بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 448

ياد مى‌كنند كه مهاجران در آنجا گرد آمده بودند.[1]
اوسيان در يثرب بالا سكنا داشتند كه قبا بخشى از آن بود. پيامبر پس از مهاجرت با اقامت در قبا مسجدى را در آنجا بنا نهاد كه به مسجد قبا شهرت يافت.[2]
پس از اندى كه على‌بن ابى‌طالب عليه السلام در قبا به پيامبر پيوست، مشخص گرديد كه ايشان قبا را براى اقامت مناسب ندانسته است؛ اما انتقال ايشان به هر نقطه ديگر در يثرب مى‌توانست موجب نارضايتى تيره‌هاى ديگر و در نتيجه تشديد رقابتهاى قبيله‌اى شود و مانعى در برابر گسترش اسلام در ميان قبايل ناراضى به حساب آيد.
ايشان تحت حمايت سواره نظامهاى خزرجى (از بنى‌نجار كه از بستگان او بودند)[3]حركت خود را آغاز كرد و به دنبال شتر خويش از محله‌هاى متعدد يثرب گذر كرد تا به محله خزرجيان بنى مالك بن نجار رسيد و در آنجا مستقر شد و بعدها مسجد خود را نيز در همان مكان بنا نهاد. تيره‌هايى كه در مسير حركت پيامبر قرار گرفتند از جمله بنى سالم، بنى حُبْلى، بنى ساعده، بنى بياضه، بلحارث و بنى عدى بن نجار همگى خزرجى بودند.[4]
محلى كه پيامبر براى اقامت برگزيد همچون ديگر مناطق يثربِ پايينْ بيشتر از آن تيره‌هاى خزرجى چون بنى‌زريق، بلحارث، بنى‌ساعده و بنى‌نجار بود و ازاين‌رو با تيره‌هاى اوسى و قبايل يهودى مستقر در يثرب عليا، فاصله بيشترى داشت.[5]
پس از استقرار پيامبر به مرور اسلامْ بسيارى از تيره‌ها به ويژه تيره‌هاى خزرجى را فراگرفت و موجى از بت‌شكنى در يثرب به راه افتاد[6]و چنانچه مخالفانى هم در ميان آنها وجود داشت در پرده نفاق پوشش گرفتند. (همين مقاله ظ مخالفان اوسى و خزرجى پيامبر) با اين همه بخش قابل توجهى از تيره‌هاى اوسى شامل بنى‌خطمه، بنى‌واقف و اوس‌[1]. الطبقات، ابن سعد، ج 1، ص 180؛ وفاءالوفاء، ج 1، ص 246
[2]. انساب الاشراف، ج 1، ص 310- 311
[3]. الطبقات، ابن سعد، ج 1، ص 181
[4]. وفاء الوفاء، ج 1، ص 256- 262
[5]. اطلس تاريخ اسلام، ص 66- 67
[6]. الطبقات، ابن سعد، ج 3، ص 421، 450،486، 512، 583، 598، 610


