بَروَع بنت عَقَبَه
اميرعلى حسنلو
بَروَع بنت عَقَبَه: از زنان مرتد
نام او به اختلاف بروع[1]و يروع[2]ثبت شده كه به نظر مىرسد اين اختلاف ناشى از تصحيف باشد. نام پدرش نيز به اختلاف عقبه[3]يا عُتْبَةِ[4]بن رَبيعَه ذكر شده؛ اما درباره نسبش اطلاعى در دست نيست.
با توجه به اينكه در سنت عرب آن روز مهريه* زنان در زمان ازدواج پرداخت مىشد[5]، اسلام آوردن زن، خسارتى براى شوهر مشركش و ارتداد او ضررى براى همسر مسلمانش تلقى مىشد. اين امر با صلح حديبيه (در سال 6 ق.) و پيوستن برخى از بانوان نومسلمان مكه به جمع مسلمانان در مدينه نمود بيشترى پيدا كرد.[6]خداوند با نزول آيه 10 ممتحنه/ 60:«يايُّهَا الَّذينَ ءامَنوا اذا جاءَكُمُ المُؤمِنتُ مُهجِرتٍ فَامتَحِنوهُنَّ اللَّهُ اعلَمُ بِايمنِهِنَّ فَان عَلِمتُموهُنَّ مُؤمِنتٍ فَلا تَرجِعوهُنَّ الَى الكُفّارِ لا هُنَّ حِلٌّ لَهُم ولا هُم يَحِلّونَ لَهُنَّ وءاتوهُم ما انفَقوا ولا جُناحَ عَلَيكُم ان تَنكِحوهُنَّ اذا ءاتَيتُموهُنَّ اجورَهُنَّ و لا تُمسِكوا بِعِصَمِ الكَوافِرِ و سَلوا ما انفَقتُم و ليَسَلوا ما انفَقوا ...»بازپرداخت مهريه زنان مسلمانى كه از شوهران كافر خود جدا شده و هجرت كردهاند را بر عهده مسلمانان و بازگرداندن مهريه زنان مرتد به شوهران مسلمانشان را بر عهده كافران قرار داد[7]؛ ولى چون كافران از[1]. المحبر، ص 433؛ الكشاف، ج 4، ص 519؛مجمعالبيان، ج 9، ص 413
[2]. تفسير بغوى، ج 4، ص 305؛ بحارالانوار،ج 20، ص 341
[3]. الكشاف، ج 4، ص 519؛ مجمع البيان، ج9، ص 413
[4]. المحبر، ص 433
[5]. همان، ص 432؛ نمونه، ج 24، ص 38
[6]. الكشاف، ج 4، ص 519؛ مجمعالبيان، ج9، ص 410؛ غررالتبيان، ص 507
[7]. مجمعالبيان، ج 9، ص 412؛ تفسيرقرطبى، ج 18، ص 46
پذيرفتن بازپرداخت مهريه زنان مرتد خوددارى كردند؛[1]با نزول آيه 11 ممتحنه/ 60 پيامبر مأمور شد تا از طريق غنايم به دست آمده از جنگ مهريه پرداختى به زنان مرتد را به شوهرانشان بازگرداند:«و ان فاتَكُم شَىءٌ مِن ازوجِكُم الَى الكُفّارِ فَعاقَبتُم فَاتوا الَّذينَ ذَهَبَت ازوجُهُم مِثلَ ما انفَقوا ...».مفسران اين آيه را در شأن بروع و 5 زن مرتد ديگر مىدانند كه از اسلام جدا شده، به جمع مشركان پيوستند.[2]
منابع
بحارالانوار؛ تفسير نمونه؛ الجامع لاحكام القرآن، قرطبى؛ روضالجنان و روحالجنان؛ غررالتبيان فى من لم يسم فىالقرآن؛ الكشاف؛ مجمع البيان فى تفسير القرآن؛ المحبر؛ معالمالتنزيل فى التفسير و التأويل، بغوى.[1]. الكشاف، ج 4، ص 519؛ روضالجنان، ج19، ص 168؛ تفسير قرطبى، ج 2، ص 3053
[2]. مجمع البيان، ج 9، ص 413؛ غررالتبيان،ص 508
بُسر (بشر)[1]بن سفيان
محمد رضا بارانى
بُسر (بشر)[2]بن سفيان: از صحابه پيامبر و از بزرگان خزاعه[3]
درباره زندگانى وى تا سال ششم هجرى اطلاعات چندانى در دست نيست. او از بزرگان قبيله خزاعه بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله در سال ششم هجرى طى نامهاى او را به دين اسلام فرا خواند.[4]وى با پذيرش درخواست پيامبر صلى الله عليه و آله در مدينه به حضور آن حضرت رسيد و پس از مدتى چون عزم بازگشت نزد خانوادهاش كرد به پيشنهاد پيامبر صلى الله عليه و آله براى شركت در سفر عمره همراه مسلمانان در مدينه ماند، بُسر در اين سفر شركت كرد و مأمور خريد قربانى از سوى پيامبر شد.[5]آن حضرت در ميان راه او را براى خبرگيرى از قريش به مكه فرستاد[6]، زيرا قريش از اسلام آوردن او خبر نداشتند.
