بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 47

نيروى بسيار آن مردم به هراس آمده و به رغم فرمان موسى يا پيمان بين خويش مبنى بر كتمان اين خبر، آن را ميان قبايل خويش شايع كردند و بدين وسيله هراس را در دل آن‌ها افكندند.[1]در منابع اسلامى، گزارش‌هاى افسانه‌وار[2]بسيارى در وصف تنومندى و نيرومندى آن مردم و رهبرشان عوج‌بن‌عناق آمده است.[3]از ميان نقباى دوازده‌گانه فقط دو نفر به نام يوشع‌بن‌نون و كالب‌بن‌يوفنا به آن فرمان يا پيمان وفادار ماندند. آنان مردم را به مبارزه با عمالقه تشويق كرده، پيروزى آن‌ها را حتمى شمردند:[4]«قالَ رَجُلانِ مِنَ الّذِينَ‌ يَخافونَ أَنعمَ اللّهُ عَليهِمَا ادخُلوا عَليهِم البابَ فَإِذا دَخلتُموهُ فَإِنّكُم غلِبونَ و عَلَى اللّهِ فَتوكَّلوا إِن كنتُم مُؤمِنين». (مائده/ 5، 23) برخى، با قرائت «يخافون» به صورت مجهول، آن دو مرد را از عمالقه شمرده‌اند كه به موسى ايمان آورده بودند.[5]به هر روى، مردم با بى‌اعتنايى به سفارش آن دو مرد و بنا به برخى روايات با تهديد آن‌ها به مرگ‌[6]از فرمان موسى سرپيچيدند:«قالوا يموسى‌ إِنّا لَن‌نَدخُلَها أَبدًا مادَاموا فِيها فَاذهَب أَنتَ و ربُّكَ فَقتِلا إِنّا ههُنا قعِدون»(مائده/ 5، 24) و خواهان بازگشت به‌سوى مصر شدند[7]:«... قالَ‌ أَتستَبدِلونَ الّذِى هُوَ أَدنى‌ بِالّذِى هُوَ خَيرٌ اهبِطوا مِصرًا فَإِنَّ لَكُم ما سَألتُم و ضُرِبَت عَلَيهِم الذِّلّةُ والمَسكنَة ...». (بقره/ 2، 61) موسى با دلى شكسته، شكايت قوم خود را نزد خدا برد و داورى اورا درباره ايشان طلبيد[8]:«قالَ رَبِّ إِنّى لَا أَملِكُ إلّانَفسِى و أَخِى فَافرُق بَينَنا و بَينَ القَومِ الفسِقين»(مائده/ 5، 25)، و بدين ترتيب، خداوند، سرگردانى 40 ساله را در بيابان‌هاى بين مصر و فلسطين براى آنان مقدر كرد:«قالَ فَإِنّها مُحرَّمةٌ عَليهِم أَربعِينَ سَنةً يَتِيهونَ فِى‌الأرضِ فَلَا تَأسَ عَلَى القَومِ الفسِقين». (مائده/ 5، 26) در روايتى غير مشهور، به عزيمت موسى‌ به همراه ياران اندكش براى جنگ با عمالقه اشاره شده و از فتح آن سرزمين به دست وى، خبر داده شده است؛ امّا بنا به روايات مشهور كه با گزارش تورات نيز سازگار است، يوشع* بن‌نون جانشين موسى‌ پس از پايان دوره سرگردانى به فتح آن‌[1]. كشف‌الاسرار، ج 3، ص 77
[2]. روح‌المعانى، مج 4، ج 6، ص 157
[3]. كشف‌الأسرار، ج 3، ص 76؛ تاريخ طبرى،ج 1، ص 253- 254؛ الكامل، ج 1، ص 149
[4]. تفسير بيضاوى، ج 1، ص 421- 422؛مجمع‌البيان، ج 3، ص 277؛ جامع‌البيان، مج 4، ج 6، ص 239
[5]. مجمع‌البيان، ج 3، ص 279؛ تفسيرقرطبى، ج 6، ص 84
[6]. تفسير قرطبى، ج 6، ص 84
[7]. جامع‌البيان، مج 4، ج 6، ص 239؛الكشاف، ج 1، ص 620
[8]. الكشاف، ج 1، ص 622؛ تفسير بيضاوى، ج1، ص 422


