بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 72


اسامة بن زيد
محمد باغستانى‌
اسامة بن زيد: فرزند حارثه، از تيره بنى‌كلب و صحابى رسول خدا صلى الله عليه و آله‌
بر اساس آنچه درباره سنّ او هنگام رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله (18 تا 20 سال) نوشته‌اند،[1]بايد در سال‌هاى سوم تا پنجم بعثت در مكه زاده شده باشد. پدر و مادرش (زيد و امّ ايمن) هر دو آزاد شده (موالى) پيامبر صلى الله عليه و آله بودند.[2]وى به همراه پدر و مادرش به مدينه هجرت كرد[3]و از كسانى بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله به سبب خردسالى‌اش، اجازه شركت در غزوه‌هاى بدر و احد را به او نداد.[4]ابومحمّد، ابوزيد،[5]ابويزيد، ابوخارجه، و ابوحارثه‌[6]كنيه‌هاى اوست.
اين روايت كه در ماجراى افك (سال پنجم ه ق)، اسامه طرف مشورت پيامبر قرار گرفته باشد،[7]با توجّه به سن كم او مورد ترديد است. اسامه، در فتح مكّه همراه پيامبر وارد كعبه شد[8]و در غزوه حنين، از معدود كسانى بود كه پايدار ماند و پيامبر صلى الله عليه و آله را در برابر هجوم دشمنان رها نكرد.[9]رواياتى درباره محبّت پيامبر صلى الله عليه و آله به اسامه در منابع ذكر شده‌[10]كه بر اساس بعضى از آن‌ها، پيامبر هداياى بزرگان ديگر اقوام، چون حلّه دحيه كلبى‌[11]و كسوت ذى يزن‌[12]را به اسامه هديه كرده‌اند.[1]. الاستيعاب، ج 1، ص 170
[2]. همان؛ الطبقات، ج 4، ص 45
[3]. الطبقات، ج 1، ص 183
[4]. المغازى، ج 1، ص 216- 221
[5]. الاستيعاب، ج 1، ص 170
[6]. سير اعلام النبلاء، ج 2، ص 497؛اسدالغابه، ج 1، ص 195
[7]. المغازى، ج 2، ص 430
[8]. همان، ص 834
[9]. همان، ج 3، ص 900
[10]. الطبقات، ج 4، ص 45- 49؛سيراعلام‌النبلاء، ج 2، ص 497- 504
[11]. الطبقات، ج 4، ص 48
[12]. الطبقات، ج 4، ص 48


صفحه 73

بزرگ‌ترين حادثه زندگى او، انتصابش به فرمان‌دهى سپاه براى نبرد با روميان از سوى پيامبر صلى الله عليه و آله، در آخرين روزهاى زندگى آن حضرت است كه موضوع مباحث گوناگون كلامى در ميان دانش‌مندان مذاهب اسلامى شده است. جوانى‌[1]و سابقه بَرده بودن اسامه موجب شد تا اين انتصاب از سوى برخى مهاجران و انصار استهزا شود و به رغم تمايل و اصرار پيامبر كه فرمود:«جهّزوا جيش اسامة، لعن الله من تخلّف عنه»[2]، اين سپاه تا هنگام رحلت آن حضرت. از جُرْف حركت نكرد.[3]پاسخ پيامبر صلى الله عليه و آله به ايرادهاى صحابه، نشان مى‌دهد كه آن‌ها قبلًا نيز از انتصاب زيد پدر اسامه به فرماندهى سپاه در سريّه موته ناخشنود بودند.[4]به نظر مى‌رسد بَرده بودن زيد و پسرش و محروميت آنان از پشتوانه قبيله‌اى و پاى‌گاه اجتماعى از عوامل مخالفت صحابه بوده است. با اعلام خبر رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله، اسامه نيز از جُرف به مدينه بازگشت و بر اساس بيش‌تر روايات، در مراسم غسل پيامبر صلى الله عليه و آله شركت داشت.[5]در دوران ابوبكر، در مقام فرمان‌دهى سپاه اسلام با روميان جنگيد و با پيروزى چشم‌گير به مدينه بازگشت.[6]بنابر بعضى از روايات، در يكى از نبردهاى ابوبكر با مرتدّان، جانشين او در مدينه شد.[7]وى در سركوب مسيلمه* كذاب نيز در سپاه خالد بن* وليد حضور داشته است.[8]پاسخ تند او به ابوبكر پس از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله كه تو خليفه پيامبر نيستى نيز در برخى روايات آمده است.[9]اسامه در خلافت عمر* مورد احترام او بود و بنا به روايتى، او را با نام امير خطاب مى‌كرد و سلام مى‌گفت.[10]خليفه سهم او را در تقسيم عطايا، هم‌سان با اصحاب بدر و بيش از پسر خود عبداللّه، قرار داد و چون‌[1]. الطبقات، ج 2، ص 192؛ تاريخ يعقوبى، ج2، ص 113
[2]. الملل و النحل، ج 1، ص 23
[3]. الطبقات، ج 2، ص 146- 147
[4]. الطبقات، ج 2، 146، 191- 192
[5]. تاريخ طبرى، ج 2، ص 238؛ تاريخيعقوبى، ج 2، ص 114
[6]. الطبقات، ج 2، ص 146- 147
[7]. تاريخ طبرى، ج 2، ص 253
[8]. الفتوح، ج 1، ص 32
[9]. الاحتجاج، ج 1، ص 224
[10]. تهذيب الكمال، ج 2، ص 344