بُسر پس از كسب اطلاع از قريش مبنى بر تدارك سازماندهى لشكرى به فرماندهى خالد بن وليد در نزديك مكه براى رويارويى با پيامبر و مسلمانان،[7]به نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و خبر آمادگى و تصميم قريش را به اطلاع ايشان رساند، از اينرو پيامبر صلى الله عليه و آله به كمك راه بلدى مسير خود را تغيير داد تا با لشكر قريش مواجه نشود.[8]بسر در سال هشتم و در جريان فتح مكه از طرف پيامبر صلى الله عليه و آله به سوى قبيله بنوكعب رفت تا نيروهاى اين قبيله را براى مقابله با قريش بسيج كند. پس از آمادگى نيرو او يكى از سه پرچمدار آن قبيله در فتح مكه شد. بسر در غزوه حُنَين* نيز پرچمدار همين قبيله بود[9]و پس از جنگ به فرمان[1]. الطبقات، ج 1، ص 224؛ السيرة النبويه،ج 3، ص 309
[2]. الطبقات، ج 1، ص 224؛ السيرة النبويه،ج 3، ص 309
[3]. الطبقات، ج 6، ص 12
[4]. الاستيعاب، ج 1، ص 247؛ الاصابه، ج 1،ص 424؛ الطبقات، ج 5، ص 458
[5]. المغازى، ج 2، ص 572
[6]. المغازى، ج 2، ص 572
[7]. همان، ص 579؛ السيرةالنبويه، ج 3، ص309؛ الثقات، ج 1، ص 297
[8]. السيرةالنبويه، ج 3، ص 309- 310
[9]. المغازى، ج 3، ص 896
پيامبر صلى الله عليه و آله، براى اسيرانى كه پوشش مناسبى نداشتند از مكه لباس خريد.[1]
در سال نهم هجرى كه پيامبر صلى الله عليه و آله افرادى را براى گرفتن صدقات به سوى قبايل مىفرستاد، بسر را مأمور جمعآورى صدقات بنوكعب كرد.[2]در مأموريت ديگرى او مأمور جمعآورى صدقات خزاعه شد كه پس از دريافت صدقات آنان، قبيله بنو تميم راه را بر او بستند، از اين رو پيامبر صلى الله عليه و آله عُيَيْنَة بن حِصْن را با 50 سوار براى يارى او و سركوبى آنان فرستاد.[3]
بُسر در جنگ تَبوك به همراه عدهاى ديگر، براى بسيج نيروهاى بنوكعب و شركت در جنگ[4]از سوى پيامبر مأموريت يافت و پس از آن ديگر خبرى از وى در منابع ديده نمىشود.
