كسانى بود كه در حادثه افك عايشه را متهم كرد[1]:«انَّ الَّذينَ جاءو بِالافكِ عُصبَةٌ مِنكُم ... والَّذى تَوَلّى كِبرَهُ مِنهُم لَهُ عَذابٌ عَظيمكسانى كه آن دروغ بزرگ را آوردند گروهى همدست از شمايند ... و آنكه سهم بزرگتر آن دروغ را پذيرفت عذابى بزرگ دارد».
(نور/ 24، 11) (ظ عبدالله بن ابىّ)
2. منافقان اوسى: بخشى از اوسيان (از تيره بنىحارثه) در جنگ خندق* وعده پيروزى پيامبر را فريب دانسته، صحنه نبرد را به بهانه دفاع از خانههاى خود رها كردند[2]:
«و اذ يَقولُ المُنفِقونَ والَّذينَ فى قُلوبِهِم مَرَضٌ ما وعَدَنَا اللَّهُ و رَسولُهُ الّا غُرُورا* و اذ قالَت طَافَةٌ مِنهُم ياهلَ يَثرِبَ لا مُقامَ لَكُم فارجِعوا ويَستَذِنُ فَريقٌ مِنهُمُ النَّبىَّ يَقولونَ انَّ بُيوتَنا عَورَةٌ وما هِىَ بِعَورَةٍ ان يُريدونَ الّا فِرارا».(احزاب/ 33، 12- 13)
به گزارش ابن عساكر در سال نهم پديده نفاق تشديد شده بود.[3]منافقان اوسى در اين سال به رغم دارايى و توانايى از درخواست پيامبر مبنى بر شركت در غزوه تبوك سر باز زده، خود را رسوا ساختند. برخى اوسيان در محله بنىعبدالاشهل (راتج) در خانهاى گرد آمدند و ديگران را از شركت در غزوه تبوك* باز مىداشتند كه به فرمان پيامبر خانه مورد نظر سوزانيده شد.[4]برخى ديگر از اوسيان نيز در محلّه بنى عمرو بن عوف چنين كردند.[5]
پيامبر در اين نبرد از مردم كمك مالى خواسته بود. تنى چند از اوسيانِ مخالف با اين امر به كسانى كه كمك فراوانى مىكردند تهمت ريا مىزدند و كسانى را كه كمكهايشان ناچيز بود تحقير مىكردند[6]:«الَّذينَ يَلمِزونَ المُطَّوّعينَ مِنَ المُؤمِنينَ فِى الصَّدَقتِ والَّذينَ[1]. التبيان، ج 7، ص 415؛ اسباب النزول، ص268؛ مجمع البيان، ج 7، ص 205
[2]. جامعالبيان، مج 11، ج 21، ص 162-165؛ التبيان، ج 8، ص 323؛ الدرالمنثور، ج 6، ص 575- 579
[3]. تاريخ دمشق، ج 2، ص 28
[4]. السيرة النبويه، ج 4، ص 517
[5]. همان، ص 524- 525
[6]. مجمع البيان، ج 5، ص 84
لا يَجِدونَ الّا جُهدَهُم فَيَسخَرونَ مِنهُم سَخِرَ اللَّهُ مِنهُم ولَهُم عَذابٌ اليمكسانى كه درباره صدقهها، از بخشندگان مؤمن عيب مىگيرند و كسانى را كه جز به اندازه توان و تلاش خويش بيشتر نيابند مسخره مىكنند ...». (توبه/ 9، 79)
نيمه دوم سوره توبه به ويژه آيات 38 به بعد بيانگر عتاب الهى به منافقان و رسواكننده منويات منافقان است و آنان را به عذابى دردناك وعده مىدهد. در دو آيه اين سوره به نفاق اهل مدينه تصريح شده است:«ما كانَ لِاهلِ المَدينَةِ ومَن حَولَهُم مِنَ الاعرابِ ان يَتَخَلَّفوا عَن رَسولِ اللَّهِ ولا يَرغَبوا بِانفُسِهِم عَن نَفسِهِ ذلِكَ بِانَّهُم لا يُصيبُهُم ظَمَأٌ ولا نَصَبٌ ولا مَخمَصَةٌ فى سَبيلِ اللَّهِ ولا يَطَونَ مَوطِئًا يَغيظُ الكُفّارَ ولا يَنالونَ مِن عَدُوّ نَيلًا الّا كُتِبَ لَهُم بِهِ عَمَلٌ صلِحٌ انَّ اللَّهَ لا يُضيعُ اجرَ المُحسِنين»(توبه/ 9، 120)،«و مِمَّن حَولَكُم مِنَ الاعرابِ مُنفِقونَ ومِن اهلِ المَدينَةِ مَرَدوا عَلَى النّفاقِ لا تَعلَمُهُم نَحنُ نَعلَمُهُم سَنُعَذّبُهُم مَرَّتَينِ ثُمَّ يُرَدّونَ الى عَذابٍ عَظيم».(توبه/ 9، 101) در شأن نزولهاى نقل شده ذيل آيات مورد نظر به نام اعضايى از اوس و خزرج اشاره شده كه عمدتاً اوسىاند و در تبوك شركت نكردهاند.[1]
براساس گزارش آيات سوره توبه منافقان از اينكه در خانههاى خود مانده و پيامبر را در تبوك همراهى نكردهاند راضى (آيات 87، 93) و از اين جهت شادماناند. (آيه 81) آنان صدقه دهندگان (آيه 79)، پيامبر و آيات خداوند را به سخره مىگيرند و چون رسوا شوند مىگويند: در كار خود جدى نبوديم (آيه 65) و براى رفع تهمت از خود سوگند ياد مىكنند (آيات 42، 56) و چون پيامبر سخنانشان را مىپذيرد با زودباور خواندن او، وى را مىآزارند (آيه 61) و از رنج و درد پيامبر خوشحال و از شادمانى او آزرده حالاند.
(آيه 50) آنان در سپاه تبوك جاسوسانى دارند (آيه 47) و هرچند به رغم ميل خود انفاق مىكنند؛ اما انفاقشان پذيرفته نيست. (آيه 54) دارايى و فرزندانشان مايه عذاب آنها در دنياست. (آيات 55، 58) به خدا و آخرت ايمان ندارند. (آيات 43، 54، 63) نفاق مايه هلاك آنهاست (آيه 42) و به عذاب الهى گرفتار خواهند بود (آيه 68) و خداوند از گناهشان درنخواهد گذشت. (آيه 80) پس از بازگشت مجاهدان از تبوك با سوگند دادن تلاش مىكنند رضايت آنان را جلب كنند. (آيات 95- 96)
همه كسانى كه در محله اوسىِ بنى عمرو بن عوف و نزديك مسجد قبا مسجدى[1]. جامعالبيان، مج 7، ج 11، ص 19، 87؛التبيان، ج 5، ص 290، 319؛ اسبابالنزول، ص 213
بنا كردند كه قرآن ضرارش ناميد اوسى بودند.[1]آنها مىخواستند اين مسجد را پايگاهى براى ياران يكى از دشمنان به روم گريخته پيامبر (ابوعامر*) و نيز پوششى براى فعاليتهاى خصمانه خود قرار دهند[2]كه پس از مراجعت پيامبر از غزوه تبوك در سال نهم و به فرمان ايشان سوزانيده شد[3]:«والَّذينَ اتَّخَذوا مَسجِدًا ضِرارًا وكُفرًا و تَفريقًا بَينَ المُؤمِنينَ وارصادًا لِمَن حارَبَ اللَّهَ ورَسولَهُ مِن قَبلُ ولَيَحلِفُنَّ ان ارَدنا الَّا الحُسنى واللَّهُ يَشهَدُ انَّهُم لَكذِبونآنان كه مسجدى گرفتند براى گزند رساندن و كفر ورزيدن و جدايى افكندن ميان مؤمنان و ساختن كمينگاهى براى كسانى كه با خدا و پيامبر او از پيش در جنگ بودند و هر آينه سوگند ياد مىكردند كه ما جز نيكى نخواستيم و خدا گواهى مىدهد كه آنان دروغگويند». (توبه/ 9، 107)