صفحه 74

مورد اعتراض عبدالله قرار گرفت، محبّت‌هاى رسول خدا صلى الله عليه و آله با اسامه را يادآور شد.[1]
اسامه، در شورش مردم بر ضد عثمان*، از سوى خليفه مأموريت يافت تا وضعيت مردم بصره را بررسى كند[2]و چون كار شورشيان بالا گرفت و احتمال كشته شدن عثمان قوت يافت، از اميرمؤمنان على عليه السلام خواست تا براى بركنار ماندن از هر گونه اتهامى در اين‌باره، مدينه را ترك گويد.[3]اسامه از كسانى است كه از بيعت با اميرمؤمنان على* عليه السلام سرباز زد[4]و مورد عتاب ايشان قرار گرفت‌[5]و همين موضوع، موجب شد كه وى جزو فرقه‌اى خاص به نام اعتزاليون دانسته شود و[6]مورد نكوهش شديد شيعه قرار گيرد؛[7]گرچه براساس برخى منابع شيعى، گويا اسامه بعدها از نظر خود بازگشت و حضرت على عليه السلام عذر او را در شركت نكردن در نبرد جمل پذيرفت.[8]
هنگامى كه سپاه امام عازم پيكار جمل شد، اسامه با يادآورى پيمانى كه با پيامبر بسته بود- كه هرگز گوينده كلمه توحيد را نكُشد- از همراهى امام پوزش خواست‌[9]و در مسجد مدينه گواهى داد كه بيعت طلحه و زبير با اميرمؤمنان على عليه السلام از روى كراهت بوده است.[10]
درباره ديگر حوادث زندگى او تا پايان عمرش اطلاعى در دست نيست؛ جز مجادله‌اى كه با عمروبن عثمان در حضور معاويه داشته و امام حسن عليه السلام و عبداللّه بن‌جعفر او را همراهى كرده‌اند.[11]در موردى ديگر، او سخنان عبداللّه بن‌جعفر، مبنى بر نصّ پيامبر صلى الله عليه و آله در امامت امامان اهل بيت عليهم السلام را در برابر معاويه تأييد مى‌كند.[12][1]. الاستيعاب، ج 1، ص 170؛ اسدالغابه، ج1، ص 196
[2]. تاريخ طبرى، ج 2، ص 648
[3]. الفتوح، ج 2، ص 227
[4]. تاريخ طبرى، ج 2، ص 699؛ شرح نهجالبلاغه، ج 2، ص 246
[5]. الارشاد، ج 1، ص 243
[6]. فرق الشيعه، ص 5؛ مسائل الامامه، ص 16
[7]. الجمل، ص 94- 96
[8]. التحرير الطاووسى، ص 50- 51
[9]. همان، ص 50؛ الجمل، ص 95
[10]. تاريخ طبرى، ج 3، ص 17
[11]. بحار الانوار، ج 44، ص 107- 108
[12]. الاحتجاج، ج 2، ص 59


