مدينه بودند كه مسلمانان را از خروج به سوى بدرالموعد برحذر داشته، خاطره تلخ شكست احد را بازگو مىكردند.[1]
و نيز مراد از«الشيطان»در آيه«انَّما ذلِكُمُ الشَّيطنُ يُخَوّفُ اولِياءَهُ فَلا تَخافوهُم و خافونِ ان كُنتُم مُؤمِنين/ همانا اين شيطان است كه دوستان خود را مىترساند، پس اگر ايمان داريد از آنها نترسيد و از من بترسيد» (آلعمران/ 3، 175) نعيم بن مسعود است يا آنكه خود شيطان است كه نسبت به جنگ در دل مؤمنان ايجاد ترس و وسوسه مىكرد.[2]
هرچند اخبارى كه به گوش رسول خدا صلى الله عليه و آله مىرسيد حكايت از خوف و سستى برخى مسلمانان در اين جنگ داشت؛ امّا آن حضرت سوگند ياد كرد كه حتى اگر يك نفر با او حركت نكند رهسپار خواهد شد.[3]
بر اساس نقلى با نزديك شدن زمان بدر الموعد و كراهت مسلمانان از حركت به سوى جنگ، خداوند پيامبر صلى الله عليه و آله را به تشويق و تحريض مسلمانان به جنگ فرمان داد[4]:«فَقتِل فى سَبيلِ اللَّهِ لا تُكَلَّفُ الّا نَفسَكَ وحَرّضِ المُؤمِنينَ عَسَى اللَّهُ ان يَكُفَّ بَأسَ الَّذينَ كَفَروا واللَّهُ اشَدُّ بَأسًا واشَدُّ تَنكيلا/پس در راه خدا كارزار كن. جز بر خودت مكلف نيستى و مؤمنان را به پيكاربرانگيز. باشد كه خدا زور و گزند آنان را كه كافر شدند باز دارد و خدا زور آورتر (نيرومندتر) وبه كيفر سختتراست». (نساء/ 4، 84)
نيز به گفته بعضى از مفسران آيه:«ولا تَهِنوا فِى ابتِغاءِ القَومِ ان تَكونوا تَألَمونَ فَانَّهُم يَألَمونَ كَما تَألَمونَ و تَرجونَ مِنَاللَّهِ ما لا يَرجونَ وكَانَ اللَّهُ عَليمًا حَكيما/و در جُستن آن گروهِ كافرسستى مكنيد. اگر شما از زخم و جراحتدردمنديد آنها نيز چنانكه شما دردمند مىشويد دردمند مىشوند و شما چيزى يارى و بهشترا از خدا اميد داريد كه آنان اميد ندارند و خدا دانا و با حكمت است» (نساء/ 4، 104) در همين زمينه نازل شده است.[5][1]. مجمعالبيان، ج 2، ص 889؛ التفسيرالكبير، ج 9، ص 100
[2]. المغازى، ج 1، ص 386؛ التبيان، ج 3، ص54
[3]. الطبقات، ج 2، ص 46؛ تاريخ طبرى، ج 2،ص 88؛ بحارالانوار، ج 20، ص 182- 183
[4]. مجمع البيان، ج 3، ص 128؛ بحارالانوار،ج 20، ص 182
[5]. مجمعالبيان، ج 3، ص 159؛بحارالانوار، ج 20، ص 182
آغاز غزوه
سرانجام به رغم همه تبليغات سوء، مسلمانان به فرمان رسول خدا عازم نبرد شدند.
در تاريخ وقوع اين غزوه دو نظر عمده وجود دارد: گروهى بر شعبان سال چهارم تأكيد دارند[1]و در مقابل، عدهاى نيز اول ذيقعده سال چهارم را تاريخ غزوه مىدانند[2]كه با توجه به آنكه قرار اين غزوه در شوال سال سوم در پايان جنگ احد گذاشته شد[3]و از سويى نقل شده كه مسلمانان در ايام اقامت در بدر الصفراء در بازار موسمى اين منطقه به تجارت پرداختند[4]و اين بازار هر ساله از اول ذيقعده به مدت 8 روز راهاندازى مىشد[5]مىتوان نظر دوم را صحيح دانست.
