بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 138

مجموع آيه‌«اتَدعونَ بَعلًا وتَذَرونَ احسَنَ الخلِقين»(صافّات/ 37، 125) مى‌توان فهميد كه شرك مردم آن ديار در خالقيت بوده است.
از فرجام بعل اطلاع دقيقى در دست نيست. به موجب پاره‌اى گزارشها، به رغم مبارزاتى كه براى ريشه‌كن كردن پرستش آن در زمانهاى مختلف صورت گرفت باز هم عبادت آن استمرار يافت. سرانجام، اين بت نيز همچون بتهاى ديگر جزيرة العرب، با گسترش اسلام از بين رفت.[1]هنوز در شهر «پالمير» كه عرب آن را «تدمر» مى‌گفتند آثار بتكده قديمى بزرگى به نام بعل مشهود است. در كشفيات فينيقيها نيز آثارى از آن بر جاى مانده است.[2]
نظر به آنچه گذشت مى‌توان به احتمال زياد بعل را نه نام يك بت مشخص بلكه رب النوع آسمان، باد و توفان به عنوان مظاهر نيروهاى تأثيرگذار در رويش زراعت و گياهان دانست.[3]عَلَم جنس‌[4]و عنوان بودن آن براى خدايان متعدد، همچنين اضافه شدن آن به واژگان گوناگون‌[5]و نكره آمدنش در قرآن‌[6](صافّات/ 37، 125) مى‌تواند مؤيد اين ديدگاه باشد.
منابع‌
اسلام و عقائد و آراء بشرى يا جاهليت و اسلام؛ اعلام قرآن؛ البدء والتاريخ؛ البداية و النهايه؛ تاج العروس من جواهرالقاموس؛ تاريخ اديان و مذاهب جهان؛ تاريخ الامم و الملوك، طبرى؛ تاريخ تمدن؛ تاريخ جامع اديان؛ تاريخ حبيب السير؛ تاريخ الحضارات العام (الشرق واليونان القديمه)؛ تاريخ ملل قديم آسياى غربى؛ التبيان فى تفسير القرآن؛ التحقيق فى كلمات القرآن‌[1]. جاهليت و اسلام، ص 265- 266
[2]. دائرةالمعارف بستانى، ج 2، ص 494؛جاهليت و اسلام، ص 265
[3]. تاريخ الحضارات العام، ج 1، ص 207-208؛ تاريخ جامع اديان، ص 338- 340؛ تاريخ ملل قديم آسياى‌غربى، ص 204- 211
[4]. اعلام قرآن، ص 255
[5]. المفصل، ج 6، ص 306- 307، 333- 335؛قاموس كتاب مقدس، ص 180- 184
[6]. روح المعانى، مج 12، ج 23، ص 205


صفحه 139

الكريم؛ تفسير التحرير و التنوير؛ تفسير روح البيان؛ التفسير الكبير؛ تفسير نمونه؛ جامع البيان عن تأويل آى القرآن؛ الجامع لاحكام القرآن، قرطبى؛ دائرة المعارف بستانى؛ الدرالمنثور فى التفسير بالمأثور؛ روح المعانى فى تفسير القرآن العظيم؛ روضة الصفا؛ روض الجنان و روح الجنان؛ الغريبين فى القرآن والحديث؛ قاموس كتاب مقدس؛ القاموس المحيط؛ قصص الانبياء، راوندى؛ الكامل فى التاريخ؛ كتاب الاصنام (تنكيس الاصنام)؛ كتاب مقدس؛ الكشاف؛ كشف الاسرار و عدة الابرار؛ لسان‌العرب؛ لغت نامه؛ مجمع البيان فى تفسير القرآن؛ محاسن التأويل، قاسمى؛ مروج الذهب و معادن الجوهر؛ معجم اعلام القرآن الكريم؛ معجم البلدان؛ المعجم الجامع لغريب مفردات القرآن الكريم؛ مفردات الفاظ القرآن؛ المفصل فى تاريخ العرب قبل الاسلام؛ المنتظم فى تاريخ الملوك و الامم؛ واژه‌هاى دخيل در قرآن مجيد ..Encyclopa edie of The Quran..