صفحه 48

سرزمين موفّق شد[1]و آن را ميان اسباط* بنى‌اسرائيل تقسيم كرد.[2]خداوند، پيش از فتح فلسطين به آنان فرمان داد تا هنگام ورود به آن سرزمين، عبارتى را به منظور سپاس از او و استغفار از گناهانشان بر زبان آورند؛[3]امّا آنان اين بار نيز از فرمان خداوند سرپيچيدند:
«و إِذ قُلنا ادخُلوا هذِهِ القَريةَ فكُلوا مِنها حَيثُ شِئتُم رَغدًا وادخُلوا البابَ سُجّدًا و قولوا حِطّةٌ نَغفِر لَكُم خَطيكُم و سَنزيدُ المُحسِنينَ* فَبَدَّلَ الّذِينَ ظَلَموا قَولًا غَيرَ الّذِى قِيلَ لَهُم ...». (بقره/ 2، 58- 59) واقعه فتح فلسطين و سكونت يهود در آن و مناطقى از اردن و شام در آيات متعدّدى يكى از نعمت‌هاى بزرگ خداوند به بنى‌اسرائيل دانسته شده است:
«و أَورَثنا القَومَ الّذِينَ كانوا يُستَضعَفونَ مَشرِقَ الأَرضِ و مَغرِبَها الَّتِى برَكنا فِيها و تَمّت كَلِمَتُ رَبِّكَ الحُسنَى‌ عَلى‌ بَنِى‌إسرءِيلَ بِما صَبَروا ...». (اعراف/ 7، 137؛ نيز يونس/ 10، 93؛ اسراء/ 17، 104) در اين آيات، ماجراى قدرت يافتن و تسلّط بنى‌اسرائيل بر سرزمين موعود، بى‌درنگ پس از ماجراى غرق فرعون آمده و در آيه 59 شعراء/ 26 نيز به صراحت از جانشينى بنى‌اسرائيل به جاى فرعونيان ياد شده كه برخى مفسّران را واداشته تا آن سرزمين را مصر بپندارند[4]كه چندان قابل قبول به نظر نمى‌رسد.[5]برخى نيز گزارش يوسيفوس، مورّخ يهودى‌[6]مبنى بر بازگشت موسى به مصر و حكومت بر آن را تقويت كرده‌اند.[7]عدّه‌اى ديگر از تسلّط داوود و سليمان بر مصر به صورت تأويل اين آيات ياد كرده‌اند؛[8]امّا به نظر مى‌رسد با توجّه به سلطه فرعونيان بر سرزمين‌هاى اطرافشان، منظور از استخلاف بنى‌اسرائيل در جاى فرعونيان، تسلّط آن‌ها بر مستعمراتشان در فلسطين و شام و اردن باشد.[9]دانشمندان اسلامى هنگام بحث از تعارض‌[1]. مجمع‌البيان، ج 3، ص 277؛ الكشاف، ج1، ص 622
[2]. كتاب مقدس، يشوع، 18- 19
[3]. الكشاف، ج 1، ص 142
[4]. مجمع‌البيان، ج 4، ص 725؛الدرالمنثور، ج 3، ص 531
[5]. بحارالانوار، ج 13، ص 176؛ الميزان، ج8، ص 228
[6]. تفسير المنار، ج 9، ص 98
[7]. مجمع‌البيان، ج 5، ص 199
[8]. الكشاف، ج 2، ص 149؛ كشف‌الأسرار، ج3، ص 721؛ الفرقان، ج 9، ص 267
[9]. تفسير المنار، ج 9، ص 98؛التفسيرالكبير، ج 14، ص 221