رسول خدا پس از آنكه عبدالله بن رَواحَه[6]يا عبدالله بن عبدالله بن ابَىّ[7]را جانشين خويش در مدينه قرار داد به همراه 1500 تن از جمله 10 سواره به سوى بدر الصفراء حركت كرد[8]و پرچم سپاه اسلام را به دست على بن ابى طالب سپرد.[9]
سپاه اسلام در حالى وارد بدر شد كه هيچ كس از سپاه مكه در آنجا حضور نداشت.[10]
سپاه مكه و اقدامات ابوسفيان
ابوسفيان پس از فرستادن نعيم به مدينه تصميم گرفت مدت كوتاهى از مكه خارج شده، چنين وانمود كند كه عازم جنگ است تا چنانچه مسلمانان در اين جنگ شركت نكنند برترى خود را نشان داده باشند و در غير اين صورت ضمن توافق با مسلمانان از آنان بخواهند جنگ در سالى پر نعمت انجام شود. قريش رأى ابوسفيان را پسنديدند.[11]ابوسفيان با 000/ 2 تن از قريش كه 50 سواره در ميان آنان بود از مكه[1]. المحبر، ص 113؛ تاريخ يعقوبى، ج 2، ص67؛ البداية والنهايه، ج 4، ص 72- 73
[2]. المغازى، ج 1، ص 384؛ الطبقات، ج 2، ص59
[3]. المغازى، ج 1، ص 384؛ الطبقات، ج 2، ص59
[4]. المغازى، ج 1، ص 387؛ السيرةالنبويه،ابن كثير، ج 2، ص 427
[5]. المغازى، ج 1، ص 387؛ الطبقات، ج 2، ص60
[6]. الطبقات، ج 2، ص 46؛ المنتظم، ج 2، ص296؛ بحارالانوار، ج 2، ص 183
[7]. السيرةالنبويه، ابن هشام، ج 3، ص 209؛تاريخ ابن خلدون، ج 2، ص 29
[8]. المغازى، ج 1، ص 288؛ الطبقات، ج 2، ص46
[9]. المغازى، ج 1، ص 388؛ السيرة الحلبيه،ص 579
[10]. السيرة الحلبيه، ج 2، ص 580؛ تاريخالخميس، ج 1، ص 465
[11]. المغازى، ج 1، ص 387
خارج شدند. هنگامىكه به مَجنّه از ناحيه ظَهْران[1]در نزديكى مكه و به قولى به عُسْفان[2]رسيدند خداوند رعب و وحشتى در قلب ابوسفيان افكند[3]كه تصميم به بازگشت به مكه گرفت و جنگيدن در خشكسالى را به صلاح ندانست[4]، در نتيجه سپاه قريش به مكه بازگشت و مردم آنها را لشكر سَويق (نوعى خوراكى) ناميدند و گفتند كه شما براى نوشيدن سويق بيرون رفته بوديد.[5]
سپاه اسلام در بدر الموعد و پيامدهاى آن
رسول خدا صلى الله عليه و آله پس از ورود به منطقه بدر الصفراء 8 روز در آنجا منتظر ابوسفيان ماند.[6]مسلمانان در اين مدت در بازار موسمى اين منطقه به داد و ستد كالاهاى تجارتى كه به همراه آورده بودند، مشغول بودند و از هر درهمى يك درهم سود بردند[7]و پس از آن به دستور رسول خدا صلى الله عليه و آله به مدينه بازگشتند.
به گفته بسيارى از مفسران آيه«فَانقَلَبوا بِنِعمَةٍ مِنَ اللَّهِ و فَضلٍ لَم يَمسَسهُم سوءٌ واتَّبَعوا رِضونَ اللَّهِ واللَّهُ ذو فَضلٍ عَظيم/ پس با نعمت و فزونى و بخششى از خدا از ميدان جنگبازگشتند، در حالى كه هيچ بدى و گزندى به ايشان نرسيد و خشنودى خدا را پيروى كردند و خداوند داراى فزونى و بخشش بزرگ است» (آلعمران/ 3، 174) بر همين مطلب اشاره دارد و مراد از «نعمت» عافيت و سلامت از برخورد با دشمن است و[1]. الطبقات، ج 2، ص 46؛ تاريخ طبرى، ج 2،ص 87
[2]. البداية والنهايه، ج 4، ص 72؛ عيونالاثر، ج 2، ص 79- 80
[3]. جامع البيان، مج 3، ج 4، ص 240؛مجمعالبيان، ج 2، ص 888
