بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 49

دو فرمان خداوند مبنى بر واگذارى سرزمين‌هاى مقدّس به بنى‌اسرائيل و حرام شمردن آن سرزمين‌ها برايشان (مائده/ 5، 21 و 26) در برابر گزارش تورات كه در ملكيّت دائم يهود بر سرزمين‌هاى مقدّس ظهور دارد،[1]آن را به استناد برخى آيات قرآن، مالكيّتى مشروط به طاعت و بندگى خدا دانسته‌اند[2]:«... و يَستَخلِفكُم فِى‌الأَرضِ فَينظُرَ كَيفَ تَعمَلون».
(اعراف/ 7، 129؛ ابراهيم/ 14، 7) خداوند در آغاز سوره اسراء نيز از سلطه اقوامى ديگر بر سرزمين‌هاى مقدّس براى مجازات بنى‌اسرائيل ياد كرده و از تكرار اين مجازات در صورت بد كردارى دوباره آنان خبر داده است:«و قَضَينا إِلى‌ بَنِى‌إِسرءِيلَ فِى الكِتبِ لَتُفسِدُنّ فِى‌الأَرضِ مَرّتَين ...* فَإذا جَاءَ وَعدُ أولهُما بَعَثنا عَليكُم عِبادًا لَنا أُولِى بَأسٍ شَدِيد ...* ... فإِذا جَاءَ وعدُ الأَخِرةِ لِيَسُوا وُجوهَكُم و لِيَدخُلوا المَسجِدَ ...* ... و إِن عُدتُّم عُدنا ...». (اسراء/ 17، 4- 8)
2. ديگر يادكرد سرزمين مقدّس در قرآن به تسخير باد در دست سليمان مربوط مى‌شود. باد همانند برخى ديگر از پديده‌ها در اختيار سليمان قرار گرفته بود و او آن را در سرزمين با بركت خداوند به گردش درمى‌آورد:«و لِسُلَيمنَ الرِّيحَ عاصِفَةً تَجرِى بِأمرِه إِلَى الأَرضِ الّتِى برَكنا فِيها ...». (انبياء/ 21، 81) برخى مفسّران، ذيل اين آيه، گزارشى افسانه‌وار را از سوار شدن سليمان و يارانش بر اين پديده طبيعى ذكر كرده‌اند[3]كه آيات قرآن گوياى آن نيست.
3. پيوستگى سرزمين سبأ به شام و فلسطين در دوره آبادانى يمن از ديگر يادكردهاى سرزمين مقدّس در قرآن است. مردم سبأ در سفر بازرگانى به شام و بيت‌المقدّس از روستايى به روستاى ديگر درآمده، هرگز نيازمند گذر از بيابان‌هاى گسترده و غيرمسكون نبودند[4]:«و جَعلنا بَينهُم و بَينَ القُرَى الَّتِى برَكنا فِيها قُرًى ظهِرَةً و قَدَّرنا فِيهَا السَّيرَ سِيروا فِيها لَيالِىَ و أَيّامًا ءَامِنين».(سبأ/ 34، 18) آنان چون قدر اين نعمت را ندانستند، خداوند آن را از ايشان گرفت و جاده بازرگانى آن‌ها خراب و ناآباد شد و خود نيز پاره پاره و[1]. كتاب مقدس، تثنيه 9: 4- 6
[2]. التفسير الكبير، ج 11، ص 197؛الميزان، ج 5، ص 289- 290
[3]. التفسير الكبير، ج 21، ص 190؛جامع‌البيان، مج 10، ج 17، ص 73
[4]. كشف‌الاسرار، ج 8، ص 129