صفحه 75

اسامه، از راويان حديث نبوى بود و روايت استحباب روزه در روزهاى دوشنبه و پنج‌شنبه‌[1]و روايت‌«إنّ اللّه يبغض الفاحش المتفحّش»از او است.[2]در بعضى منابع رجالى، نام 26 نفر از كسانى كه از او روايت كرده‌اند، شمرده شده است.[3]بعضى، شمار احاديث نقل شده از او را 118 مورد مى‌دانند.[4]سرانجام، اسامه در سال 54 يا 58 يا 59 هجرى قمرى درگذشت‌[5]و بر اساس برخى روايات شيعى، امام حسين عليه السلام در كنار بستر او حاضر شده، با پرداخت بدهى‌هايش، در مراسم تكفين وى نيز شركت كردند.[6]
اسامه در شأن نزول:
1. در بازگشت از سريّه غالب بن عبدالله ليثى، يكى از مسلمانان، كه بر اساس نقلى اسامة بن زيد بوده است؛ شخصى را كه كلمه توحيد بر زبان جارى ساخته بود، به قتل رساند؛ و به اظهار اسلام او توجهى نكرد سپس آيه 94 نساء/ 4 نازل شد و اسامه مورد سرزنش پيامبر صلى الله عليه و آله واقع شد.[7]
2. بنا به گزارش برخى مفسران آيه 12 حجرات/ 49 در پى آن نازل شد كه دو تن از صحابه اسامه را به بخل‌ورزى متهم و از سلمان نيز بدگويى كردند كه با نزول آيه از اين كار نهى شدند:«يايُّهَا الَّذينَ ءامَنُوا اجتَنِبوا كَثيرًا مِنَ الظَّنّ انَّ بَعضَ الظَّنّ اثمٌ ولا تَجَسَّسوا ولا يَغتَب بَّعضُكُم بَعضًا ...اى كسانى كه ايمان آورده‌ايد؛ از بسيارى از گمان‌ها دور باشيد؛ زيرا برخى از گمان‌ها گناه است و در احوال و عيب‌هاى پنهان مردم كاوش مكنيد و از پس يك‌ديگر بدگويى (غيبت) مكنيد»[8].[1]. سير اعلام النبلاء، ج 2، ص 506؛الطبقات، ج 4، ص 53
[2]. الاستيعاب، ج 1، ص 171؛ سير اعلامالنبلاء، ج 2، ص 502
[3]. تهذيب الكمال، ج 2، ص 338
[4]. سير اعلام النبلاء، ج 2، ص 507
[5]. الاستيعاب، ج 1، ص 172
[6]. مناقب، ج 4، ص 72- 73
[7]. جامع‌البيان، مج 4، ج 5، ص 304؛ مجمعالبيان، ج 3، ص 145؛ الطبقات، ج 2، ص 91
[8]. كشف الاسرار، ج 9، ص 260؛ تفسيرقرطبى،ج 16، ص 217؛ مجمع البيان، ج 5، ص 203


صفحه 76

منابع‌الاحتجاج؛ الارشاد فى معرفة حجج الله على العباد؛ اسباب النزول، واحدى؛ الاستيعاب فى معرفة الاصحاب؛ اسدالغابه فى تمييزالصحابه؛ بحارالانوار؛ تاريخ الامم و الملوك، طبرى؛ تاريخ اليعقوبى؛ التحريرالطاووسى؛ تهذيب الكمال فى اسماء الرجال؛ جامع‌البيان عن تأويل آى‌القرآن؛ الجامع لأحكام القرآن، قرطبى؛ الجمل و النصر لسيد العترة فى حرب البصره؛ سير اعلام النبلاء؛ شرح نهج‌البلاغه، ابن ابى الحديد؛ الطبقات الكبرى؛ فرق‌الشيعه؛ كتاب‌الفتوح؛ كشف الاسرار و عدةالابرار؛ مجمع‌البيان فى تفسير القرآن؛ مسائل الامامه؛ المغازى؛ الملل والنحل؛ مناقب آل ابى‌طالب.