[4]. السيرةالنبويه، ابن هشام، ج 1، ص 209-210؛ الطبقات، ج 2، ص 46
[5]. السيرة النبويه، ابن هشام، ج 3، ص210؛ البداية والنهايه، ج 3، ص 72
[6]. السيرةالنبويه، ابن هشام، ج 3، ص 210؛تاريخ طبرى، ج 2، ص 87
[7]. السيرةالنبويه، ابن كثير، ج 2، ص 427؛بحارالانوار، ج 20، ص 183
مراد از «فضل» بهره و سودى است كه از راه تجارت به دست آورده بودند.[1]
مخشى بن عمرو از بزرگان قبيله ضمره ساكن در آن منطقه كه در غزوه بدر در سال دوم از طرف بنىضمره قرارداد صلحى با پيامبر صلى الله عليه و آله بسته بود درباره حضور آنحضرت و تجمع مسلمانان پرسيد. رسول خدا صلى الله عليه و آله پاسخ داد كه براى ديدار با قريش بدين جا آمده است و اگر خواهان نقض پيمانى هستيد كه ميان ما و شماست آن را نقض مىكنيم تا خداوند ميان ما و شما داورى كند. وى سوگند ياد كرد كه چنين نظرى ندارد.[2]
معبد بن ابى معبد خزاعى كه خود در بازار بدر شركت داشت و تجمع سپاه اسلام را ديده و نيز گفتار رسول خدا با مخشى بن عمرو را شنيده بود نخستين كسى بود كه اخبار بدر الموعد را به مكه رساند.[3]تأثير حضور سپاه اسلام را مىتوان در سخنان صفوان بن اميه دانست كه به ابوسفيان گفت: در روز احد تو را از وعده دادن جنگ با مسلمانان نهى كردم. اكنون آنها بر ما جرى شدهاند و مىپندارند كه ما بر اثر ضعف و ناتوانى از رويارويى با آنان خلف وعده كردهايم، آنگاه درصدد راهاندازى جنگ خندق در سال آينده برآمدند.[4]
منابع
اطلس تاريخ اسلام؛ بحارالانوار؛ البداية والنهايه؛ تاريخ ابن خلدون؛ تاريخ الامم و الملوك، طبرى؛ تاريخ الخميس؛ تاريخ اليعقوبى؛ التبيان فى تفسير القرآن؛ التفسير الكبير؛ جامعالبيان عن تأويل آى القرآن؛ دلائل النبوه؛ السيرة الحلبيه؛ السيرة النبويه، ابن كثير؛ السيرة النبويه، ابن هشام؛ الطبقات الكبرى؛ عيون الاثر فى فنون المغازى و الشمائل و السير؛ مجمعالبيان فى تفسيرالقرآن؛ المحبر؛ المغازى؛ المنتظم فى تاريخ الملوك و الامم؛ الوفاء باحوال المصطفى صلى الله عليه و آله.[1]. جامعالبيان، مج 3، ج 4، ص 242- 243؛مجمعالبيان، ج 2، ص 888
[2]. المغازى، ج 1، ص 388؛ دلائل النبوه، ج3، ص 387؛ عيون الاثر، ج 2، ص 79
[3]. المغازى، ج 1، ص 388؛ دلائل النبوه، ج3، ص 386- 387
[4]. الطبقات، ج 2، ص 46؛ بحارالانوار، ج20، ص 183
بُدَيْل بن ابى ماريه
سيدعلى خيرخواه علوى
بُدَيْل بن ابى ماريه: (ابو مريم)[1]از اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله
از زندگى وى خبر چندانى در دست نيست. وى از موالى بنىهاشم[2]يا بنىسهم[3]- از شاخههاى قريش- يا به نقلى از موالى عمرو بن عاص سهمى[4]يا عاص بن وائل[5]و از مسلمانان مهاجر به مدينه و از صحابه پيامبر صلى الله عليه و آله بود كه در سفر تجارتى به سوى شام- به همراه دو نصرانى به نامهاى تَميم دارى و عَدىّ بن بداء- بيمار شد و درگذشت.
داستان سفر تجارى وى و پيامدهاى آن مهمترين دليل و در واقع تنها بهانه براى ذكر نام او در برخى كتب تاريخ و بسيارى از تفاسير است؛ زيرا در واقع همين سفر و وقايع جارى در آن سبب نزول آيات 106- 108 مائده/ 5 گرديد.