صفحه 50

پراكنده شدند[1]:«فَقالوا رَبَّنا بعِد بَينَ أَسفارنا و ظَلَموا أَنفسَهُم فَجَعلنهُم أَحادِيثَ و مزّقنهُم كُلَّ مُمزَّقٍ ...». (سبأ/ 34، 19)
4. مفسّران، ذيل داستان عزير يا ارميا كه هنگام گذر از اورشليم خراب، به ياد رستاخيز افتاد و به مرگى صد ساله فرو رفت، از سرزمين مقدّس ياد كرده‌اند[2]:«كَالّذِى مَرَّ عَلى‌ قَريَةٍ ... قالَ أَنَّى‌ يُحيى هذِهِ اللّهُ بَعدَ مَوتِها ...». (بقره/ 2، 259) در آيه 50 مؤمنون/ 23 از مأوا گزيدن عيسى‌* و مادرش مريم* در مكانى بلند و امن و داراى آب، ياد شده كه به بيت‌المقدس يا برخى مناطق اطراف آن تفسير شده‌[3]و به جريان ولادت حضرت مربوط دانسته شده است.[4]
5. يادكرد ديگر سرزمين مقدّس در قرآن به ماجراى معراج پيامبر از مكّه به مسجدالاقصى در مرحله اوّل و پس از آن‌جا به آسمان در مرحله دوم مربوط مى‌شود[5]:
«سُبحنَ الّذِى أَسرَى‌ بِعبدِه لَيلًا مِنَ المَسجِدِالحَرامِ إِلَى المَسجِد الأَقصَا الَّذِى بركنَا حَولَهُ لِنُرِيَه مِن ءَايتِنا ...». (اسراء/ 17، 1) (ظ مسجدالاقصى)
عبدالله بن سلام از راويان اسرائيليات در تفسير آيه 41 ق/ 50 صحراى محشر را در ارض مقدّسه دانسته و آن را در زمره فضايل بيت‌المقدّس شمرده است.[6]ارض مقدّسه در برخى روايات شيعه بر سرزمين‌هاى مقدّس ديگر مانند نجف و كربلا تطبيق شده است.[7]
منابع‌
الاشباه و النظاير فى القرآن الكريم؛ انوار التنزيل و اسرار التأويل، بيضاوى؛ الانس الجليل فى قصة موسى و فرعون و بنى‌اسرائيل؛ بحارالانوار؛ البرهان فى تفسير القرآن؛ بيت‌المقدس شهر[1]. الكشاف، ج 3، ص 577؛ مجمع‌البيان، ج8، ص 606
[2]. جامع‌البيان، مج 3، ج 3، ص 43؛البرهان، ج 1، ص 529، 532؛ مجمع‌البيان، ج 2، ص 640
[3]. تفسير عبدالرزاق، ج 2، ص 416؛جامع‌البيان، مج 10، ج 18، ص 34- 36؛ التبيان، ج 7، ص 373
[4]. الميزان، ج 15، ص 35
[5]. الكشاف، ج 2، ص 646
[6]. روضة الواعظين، ص 409
[7]. معانى‌الاخبار، ج 2، ص 372؛ تهذيب، ج6، ص 44؛ بحارالانوار، ج 14، ص 239- 240


صفحه 51

پيامبران؛ تاريخ الامم و الملوك، طبرى؛ تاريخ يك ارتداد؛ تفسير التحرير و التنوير؛ تفسير عبدالرزاق؛ التفسير الكبير؛ تفسير المنار؛ تفسير نمونه؛ تهذيب‌الاحكام؛ جامع‌البيان عن تأويل آى القرآن؛ الجامع لأحكام القرآن، قرطبى؛ جمال الاسبوع بكمال العمل المشروع؛ الدرالمنثور فى التفسير بالمأثور؛ روح‌المعانى فى تفسير القرآن العظيم؛ روضة الواعظين؛ الفرقان فى تفسير القرآن؛ قاموس الكتاب المقدس؛ قصص الانبياء، راوندى؛ الكامل فى التاريخ؛ كتاب مقدس؛ الكشاف؛ كشف‌الاسرار و عدةالابرار؛ مؤلفات جرجى زيدان الكامله؛ مجمع‌البيان فى تفسير القرآن؛ مختصر كتاب البلدان؛ معانى‌الاخبار؛ معجم اللاهوت الكتابى؛ مقارنة الاديان اليهوديه؛ الموسوعة الذهبيه للعلوم الاسلاميه؛ الموسوعة الفلسطينيه؛ الميزان فى تفسير القرآن ..Encyc LopediaofIsLam. Encyc Lope diaof Britanica..