صفحه 140


بقعه مبارك‌
حسن حيدرى و بخش اديان‌
بقعه مبارك: قطعه‌اى معين از وادى مقدسِ طُوى‌ كه نداى الهى، نخستين بار از آنجا به گوش موسى عليه السلام رسيد
بُقعه از ريشه (ب- ق- ع) و در لغت به معناى قطعه‌اى از زمين‌[1]و نيز قطعه زمينى است كه به سبب تفاوت در رنگ، شكل و ... از زمينهاى همجوار، متمايز است.[2]«بقعه مباركه» به معناى قطعه زمينى متبرّك و بابركت است. اين عنوان فقط يك بار و با «ال» در گزارش مربوط به مكان و چگونگى بعثت حضرت موسى عليه السلام آمده است؛ هنگامى كه موسى* عليه السلام از مدين عازم مصر بود، شبانه آتشى از جانب طور سينا ديد و براى كسب آگاهى در اين باره يا آوردن شعله‌اى از آتش به سوى آن روانه شد. (قصص/ 28، 29 و نيز نمل/ 27، 7) هنگامى كه نزد آتش رسيد از كرانه راستِ «وادى* مقدس» و از ميان درختى ندا داده شد كه اى موسى! منم خداوند، پروردگار جهانيان:«فَلَمّا اتها نودِىَ مِن شطِىِ الوادِ الايمَنِ فِى البُقعَةِ المُبرَكَةِ مِنَ الشَّجَرَةِ ان يموسى‌ انّى انَا اللَّهُ رَبُّ العلَمين».(قصص/ 28، 30) در همين جا بود كه خداوند با دادن معجزه عصا و يد بيضا حضرت موسى عليه السلام را به پيامبرى برگزيد و به سوى فرعونيان روانه كرد. (قصص/ 28، 31، 32) اين گزارش هرچند به شكلى متفاوت، در سوره‌هاى طه/ 20، 10- 24؛ نمل/ 27، 8- 12 و نازعات/ 79، 16- 17 نيز آمده است. در دو مورد از آيات، مكانى كه نداى الهى در آن به گوش موسى عليه السلام رسيد، «وادى مقدس طُوى‌» خوانده شده است. (طه/ 20، 11- 12؛ نازعات/ 79، 16) وادى ياد شده، جلگه‌اى است در جنوب صحراى سينا و نزديك كوه طور با آب و هوايى خوش‌[1]. الصحاح، ج 3، ص 1187؛ المصباح، ص 57،«بقع»
[2]. ترتيب العين، ص 9؛ لسان العرب، ج 1، ص462؛ التحقيق، ج 1، ص 314، «بقع»


صفحه 141

و انبوهى از درختان زيتون‌[1](ظ وادى مقدس)، بر اين اساس گروهى از مفسران، بقعه مباركه و وادى مقدس طوى را كه همان «وادى ايمن» است يكى دانسته‌اند[2]؛ اما ظاهر آيه مورد بحث (قصص/ 28، 30) كه بقعه مباركه و وادى ايمن را جداگانه آورده است نشان مى‌دهد كه آن دو دقيقاً يكى نيستند. در مقابل، شمارى نيز بقعه مباركه را قطعه مشخصى از كوه طور، در كرانه راستِ وادى مقدس، جايى كه درخت ياد شده در آن قرار داشت مى‌دانند.[3]اين ديدگاه با ظاهر آيه ياد شده سازگار و به وسيله ظاهر آيه‌«فَلَمّا جاءَها نودِىَ‌ ان بورِكَ مَن فِى‌النّارِ ومَن حَولَها»(نمل/ 27، 8) قابل تأييد است.[4]كوه طور و در نتيجه بقعه مباركه، همچنين درّه طُوى‌ كه از آن به وادى مقدس و ايمن نيز تعبير شده است در جنوب صحراى سينا قرار دارد.[5]چون هنگام رفتن به مصر از سوى مدين، دره ياد شده در سمت راست كوه* طور قرار دارد از آن به وادى ايمن ياد شده است.[6]
درباره علت مبارك خواندن بقعه ياد شده، اغلب مفسّران شيعه‌[7]و سنى‌[8]برآن‌اند كه سخن گفتن خدا با موسى عليه السلام در آنجا و گزينش وى به رسالت، سبب آن است، زيرا زمينه‌ساز خير و بركت فراوانى براى بشر شد. در مقابل، برخى وجود انبوهى از درختان و ميوه‌ها را مايه بركت و مباركى بقعه ياد شده دانسته‌اند[9]؛ اما با توجه به آيه 8 نمل/ 27 و نيز سياق آيه مورد استناد (قصص/ 28، 30) ديدگاه نخست درست است‌[10]، زيرا اصولًا در يك نظام اعتقاد توحيدى، تقدس و تبرك مكانها و زمانها اغلب به سبب حوادث دينى است كه در آنها روى داده يا مناسكى است كه در آن انجام مى‌پذيرد.[11]مبارك خواندن مواردى‌[1]. مجمع البيان، ج 7، ص 392؛ بحارالانوار،ج 87، ص 111؛ التحقيق، ج 5، ص 292
[2]. مجمع‌البيان، ج 7، ص 392؛روح‌المعانى، مج 11، ج 20، ص 109
[3]. جامع البيان، مج 11، ج 20، ص 88؛ ر.ك: تفسير بيضاوى، ج 3، ص 302؛ الميزان، ج 16، ص 32
[4]. تفسير بيضاوى، ج 3، ص 272؛ تفسير ابىالسعود، ج 4، ص 187
[5]. التحقيق، ج 1، ص 314؛ ج 7، ص 135
[6]. معجم البلدان، ج 3، ص 269؛ لسانالعرب، ج 8، ص 232
[7]. التبيان، ج 8، ص 146؛ مجمع البيان، ج7، ص 392؛ الميزان، ج 16، ص 32
[8]. زادالمسير، ج 6، ص 218؛ التفسيرالكبير، ج 23، ص 244؛ تفسير الجلالين، ص 512
[9]
[10]9-. ر. ك: مجمع‌البيان، ج 7، ص 392
[11]. الميزان، ج 14، ص 137- 138