بسر بن سفيان در شأن نزول
برخى از مفسران ذيل آيه 67 حجّ/ 22 آوردهاند كه وى (قبل از مسلمان شدن) و دو تن ديگر از مشركان نسبت به ذبح حيوانات با مسلمانان به جدال برخاسته، گفتند: آيا شما از آنچه خود مىكشيد مىخوريد؛ ولى از آنچه خداوند كشته است (مردار) نمىخوريد؟[5]كه خداوند پيامبر صلى الله عليه و آله را از نزاع با آنان برحذر داشت:«فَلا يُنزِعُنَّكَ فِىالامرِ»، هرچند بسيارى از مفسران اين آيه را با توجه به ادامه آن كه درباره اهل كتاب است، به يهود مربوط مىدانند.[6]
منابع
الاستيعاب فى معرفة الاصحاب؛ الاصابة فى تمييز الصحابه؛ روح المعانى فى تفسيرالقرآن العظيم؛ السيرة النبويه، ابن هشام؛ الطبقات الكبرى؛ غررالتبيان فى من لم يسم فىالقرآن؛ كتاب الثقات؛ معالم التنزيل فىالتفسير و التأويل، بغوى؛ المغازى.[1]. المغازى، ج 3، ص 943
[2]. الطبقات، ج 1، ص 224؛ ج 2، ص 121؛المغازى، ج 3، ص 973
[3]. الاصابه، ج 4، ص 419- 420
[4]. المغازى، ج 3، ص 990
[5]. غررالتبيان، ص 354؛ تفسير بغوى، ج 3،ص 250؛ روح المعانى، مج 10، ج 17، ص 290
[6]. روح المعانى، مج 10، ج 17، ص 290
بَعْل/ بت
سيد محمود سامانى
بعل/ بت:بت قوم الياس در بعلبك لبنان
عربى يا عجمى بودن واژه بَعْل، مورد اختلاف است. ديدگاه نخست، كاربرد متداول و فراوان آن در زبان عربى را دليل عربى بودن آن مىداند.[1]از جمله معانى مشهور لغوى كه در زبان عربى براى بعل گفتهاند عبارت است از: خدا و ربّ[2]، مالك[3]، بت[4](يا نام بتى از طلا[5]) و زوج.[6]معانى ديگرى نيز براى بعل گفتهاند[7]كه به اختلاف موارد فرق مىكند.
برخى در جمع معانى ياد شده، بعل را چيزى قائم به ذات دانستهاند كه نسبت به همنوعان خود برتر و از آنها بىنياز است، بر اين اساس به رغم وجود اين معناى مشترك در همه كاربردها، بعل در موارد گوناگون مصداق و معناى متفاوتى دارد؛ مثلًا بعلِ زن به معناى شوهر او، بعل در مورد درخت خرما به معناى نخل بىنياز از آبيارى، بعلِ يك قبيله به معناى بتِ آنان، بعل يك چيز به معناى مالك و صاحب آن و بعل يك مكان به معناى بخش مرتفع آن است.[8]
در مقابل، شمارى ديگر از صاحبنظران بعل را از واژگان دخيل مىدانند، با اين تفاوت كه برخى آن را حبشى يا سريانى و به معناى «ربّ»[9]و برخى ديگر آن را در اصل[1]. مفردات، ص 135، «بعل»؛ معجم اعلامالقرآن، ص 79
[2]. القاموس المحيط، ج 2، ص 1280؛ لسانالعرب، ج 1، ص 449؛ لغت نامه، ج 3، ص 4232، «بعل»
[3]. الغريبين، ج 1، ص 195؛ القاموسالمحيط، ج 2، ص 1280
[4]. المعجم الجامع، ص 70؛ لغت نامه، ج 3،ص 4232
[5]. الغريبين، ج 8، ص 195، «بعل»؛الاصنام، ص 68
[6]. لسان العرب، ج 1، ص 449؛ القاموسالمحيط، ج 2، ص 1280، «بعل»
[7]. لسان العرب، ج 1، ص 448؛القاموسالمحيط، ج 2، ص 1280، «بعل»
[8]. دائرةالمعارف بستانى، ج 3، ص 493-494؛ التحقيق، ج 1، ص 303، «بعل»
[9]. واژههاى دخيل، ص 144
لغتى بابلى و همان «بال» به معناى خداى بينالنهرين دانستهاند.[1]در زبان عبرى اين واژه به معناى رب النوع (خداوند يا آقا) آمده است[2]؛ اما در اصطلاح فرهنگ اسلامى بعل اسم عَلَم براى بتى است كه در شهر «بعلبك» لبنان، بنىاسرائيل آن را مىپرستيدهاند تا اينكه الياس پيامبر براى هدايت آنان مبعوث شد.[3]گويند: نام اين شهر نيز برگرفته از نام همان بت است.[4]