صفحه 49

دو فرمان خداوند مبنى بر واگذارى سرزمين‌هاى مقدّس به بنى‌اسرائيل و حرام شمردن آن سرزمين‌ها برايشان (مائده/ 5، 21 و 26) در برابر گزارش تورات كه در ملكيّت دائم يهود بر سرزمين‌هاى مقدّس ظهور دارد،[1]آن را به استناد برخى آيات قرآن، مالكيّتى مشروط به طاعت و بندگى خدا دانسته‌اند[2]:«... و يَستَخلِفكُم فِى‌الأَرضِ فَينظُرَ كَيفَ تَعمَلون».
(اعراف/ 7، 129؛ ابراهيم/ 14، 7) خداوند در آغاز سوره اسراء نيز از سلطه اقوامى ديگر بر سرزمين‌هاى مقدّس براى مجازات بنى‌اسرائيل ياد كرده و از تكرار اين مجازات در صورت بد كردارى دوباره آنان خبر داده است:«و قَضَينا إِلى‌ بَنِى‌إِسرءِيلَ فِى الكِتبِ لَتُفسِدُنّ فِى‌الأَرضِ مَرّتَين ...* فَإذا جَاءَ وَعدُ أولهُما بَعَثنا عَليكُم عِبادًا لَنا أُولِى بَأسٍ شَدِيد ...* ... فإِذا جَاءَ وعدُ الأَخِرةِ لِيَسُوا وُجوهَكُم و لِيَدخُلوا المَسجِدَ ...* ... و إِن عُدتُّم عُدنا ...». (اسراء/ 17، 4- 8)
2. ديگر يادكرد سرزمين مقدّس در قرآن به تسخير باد در دست سليمان مربوط مى‌شود. باد همانند برخى ديگر از پديده‌ها در اختيار سليمان قرار گرفته بود و او آن را در سرزمين با بركت خداوند به گردش درمى‌آورد:«و لِسُلَيمنَ الرِّيحَ عاصِفَةً تَجرِى بِأمرِه إِلَى الأَرضِ الّتِى برَكنا فِيها ...». (انبياء/ 21، 81) برخى مفسّران، ذيل اين آيه، گزارشى افسانه‌وار را از سوار شدن سليمان و يارانش بر اين پديده طبيعى ذكر كرده‌اند[3]كه آيات قرآن گوياى آن نيست.
3. پيوستگى سرزمين سبأ به شام و فلسطين در دوره آبادانى يمن از ديگر يادكردهاى سرزمين مقدّس در قرآن است. مردم سبأ در سفر بازرگانى به شام و بيت‌المقدّس از روستايى به روستاى ديگر درآمده، هرگز نيازمند گذر از بيابان‌هاى گسترده و غيرمسكون نبودند[4]:«و جَعلنا بَينهُم و بَينَ القُرَى الَّتِى برَكنا فِيها قُرًى ظهِرَةً و قَدَّرنا فِيهَا السَّيرَ سِيروا فِيها لَيالِىَ و أَيّامًا ءَامِنين».(سبأ/ 34، 18) آنان چون قدر اين نعمت را ندانستند، خداوند آن را از ايشان گرفت و جاده بازرگانى آن‌ها خراب و ناآباد شد و خود نيز پاره پاره و[1]. كتاب مقدس، تثنيه 9: 4- 6
[2]. التفسير الكبير، ج 11، ص 197؛الميزان، ج 5، ص 289- 290
[3]. التفسير الكبير، ج 21، ص 190؛جامع‌البيان، مج 10، ج 17، ص 73
[4]. كشف‌الاسرار، ج 8، ص 129


