ج 1، ص 236
[6]. المعجم الاوسط، ج 19، ص 250؛ مجمعالزوائد، ج 6، ص 47
[7]. الاصابه، ج 1، ص 208؛ البداية والنهايه، ج 3، ص 280
[8]. الطبقات، ابن سعد، ج 1، ص 238
[9]. همان، ص 175؛ الثقات، ج 1، ص 113؛سيرة النبى صلى الله عليه و آله، ج 2، ص 306
[10]. انساب الاشراف، ج 1، ص 304
ياد مىكنند كه مهاجران در آنجا گرد آمده بودند.[1]
اوسيان در يثرب بالا سكنا داشتند كه قبا بخشى از آن بود. پيامبر پس از مهاجرت با اقامت در قبا مسجدى را در آنجا بنا نهاد كه به مسجد قبا شهرت يافت.[2]
پس از اندى كه علىبن ابىطالب عليه السلام در قبا به پيامبر پيوست، مشخص گرديد كه ايشان قبا را براى اقامت مناسب ندانسته است؛ اما انتقال ايشان به هر نقطه ديگر در يثرب مىتوانست موجب نارضايتى تيرههاى ديگر و در نتيجه تشديد رقابتهاى قبيلهاى شود و مانعى در برابر گسترش اسلام در ميان قبايل ناراضى به حساب آيد.
ايشان تحت حمايت سواره نظامهاى خزرجى (از بنىنجار كه از بستگان او بودند)[3]حركت خود را آغاز كرد و به دنبال شتر خويش از محلههاى متعدد يثرب گذر كرد تا به محله خزرجيان بنى مالك بن نجار رسيد و در آنجا مستقر شد و بعدها مسجد خود را نيز در همان مكان بنا نهاد. تيرههايى كه در مسير حركت پيامبر قرار گرفتند از جمله بنى سالم، بنى حُبْلى، بنى ساعده، بنى بياضه، بلحارث و بنى عدى بن نجار همگى خزرجى بودند.[4]
محلى كه پيامبر براى اقامت برگزيد همچون ديگر مناطق يثربِ پايينْ بيشتر از آن تيرههاى خزرجى چون بنىزريق، بلحارث، بنىساعده و بنىنجار بود و ازاينرو با تيرههاى اوسى و قبايل يهودى مستقر در يثرب عليا، فاصله بيشترى داشت.[5]
پس از استقرار پيامبر به مرور اسلامْ بسيارى از تيرهها به ويژه تيرههاى خزرجى را فراگرفت و موجى از بتشكنى در يثرب به راه افتاد[6]و چنانچه مخالفانى هم در ميان آنها وجود داشت در پرده نفاق پوشش گرفتند. (همين مقاله ظ مخالفان اوسى و خزرجى پيامبر) با اين همه بخش قابل توجهى از تيرههاى اوسى شامل بنىخطمه، بنىواقف و اوس[1]. الطبقات، ابن سعد، ج 1، ص 180؛ وفاءالوفاء، ج 1، ص 246
[2]. انساب الاشراف، ج 1، ص 310- 311
[3]. الطبقات، ابن سعد، ج 1، ص 181
[4]. وفاء الوفاء، ج 1، ص 256- 262
[5]. اطلس تاريخ اسلام، ص 66- 67
[6]. الطبقات، ابن سعد، ج 3، ص 421، 450،486، 512، 583، 598، 610
منات (شامل بنىامية بن زيد، بنىوائل، و بنىعطيّه) كه افزون بر همپيمانى با يهوديان بنىنضير و بنىقريظه[1]، تحت تأثير بزرگان خوداز جمله ابن اسلت بودند، اسلام نياوردند.[2]5 سال بعد كه يهوديان تبعيد و اتحاديه قبايل در نبرد احزاب ناكام ماندند، بقيه اوسيان نيز اسلام آوردند و پيامبر نام اوس منات را به «اوس الله» تغيير داد.[3]
اوس و خزرج در حكومت نبوى:
بهرغم اختلافات پيشين اوس و خزرج با اقدامهاى پيامبر الفتى ميان تيرهها ايجاد شد.