هرچند اظهار نظر قطعى درباره سابقه پيدايش بعل به عنوان ربالنوع مردمان آسياى غربى[5]دشوار است؛ اما در اينكه اين بت قرنها پيش از ميلاد مسيح، پرستيده مىشد، ترديدى نيست.[6]ظاهراً فينيقيها (از ساكنان لبنان امروزى و مناطق همجوار) از نخستين اقوامى بودند كه به پرستش آن روى آوردند.[7]آنها براى بعل قربانگاههايى ساخته و محافظان بسيارى بر آن گمارده بودند[8]و در برپايى جشنها به قربانى كردن انسان نيز مىپرداختند.[9]هر شهر «بعل» يا «شهر خدا» ى خاصى داشته و همانند پدر، بزرگِ شاهان و سرچشمه حاصلخيزى زمين پنداشته مىشده است.[10]
كنعانيان (ساكنان اردن) از ديگر اقوامى بودند كه ظاهراً تحت تأثير فينيقيها بعل را خداى آفتاب لقب داده[11]و شكل انسانى آن را به عنوان بزرگترين معبود مىپرستيدند.[12]مطابق گزارشهايى، كنعانيان، به طور كلى خدايان خود را بعل نام نهاده و بر فراز قلهها، درون درهها و كنار نهرها براى آنها معابدى خاص و قربانگاههايى به نام بعلِ همان مكان،[1]. جاهليت و اسلام، ص 265؛ تاريخ اديان ومذاهب جهان، ج 2، ص 1217؛. P D-/ A naruQ ehTfo eideapolcycnE
[2]. كتاب مقدس، اول پادشاهان، 16: 32؛قاموس كتاب مقدس، ص 180- 181
[3]. تاريخ طبرى، ج 1، ص 461؛ البدءوالتاريخ، ج 3، ص 99؛ مجمع البيان، ج 8، ص 713
[4]. معجمالبلدان، ج 1، ص 455؛الدرالمنثور، ج 7، ص 116
[5]. تاريخ جامع اديان، ص 338- 339؛ قاموسكتاب مقدس، ص 108؛ المفصل، ج 6، ص 306؛ تاريخ ملل قديم، ص 211
[6]. المفصل، ج 6، ص 307؛ دائرةالمعارفبستانى، ج 5، ص 294
[7]. تاريخ ملل قديم، ص 204؛ تاريخ اديان ومذاهب جهان، ص 1217
[8]
[9]
[10]8-. تاريخ تمدن، ج 1، ص 345
[11]. قاموس كتاب مقدس، ص 180؛دائرةالمعارف بستانى، ج 5، ص 294
[12]. تاريخ جامع اديان، ص 338- 339
ساخته بودند.[1]افزون بر آسياى غربى، گسترش بعل پرستى در نقاط مختلف اروپا نيز گزارش شده است؛ ايرلنديها، آن را به اسم «بيل» (بال)، روميها «بيلوس» و يونيان به نام «فيلوس» عبادت مىكردند[2]يا پرستش آنها شباهت بسيارى به پرستش بعل داشته است.[3]گزارش مسعودى از وجود بت بعل در يونان را مىتوان مؤيد اين مطلب دانست[4]؛ گويا فينيقيها به عنوان قومى دريانورد در رواج آن نقش داشتهاند.
به هر حال بيشتر اطلاعات تاريخى از پرستش بعل در ارتباط با اهالى سواحل شرقى درياى مديترانه از شمال تا جنوب جزيرةالعرب است، چنانكه گفته شده: مردمان پارهاى از اين مناطق فرزندان خود را براى تقرب به آن، قربانى مىكردند[5]؛ نيز نام پادشاهان و شهرها را بعل مىگذاشتند.[6]عربهاى ساكن حجازنيز بتهاى لات، عُزّى و مَنات را دختران آن مىدانستند.[7]بعل براى عرب جنوبى جزيرة العرب نيز شناخته شده بود[8]، چنان كه بعل را از خدايان عرب جاهلى و مورد پرستش قبايل يمنى و مردم شمال جزيرة العرب دانستهاند.[9]
عمده روايات اسلامى درباره پرستش بعل، در ارتباط با بنىاسرائيل است؛ گويا عبادت آن از زمان موسى عليه السلام در ميان اين قوم مورد توجه بوده است.[10]آنها به تقليد از ساكنان سرزمين كنعان و به تدريج به پرستش اين بت روى آوردند، به گونهاى كه در مواردى متعدد از بعل پرستى آنان ياد شده است.[11][1]. اعلام قرآن، ص 255- 256؛ تاريخ جامعاديان، ص 338
[2]. دائرةالمعارف بستانى، ج 2، ص 495؛اعلام قرآن، ص 255- 256
[3]. قاموس كتاب مقدس، ص 180- 181
[4]. مروج الذهب، ج 2، ص 274
[5]. قاموس كتاب مقدس، ص 180- 181
[6]. دائرةالمعارف بستانى، ج 2، ص 495؛قاموس كتاب مقدس، ص 181؛ تاج العروس، ج 14، ص 58، «بعل»
[7]1 .Encyclopedia OF The QuranA -D.