داستان اين سفر با اختلافاتى نقل شده است؛ ولى آنچه در بيشتر منابع آمده چنين است كه در سال نهم هجرى[6]در پى آشنايى بُديل كه مسلمان بود[7]با تميمدارى و عدى بن بداء از نصرانيان بنىلخم،[8]اين سه نفر از مدينه عازم سفرى تجارى به سوى شام شدند. بديل در راه به سختى بيمار شد و چون مرگ خود را نزديك ديد وصيتى نوشت و به دور از چشم همسفرانش درون اثاثيه خود جاسازى كرد. پس از آنان خواست تا اين اموال را به خانوادهاش در مدينه برسانند. بنابرنقلى مرگ بديل در سفر تجارى به سوى سرزمين[1]. جامعالبيان، مج 5، ج 7، ص 156؛الكشاف، ج 1، ص 687؛ مبهمات القرآن، ج 1، 417- 418
[2]. تاريخ دمشق، ج 11، ص 70
[3]. جامعالبيان، مج 5، ج 7، ص 156؛زادالمسير، ج 2، ص 444
[4]. مجمعالبيان، ج 3، ص 395- 396
[5]. زادالمسير، ج 2، ص 445
[6]. بحارالانوار، ج 21، ص 373
[7]. بحارالانوار، ج 22، ص 31- 32
[8]. جامعالبيان، مج 5، ج 7، ص 157؛ كشفالاسرار، ج 3، ص 251؛ تاريخ دمشق، ج 11، ص 71
نجاشى و بر روى دريا و در ميان كشتى اتفاق افتاد و جسدش را به دريا انداختند.[1]تميم و عدى، پس از اتمام تجارت خود در شام، اموال بديل را در حالى به خانوادهاش بازگرداندند كه جامى نقرهاى با نقوش طلا به وزن 300 مثقال[2]يا به ارزش 000/ 1 درهم[3]را از ميان آن ربودند. چون اموال به دست وارثان بديل رسيد آنان وصيت او را يافتند و پى بردند كه جامى ارزشمند در اين ميان گم شده است و چون تميم و عَدى از وجود جام اظهار بىاطلاعى كردند آنان مشكل را با پيامبر صلى الله عليه و آله در ميان گذاشتند. در اين ميان آيه 106 مائده/ 5 نازل گرديد:«يايُّهَا الَّذينَ ءامَنوا شَهدَةُ بَينِكُم اذا حَضَرَ احَدَكُمُ المَوتُ حينَ الوَصِيَّةِ اثنانِ ذَوا عَدلٍ مِنكُم او ءاخَرانِ مِن غَيرِكُم ان انتُم ضَرَبتُم فِى الارضِ فَاصبَتكُم مُصيبَةُ المَوتِ تَحبِسونَهُما مِن بَعدِ الصَّلوةِ فَيُقسِمانِ بِاللَّهِ انِ ارتَبتُم لانَشتَرى بِهِ ثَمَنًا ولَو كانَ ذاقُربى ولا نَكتُمُ شَهدَةَ اللَّهِ انّا اذًا لَمِنَ الاثِمين/ اى كسانى كه ايمان آوردهايد چون مرگ يكى از شما فرا رسد گواهى ميان شما هنگام وصيت گواهىِدو تن عادل از شماست يا اگر در سفر بوديد و شما را پيشامد مرگ فرا رسد دو تن ديگر از غير خود- اهل دينى ديگر- و اگر از آن دوبه شك باشيد پس از نماز آنان را نگاه داريد تا به خدا سوگند ياد كنند كه «ما هيچ بهايى را در برابر آن گواهىنستانيم، هرچند وى خويشاوند باشد و گواهى خدا را پنهان نسازيم كه آنگاه هر آينه از گناهكاران باشيم».
در پى نزول اين آيه پيامبر اين دو نصرانى را تا پس از نماز عصر نزد خود نگاهداشت و پس از نماز از آن دو خواست تا سوگند ياد كنند. چون آن دو بر بىاطلاعى از وجود جام قسم خوردند آزاد شدند؛ ولى پس از مدتى كه اين جام نزد آنان- و بنا بر قولى نزد يكى از اهالى مكّه[4]- پيدا شد، تميم و عدى مدعى شدند كه اين جام را از بديل خريدهاند. پس دوباره مسئله با پيامبر در ميان گذاشته شد و در پى آن آيات 107- 108 مائده/ 5 نازل گرديد:«فَان عُثِرَ عَلى انَّهُمَا استَحَقّا اثمًا فَاخَرانِ يَقومانِ مَقامَهُما مِنَ الَّذينَ استَحَقَّ عَلَيهِمُ الاولَينِ فَيُقسِمانِ بِاللَّهِ لَشَهدَتُنا احَقُّ مِن شَهدَتِهِما وما اعتَدَينا انّا اذًا[1]. تاريخ دمشق، ج 11، ص 69؛ تفسير قرطبى،ج 6، ص 224
[2]. الكشاف، ج 1، ص 687
[3]. جامع البيان، مج 5، ج 7، ص 156؛ تفسيرقرطبى، ج 6، ص 223
[4]. جامعالبيان، مج 5، ج 7، ص 156؛ تاريخدمشق، ج 11، ص 69؛ زادالمسير، ج 2، ص 444
لَمِنَ الظلِمين* ذلِكَ ادنى ان يَأتوا بِالشَّهدَةِ عَلى وجهِها او يَخافوا ان تُرَدَّ ايمنٌ بَعدَ ايمنِهِم واتَّقُوا اللَّهَ واسمَعوا واللَّهُ لا يَهدِى القَومَ الفسِقين/ و اگر معلوم شد كه آن دو دستخوش گناه شدهاند، دو تن ديگر از كسانى كه بر آنان ستم رفته است، و هر دو به ميّت نزديكترند به جاى آن دو شاهد قبلىقيام كنند، پس به خدا سوگند ياد مىكنند كه:
گواهى ما قطعاً از گواهى آن دو درستتر است، و از حقتجاوز نكردهايم، چرا كه اگر چنين كنيم از ستمكاران خواهيم بود».