صفحه 52


ارَم‌
سيد محمود دشتى، ابوالفضل روحى‌
ارَم: نام قوم يا سرزمينى باستانى‌
واژه «ارم» فقط يك بار در آيه 7 فجر/ 89، در گزارشى از قوم «عاد*» ذكر شده است:
«الَم تَرَ كَيفَ فَعَلَ رَبُّكَ بِعاد* ارَمَ ذاتِ العِماد». ارم در لغت به معناى نشانه‌اى از سنگ و مانند آن است كه در گذشته براى راهنمايى رهگذران در بيابان‌ها نصب مى‌شده است.[1]جمع اين واژه به صورت «آرام» و «اروم» گزارش شده است.[2]در فرايند ريشه‌يابى اين كلمه، ميان واژه پژوهان و به پيروى از آنان مفسّران، به اتّفاق نظرى نمى‌توان دست يافت.
بيش‌تر كسانى كه در صدد كاوش درباره اين واژه بوده يا به تفسير آيه مزبور پرداخته‌اند، ارم را واژه‌اى عربى دانسته و در تكاپوى استدلال‌هاى گوناگون بر مدّعاى خويش، از قرائت‌ها و تركيب آيه بهره برده‌اند.[3]برخى از پژوهندگان واژه‌هاى غيرعربى در قرآن، در ديدگاهى متفاوت با مشهور لغويان، اختلاف قرائت‌هاى آيه را بر عجمى بودن «ارم» گواه گرفته و به جست‌وجوى ريشه اين واژه در زبان‌هاى ديگر پرداخته‌[4]و عدّه‌اى از آنان با استناد به وجود واژه‌اى شبيه به آن در عهد عتيق،[5]آن را واژه‌اى عبرى دانسته‌اند كه در زبان عربى به صورت «ارم» درآمده است.[6]
به هر حال، همان‌گونه كه از آيات 6- 7 فجر/ 89 برمى‌آيد، خداوند متعالى در تذكّرى به پيامبراكرم صلى الله عليه و آله و همه مخاطبان قرآن، از سرنوشت قومى كه در پى سرپيچى از دستورهاى خداوند و طغيان و سركشى، گرفتار عذاب شده و سرانجامى ناگوار براى آنان‌[1]. مفردات، ص 74؛ البرهان فى غريبالقرآن، ص 17؛ مقاييس اللغه، ج 1، ص 85
[2]. مفردات، ص 74؛ المجموع المغيث، ج 1، ص56
[3]. معانى القرآن، فرّاء، ج 3، ص 260
[4]. واژه‌هاى دخيل، ص 110
[5]. كتاب مقدس، پيدايش 10، 22- 23
[6]. التحقيق، ج 1، ص 73