[8]. المفصل، ج 6، ص 307
[9]. تاريخ اديان و مذاهب جهان، ج 2، ص1216
[10]. تاريخ تمدن، ج 1، ص 365- 367؛دائرةالمعارف بستانى، ج 2، ص 494
[11]. كتاب مقدس، اول پادشاهان، 16: 31-32، 18: 19- 26؛ تاريخ اديان و مذاهب جهان، ج 2، ص 1217
گويند: يهود در اين زمان براى بعل معابد فراوانى ساخته و خدمه بسيارى به كار گرفته بودند. آنها همچنين براى تقرب به آن در اماكن مرتفع آتش افروزى كرده، به درگاهش قربانى مىكردند[1]، چنانكه گزارشى از پيروزى ايلياى پيامبر عليه السلام بر بعل پرستان و كشته شدن 450 تن از خدمه آن حكايت دارد.[2]مطابق گزارشى ديگر، وقتى ايلياء به نبوت و اصلاح دينى قيام كرد در سراسر كشور بنىاسرائيل فقط 000/ 7 تن از پرستش بعل رويگردان بودند؛ اما بر اثر مبارزه او، پيروان بعل كم شدند.[3]برخى ايلياء را همان الياس عليه السلام مىدانند.[4]اين گزارشها به ميزان زيادى با منابع فرهنگ اسلامى مطابقت دارد.[5]
واژه بعل، سه بار در قرآن آمده است: در آيه 128 نساء/ 4 و 72 هود/ 11 معناى شوهر[6]و در آيه 125 صافّات/ 37 معناى بت دارد[7]:«و انَّ الياسَ لَمِنَ المُرسَلين* اذ قالَ لِقَومِهِ الا تَتَّقون* اتَدعونَ بَعلًا و تَذَرونَ احسَنَ الخلِقين».مفسران در معنا و مصداق بعل در آيه 125 صافّات/ 37 اختلاف كردهاند. برخى چون عكرمه، مجاهد، قتاده و سدى آن را واژهاى يمنى به معناى رب دانستهاند.[8]ابن اسحاق بعل را نام زنى دانسته است كه پرستيده مىشده[9]؛ اما آلوسى و برخى ديگر از مفسران اين قول را نپذيرفتهاند.[10]مطابق قول ابن عباس، حسن، ضحاك و ابن زيد كه از شهرت برخوردار است[11]، مراد از بعل بتى به همين نام در بعلبك[12]بوده و نام اين شهر برگرفته از همان بت است.[13]منابع تفسيرى و[1]. تاريخ تمدن، ج 1، ص 375؛ دائرةالمعارفبستانى، ج 2، ص 494
[2]. كتاب مقدس، اول پادشاهان، 18: 1 بهبعد، ص 436- 438؛ تاريخ جامع اديان، ص 341
[3]. تاريخ جامع اديان، ص 341؛ تاريخ تمدن،ج 1، ص 375
[4]. التحرير والتنوير، ج 22، ص 166؛ تفسيرقاسمى، ج 13، ص 127
[5]. روض الجنان، ج 16، ص 224 به بعد؛الدرالمنثور، ج 7، ص 116
[6]
[7]6-. مفردات، ص 135؛ التحقيق، ج 1، ص34، «بعل»
[8]. جامع البيان، مج 12، ج 23، ص 110؛التبيان، ج 8، ص 525؛ مجمع البيان، ج 8، ص 713
[9]. جامع البيان، مج 12، ج 23، ص 111؛تفسير قرطبى، ج 15، ص 77
[10]. روح المعانى، مج 13، ج 23، ص 205
[11]. تفسير قرطبى، ج 15، ص 77؛الدرالمنثور، ج 7، ص 119؛ روح المعانى، مج 13، ج 23، ص 204
[12]. جامع البيان، مج 12، ج 23، ص 111
[13]. همان، ص 110؛ الكشاف، ج 4، ص 60؛تفسير قرطبى، ج 15، ص 77