صفحه 449

منات (شامل بنى‌امية بن زيد، بنى‌وائل، و بنى‌عطيّه) كه افزون بر همپيمانى با يهوديان بنى‌نضير و بنى‌قريظه‌[1]، تحت تأثير بزرگان خوداز جمله ابن اسلت بودند، اسلام نياوردند.[2]5 سال بعد كه يهوديان تبعيد و اتحاديه قبايل در نبرد احزاب ناكام ماندند، بقيه اوسيان نيز اسلام آوردند و پيامبر نام اوس منات را به «اوس الله» تغيير داد.[3]
اوس و خزرج در حكومت نبوى:
به‌رغم اختلافات پيشين اوس و خزرج با اقدامهاى پيامبر الفتى ميان تيره‌ها ايجاد شد.
ايشان عهدنامه‌اى ميان آنان بست‌[4]و از هر تيره خواست تا ديه خونهايى را كه بر عهده دارند پذيرفته، بپردازند.[5]به روايت سدّى، ابن اسحاق و ديگران آيه 63 انفال/ 8 حكايت از اين امر دارد[6]:«و الَّفَ بَينَ قُلوبِهِم لَو انفَقتَ ما فِى الارضِ جَميعًا ما الَّفتَ بَينَ قُلوبِهِم‌ ولكِنَّ اللَّهَ الَّفَ بَينَهُم انَّهُ عَزيزٌ حَكيم‌خداوند ميان دلهايشان الفت انداخت و اگر آنچه در زمين بود هزينه مى‌كردى نمى‌توانستى ميان دلهايشان الفت بيندازى؛ ولى خداوند ميان آنها الفت افكند كه او عزيز و حكيم است».
از آنجا كه پيامبر اندكى پس از آخرين جنگ بزرگ ميان اوس و خزرج (بعاث) به يثرب آمده بود، برخوردهاى خُردى كه در دوره اسلامى ميان اوس و خزرج صورت مى‌گرفت معمولًا با دخالت پيامبر برطرف مى‌شد، چنان كه در زمان كوتاهى كه پيامبر در قُبا مهمان اوسيان بود بسيارى از خزرجيان كه به جهت درگيريهاى گذشته ممكن بود در معرض انتقام قرار گيرند نمى‌توانستند به زيارت پيامبر بيايند[7]؛ اما اين وضعيت چنان با شتاب تغيير كرد كه برخى يهوديان از همنشينيهاى اوسيان با خزرجيان شگفت‌زده مى‌شدند و براى صدمه زدن به پيامبر تلاش مى‌كردند اختلافات آنها را مجدداً احيا كنند.[1]. الاغانى، ج 3، ص 24
[2]. تاريخ طبرى، ج 1، ص 561؛ سيرة النبىصلى الله عليه و آله، ج 2، ص 293
[3]. النسب، ص 270
[4]. السيرة النبويه، ج 2، ص 501
[5]. المبسوط، ج 26، ص 65
[6]. جامع البيان، مج 6، ج 6، ص 47؛التبيان، ج 5، ص 151
[7]. وفاء الوفاء، ج 1، ص 249- 250


صفحه 450

يك بار اقدام آنها مؤثر افتاد و بازگويى خاطرات جنگ بعاث به يادآورى كينه‌هاى پيشين انجاميد. پس از آن تعدادى از هر دو گروه با هم وعده كردند در يكى از سنگلاخهاى حومه يثرب با هم مبارزه كنند؛ اما پس از حضور سريع پيامبر و شنيدن سخنان آن حضرت، گريه‌كنان يكديگر را در آغوش گرفتند. آيات 100- 105 آل‌عمران/ 3 به همين مناسبت نازل شده است‌[1]:«يايُّهَا الَّذينَ ءامَنوا ان تُطيعوا فَريقًا مِنَ الَّذينَ اوتُوا الكِتبَ يَرُدّوكُم‌ بَعدَ ايمنِكُم كفِرين* وكَيفَ تَكفُرونَ وانتُم تُتلى‌ عَلَيكُم ءايتُ اللَّهِ وفيكُم رَسولُهُ ومَن يَعتَصِم بِاللَّهِ فَقَد هُدِىَ الى‌ صِرطٍ مُستَقيم* يايُّهَا الَّذينَ ءامَنوا اتَّقوا اللَّهَ حَقَّ تُقاتِهِ ولا تَموتُنَّ الّا وانتُم مُسلِمون* واعتَصِموا بِحَبلِ اللَّهِ جَميعًا ولا تَفَرَّقوا واذكُروا نِعمَتَ اللَّهِ عَلَيكُم اذ كُنتُم اعداءً فَالَّفَ بَينَ قُلوبِكُم فَاصبَحتُم بِنِعمَتِهِ اخونًا وكُنتُم عَلى‌ شَفا حُفرَةٍ مِنَ النّارِ فَانقَذَكُم مِنها كَذلِكَ يُبَيّنُ اللَّهُ لَكُم ءايتِهِ لَعَلَّكُم تَهتَدون* ولتَكُن مِنكُم امَّةٌ يَدعونَ الَى الخَيرِ و يَأمُرونَ بِالمَعروفِ ويَنهَونَ عَنِ المُنكَرِ واولكَ هُمُ المُفلِحون* و لا تَكونوا كالَّذينَ تَفَرَّقوا واختَلَفوا مِن بَعدِ ما جاءَهُمُ البَيّنتُ واولكَ لَهُم عَذابٌ عَظيم».
البته شأن نزولهاى ديگرى نيز ذيل اين آيات مطرح شده؛ اما همگى ناظر به همين امر است، هرچند در گزارش حادثه متفاوت است.[2]
خداوند در اين آيات اطاعت از يهوديان را بازگشت به كفر دانسته، از مؤمنان مى‌خواهد بر اسلام خود استوار باشند و رفتار اوسيان و خزرجيان را مورد توبيخ قرار مى‌دهد كه چگونه با آنكه پيامبر خدا و آيات الهى را در اختيار داريد به كفر باز مى‌گرديد. در ادامه خداوند آنان را از تفرقه برحذر داشته، اخوّت* و الفت آنان را نعمتى الهى و موجب رهايى از آتش مى‌داند و از آنان مى‌خواهد همچون ديگر اقوامِ گرفتار در عذاب، پس از دليلهاى روشنى كه دريافت كرده‌اند دچار تفرقه و اختلاف نشوند.
گاه، بازخوانى اشعار جنگهاى جاهلى و تحريك احساسات قبيله‌اى به وسيله يهوديان‌[3]و گاه يادآورى خاطرات جنگهاى پيشين در نشستهاى گروهى، آنان را[1]. جامع البيان، مج 3، ج 4، ص 34- 54؛مجمع البيان، ج 2، ص 802- 808؛ لباب النقول، ص 44
[2]. الدرالمنثور، ج 2، ص 278- 287
[3]. همان، ص 279- 280