صفحه 142

چون خانه خدا (آل‌عمران/ 3، 96)، قرآن (انعام/ 6، 92، 155)، اطراف مسجد الاقصى (اسراء/ 17، 1) و شب قدر (دخان/ 44، 3) از سوى خداوند دقيقاً بر همين اساس است.
يادكرد مدفن امامان شيعه در برخى زيارتنامه‌ها به عنوان «بقعه مباركه» به معناى مكانى متبرك نيز مى‌تواند مؤيد اين معنا باشد.[1]
افزون بر تفاسير، در منابع روايى شيعه نيز از بقعه مباركه ياد شده است؛ در برخى احاديث، پرسش يكى از عالمان يهود از پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله درباره 10 سخنى كه خداوند در بقعه مباركه به موسى گفت گزارش شده است.[2]برخى ديگر، «شاطى الوادى الايمن» را به فرات و بقعه مباركه را به كربلا تأويل كرده‌اند.[3]اين تأويل برخلاف صريح آيه است و مفسران شيعه نيز بدان توجهى نكرده‌اند.
منابع‌
الاختصاص؛ ارشاد العقل السليم الى مزايا القرآن الكريم، ابى السعود؛ الامالى، صدوق؛ انوار التنزيل و اسرار التأويل، بيضاوى؛ بحارالانوار؛ التبيان فى تفسير القرآن؛ التحقيق فى كلمات القرآن الكريم؛ ترتيب كتاب العين؛ تفسير الجلالين؛ التفسير الكبير؛ تهذيب الاحكام؛ جامع البيان عن تأويل آى القرآن؛ زاد المسير فى علم التفسير؛ الصحاح تاج اللغة و صحاح العربيه؛ كامل الزيارات؛ كتاب المزار؛ لسان العرب؛ مجمع‌البيان فى تفسير القرآن؛ المصباح المنير؛ معجم البلدان؛ الميزان فى تفسير القرآن.[1]. المزار، ص 23؛ بحارالانوار، ج 97، ص160- 161؛ ج 98، ص 128؛ ج 107، ص 152
[2]. الامالى، ص 254؛ الاختصاص، ص 33
[3]. كامل الزيارات، ص 109؛ تهذيب، ج 6، ص44؛ بحارالانوار، ج 13، ص 25