واژگان اوسى و خزرجى در قرآن:
در قرآن واژگانى به كار رفته است كه عالمان علم قرائت آن را به واژگان قبايل متعددى از جمله اوس و خزرج نسبت مىدهند؛ به عنوان نمونه واژه «لينَةٍ» در آيه 5 حشر/ 59 در گفتار اوسيان به مفهوم درخت خرماست[4]:«ما قَطَعتُم مِن لينَةٍ او تَرَكتُموها قامَةً عَلى اصولِها فَبِاذنِ اللَّهِ و لِيُخزِىَ الفسِقينآنچه از درختان خرما ببريد يا به حال خود واگذاريد، همه با اذن خداست تا فاسقان خوار و رسوا شوند»»، بر اين اساس مشخص مىشود كه آيه در پاسخ آن دسته از انصاريانى است كه بريدن درختان خرماى يهوديان بنىنضير را نامطلوب دانستند، زيرا اين اوسيان بودند كه از نظر تاريخى همپيمان و همراه با بنىنضير بودهاند[5]و از قطع درختان بنىنضير بيشتر تحت تأثير قرار مىگرفتند.
خداوند در آيه 11 جمعه/ 62 نيز گزارش مىدهد كه مسلمانان نماز جمعه را رها كردند و به سوى كاروان تجارى شتافتند تا داد و ستد كنند و براى بيان مفهوم رفتن به جاى واژه[1]. الطبقات، ابن سعد، ج 3، ص 415؛ الدرر،ج 1، ص 257- 258
[2]. انساب الاشراف، ج 1، ص 335؛ اسبابالنزول، ص 214
[3]. التبيان، ج 5، ص 297؛ اسباب النزول، ص214
[4]. الاتقان، ج 2، ص 390
[5]. الاغانى، ج 14، ص 110
«ذهبوا» از واژه«انفَضّوا»استفاده مىكند كه در لغت خزرجيان بدين معنا كاربرد دارد[1]:
«و اذا رَاوا تِجرَةً او لَهوًا انفَضّوا الَيها و تَرَكوكَ قامًا قُل ما عِندَ اللَّهِ خَيرٌ مِنَ اللَّهوِ و مِنَ التّجرَةِ واللَّهُ خَيرُ الرّازِقين»،از اين رو مىتوان گفت كه بسيارى از كسانى كه خطبه پيامبر را در نماز جمعه رها كرده، به تجارت پرداختند خزرجى بودهاند، به ويژه آنكه اساساً مسجد پيامبر در ميان تيرههاى خزرجى بنا شده بود.
ذيل آيه 104 بقره/ 2 نيز آمده است كه بوميان زمانى كه مىخواستند از پيامبر بخواهند به آنان نظر كند تا سخنانش را بهتر بشنوند از واژه«راعِنا»استفاده مىكردند. مفهوم عربى چنين واژهاى موجب استهزاى مسلمانان و رنجش خاطر پيامبر مىشد. زيرا واژه «راعنا» در زبان يهودى تركيبى از دو واژه «راع» و «نا»[2]و به معناى «ما را احمق گردان» است، از اينرو در آيات از كاربرد اين واژه نهى شده است[3]:«يايُّهَا الَّذينَ ءامَنوا لاتَقولوا رعِنا وقولوا انظُرنا ...»(بقره/ 2، 104)،«مِنَ الَّذينَ هادوا يُحَرّفونَ الكَلِمَ عَن مَواضِعِهِ و يَقولونَ سَمِعنا و عَصَينا و اسمَع غَيرَ مُسمَعٍ و رعِنا ...».(نساء/ 4، 46)
منابع