صفحه 451

روياروى يكديگر قرار مى‌داد[1]؛ اما پيامبر هر بار با خواندن همين آيات، اوضاع را به حالت نخستين آن باز مى‌گرداند.[2]
شايد آخرين مشاجره ميان اوس و خزرج در سال ششم هجرى روى داده باشد؛ زمانى كه عبدالله* بن ابىّ با دامن زدن به مسئله افك درصدد فشار بر پيامبر بود و چون اين مشكل برطرف شد پيامبر از عبدالله بن ابىّ خزرجى به بزرگ خزرجيان يعنى سعدبن عباده گله كرد. در اين زمان يكى از بزرگان اوس به پيامبر گفت: اگر از فردى اوسى گله داريد ما اقدام خواهيم كرد؛ اما اگر از فردى خزرجى گله‌منديد كافى است فرمان دهيد تا گردنهايشان را بزنيم. با سخنان تند وى، سعد* بن عباده، رهبر مسلمانان خزرجى برآشفت و مشاجره‌اى ميان آنان درگرفت.[3]
بررسى نبردهاى پيامبر نيز به خوبى نشان مى‌دهد هويت قبيله‌اى ساكنان يثرب همچنان پابرجا بود. اوس و خزرج در جنگهاى بدر[4]، احد[5]، خيبر[6]، وادى القرى‌[7]، فتح مكّه‌[8]، حُنين‌[9]و تَبوك‌[10]هر كدام پرچمى جداگانه داشتند كه نشان از دسته‌هاى متمايز آنها در سپاه است، افزون بر اين آنها در نبردهاى گوناگون چون بدر[11]، فتح مكه و حنين‌[12]شعار خاصى سرمى دادند.
به نظر مى‌رسد پيامبر بيش از آنكه در پى كم‌رنگ كردن هويت قبيله‌اى آنها باشد، تلاش كرد از رقابت آن دو در جهت تقويت ايمان و تحكيم حكومت اسلامى بهره ببرد.
در گفت‌وگويى ميان تنى از اوسيان و خزرجيان گزارش شده كه اوسيان در افتخارات خود[1]. تفسير ابن ابى‌حاتم، ج 3، ص 719
[2]. الدرالمنثور، ج 2، ص 280
[3]. السيرة النبويه، ج 3، ص 767؛ تاريخالمدينه، ج 1، ص 332
[4]. المغازى، ج 1، ص 58؛ السيرة النبويه،ج 2، ص 264؛ الطبقات، ابن سعد، ج 3، ص 321
[5]. المغازى، ج 1، ص 215؛ الطبقات، ابنسعد، ج 2، ص 29؛ عيون الاثر، ج 2، ص 14
[6]. المغازى، ج 2، ص 649؛ الطبقات، ابنسعد، ج 2، ص 81؛ السيرة الحلبيه، ج 3، ص 35
[7]. المغازى، ج 2، ص 710؛ تاريخ الخميس، ج2، ص 58
[8]. تاريخ طبرى، ج 3، ص 54؛ المغازى، ج 2،ص 820؛ تاريخ دمشق، ج 23، ص 453
[9]. المغازى، ج 3، ص 895؛ الطبقات، ابنسعد، ج 2، ص 114
[10]. المغازى، ج 3، ص 996؛ الطبقات، ابنسعد، ج 2، ص 125
[11]. المغازى، ج 1، ص 8
[12]. السيرة النبويه، ج 4، ص 409؛ السيرةالحلبيه، ج 3، ص 85