صفحه 77


اسباط
على اسدى‌
اسباط: پيامبرانى از آل يعقوب، قبايل دوازده‌گانه بنى‌اسرائيل‌
أسباط جمع سِبْط و برگرفته از ريشه «س- ب- ط» است.[1]كاربردهاى متفاوت اين مادّه و مشتقّات آن‌[2]و گزارشهاى واژه‌نگاران از معناى آن نشان مى‌دهد كه ريشه «س- ب- ط» در اصل به معناى امتداد و انتشار امورى به‌كار مى‌رود كه منشأ و ريشه واحدى داشته و امتداد و انتشار آنها به‌صورت طبيعى و آسان صورت مى‌گيرد.[3]كاربرد در مواردى چون: درختى بلند و پرشاخ و برگ در ميان رملها[4]، موى صاف و آويخته‌[5]، باران انبوه‌[6]، نوادگان و افراد يك نسل‌[7]مؤيّد اين معناست، بر همين اساس گروهى معتقدند كه سِبْط به معناى نوه‌[8]و بيشتر نوه دخترى‌[9]و اسباط به معناى نوادگان و نسلى كه همگى مانند شاخه‌هاى يك درخت، از يك پدر و امتداد او هستند، به‌كار مى‌رود.[10]فرزند و نواده برخوردار از جايگاهى ويژه در ميان يك نسل پدرى را نيز گفته‌اند[11]كه به رغم نادر بودن، هماهنگى قابل توجهى با موارد كاربرد نخستين سبط در عهد عتيق، ظاهر آيات مربوط و نيز احاديث اسلامى دارد؛ همچنين در صورت اضافه به يهود* و بنى‌اسرائيل، معناى قبيله (گروهى از يك ريشه پدرى) براى آن گفته شده است. در تفاوت سبط و قبيله گفته‌اند:[1]. ترتيب العين، ص 359؛ الصحاح، ج 3، ص1129؛ القاموس المحيط، ج 1، ص 903، «سبط»
[2]. ترتيب العين، ص 359؛ الصحاح، ج 3، ص1129؛ النهايه، ج 2، ص 334، «سبط»
[3]. مفردات، ص 394؛ الفروق اللغويه، ص271؛ التحقيق، ج 5، ص 33، «سبط»
[4]. الفروق اللغويه، ص 271؛ القاموسالمحيط، ج 2، ص 362؛ تاج العروس، ج 10، ص 273
[5]. ترتيب العين، ج 7، ص 219؛ القاموسالمحيط، ج 1، ص 903
[6]. القاموس المحيط، ج 1، ص 903، «سبط»
[7]. ترتيب العين، ص 359؛ الصحاح، ج 3، ص1129؛ التحقيق، ج 5، ص 33، «سبط»
[8]. الصحاح، ج 3، ص 1129؛ التحقيق، ج 5، ص35، «سبط»
[9]. الفروق اللغويه، ص 271
[10]. مجمع البيان، ج 4، ص 752؛ مفردات، ص222؛ التحقيق، ج 5، ص 33، «سبط»
[11]. لسان العرب، ج 7، ص 310؛ مجمعالبحرين، ج 2، ص 326؛ تاج العروس، ج 10، ص 273، «سبط»


صفحه 78

اوّلى در مورد نسل اسحاق* و دومى در باره نسل اسماعيل* و براى بازشناسى آنها از يكديگر به‌كار مى‌رود.[1]كاربرد سبط به معناى گروه و جماعت در برخى احاديث‌[2]مؤيّد معناى اخير است.
از سوى ديگر عربى يا دخيل بودن سِبْط و أسباط مورد اختلاف است. برخلاف سيوطى كه سبط را يك واژه دخيل عِبرى و از مُبهمات قرآن مى‌داند[3]، گروهى ديگر بر عربى بودن آن تأكيد مى‌ورزند[4]؛ همچنين برخى خاورشناسان نيز معتقدند كه واژه سِبْط پس از ورود به زبان عربى، بر اساس قواعد آن جمع بسته شده است، با اين تفاوت كه برخى آن را عِبرى و برگرفته از «شبط» به معناى «عصا» يا «جماعتى كه رئيسى با عصا آنان را رهبرى مى‌كند» و برخى ديگر سريانى مى‌دانند.[5]آرتور جفرى، ريشه اصلى آن را واژه عبرى دانسته و شمار قابل توجهى از پژوهشگران اروپايى را ياد مى‌كند كه بر وامگيرى مستقيم سِبط از زبان عبرى حجت آورده‌اند.[6]گزارش اين دسته از پژوهشگران درباره وجود واژگانى بسيار نزديك به سبط در زبانهاى آرامى، سبايى، آشورى، عبرى و ديگر زبانهاى سامى- حامى، در كنار كاربرد فراوان آن در عهد عتيق و نبود شاهد مستندى درباره كاربرد آن در اشعار عربى پيش از اسلام، مى‌تواند مؤيّدى بر معرّب بودن سِبْط باشد.[7]يادكرد قرآن از اسباط در كنار نامهايى چون‌ابراهيم، اسماعيل، اسحاق، يعقوب، موسى، عيسى عليهم السلام و ... (بقره/ 2، 136، 140؛ نساء/ 4، 163) كه همه عبرى و كاملًا براى اهل كتاب، آشناست مى‌تواند مؤيد ديگرى بر دخيل و معرّب بودن سبط و آشنايى كامل اهل كتاب با آن و نيز مصاديق اسباط باشد.
سبط در عهدين:
عهد عتيق (ترجمه فارسى و عربى) پس از گزارش وصيّتهاى يعقوب* به پسرانش در[1]. ترتيب‌العين، ص 359؛ الصحاح، ج 3، ص1129؛ مجمع البحرين، ج 2، ص 326، «سبط»
[2]. الكافى، ج 1، ص 444؛ نهج البلاغه،خطبه 171؛ التبيان، ج 7، ص 56
[3]. المتوكلى، ص 126؛ الاتقان، ج 2، ص 316
[4]. املاء ما من به الرحمن، ج 1، ص 203؛التبيان فى اعراب القرآن، ج 1، ص 203؛ روح المعانى، مج 4، ج 6، ص 26
[5]. واژه‌هاى دخيل، ص 115؛ قاموس الكتابالمقدس، ص 455 (6) (7) 6-. واژه‌هاى دخيل، ص 115؛. 987- 986 P;tnemtseT dlO eht fo nocixeL hsilgnE dna werbeH A