صفحه 50

پراكنده شدند[1]:«فَقالوا رَبَّنا بعِد بَينَ أَسفارنا و ظَلَموا أَنفسَهُم فَجَعلنهُم أَحادِيثَ و مزّقنهُم كُلَّ مُمزَّقٍ ...». (سبأ/ 34، 19)
4. مفسّران، ذيل داستان عزير يا ارميا كه هنگام گذر از اورشليم خراب، به ياد رستاخيز افتاد و به مرگى صد ساله فرو رفت، از سرزمين مقدّس ياد كرده‌اند[2]:«كَالّذِى مَرَّ عَلى‌ قَريَةٍ ... قالَ أَنَّى‌ يُحيى هذِهِ اللّهُ بَعدَ مَوتِها ...». (بقره/ 2، 259) در آيه 50 مؤمنون/ 23 از مأوا گزيدن عيسى‌* و مادرش مريم* در مكانى بلند و امن و داراى آب، ياد شده كه به بيت‌المقدس يا برخى مناطق اطراف آن تفسير شده‌[3]و به جريان ولادت حضرت مربوط دانسته شده است.[4]
5. يادكرد ديگر سرزمين مقدّس در قرآن به ماجراى معراج پيامبر از مكّه به مسجدالاقصى در مرحله اوّل و پس از آن‌جا به آسمان در مرحله دوم مربوط مى‌شود[5]:
«سُبحنَ الّذِى أَسرَى‌ بِعبدِه لَيلًا مِنَ المَسجِدِالحَرامِ إِلَى المَسجِد الأَقصَا الَّذِى بركنَا حَولَهُ لِنُرِيَه مِن ءَايتِنا ...». (اسراء/ 17، 1) (ظ مسجدالاقصى)
عبدالله بن سلام از راويان اسرائيليات در تفسير آيه 41 ق/ 50 صحراى محشر را در ارض مقدّسه دانسته و آن را در زمره فضايل بيت‌المقدّس شمرده است.[6]ارض مقدّسه در برخى روايات شيعه بر سرزمين‌هاى مقدّس ديگر مانند نجف و كربلا تطبيق شده است.[7]
منابع‌
الاشباه و النظاير فى القرآن الكريم؛ انوار التنزيل و اسرار التأويل، بيضاوى؛ الانس الجليل فى قصة موسى و فرعون و بنى‌اسرائيل؛ بحارالانوار؛ البرهان فى تفسير القرآن؛ بيت‌المقدس شهر[1]. الكشاف، ج 3، ص 577؛ مجمع‌البيان، ج8، ص 606
[2]. جامع‌البيان، مج 3، ج 3، ص 43؛البرهان، ج 1، ص 529، 532؛ مجمع‌البيان، ج 2، ص 640
[3]. تفسير عبدالرزاق، ج 2، ص 416؛جامع‌البيان، مج 10، ج 18، ص 34- 36؛ التبيان، ج 7، ص 373
[4]. الميزان، ج 15، ص 35
[5]. الكشاف، ج 2، ص 646
[6]. روضة الواعظين، ص 409
[7]. معانى‌الاخبار، ج 2، ص 372؛ تهذيب، ج6، ص 44؛ بحارالانوار، ج 14، ص 239- 240


صفحه 51

پيامبران؛ تاريخ الامم و الملوك، طبرى؛ تاريخ يك ارتداد؛ تفسير التحرير و التنوير؛ تفسير عبدالرزاق؛ التفسير الكبير؛ تفسير المنار؛ تفسير نمونه؛ تهذيب‌الاحكام؛ جامع‌البيان عن تأويل آى القرآن؛ الجامع لأحكام القرآن، قرطبى؛ جمال الاسبوع بكمال العمل المشروع؛ الدرالمنثور فى التفسير بالمأثور؛ روح‌المعانى فى تفسير القرآن العظيم؛ روضة الواعظين؛ الفرقان فى تفسير القرآن؛ قاموس الكتاب المقدس؛ قصص الانبياء، راوندى؛ الكامل فى التاريخ؛ كتاب مقدس؛ الكشاف؛ كشف‌الاسرار و عدةالابرار؛ مؤلفات جرجى زيدان الكامله؛ مجمع‌البيان فى تفسير القرآن؛ مختصر كتاب البلدان؛ معانى‌الاخبار؛ معجم اللاهوت الكتابى؛ مقارنة الاديان اليهوديه؛ الموسوعة الذهبيه للعلوم الاسلاميه؛ الموسوعة الفلسطينيه؛ الميزان فى تفسير القرآن ..Encyc LopediaofIsLam. Encyc Lope diaof Britanica..