صفحه 452

به شهيدان برجسته‌اى چون سعدبن مُعاذ، حنظله غسيل الملائكه، خُزيمة بن ثابت و عاصم بن ثابت تأكيد مى‌كردند و خزرجيان 4 تن از قاريان خزرجى و برجسته قرآن چون ابىّ بن كعب، معاذبن جبل، زيد بن ثابت و ابوزيد را از خود مى‌دانستند و اين بحث باز به مشاجره آنها انجاميد.[1]بنابه گزارشهاى ديگرى پس از قتل كعب بن اشرف نضيرى به دست اوسيان،[2]مردانى از خزرج در رقابت با آنان، سلّام بن ابى‌الحُقَيق نضيرى از مخالفان برجسته پيامبر را كشتند.[3]
مخالفان اوسى يا خزرجى پيامبر:
در برخى از آيات مدنى قرآن كريم، مسلمانان از برقرارى روابط دوستانه با يهوديان و كافران نهى شده‌اند. با توجه به اينكه چنين آياتى در سالهاى نخست هجرت پيامبر نازل شده كه قلمرو حكومت نبوى محدود به شهر مدينه بود و نيز با توجه به شأن نزولهاى نقل شده ذيل هر يك از اين آيات به دست مى‌آيد كه چنين آياتى ناظر به يهوديان و كافران مدينه است، به ويژه يهوديان بنى‌نضير و بنى‌قريظه و كفار اوسى، زيرا از كافران خزرجى كمتر سخنى گزارش شده و بنى‌قينقاع نيز به عنوان يك قبيله متحد با خزرج به سبب تبعيد زود هنگام آنها (در سال دوم هجرى) كمتر مجال فعاليت پيدا كردند، گرچه تنى از آنها به ظاهر اسلام آوردند و در شمار منافقان درآمدند[4]، در نتيجه هرچند چنين آياتى خطاب به همه مؤمنان است؛ اما بيشتر به مؤمنان اوسى توجه دارد و آنان را از روابط دوستانه با اوسيان كافر و همپيمانان يهودى پيشين خود باز مى‌دارد[5]:«لا يَتَّخِذِ المُؤمِنونَ الكفِرينَ‌ اولِياءَ مِن دونِ المُؤمِنِينَ ومَن يَفعَل ذلِكَ فَلَيسَ مِنَ اللَّهِ فى شَى‌ءٍ الّا ان تَتَّقوا مِنهُم تُقةً ويُحَذّرُكُمُ اللَّهُ نَفسَهُ‌والَى اللَّهِ المَصيرمؤمنان نبايد كافران را- به جاى مؤمنان- به دوستى بگيرند و هركه چنين كند، در هيچ چيز او رااز دوستى خدا بهره‌اى‌نيست،[1]. سير اعلام النبلاء، ج 2، ص 487؛ تاريخدمشق، ج 16، ص 368- 369
[2]. المغازى، ج 1، ص 189- 190
[3]. السيرة النبويه، ج 3، ص 273- 274،تاريخ طبرى، ج 2، ص 56
[4]. سيرة النبى صلى الله عليه و آله، ج 2،ص 370
[5]. المغازى، ج 1، ص 189- 190