پس پيامبر صلى الله عليه و آله دو نفر از اولياى بديل را به نامهاى عبداللّه بن عمرو بن عاص و مطلب بن ابى وَداعَه[1]احضار كرد و آنان را سوگند داد مبنى بر اينكه اين جام متعلق به بديل است و بدين ترتيب جام را از تميم و عَدِىّ گرفت و به خانواده بديل بازگرداند.[2]
بنابر روايت ديگرى از تميمدارى* اين سفر پيش از اسلام بود و چون تميم مسلمان شد و از عمل خود متأثر گرديد ماجرا را براى خانواده بديل نقل كرد و 500 درهمى را كه از فروش جام نصيب او شده بود به آنان باز گرداند؛ ولى چون شريكش عَدى از باز پس دادن سهم خود امتناع ورزيد مسئله را براى پيامبر مطرح كردند كه عدى به دروغ سوگند ياد كرد و اين آيات نيز نازل گرديد.[3]
در بعضى از منابع تفاوتهايى درباره شخصيتهاى اين ماجرا وجود دارد؛ در اين گزارشها آمده كه تميم مسلمان در سفر بيمار شد و همسفران نصرانى او بُديل و عدى جام او را ربودند.[4]اينان وقتى اموال تميم را به خانوادهاش رساندند و آنها چون جام را در اموال باز گردانده شده نديدند از بديل و عدى پرسيدند: آيا بيمارى تميم دراز مدت بوده است؟
و در اين ميان بخشى از مال خود را بخشيده است؟ گفتند: نه او فقط چند روز بيمار بود.
پرسيدند: آيا تميم در تجارت خود زيان كرد؟ گفتند: نه او اصلًا تجارت نكرد. پرسيدند:
آيا دزدى متاعى از او به سرقت برده است؟ گفتند: نه، چنين نيست، پس ورثه تميم گفتند:
ولى از اموال او يك جام منقوش به طلا و يك قلاده كم است. چون بديل و عدى از وجود[1]. التبيان، ج 4، ص 47؛ كشفالاسرار، ج3، ص 253؛ مجمع البيان، ج 3، ص 400
[2]. جامعالبيان، مج 5، ج 7، ص 157؛التبيان، ج 4، ص 43، 47؛ مجمعالبيان، ج 3، ص 400
[3]. جامعالبيان، مج 5، ج 7، ص 156- 157؛تاريخ دمشق، ج 11، ص 70؛ التعريف و الاعلام، ص 100
[4]. تفسير قمى، ج 1، ص 216- 217؛ الكافى،ج 7، ص 12؛ بحارالانوار، ج 90، ص 75- 76
چنين اموالى اظهار بىاطلاعى كردند ماجرا با پيامبر صلى الله عليه و آله در ميان گذاشته شد.[1]
منابع
بحار الانوار؛ تاريخ مدينة دمشق؛ التبيان فى تفسيرالقرآن؛ التعريف و الاعلام؛ تفسير القمى؛ تفسير مبهمات القرآن؛ جامعالبيان عن تأويل آى القرآن؛ الجامع لاحكام القرآن، قرطبى؛ زاد المسير فى علم التفسير؛ الكافى؛ الكشاف؛ كشف الاسرار و عدة الابرار؛ مجمع البيان فى تفسير القرآن؛ مستدرك الوسائل؛ وسائلالشيعه.[1]. الكافى، ج 7، ص 12؛ وسائلالشيعه، ج19، ص 314؛ مستدرك الوسائل، ج 14، ص 108- 109