صفحه 79

زمان مرگ، در كنار بيان نام و تصويرى از شخصيّت هريك از آنها از زبان يعقوب عليه السلام، آنان را 12 سبطِ اسرائيل (يعقوب)[1]مى‌خواند. اسامى آنها عبارت است از: رِءُوْبِن، شِمْعُوْن، لِيْوِى، يِهُوْداه، زِبُوْلُوْن، يِسَّاكار، دان، گاد، آشِيْر، نَفْتالِى، يُوْسِف و بِنيامِين.[2]با توجه به اينكه در موارد متعددى از اين افراد با عنوان «پسران يعقوب عليه السلام» ياد شده است‌[3]و فقط در اينجا آن هم پس از بيان وصيتهاى يعقوب عليه السلام با عنوان «اسباط» معرفى مى‌شوند، شايد بتوان گفت كه در اين كاربرد، سبط به معناى وصىّ و جانشين برگزيده و موعود براى يعقوب عليه السلام است، ليكن وصيّتهاى ويژه يعقوب به يوسف پيش از ديگران‌[4]و داستان خواب يوسف مبنى بر سجده برادران در برابر او[5](يوسف/ 12، 4- 6) فقط جانشينى يوسف عليه السلام را مى‌رساند. تورات نيز كه تصوير آن از برادران يوسف عليه السلام- به جز بنيامين- به مراتب تيره‌تر از سيماى آنان در قرآن است‌[6](يوسف/ 12، 5- 9، 15- 18، 20، 77، 91، 95، 97) هيچ اشاره‌اى به نبوّت آنها نمى‌كند. نسل هر يك از پسران يعقوب عليه السلام نيز با اضافه به اسم هر يك از آنها در جاى جاى عهد عتيق (ترجمه فارسى و عربى) با نام سِبْط خوانده شده‌اند.[7]در اين كاربرد، هر سبطى متشكّل از قبايل متعدّدى بوده و در معرفى و شناخت هويّت افراد و گروهها به‌كار مى‌رود.[8]از گزارش تورات برمى‌آيد كه نوادگان‌يعقوب عليه السلام پيش از افزايش‌پرشمارشان، بيشتر با نام بنى* اسرائيل خوانده مى‌شدند[9]؛ امّا پس از خروج از مصر و بيشتر براى ساماندهى نظامى جنگجويان و بر اساس انتساب به يكى از پسران يعقوب به اسباط دوازده‌گانه تقسيم شدند.[10](قس: اعراف/ 7، 160) سِبط لِيْوِىْ كه به سبب ارائه خدمات دينى در معبد، معاش آن به وسيله سبطهاى ديگر تأمين مى‌شد، جزو اسباط[1]. كتاب مقدس، تكوين 35: 11؛ 37: 4
[2]. همان، 49: 2- 28
[3]. همان، 33: 5، 7؛ 34: 25، 27
[4]. همان، 47: 29- 31؛ 48: 22
[5]. همان، 37: 5- 7، 9
[6]. همان، 37: 2- 36؛ 38: 15- 18؛ اعداد1: 2- 44؛ 26: 55؛ اخبار اول: 28: 1
[7]. همان، اعداد 1: 4- 54؛ 2: 1- 34
[8]. همان، 18: 11، 21؛ 19: 8، 31، 39، 48؛21: 7، 27
[9]. همان، خروج 1- 30؛ 31: 2، 6؛ 35: 30،34، 38
[10]. همان، اعداد 1: 4- 54؛ 2: 1- 34