ايشان عهدنامهاى ميان آنان بست[4]و از هر تيره خواست تا ديه خونهايى را كه بر عهده دارند پذيرفته، بپردازند.[5]به روايت سدّى، ابن اسحاق و ديگران آيه 63 انفال/ 8 حكايت از اين امر دارد[6]:«و الَّفَ بَينَ قُلوبِهِم لَو انفَقتَ ما فِى الارضِ جَميعًا ما الَّفتَ بَينَ قُلوبِهِم ولكِنَّ اللَّهَ الَّفَ بَينَهُم انَّهُ عَزيزٌ حَكيمخداوند ميان دلهايشان الفت انداخت و اگر آنچه در زمين بود هزينه مىكردى نمىتوانستى ميان دلهايشان الفت بيندازى؛ ولى خداوند ميان آنها الفت افكند كه او عزيز و حكيم است».
از آنجا كه پيامبر اندكى پس از آخرين جنگ بزرگ ميان اوس و خزرج (بعاث) به يثرب آمده بود، برخوردهاى خُردى كه در دوره اسلامى ميان اوس و خزرج صورت مىگرفت معمولًا با دخالت پيامبر برطرف مىشد، چنان كه در زمان كوتاهى كه پيامبر در قُبا مهمان اوسيان بود بسيارى از خزرجيان كه به جهت درگيريهاى گذشته ممكن بود در معرض انتقام قرار گيرند نمىتوانستند به زيارت پيامبر بيايند[7]؛ اما اين وضعيت چنان با شتاب تغيير كرد كه برخى يهوديان از همنشينيهاى اوسيان با خزرجيان شگفتزده مىشدند و براى صدمه زدن به پيامبر تلاش مىكردند اختلافات آنها را مجدداً احيا كنند.[1]. الاغانى، ج 3، ص 24
[2]. تاريخ طبرى، ج 1، ص 561؛ سيرة النبىصلى الله عليه و آله، ج 2، ص 293
[3]. النسب، ص 270
[4]. السيرة النبويه، ج 2، ص 501
[5]. المبسوط، ج 26، ص 65
[6]. جامع البيان، مج 6، ج 6، ص 47؛التبيان، ج 5، ص 151
[7]. وفاء الوفاء، ج 1، ص 249- 250
يك بار اقدام آنها مؤثر افتاد و بازگويى خاطرات جنگ بعاث به يادآورى كينههاى پيشين انجاميد. پس از آن تعدادى از هر دو گروه با هم وعده كردند در يكى از سنگلاخهاى حومه يثرب با هم مبارزه كنند؛ اما پس از حضور سريع پيامبر و شنيدن سخنان آن حضرت، گريهكنان يكديگر را در آغوش گرفتند. آيات 100- 105 آلعمران/ 3 به همين مناسبت نازل شده است[1]:«يايُّهَا الَّذينَ ءامَنوا ان تُطيعوا فَريقًا مِنَ الَّذينَ اوتُوا الكِتبَ يَرُدّوكُم بَعدَ ايمنِكُم كفِرين* وكَيفَ تَكفُرونَ وانتُم تُتلى عَلَيكُم ءايتُ اللَّهِ وفيكُم رَسولُهُ ومَن يَعتَصِم بِاللَّهِ فَقَد هُدِىَ الى صِرطٍ مُستَقيم* يايُّهَا الَّذينَ ءامَنوا اتَّقوا اللَّهَ حَقَّ تُقاتِهِ ولا تَموتُنَّ الّا وانتُم مُسلِمون* واعتَصِموا بِحَبلِ اللَّهِ جَميعًا ولا تَفَرَّقوا واذكُروا نِعمَتَ اللَّهِ عَلَيكُم اذ كُنتُم اعداءً فَالَّفَ بَينَ قُلوبِكُم فَاصبَحتُم بِنِعمَتِهِ اخونًا وكُنتُم عَلى شَفا حُفرَةٍ مِنَ النّارِ فَانقَذَكُم مِنها كَذلِكَ يُبَيّنُ اللَّهُ لَكُم ءايتِهِ لَعَلَّكُم تَهتَدون* ولتَكُن مِنكُم امَّةٌ يَدعونَ الَى الخَيرِ و يَأمُرونَ بِالمَعروفِ ويَنهَونَ عَنِ المُنكَرِ واولكَ هُمُ المُفلِحون* و لا تَكونوا كالَّذينَ تَفَرَّقوا واختَلَفوا مِن بَعدِ ما جاءَهُمُ البَيّنتُ واولكَ لَهُم عَذابٌ عَظيم».