صفحه 52


ارَم‌
سيد محمود دشتى، ابوالفضل روحى‌
ارَم: نام قوم يا سرزمينى باستانى‌
واژه «ارم» فقط يك بار در آيه 7 فجر/ 89، در گزارشى از قوم «عاد*» ذكر شده است:
«الَم تَرَ كَيفَ فَعَلَ رَبُّكَ بِعاد* ارَمَ ذاتِ العِماد». ارم در لغت به معناى نشانه‌اى از سنگ و مانند آن است كه در گذشته براى راهنمايى رهگذران در بيابان‌ها نصب مى‌شده است.[1]جمع اين واژه به صورت «آرام» و «اروم» گزارش شده است.[2]در فرايند ريشه‌يابى اين كلمه، ميان واژه پژوهان و به پيروى از آنان مفسّران، به اتّفاق نظرى نمى‌توان دست يافت.
بيش‌تر كسانى كه در صدد كاوش درباره اين واژه بوده يا به تفسير آيه مزبور پرداخته‌اند، ارم را واژه‌اى عربى دانسته و در تكاپوى استدلال‌هاى گوناگون بر مدّعاى خويش، از قرائت‌ها و تركيب آيه بهره برده‌اند.[3]برخى از پژوهندگان واژه‌هاى غيرعربى در قرآن، در ديدگاهى متفاوت با مشهور لغويان، اختلاف قرائت‌هاى آيه را بر عجمى بودن «ارم» گواه گرفته و به جست‌وجوى ريشه اين واژه در زبان‌هاى ديگر پرداخته‌[4]و عدّه‌اى از آنان با استناد به وجود واژه‌اى شبيه به آن در عهد عتيق،[5]آن را واژه‌اى عبرى دانسته‌اند كه در زبان عربى به صورت «ارم» درآمده است.[6]
به هر حال، همان‌گونه كه از آيات 6- 7 فجر/ 89 برمى‌آيد، خداوند متعالى در تذكّرى به پيامبراكرم صلى الله عليه و آله و همه مخاطبان قرآن، از سرنوشت قومى كه در پى سرپيچى از دستورهاى خداوند و طغيان و سركشى، گرفتار عذاب شده و سرانجامى ناگوار براى آنان‌[1]. مفردات، ص 74؛ البرهان فى غريبالقرآن، ص 17؛ مقاييس اللغه، ج 1، ص 85
[2]. مفردات، ص 74؛ المجموع المغيث، ج 1، ص56
[3]. معانى القرآن، فرّاء، ج 3، ص 260
[4]. واژه‌هاى دخيل، ص 110
[5]. كتاب مقدس، پيدايش 10، 22- 23
[6]. التحقيق، ج 1، ص 73


صفحه 53

رقم خورده است، خبر مى‌دهد:«الَم تَرَ كَيفَ فَعَلَ رَبُّكَ بِعاد». مفسّران درباره تفسير اين آيه و آيه بعد«ارَمَ ذاتِ العِماد»بر يك نظر نيستند. جمهور مفسّران، مقصود از «عاد» را همان «عاد أُولى» مى‌دانند كه در آيه‌«وانَّهُ اهلَكَ عادًا الاولى‌»(نجم/ 53، 50)، و«وفى عادٍ اذ ارسَلنا عَلَيهِمُ الرّيحَ العَقيم»(ذاريات/ 51، 41)، از نابودى آنان به وسيله طوفانى سهمگين، خبر داده شده است.[1]هم‌چنين مفسّران با توجّه به ديدگاههاى گوناگون در تركيب ادبى آيه‌«ارَمَ ذاتِ العِماد»، تفاسير مختلفى از آن ارائه كرده‌اند. بيش‌تر آنان به پيروى از نظر مشهور در تركيب آيه به صورت‌«بعادٍ ارَمَ ذاتِ العِماد»بنابراين‌كه «ارم» بدل يا عطف بيان از عاد باشد،[2]آن را نام «قبيله‌اى» مى‌دانند.[3]در توجيه اين نام‌گذارى گفته شده: «ارم» نام جد[4]يا مادر عاد[5]يا لقب‌[6]خود او بوده؛ ازاين‌رو قبيله‌اش بدين نام شهرت يافته‌اند. در فرض ديگرى «ارم» مضافٌ اليه براى «عاد» يا مضاف محذوفى مانند «اهل» يا «صاحب» گزارش شده است. بنابراين فرض، مقصود از آن، نام شهر يا سرزمينى خواهد بود. محمد بن كعب قرظى، آن شهر را «اسكندريّه»[7]و سعيد بن مسيّب و عكرمه آن را «دمشق» دانسته‌اند.[8]
برخى از گزارش‌ها، ارم را همان شهر افسانه‌اى مى‌دانند كه شداد بن عاد با جمع‌آورى جواهرات، سنگ‌هاى قيمتى و ... در طول سيصد سال و با مشكلات فراوان بنا كرد؛ ولى هرگز نتوانست از آن بهره‌اى ببرد.[9]همچنين در حكايت افسانه‌اى ديگر گفته شده: اين شهر، در كنار نهرى بزرگ بوده است كه هر سال، ماهى عظيمى در آن عبور مى‌كرد و مردم از آن بهره مى‌بردند و سال‌هاى بعد اين جريان تكرار مى‌شد.[10][1]. جامع‌البيان، مج 13، ج 27، ص 101؛التبيان، ج 10، ص 342؛ مجمع‌البيان، ج 10، ص 737
[2]. البرهان، ج 6، ص 508؛ البيان، ج 2، ص511؛ الفريد فى اعراب القرآن، ج 4، ص 668
[3]. مجمع‌البيان، ج 10، ص 737؛جامع‌البيان، مج 15، ج 30، ص 220؛ تفسير بيضاوى، ج 4، ص 414
[4]. مجمع البيان، ج 10، ص 737؛ نزهةالقلوب، ص 135
[5]. الفريد فى اعراب القرآن، ج 4، ص 668
[6]. مجمع‌البيان، ج 10، ص 737؛تفسيرمراغى، مج 10، ج 30، ص 142
[7]. تفسير ابن كثير، ج 4، ص 542؛الدرالمنثور، ج 8، ص 509؛ تفسير قرطبى، ج 20، ص 32
[8]. التبيان، ج 10، ص 342؛ تاريخ دمشق، ج1، ص 13؛ معجم ما استعجم، ج 1، ص 140
[9]. معجم‌البلدان، ج 1، ص 155؛تنويرالمقباس، ص 510؛ مجمع البيان، ج 10، ص 738
[10]. مروج الذهب، ج 1، ص 201