صفحه 53

رقم خورده است، خبر مى‌دهد:«الَم تَرَ كَيفَ فَعَلَ رَبُّكَ بِعاد». مفسّران درباره تفسير اين آيه و آيه بعد«ارَمَ ذاتِ العِماد»بر يك نظر نيستند. جمهور مفسّران، مقصود از «عاد» را همان «عاد أُولى» مى‌دانند كه در آيه‌«وانَّهُ اهلَكَ عادًا الاولى‌»(نجم/ 53، 50)، و«وفى عادٍ اذ ارسَلنا عَلَيهِمُ الرّيحَ العَقيم»(ذاريات/ 51، 41)، از نابودى آنان به وسيله طوفانى سهمگين، خبر داده شده است.[1]هم‌چنين مفسّران با توجّه به ديدگاههاى گوناگون در تركيب ادبى آيه‌«ارَمَ ذاتِ العِماد»، تفاسير مختلفى از آن ارائه كرده‌اند. بيش‌تر آنان به پيروى از نظر مشهور در تركيب آيه به صورت‌«بعادٍ ارَمَ ذاتِ العِماد»بنابراين‌كه «ارم» بدل يا عطف بيان از عاد باشد،[2]آن را نام «قبيله‌اى» مى‌دانند.[3]در توجيه اين نام‌گذارى گفته شده: «ارم» نام جد[4]يا مادر عاد[5]يا لقب‌[6]خود او بوده؛ ازاين‌رو قبيله‌اش بدين نام شهرت يافته‌اند. در فرض ديگرى «ارم» مضافٌ اليه براى «عاد» يا مضاف محذوفى مانند «اهل» يا «صاحب» گزارش شده است. بنابراين فرض، مقصود از آن، نام شهر يا سرزمينى خواهد بود. محمد بن كعب قرظى، آن شهر را «اسكندريّه»[7]و سعيد بن مسيّب و عكرمه آن را «دمشق» دانسته‌اند.[8]
برخى از گزارش‌ها، ارم را همان شهر افسانه‌اى مى‌دانند كه شداد بن عاد با جمع‌آورى جواهرات، سنگ‌هاى قيمتى و ... در طول سيصد سال و با مشكلات فراوان بنا كرد؛ ولى هرگز نتوانست از آن بهره‌اى ببرد.[9]همچنين در حكايت افسانه‌اى ديگر گفته شده: اين شهر، در كنار نهرى بزرگ بوده است كه هر سال، ماهى عظيمى در آن عبور مى‌كرد و مردم از آن بهره مى‌بردند و سال‌هاى بعد اين جريان تكرار مى‌شد.[10][1]. جامع‌البيان، مج 13، ج 27، ص 101؛التبيان، ج 10، ص 342؛ مجمع‌البيان، ج 10، ص 737
[2]. البرهان، ج 6، ص 508؛ البيان، ج 2، ص511؛ الفريد فى اعراب القرآن، ج 4، ص 668
[3]. مجمع‌البيان، ج 10، ص 737؛جامع‌البيان، مج 15، ج 30، ص 220؛ تفسير بيضاوى، ج 4، ص 414
[4]. مجمع البيان، ج 10، ص 737؛ نزهةالقلوب، ص 135
[5]. الفريد فى اعراب القرآن، ج 4، ص 668
[6]. مجمع‌البيان، ج 10، ص 737؛تفسيرمراغى، مج 10، ج 30، ص 142
[7]. تفسير ابن كثير، ج 4، ص 542؛الدرالمنثور، ج 8، ص 509؛ تفسير قرطبى، ج 20، ص 32
[8]. التبيان، ج 10، ص 342؛ تاريخ دمشق، ج1، ص 13؛ معجم ما استعجم، ج 1، ص 140
[9]. معجم‌البلدان، ج 1، ص 155؛تنويرالمقباس، ص 510؛ مجمع البيان، ج 10، ص 738
[10]. مروج الذهب، ج 1، ص 201


صفحه 54

در برخى از اشعار عربى كه مجاهد، آن‌ها را نقل كرده، «ارم» به معناى «امّت» يا «امت قديمه» آمده است.[1]ابوعبيده گفته: دو عاد وجود داشته است: عاد نخست كه همان ارم است و آيه 50 نجم/ 53 درباره‌اش نازل شده و عاد ديگرى كه در برخى از آيات مانند آيه‌«فَان اعرَضوا فَقُل انذَرتُكُم صعِقَةً مِثلَ صعِقَةِ عادٍ وثَمود»(فصلت/ 41، 13)، از احوال آنان خبر داده است.[2]در قرائت شاذّى نيز «ارم» به صيغه فعل ماضى «أَرَّمَ» (به فتح و تشديد راء) يا «أَرَمَّ» (به فتح و تشديد ميم)، به معناى «هلكوا» قرائت شده است.
ابن ابى حاتم از ضحاك نقل كرده كه «الارم» به معناى «الهلاك» است،[3]و با همين مناسبت گفته مى‌شود: «ارم بنو فلان»، يعنى «هلكوا»؛ البتّه ابن حجر اين معنا را فقط بنابر قرائت «ارَّمَ» (به فتح هر دو و تشديد راء) صحيح دانسته است‌[4]بنابراين قرائت، «ذات العماد»، مفعولٌ به و منصوب است. چنان‌چه «ارم» بدل يا عطف بيان از «عاد» يا مضافٌ‌اليه باشد، به دليل وجود دو عامل «تأنيث» و «علميّت» غير منصرف و مفتوح خواهد بود.[5]
مفسّران در تفسير «ذات العماد» نيز همانند «ارم»، ديدگاه‌هاى گوناگونى را مطرح كرده‌اند كه برخى از آن‌ها بر تفاسيرى كه از «ارم» ارائه شده، مبتنى است. در روايت عطا از ابن عبّاس، و كلبى از قتاده نقل شده كه «ذات العماد» از «عمود» به معناى «ستون» گرفته شده؛ زيرا اين قوم به سبب كوچ‌نشينى داراى چادرهايى بوده‌اند كه در فصل بهار به‌سوى صحراها و مناطق گياه‌خيز كوچ مى‌كردند و هنگامى كه گياهان خشك مى‌شدند، به خانه‌هاى خود بازمى‌گشتند.[6]برخى مفسّران با استفاده از معناى لغوى «عماد» و با توجّه به اين‌كه، عرب مرد قد بلند را «معمّد» مى‌نامد،[7]بر اين باورند كه اين قوم داراى قدهاى‌[1]. تفسير ماوردى، ج 6، ص 267- 268؛ جامعالبيان، مج 15، ج 30، ص 219؛ تفسير ابن كثير، ج 4، ص 542
[2]. التبيان، ج 10، ص 342؛ تفسيرنسفى، ج4، ص 336؛ الميزان، ج 20، ص 280 (3) (4) 3-. الدرالمنثور، ج 8، ص 506
[5]. البرهان، ج 6، ص 508؛ البيان، ج 2، ص511
[6]. مجمع البيان، ج 10، ص 737؛ تفسير ابنكثير، ج 4، ص 542؛ تفسير قرطبى، ج 20، ص 31
[7]. معانى القرآن، زجاج، ج 5، ص 322؛الكشاف، ج 4، ص 747