الاتقان فى علوم القرآن؛ اخبار مكة و ما جاء فيها منالآثار؛ اسباب النزول، واحدى؛ اسد الغابة فى معرفة الصحابه؛ الاصابة فى تمييز الصحابه؛ اطلس تاريخ اسلام؛ الاغانى؛ انساب الاشراف؛ البدء و التاريخ؛ البداية و النهايه؛ تاريخ ابن خلدون؛ تاريخ الامم و الملوك، طبرى؛ تاريخ الخميس؛ تاريخ عرب قبل از اسلام؛ تاريخ مدينة دمشق؛ تاريخ المدينة المنوره؛ تاريخ اليعقوبى؛ التبيان فى تفسير القرآن؛ التعريف و الاعلام؛ تفسير القرآن العظيم، ابن ابى حاتم؛ التيجان فى ملوك حمير؛ جامعالبيان عن تأويل آى القرآن؛ الجامع لاحكام القرآن، قرطبى؛ جمهرة انساب العرب؛ جمهرة النسب؛ دراسات تاريخية من القرآن الكريم؛ الدرر فى اختصار المغازى و السير؛ الدرالمنثور فى التفسير بالمأثور؛ زادالمسير فى علم التفسير؛ سنى ملوك الارض و الانبياء؛ سير اعلام النبلاء؛ السيرةالحلبيه؛ السيرة النبويه، ابن هشام؛ سيرة النبى صلى الله عليه و آله؛ صبح الاعشى فى صناعة الانشاء؛ صحيح مسلم با شرح سنوسى؛ الطبقات الكبرى؛ عيون الاثر فى فنون المغازى؛[1]. الاتقان، ج 2، ص 390
[2]. واژههاى دخيل، ص 214
[3]. التبيان، ج 1، ص 388؛ الدرالمنثور، ج1، ص 252؛ لبابالنقول، ص 24
فتوح البلدان؛ الكامل فى التاريخ؛ كتاب الاصنام (تنكيس الاصنام)؛ كتاب الثقات؛ كتاب الطبقات؛ كتاب النسب؛ الكشاف؛ لباب النقول فى اسباب النزول؛ الاستيعاب فى معرفة الاصحاب؛ المبسوط، سرخسى؛ مجمع البيان فى تفسير القرآن؛ مجمع الزوائد و منبع الفوائد؛ المحبر؛ مروج الذهب و معادن الجوهر؛ مسند ابى ليلى؛ مسند احمدبن حنبل؛ المصنف؛ المعارف؛ المعجم الاوسط؛ معجم البلدان؛ معجم قبائل العرب؛ المغازى؛ المفصل فى تاريخ العرب قبل الاسلام؛ المقتضب؛ نسب معد و اليمن الكبير؛ نهايةالارب فى فنون الادب؛ النهاية فى غريب الحديث والاثر؛ واژههاى دخيل در قرآن؛ وفاءالوفاء باخبار دارالمصطفى صلى الله عليه و آله
اهل بيت عليهم السلام
حسن يوسفيان
اهل بيت عليهم السلام: خاندان پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله
«اهل بيت» تركيبى اضافى و مركب از «اهل» و «بيت» است. واژه اهل به معانى سزاوار و لايق به چيزى، مختار و منتخب، خاندان، اقوام و خويشان، عيال و فرزندان، ملت و امت و ... آمده[1]كه قدر جامع همه آنها تعلق، سنخيت، انس و الفت داشتن با چيزى و اختصاص داشتن به آن است. البته هرچه تعلق چيزى به چيزى بيشتر باشد اختصاص بدان شديدتر است و هرچه اختصاص شديدتر باشد صدق عنوان «اهل» قوىتر خواهد بود.[2]از نظر واژهشناسان «آل» به دليل اينكه مصغّر آن «اهَيْل» است با «اهل» يكى است، با اين تفاوت كه «آل» مخصوص انسانهاست و بايد به اسم عَلَم اضافه شود، در حالى كه چنين التزامى در كار برد «اهل» وجود ندارد.[3]
«بيت» نيز به معناى خانه و محل سكونت است[4]و بدين ترتيب، تركيب «اهل بيت» به معناى «ساكنان خانه» است.
اهل بيت در آيات و روايات برخاندان پيامبر (وابستگان بيت نبوى) منطبق مىگردد.