صفحه 54

در برخى از اشعار عربى كه مجاهد، آن‌ها را نقل كرده، «ارم» به معناى «امّت» يا «امت قديمه» آمده است.[1]ابوعبيده گفته: دو عاد وجود داشته است: عاد نخست كه همان ارم است و آيه 50 نجم/ 53 درباره‌اش نازل شده و عاد ديگرى كه در برخى از آيات مانند آيه‌«فَان اعرَضوا فَقُل انذَرتُكُم صعِقَةً مِثلَ صعِقَةِ عادٍ وثَمود»(فصلت/ 41، 13)، از احوال آنان خبر داده است.[2]در قرائت شاذّى نيز «ارم» به صيغه فعل ماضى «أَرَّمَ» (به فتح و تشديد راء) يا «أَرَمَّ» (به فتح و تشديد ميم)، به معناى «هلكوا» قرائت شده است.
ابن ابى حاتم از ضحاك نقل كرده كه «الارم» به معناى «الهلاك» است،[3]و با همين مناسبت گفته مى‌شود: «ارم بنو فلان»، يعنى «هلكوا»؛ البتّه ابن حجر اين معنا را فقط بنابر قرائت «ارَّمَ» (به فتح هر دو و تشديد راء) صحيح دانسته است‌[4]بنابراين قرائت، «ذات العماد»، مفعولٌ به و منصوب است. چنان‌چه «ارم» بدل يا عطف بيان از «عاد» يا مضافٌ‌اليه باشد، به دليل وجود دو عامل «تأنيث» و «علميّت» غير منصرف و مفتوح خواهد بود.[5]
مفسّران در تفسير «ذات العماد» نيز همانند «ارم»، ديدگاه‌هاى گوناگونى را مطرح كرده‌اند كه برخى از آن‌ها بر تفاسيرى كه از «ارم» ارائه شده، مبتنى است. در روايت عطا از ابن عبّاس، و كلبى از قتاده نقل شده كه «ذات العماد» از «عمود» به معناى «ستون» گرفته شده؛ زيرا اين قوم به سبب كوچ‌نشينى داراى چادرهايى بوده‌اند كه در فصل بهار به‌سوى صحراها و مناطق گياه‌خيز كوچ مى‌كردند و هنگامى كه گياهان خشك مى‌شدند، به خانه‌هاى خود بازمى‌گشتند.[6]برخى مفسّران با استفاده از معناى لغوى «عماد» و با توجّه به اين‌كه، عرب مرد قد بلند را «معمّد» مى‌نامد،[7]بر اين باورند كه اين قوم داراى قدهاى‌[1]. تفسير ماوردى، ج 6، ص 267- 268؛ جامعالبيان، مج 15، ج 30، ص 219؛ تفسير ابن كثير، ج 4، ص 542
[2]. التبيان، ج 10، ص 342؛ تفسيرنسفى، ج4، ص 336؛ الميزان، ج 20، ص 280 (3) (4) 3-. الدرالمنثور، ج 8، ص 506
[5]. البرهان، ج 6، ص 508؛ البيان، ج 2، ص511
[6]. مجمع البيان، ج 10، ص 737؛ تفسير ابنكثير، ج 4، ص 542؛ تفسير قرطبى، ج 20، ص 31
[7]. معانى القرآن، زجاج، ج 5، ص 322؛الكشاف، ج 4، ص 747