صفحه 143


بكائين‌
بخش تاريخ و اعلام‌
بكائين: شمارى از صحابه تهيدست و مشتاق جهاد در زمان پيامبر صلى الله عليه و آله‌
اين واژه از «ب- ك- ى» به معناى گريستن با صداى بلند آمده است.[1]بكائين صحابه* تهيدستى بودند كه در سال نهم هجرت، هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله عازم «تبوك»* بود نزد آن حضرت آمدند تا با دريافت زاد و توشه و مركب، امكان حضور در آن غزوه را بيابند؛ اما رسول خدا از تجهيز آنان عاجز ماند. آنان كه از توفيق شركت در جهاد، محروم شده بودند، گريستند.[2]در پى آن آيه 92 توبه/ 9 در شأن ايشان نازل شد[3]:«ولا عَلَى الَّذينَ اذا ما اتَوكَ لِتَحمِلَهُم قُلتَ لا اجِدُ ما احمِلُكُم عَلَيهِ تَوَلَّوا واعيُنُهُم تَفيضُ مِنَ الدَّمعِ حَزَنًا الّا يَجِدوا ما يُنفِقون/و ايرادى نيست‌بر كسانى كه چون نزد تو آمدند تا آنان را بر مركبى سوار كنى، گفتى: مركبى ندارم كه شما را بر آن بنشانم، بازگشتند در حالى كه چشمانشان از اندوه اشكبار بود، زيرا چيزى نداشتند كه در راه خدا انفاق كنند و با آن به ميدان بروند».
سيره‌نويسان و مفسران در تعداد و نامهاى بكائين اختلاف نظر دارند؛ برخى آنان را 6 تن‌[4]و برخى ديگر 9 نفر[5]دانسته‌اند؛ اما مشهور، شمار آنان را 7 تن دانسته‌اند[6]؛ نيز در اين باره كه آنان از يك قبيله يا از قبايل گوناگون باشند نظرها يكسان نيست؛ برخى مفسران آنان را از قبيله مُزينه يا از فرزندان مُقرن بن عامر مزنى دانسته‌اند.[7][1]. مفردات، ص 141، «بكى»؛ لغت نامه، ج 3،ص 4260، «بكاء»
[2]. المغازى، ج 3، ص 993- 944؛ السيرةالنبويه، ج 4، ص 518؛ الطبقات، ج 2، ص 125
[3]. اسباب النزول، ص 212؛ جامع‌البيان، مج6، ج 10، ص 269؛ مجمع‌البيان، ج 5، ص 91
[4]. اسدالغابه، ج 3، ص 349؛ زاد المسير، ج3، ص 485؛ البحر المحيط، ج 5، ص 483
[5]. البحر المحيط، ج 5، ص 483
[6]. المغازى، ج 3، ص 993، 1024؛ السيرةالنبويه، ج 4، ص 518؛ مجمع البيان، ج 5، ص 91
[7]. اسباب النزول، 212؛ جامع‌البيان، مج6، ج 10، ص 269؛ تفسير قرطبى، ج 8، ص 145


صفحه 144

(ظ بنى مقرن) در مقابل، گزارشهايى حكايت از آن دارد كه ايشان از تيره‌هاى گوناگون بودند.[1]
به موجب نقلى آنان عبارت است از: سالم بن عمير از بنى‌عمرو بن عوف و از بدريّان، حرمى بن عمرو از بنى‌واقف، عبدالرحمن بن كعب از بنى مازن بن نجار، سلمان بن صخر از بنى‌المعلى، عبد الرحمن بن يزيد از بنى‌حارثه، عمرو بن غنم از بنى‌سلمه و عبدالله بن عمرو از مُزينه.[2]
در اخبار ديگر نامهاى آنان چنين آمده است: معقل* بن يسار، سالم بن عمير، عبدالله بن مغفّل، عبدالله بن كعب، عرباض بن ساريه، علية* بن زيد از بنى‌جاريه و عمرو* بن حمام بن جموح.[3]جز نامهاى ياد شده، از كسانى ديگر نيز نام برده شده است.[4]
گويند: هنگامى كه آنان از رفتن خود مأيوس شده، گريستند، يامين يا ابن يامين نضيرى دو تن را تجهيز كرده و با پيامبر صلى الله عليه و آله همراه شدند.[5]عباس بن عبدالمطلب و عثمان بن عفان نيز هريك دو تن را مهمان خود كردند.[6]در گزارش واقدى آمده است كه عثمان سه تن را همراه خود برد.[7]
منابع‌
اسباب النزول؛ اسد الغابة فى معرفة الصحابه؛ البحر المحيط فى‌التفسير؛ التبيان فى تفسير القرآن؛ تفسير القمى؛ جامع البيان عن تأويل آى القرآن؛ الجامع لاحكام القرآن، قرطبى؛ جمهرة انساب العرب؛ الدرالمنثور فى التفسير بالمأثور؛ زادالمسير فى علم التفسير؛ سير اعلام النبلاء؛ السيرة النبويه، ابن هشام؛ الطبقات الكبرى؛ لغت نامه؛ مجمع البيان فى تفسير القرآن؛ المغازى؛ مفردات الفاظ القرآن.[1]. جامع‌البيان، مج 6، ج 10، ص 270؛التبيان، ج 5، ص 280؛ المغازى، ج 3، ص 1024
[2]. جامع‌البيان، مج 6، ج 10، ص 270؛الدرالمنثور، ج 4، ص 263؛ المغازى، ج 1، ص 160؛ ج 3، ص 994
[3]. المغازى، ج 2، ص 994؛ السيرة النبويه،ج 4، ص 518؛ الطبقات، ج 2، ص 125
[4]. زاد المسير، ج 3، ص 485- 486؛ اسدالغابه، ج 3، ص 10
[5]. المغازى، ج 3، ص 994؛ السيرة النبويه،ج 4، ص 518؛ سير اعلام النبلاء، ج 2، ص 234
[6]. التبيان، ج 5، ص 280؛ مجمع البيان، ج5، ص 91
[7]. المغازى، ج 3، ص 994