با توجه به معناى لغوى، تركيب اهل بيت در درجه نخست كسانى را در برمىگيرد كه با صاحب بيت پيوندى نزديكتر برقرار ساختهاند. چنين است كه محدثان، مفسران و سيره نويسان مسلمان- با وجود گرايشهاى گوناگونى كه داشتهاند- همواره ارتباط چند نام را با اصطلاح اهلبيت ناگسستنى يافتهاند: على، فاطمه، حسن و حسين عليهم السلام[5]و احاديثى را[1]. بصائر ذوى التمييز، ج 2، ص 83- 84
[2]. التحقيق، ج 1، ص 169- 171، «اهل»
[3]. مفردات، ص 98، «آل»
[4]. لسان العرب، ج 1، ص 545، «بيت»
[5]. التفسير الكبير، ج 27، ص 166
از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل كردهاند كه بر پايه آنها محبوبترين اهل بيت عليهم السلام نزد پيامبر صلى الله عليه و آله على بن ابىطالب عليه السلام و حضرت زهرا عليها السلام هستند.[1]گفتنى است كه بر اساس رواياتى پرشمار[2]عنوان اهل بيت شامل ساير امامان معصوم نيز مىشود.
اهل بيت- كه گاه با عناوينى چون عترت پيامبر صلى الله عليه و آله، ذوى القربى و آل محمد صلى الله عليه و آله خوانده مىشوند- در سخنان رسول گرامى اسلام صلى الله عليه و آله و سيره عملى آن حضرت نقشى محورى يافته، در جايگاهى بس والا قرار گرفتهاند. حديث متواتر ثقلين اهل بيت را كنار قرآن مىنشاند.[3]حديث پرآوازه سفينه، اهل بيت پيامبر صلى الله عليه و آله را به كشتى نوح همانند مىكند و كسانى را كه از اين كشتى بهره نگيرند غرق درياى گمراهى مىخواند.[4]در حديثى ديگر كه به حديث امان معروف است، رسول خدا صلى الله عليه و آله اهل بيت خود را محور وحدت امت مىنامد و مخالفان آنان را در حزب ابليس جاى مىدهد.[5]در روايتى ديگر، على و فرزندانش هدايتگرانى خوانده شدهاند كه هيچگاه كسى را از باب هدايت خارج نساخته و درِ ضلالت را به روى كسى نمىگشايند.[6]
در قرآن كريم، تركيب «اهل بيت» يك بار (قصص/ 28، 12) و «اهلالبيت» دوبار آمده است (هود/ 11، 73؛ احزاب/ 33، 33)، ازاين ميان آنچه به خاندان گرامى پيامبر اسلام اشاره دارد و به اعتراف همگان فضيلتى بس والا براى آنان رقم مىزند آيه 33 سوره احزاب/ 33 است، افزون براين، آيات فراوان ديگرى مىتوان يافت كه درباره اهل بيت نازل شده، يا بالاترين مصداق خود را در اين گروه يافته است. اهل بيت[1]. السنن الكبرى، ج 5، ص 143؛ كنزالعمال،ج 11، ص 604؛ المعجم الكبير، ج 24، ص 136
[2]. مجمع البيان، ج 9، ص 44؛ الصافى، ج 4،ص 189؛ كمال الدين، ص 278
[3]. مسند احمد، ج 3، ص 394؛ صحيح مسلم،سنوسى، ج 8، ص 233؛ المستدرك، ج 3، ص 118
[4]. المستدرك، ج 3، ص 163؛ مجمع الزوائد،ج 9، ص 168؛ كنزالعمال، ج 12، ص 94
[5]. المستدرك، ج 3، ص 162؛ ذخائر العقبى،ص 17؛ الصواعق المحرقه، ص 187
[6]. كنز العمال، ج 11، ص 611- 612