صفحه 55

بلندى بوده و از نظر طول قامت شهرت يافته‌اند.[1]در برخى از نقل‌ها، طول قدهاى آن‌ها از 11 تا 60 ذراع گزارش شده است.[2]گروهى از مفسّران با استشهاد به آيه بعد«الَّتى لَم يُخلَق‌ مِثلُها فِى البِلد»(فجر/ 89، 8)، و با ارجاع ضمير «ها» در اين آيه به «ذات العماد»، مقصود از آن را صاحبان بناهاى رفيع و مستحكم دانسته‌اند[3]بنابراين تفسير، «تخلق» به صيغه مؤنّث و به صورت مجهول قرائت شده و بيان كننده اين است كه تا آن هنگام هيچ كس همانند آن ساختمان‌ها را بنا نكرده است. ابن كثير با بهره‌گيرى از معناى لغوى «ارم» كه به «علامت» و «نشانه» ترجمه شده، ذات العماد را به معناى برج‌ها و اسطوانه‌هايى مى‌داند كه براى راهنمايى رهگذران در اطراف شهرها يا در صحراها نصب مى‌كردند.[4]
با وجود اختلاف نظرهايى كه از مفسّران درباره تفسير «ارم» و «ذات العماد» مطرح شد، با استفاده از قرائت مشهور كه آيه را به صورت‌«بعادٍ ارَمَ ذاتِ العِماد»قرائت كرده‌اند[5]و با كمك از اين نظريّه اديبان قرآنى مانند: فرّاء، كسائى، ابن‌انبارى و ... كه ارم را «بدل» يا «عطف بيان» از عاد گرفته‌اند،[6]اين ديدگاه كه ارم نام قبيله يا شهرى باشد كه قوم عاد در آن مى‌زيسته‌اند و ذات العماد صفت بناهاى رفيع آنان بوده است، تقويت مى‌شود؛ افزون بر اين‌كه اين تفسير با آيات ديگرى كه به‌گونه‌اى از احوال قوم عاد گزارش داده‌اند، سازگارى دارد:«وفى عادٍ اذ ارسَلنا عَلَيهِمُ الرّيحَ العَقيم»(ذاريات/ 51، 41)،«كَذَّبَت قَبلَهُم قَومُ نوحٍ وعادٌ وفِرعَونُ ذو الاوتاد»؛ (ص/ 38، 12) به ويژه اين‌كه درباره آيه دوم، برخى از مفسّران،«ذو الاوتاد»را به معناى صاحبان بناها و ساختمان‌ها دانسته‌اند[7]و اين معنا با «ذات العماد» كه در وصف «ارم» آمده است، سازگارى بيش‌ترى دارد.
ارم در عهدين:[1]. تفسير قرطبى، ج 20، ص 31؛ التبيان، ج10، ص 342؛ تفسير ابى السعود، ج 9، ص 154
[2]. تفسير قرطبى، ج 20، ص 31
[3]. جامع البيان، مج 15، ج 30، ص 225؛ كنزالدقائق، ج 14، ص 268
[4]. جامع البيان، مج 15، ج 30، ص 225
[5]. الفريد فى اعراب القرآن، ج 4، ص 668؛البيان، ج 2، ص 511
[6]. البيان، ج 2، ص 511
[7]. جامع البيان، مج 12، ج 23، ص 156؛مجمع البيان، ج 8، ص 729؛ التبيان، ج 8، ص 54فرهنگ و معارف قرآن،اعلام القرآن، 3جلد، مؤسسة بوستان كتاب - قم، چاپ: اول، 1385.اعلام القرآن ؛ ج‌2 ؛ ص56