البته شأن نزولهاى ديگرى نيز ذيل اين آيات مطرح شده؛ اما همگى ناظر به همين امر است، هرچند در گزارش حادثه متفاوت است.[2]
خداوند در اين آيات اطاعت از يهوديان را بازگشت به كفر دانسته، از مؤمنان مىخواهد بر اسلام خود استوار باشند و رفتار اوسيان و خزرجيان را مورد توبيخ قرار مىدهد كه چگونه با آنكه پيامبر خدا و آيات الهى را در اختيار داريد به كفر باز مىگرديد. در ادامه خداوند آنان را از تفرقه برحذر داشته، اخوّت* و الفت آنان را نعمتى الهى و موجب رهايى از آتش مىداند و از آنان مىخواهد همچون ديگر اقوامِ گرفتار در عذاب، پس از دليلهاى روشنى كه دريافت كردهاند دچار تفرقه و اختلاف نشوند.
گاه، بازخوانى اشعار جنگهاى جاهلى و تحريك احساسات قبيلهاى به وسيله يهوديان[3]و گاه يادآورى خاطرات جنگهاى پيشين در نشستهاى گروهى، آنان را[1]. جامع البيان، مج 3، ج 4، ص 34- 54؛مجمع البيان، ج 2، ص 802- 808؛ لباب النقول، ص 44
[2]. الدرالمنثور، ج 2، ص 278- 287
[3]. همان، ص 279- 280
روياروى يكديگر قرار مىداد[1]؛ اما پيامبر هر بار با خواندن همين آيات، اوضاع را به حالت نخستين آن باز مىگرداند.[2]
شايد آخرين مشاجره ميان اوس و خزرج در سال ششم هجرى روى داده باشد؛ زمانى كه عبدالله* بن ابىّ با دامن زدن به مسئله افك درصدد فشار بر پيامبر بود و چون اين مشكل برطرف شد پيامبر از عبدالله بن ابىّ خزرجى به بزرگ خزرجيان يعنى سعدبن عباده گله كرد. در اين زمان يكى از بزرگان اوس به پيامبر گفت: اگر از فردى اوسى گله داريد ما اقدام خواهيم كرد؛ اما اگر از فردى خزرجى گلهمنديد كافى است فرمان دهيد تا گردنهايشان را بزنيم. با سخنان تند وى، سعد* بن عباده، رهبر مسلمانان خزرجى برآشفت و مشاجرهاى ميان آنان درگرفت.[3]
بررسى نبردهاى پيامبر نيز به خوبى نشان مىدهد هويت قبيلهاى ساكنان يثرب همچنان پابرجا بود. اوس و خزرج در جنگهاى بدر[4]، احد[5]، خيبر[6]، وادى القرى[7]، فتح مكّه[8]، حُنين[9]و تَبوك[10]هر كدام پرچمى جداگانه داشتند كه نشان از دستههاى متمايز آنها در سپاه است، افزون بر اين آنها در نبردهاى گوناگون چون بدر[11]، فتح مكه و حنين[12]شعار خاصى سرمى دادند.
به نظر مىرسد پيامبر بيش از آنكه در پى كمرنگ كردن هويت قبيلهاى آنها باشد، تلاش كرد از رقابت آن دو در جهت تقويت ايمان و تحكيم حكومت اسلامى بهره ببرد.
در گفتوگويى ميان تنى از اوسيان و خزرجيان گزارش شده كه اوسيان در افتخارات خود[1]. تفسير ابن ابىحاتم، ج 3، ص 719
[2]. الدرالمنثور، ج 2، ص 280
[3]. السيرة النبويه، ج 3، ص 767؛ تاريخالمدينه، ج 1، ص 332
[4]. المغازى، ج 1، ص 58؛ السيرة النبويه،ج 2، ص 264؛ الطبقات، ابن سعد، ج 3، ص 321
[5]. المغازى، ج 1، ص 215؛ الطبقات، ابنسعد، ج 2، ص 29؛ عيون الاثر، ج 2، ص 14
[6]. المغازى، ج 2، ص 649؛ الطبقات، ابنسعد، ج 2، ص 81؛ السيرة الحلبيه، ج 3، ص 35
[7]. المغازى، ج 2، ص 710؛ تاريخ الخميس، ج2، ص 58
[8]. تاريخ طبرى، ج 3، ص 54؛ المغازى، ج 2،ص 820؛ تاريخ دمشق، ج 23، ص 453
[9]. المغازى، ج 3، ص 895؛ الطبقات، ابنسعد، ج 2، ص 114
[10]. المغازى، ج 3، ص 996؛ الطبقات، ابنسعد، ج 2، ص 125
[11]. المغازى، ج 1، ص 8
[12]. السيرة النبويه، ج 4، ص 409؛ السيرةالحلبيه، ج 3، ص 85