صفحه 145


بلال بن رباح حبشى‌
سيد عبدالرسول حسينى زاده‌
بلال بن رباح حبشى: از نخستين مسلمانان، مؤذن و خزانه‌دار پيامبر
از وى به ابن حمامه‌[1]، ابوعبداللّه‌[2]، ابوعبدالكريم‌[3]، ابوعمرو[4]و ابو عبدالرحمن‌[5]نيز ياد شده است.
گفته‌اند: وى در سراة[6](منطقه‌اى بين يمن و طائف) يا مكّه‌[7]حدود سه سال بعد از عام‌الفيل به دنيا آمد.[8]پدرش رباح و مادرش حمامه از اسيران حبشه بودند[9]و پيش از اسلام برده‌اى بود كه در اطراف مكه براى مولايش چوپانى مى‌كرد.[10]مشهور است كه بلال پيش از آزادى غلام امية بن خلف بود[11]؛ ولى در برخى نقلها از عبداللّه بن جدعان‌[12]و يتيمانى تحت سرپرستى ابوجهل‌[13]به عنوان مولاى بلال ياد شده است كه احتمالًا ناشى از تعدد مالكيت بلال در دوره‌هاى متعدد است.
روايت ضعيفى از همراهى بلال با پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم پيش از بعثت در ماجراى سفر آن حضرت به شام در 12 سالگى خبر مى‌دهد كه بنا به سفارش بحيراى راهب، ابوطالب‌[1]. المعارف، ص 176؛ تهذيب الكمال، ج 4، ص288؛ البداية والنهايه، ج 5، ص 253
[2]. الطبقات، ابن سعد، ج 3، ص 174؛المستدرك، ج 3، ص 319؛ رجال‌الطوسى، ص 27
[3]. التاريخ الكبير، ج 1، ص 175؛المستدرك، ج 3، ص 319؛ اسدالغابه، ج 1، ص 415
[4]. الثقات، ج 3، ص 28؛ تاريخ دمشق، ج 10،ص 429؛ تهذيب التهذيب، ج 4، ص 288
[5]. الاستيعاب، ج 1، ص 258؛ تاريخ دمشق، ج10، ص 429
[6]. الطبقات، ابن سعد، ج 3، ص 175؛ تاريخدمشق، ج 10، ص 476- 477؛ الكامل، ج 2، ص 66
[7]. الاستيعاب، ج 1، ص 259؛ المعارف، ص176؛ اسدالغابه، ج 1، ص 415
[8]. تاريخ دمشق، ج 10، ص 475
[9]. انساب الاشراف، ج 1، ص 209؛ الكامل، ج2، ص 66
[10]. تاريخ دمشق، ج 10، ص 436
[11]. انساب‌الاشراف، ج 1، ص 209، السيرةالنبويه، ابن هشام، ج 2، ص 682
[12]. تاريخ دمشق، ج 10، ص 436
[13]. تاريخ دمشق، ج 10، ص 444