صفحه 56

اگر چه در هيچ جاى عهدين، واژه «ارم» به صراحت نيامده است، با اين حال، برخى از واژه پژوهان اذعان داشته‌اند كه اين واژه از ريشه‌اى عبرى اشتقاق يافته است.[1]در صورت پذيرش اين ديدگاه مى‌توان با جست‌وجوى عهدين به كاربردهاى متفاوت اين واژه كه برخى از آن‌ها با معانى و كاربردهاى قرآن سازگارى دارند، دست يافت. در عهدين، ارام گاهى به معناى سرزمين، نام قوم يا برخى افراد آمده است. در عهد عتيق از سه شخص با اين نام ياد شده: ارام بن سام بن نوح‌[2]؛ ارام نوه ناحور[3](برادر ابراهيم عليه السلام) و ارام يكى از نياكان عيسى عليه السلام.[4]در گزارشى ديگر، ارام به نام مملكتى نزديكى شام آمده است كه عبرانيان آن را براى تمام املاكى كه در شمال فلسطين قرار داشته و در جهت شرق، از دجله امتداد مى‌يافته و تا درياى اوسط مى‌رسيده و در جهت شمال تا سلسله كوه‌هاى «تاروس» كشيده مى‌شده است، به كار مى‌بردند.[5]در اين صورت، اين منطقه، الجزيره را كه عبرانيان آن را «ارام نهريم»[6]يا «پَدن ارام»[7](يعنى دشت ارم) مى‌گفتند، شامل مى‌شود؛ هم‌چنين در گزارشى ديگر، از شهرهايى مانند: «ارام دمشق»،[8]«ارام مَعَكه»،[9]«ارام جشور»[10]و «ارام صُوبه»،[11]نام برده شده است. گاهى نيز «ارام نهريم» و «پَدَّن ارام» نامى براى شهرها دانسته شده است؛ مانند گزارش عهد عتيق از سفر غلام ابراهيم عليه السلام به «ارام نهريم»[12]، و ازدواج اسحاق عليه السلام با «رِبِكا» دختر «بتوئيل ارامى» در شهر «پَدَّن ارام».[13]
بازتاب ارم در ادبيات عربى و فارسى:
بر اثر اسطوره‌اى و افسانه‌اى بودن شهر ارم در ميان مسلمانان و با بهره‌گيرى از گزارش‌هاى تاريخى و روايى بسيارى كه در وصف اين شهر يا قبيله در منابع اسلامى آمده،[1]. واژه‌هاى دخيل، ص 110
[2]. كتاب مقدس، پيدايش، 10: 22
[3]. همان، 22: 21
[4]. همان، لوقا، 3: 33
[5]. قاموس كتاب مقدس، «ارام»، ص 31
[6]. كتاب مقدس، پيدايش، 24: 10
[7]. همان، 25: 20 (8) (9) 7-. كتاب مقدس، اول تواريخ، 19: 6
[10]. قاموس كتاب مقدس، ص 31
[11]. كتاب مقدس، دوم سموئيل، 10: 6 و 8
[12]. همان، پيدايش، 24: 10
[13]. همان، 25: 20