همان «صراط مستقيم» اند كه همواره دستيابى به آن را از خدا مىطلبيم:«اهدِنَا الصِّراطَ المُستَقيم»(حمد/ 1، 6)[1]و به نشانه و ستارهاى همانندند كه به مدد آن هدايت مىيابيم:
«و عَلمتٍ وبِالنَّجمِ هُم يَهتَدون».(نحل/ 16، 16)[2]علم كتاب نزد ايشان است و آنان صاحبان علم[3](آلعمران/ 3، 18) و عالم به تأويل متشابهات و راسخان در علم[4](آلعمران/ 3، 7) و بابهايى هستند كه براى ورود به مدينه علم، گزيرى از آنها نيست:
«وَ أتوا البُيوتَ مِن ابوبِها ...».(بقره/ 2، 189)[5]فضايل اهل بيت چنان والاست كه دشمنان بر آن حسد مىبرند:«ام يَحسُدونَ النّاسَ عَلى ما ءاتهُمُ اللَّهُ مِن فَضلِهِ ...»(نساء/ 4، 54)[6]و دانش آنها چنان گسترده است كه نشايد آن را با دانش ديگران برابر انگارند:«هَل يَستَوِى الَّذينَ يعلَمونَ والَّذينَ لا يَعلَمونَ».(زمر/ 39، 9)[7]خداوند آنان را براى تبيين آموزههاى كتاب خويش برگزيده:«ثُمَّ اورَثنَا الكِتبَ الَّذينَ اصطَفَينا مِن عِبادِنا»(فاطر/ 35، 32)[8]و امام پيشين را واسطه انتقال معارف (امانات الهى) به امام پسين ساخته است:«انَّ اللَّهَ يَأمُرُكُم ان تُؤَدُّوا الامنتِ الى اهلِها ...».(نساء/ 4، 58)[9]اهل بيت در خانههايى بلند مرتبه جاى گرفتهاند:«فى بُيوتٍ اذِنَ اللَّهُ ان تُرفَعَ»(نور/ 24، 36)[10]و در كار نيك از همگان پيشى مىگيرند:«و مِنهُم سابِقٌ بِالخَيرتِ».(فاطر/ 35، 32)[11]آنان در راه ميانه گام برمىدارند:«و كَذلِكَ جَعَلنكُم امَّةً وسَطًا»(بقره/ 2، 143)[12]و ريسمان نجات بخش خداوندىاند:«واعتَصِموا بِحَبلِ اللَّهِ جَميعًا ولا تَفَرَّقوا»(آل عمران/ 3، 103)[13]و براى بهرهمندى از رحمت و مغفرت الهى، راهى جز هدايتيابى به ولايت آنان نيست:«و انّى لَغَفّارٌ لِمَن تابَ و ءامَنَ و عَمِلَ صلِحًا ثُمَّ اهتَدى».(طه/ 20، 82)[14][1]. مناقب، ج 3، ص 89- 90
[2]. تفسير فرات الكوفى، ص 234؛ مجمعالبيان، ج 6، ص 545
[3]. نورالثقلين، ج 1، ص 323
[4]. البرهان، ج 1، ص 598- 600
[5]. مجمعالبيان، ج 2، ص 509؛ البرهان، ج1، ص 408- 409
[6]. كتاب سليم بن قيس، ص 194؛بصائرالدرجات، ص 55- 56؛ تفسير ابن ابى حاتم، ج 3، ص 978
[7]. الكافى، ج 1، ص 212؛ جامع البيان، مج12، ج 23، ص 241؛ مجمع البيان، ج 8، ص 767
[8]. الكافى، ج 1، ص 215؛ عيون اخبارالرضاعليه السلام، ج 1، ص 468؛ مجمعالبيان، ج 8، ص 638؛ الميزان، ج 17، ص 45
[9]. تفسير عياشى، ج 1، ص 249؛ البرهان، ج2، ص 102
[10]. الدرالمنثور، ج 6، ص 203
[11]. مجمع البيان، ج 8، ص 639
[12]. كتاب سليمبن قيس، ص 465، 408؛الكافى، ج 1، ص 191؛ شواهد التنزيل، ج 1، ص 119
[13]. الغيبه، ص 42- 43؛ الصافى، ج 1، ص365- 366؛ نور الابصار، ص 112
[14]. النور المشتعل، ص 142؛ مناقب، ج 3، ص103؛ تفسير قرطبى، ج 11، ص 154