صفحه 453

مگر اينكه از آنان به نوعى تقيه كنيد و خداوند شما را از عقوبت‌خود مى‌ترساند، و بازگشت همه به سوى خداست». (آل عمران/ 3، 28)
به روايت ابن‌عباس اين آيه درباره كافران اوسى نازل شده است كه به پيامبر ايمان نياورده‌اند.[1]
آيه 57 مائده/ 5 نيز درباره تنى چند از اوسيان نازل شده و اشاره به كفّار اوس و همپيمانان يهودى آنان دارد[2]:«يايُّهَا الَّذينَ ءامَنوا لا تَتَّخِذوا الَّذينَ اتَّخَذوا دينَكُم هُزُوًا ولَعِبًا مِنَ الَّذينَ اوتوا الكِتبَ مِن قَبلِكُم والكُفّارَ اولِياءَ واتَّقُوا اللَّهَ ان كُنتُم مُؤمِنين‌اى كسانى كه ايمان آورده‌ايد كسانى را كه دين شما را به مسخره و بازى مى‌گيرند از آنان كه پيش از شما به آنها كتاب داده شده و نيز كافران را دوست مگيريد و اگر ايمان داريد از خدا پروا كنيد».
آيه 118 آل‌عمران/ 3 نيز به كافران (اوسى) اشاره دارد[3]:«يايُّهَا الَّذينَ ءامَنوا لا تَتَّخِذوا بِطانَةً مِن دونِكُم لا يَألونَكُم خَبالًا وَدّوا ما عَنِتُّم قَد بَدَتِ البَغضاءُ مِن افوهِهِم وما تُخفى صُدورُهُم اكبَرُ قَد بَيَّنّا لَكُمُ الأيتِ ان كُنتُم تَعقِلون‌اى كسانى كه ايمان آورده‌ايد از غير خودتان دوست همدل و همراز مگيريد كه در كار شما از هيچ تباهى فروگذار نكنند ...».
مخالفان اوسى يا خزرجى پيامبر افزون بر كافرانِ ايشان شامل گروههاى ديگرى نيز مى‌شد؛ از جمله برخى مسلمانانِ اوسى و خزرجى كه به جهت برخى مخالفتها و اقدامها به نفاق متهم شده بودند. چنين افرادى .... عمدتاً ميانسال و كهنسال بودند.[4]در بررسى آمارى نامهايى كه ابن اسحاق در اين زمينه بر شمرده است‌[5]بيش از 75% آنان اوسى‌اند و از ميان تيره‌هاى اوسى بنى عمرو بن عوف بيشترين منافقان را در خود جا داده‌اند (60% منافقان اوسى).[1]. جامع البيان، مج 3، ج 3، ص 309؛ اسبابالنزول، ص 88؛ زادالمسير، ج 1، ص 371
[2]. جامع‌البيان، مج 4، ج 6، ص 391؛ اسبابالنزول، ص 391؛ مجمع البيان، ج 3، ص 328
[3]. جامع البيان، مج 3، ج 4، ص 80؛ اسبابالنزول، ص 102؛ مجمع البيان، ج 2، ص 820
[4]. السيرة النبويه، ج 2، ص 519- 529
[5]. همان، ص 519- 527


صفحه 454

برجسته‌ترين و نخستين منافقان اهل مدينه خزرجى بودند. پديده نفاق در آغاز حكومت نبوى در ميان خزرجيان برجسته‌تر بود؛ اما به مرور و به ويژه پس از تحكيم حكومت نبوى در سال پنجم و اسلام آوردن كفار اوسى، منافقان اوسى فعاليت بيشترى از خود نشان دادند و در شأن نزولها هم انعكاس بيشترى يافتند و اوج اين امر را مى‌توان در حوادث سال نهم هجرى از جمله غزوه تبوك دريافت. البته برخى آيات نازل شده بعدى نشان مى‌دهد برخى منافقان توبه كردند[1]:«و عَلَى الثَّلثَةِ الَّذينَ خُلّفوا حَتّى‌ اذا ضاقَت‌ عَلَيهِمُ الارضُ بِما رَحُبَت وضاقَت عَلَيهِم انفُسُهُم وظَنّوا ان لا مَلجَا مِنَ اللَّهِ الّا الَيهِ ثُمَّ تابَ عَلَيهِم لِيَتوبوا انَّ اللَّهَ هُوَ التَّوّابُ الرَّحيم».(توبه/ 9، 118)
1. منافقان خزرجى: منافقان خزرجى (كمتر از 25% منافقان) تا حدودى در دو دسته قابل تفكيك‌اند: حدود نيمى از آنها از بنى‌نجارند كه كمتر در منابع انعكاس يافته‌اند و تنها گفته شده: در جلسه‌اى تنى چند از مؤمنان، آنها را از مسجد پيامبر بيرون كرده‌اند.[2]نيم ديگر عبدالله بن ابىّ و اطرافيان او هستند. عبدالله بن ابىّ در نبرد احد با 13 نيروها عقب نشست و با يهوديان بنى‌قينقاع ارتباط داشت‌[3]:«و اذا لَقُوا الَّذينَ ءامَنوا قالوا ءامَنّا واذا خَلَوا الى‌ شَيطينِهِم قالوا انّا مَعَكُم انَّما نَحنُ مُستَهزِءون‌و چون با كسانى كه ايمان آورده‌اند برخورد كنند مى‌گويند: ايمان آورديم و چون با ديوسيرتان خود تنها شوند گويند: ما با شماييم. تنها (آنها را) ريشخند مى‌كنيم». (بقره/ 2، 14) او در غزوه‌هاى بنى‌قينقاع و بنى‌نضير با وعده يارى خود و پيروانش به يهوديان، آنان را به مقاومت واداشت‌[4]:«الَم تَرَ الَى الَّذينَ نافَقوا يَقولونَ لِاخونِهِمُ الَّذينَ كَفَروا مِن اهلِ الكِتبِ‌ لَن اخرِجتُم لَنَخرُجَنَّ مَعَكُم ولا نُطيعُ فيكُم احَدًا ابَدًا وان قوتِلتُم لَنَنصُرَنَّكُم واللَّهُ يَشهَدُ انَّهُم لَكذِبون».(حشر/ 59، 11) در اين آيات خداوند وعده‌هاى آنها را دروغ مى‌شمارد.
وى در نبرد بنى مصطلق به درگيرى مهاجر و انصار دامن زد[5]و بنا به گزارشها از عمده‌[1]. جامع‌البيان، مج 7، ج 11، ص 30؛التبيان، ج 5، ص 216؛ زادالمسير، ج 1، ص 26
[2]. زادالمسير، ج 1، ص 26
[3]. جامع‌البيان، مج 1، ج 1، ص 188؛ تفسيرقرطبى، ج 1، ص 114
[4]. المغازى، ج 1، ص 273؛ تاريخ طبرى، ج2، ص 224
[5]. الاغانى، ج 4، ص 164


صفحه 455

كسانى بود كه در حادثه افك عايشه را متهم كرد[1]:«انَّ الَّذينَ جاءو بِالافكِ عُصبَةٌ مِنكُم ... والَّذى تَوَلّى‌ كِبرَهُ مِنهُم لَهُ عَذابٌ عَظيم‌كسانى كه آن دروغ بزرگ را آوردند گروهى همدست از شمايند ... و آنكه سهم بزرگ‌تر آن دروغ را پذيرفت عذابى بزرگ دارد».
(نور/ 24، 11) (ظ عبدالله بن ابىّ)
2. منافقان اوسى: بخشى از اوسيان (از تيره بنى‌حارثه) در جنگ خندق* وعده پيروزى پيامبر را فريب دانسته، صحنه نبرد را به بهانه دفاع از خانه‌هاى خود رها كردند[2]:
«و اذ يَقولُ المُنفِقونَ والَّذينَ فى قُلوبِهِم مَرَضٌ ما وعَدَنَا اللَّهُ و رَسولُهُ الّا غُرُورا* و اذ قالَت طَافَةٌ مِنهُم ياهلَ يَثرِبَ لا مُقامَ لَكُم فارجِعوا ويَستَذِنُ فَريقٌ مِنهُمُ النَّبىَّ يَقولونَ انَّ بُيوتَنا عَورَةٌ وما هِىَ بِعَورَةٍ ان يُريدونَ الّا فِرارا».(احزاب/ 33، 12- 13)
به گزارش ابن عساكر در سال نهم پديده نفاق تشديد شده بود.[3]منافقان اوسى در اين سال به رغم دارايى و توانايى از درخواست پيامبر مبنى بر شركت در غزوه تبوك سر باز زده، خود را رسوا ساختند. برخى اوسيان در محله بنى‌عبدالاشهل (راتج) در خانه‌اى گرد آمدند و ديگران را از شركت در غزوه تبوك* باز مى‌داشتند كه به فرمان پيامبر خانه مورد نظر سوزانيده شد.[4]برخى ديگر از اوسيان نيز در محلّه بنى عمرو بن عوف چنين كردند.[5]
پيامبر در اين نبرد از مردم كمك مالى خواسته بود. تنى چند از اوسيانِ مخالف با اين امر به كسانى كه كمك فراوانى مى‌كردند تهمت ريا مى‌زدند و كسانى را كه كمكهايشان ناچيز بود تحقير مى‌كردند[6]:«الَّذينَ يَلمِزونَ المُطَّوّعينَ مِنَ المُؤمِنينَ فِى الصَّدَقتِ والَّذينَ‌[1]. التبيان، ج 7، ص 415؛ اسباب النزول، ص268؛ مجمع البيان، ج 7، ص 205
[2]. جامع‌البيان، مج 11، ج 21، ص 162-165؛ التبيان، ج 8، ص 323؛ الدرالمنثور، ج 6، ص 575- 579
[3]. تاريخ دمشق، ج 2، ص 28
[4]. السيرة النبويه، ج 4، ص 517
[5]. همان، ص 524- 525
[6]. مجمع البيان، ج 5، ص 84