بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 143


بكائين‌
بخش تاريخ و اعلام‌
بكائين: شمارى از صحابه تهيدست و مشتاق جهاد در زمان پيامبر صلى الله عليه و آله‌
اين واژه از «ب- ك- ى» به معناى گريستن با صداى بلند آمده است.[1]بكائين صحابه* تهيدستى بودند كه در سال نهم هجرت، هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله عازم «تبوك»* بود نزد آن حضرت آمدند تا با دريافت زاد و توشه و مركب، امكان حضور در آن غزوه را بيابند؛ اما رسول خدا از تجهيز آنان عاجز ماند. آنان كه از توفيق شركت در جهاد، محروم شده بودند، گريستند.[2]در پى آن آيه 92 توبه/ 9 در شأن ايشان نازل شد[3]:«ولا عَلَى الَّذينَ اذا ما اتَوكَ لِتَحمِلَهُم قُلتَ لا اجِدُ ما احمِلُكُم عَلَيهِ تَوَلَّوا واعيُنُهُم تَفيضُ مِنَ الدَّمعِ حَزَنًا الّا يَجِدوا ما يُنفِقون/و ايرادى نيست‌بر كسانى كه چون نزد تو آمدند تا آنان را بر مركبى سوار كنى، گفتى: مركبى ندارم كه شما را بر آن بنشانم، بازگشتند در حالى كه چشمانشان از اندوه اشكبار بود، زيرا چيزى نداشتند كه در راه خدا انفاق كنند و با آن به ميدان بروند».
سيره‌نويسان و مفسران در تعداد و نامهاى بكائين اختلاف نظر دارند؛ برخى آنان را 6 تن‌[4]و برخى ديگر 9 نفر[5]دانسته‌اند؛ اما مشهور، شمار آنان را 7 تن دانسته‌اند[6]؛ نيز در اين باره كه آنان از يك قبيله يا از قبايل گوناگون باشند نظرها يكسان نيست؛ برخى مفسران آنان را از قبيله مُزينه يا از فرزندان مُقرن بن عامر مزنى دانسته‌اند.[7][1]. مفردات، ص 141، «بكى»؛ لغت نامه، ج 3،ص 4260، «بكاء»
[2]. المغازى، ج 3، ص 993- 944؛ السيرةالنبويه، ج 4، ص 518؛ الطبقات، ج 2، ص 125
[3]. اسباب النزول، ص 212؛ جامع‌البيان، مج6، ج 10، ص 269؛ مجمع‌البيان، ج 5، ص 91
[4]. اسدالغابه، ج 3، ص 349؛ زاد المسير، ج3، ص 485؛ البحر المحيط، ج 5، ص 483
[5]. البحر المحيط، ج 5، ص 483
[6]. المغازى، ج 3، ص 993، 1024؛ السيرةالنبويه، ج 4، ص 518؛ مجمع البيان، ج 5، ص 91
[7]. اسباب النزول، 212؛ جامع‌البيان، مج6، ج 10، ص 269؛ تفسير قرطبى، ج 8، ص 145


صفحه 144

(ظ بنى مقرن) در مقابل، گزارشهايى حكايت از آن دارد كه ايشان از تيره‌هاى گوناگون بودند.[1]
به موجب نقلى آنان عبارت است از: سالم بن عمير از بنى‌عمرو بن عوف و از بدريّان، حرمى بن عمرو از بنى‌واقف، عبدالرحمن بن كعب از بنى مازن بن نجار، سلمان بن صخر از بنى‌المعلى، عبد الرحمن بن يزيد از بنى‌حارثه، عمرو بن غنم از بنى‌سلمه و عبدالله بن عمرو از مُزينه.[2]
در اخبار ديگر نامهاى آنان چنين آمده است: معقل* بن يسار، سالم بن عمير، عبدالله بن مغفّل، عبدالله بن كعب، عرباض بن ساريه، علية* بن زيد از بنى‌جاريه و عمرو* بن حمام بن جموح.[3]جز نامهاى ياد شده، از كسانى ديگر نيز نام برده شده است.[4]
گويند: هنگامى كه آنان از رفتن خود مأيوس شده، گريستند، يامين يا ابن يامين نضيرى دو تن را تجهيز كرده و با پيامبر صلى الله عليه و آله همراه شدند.[5]عباس بن عبدالمطلب و عثمان بن عفان نيز هريك دو تن را مهمان خود كردند.[6]در گزارش واقدى آمده است كه عثمان سه تن را همراه خود برد.[7]
منابع‌
اسباب النزول؛ اسد الغابة فى معرفة الصحابه؛ البحر المحيط فى‌التفسير؛ التبيان فى تفسير القرآن؛ تفسير القمى؛ جامع البيان عن تأويل آى القرآن؛ الجامع لاحكام القرآن، قرطبى؛ جمهرة انساب العرب؛ الدرالمنثور فى التفسير بالمأثور؛ زادالمسير فى علم التفسير؛ سير اعلام النبلاء؛ السيرة النبويه، ابن هشام؛ الطبقات الكبرى؛ لغت نامه؛ مجمع البيان فى تفسير القرآن؛ المغازى؛ مفردات الفاظ القرآن.[1]. جامع‌البيان، مج 6، ج 10، ص 270؛التبيان، ج 5، ص 280؛ المغازى، ج 3، ص 1024
[2]. جامع‌البيان، مج 6، ج 10، ص 270؛الدرالمنثور، ج 4، ص 263؛ المغازى، ج 1، ص 160؛ ج 3، ص 994
[3]. المغازى، ج 2، ص 994؛ السيرة النبويه،ج 4، ص 518؛ الطبقات، ج 2، ص 125
[4]. زاد المسير، ج 3، ص 485- 486؛ اسدالغابه، ج 3، ص 10
[5]. المغازى، ج 3، ص 994؛ السيرة النبويه،ج 4، ص 518؛ سير اعلام النبلاء، ج 2، ص 234
[6]. التبيان، ج 5، ص 280؛ مجمع البيان، ج5، ص 91
[7]. المغازى، ج 3، ص 994


صفحه 145


بلال بن رباح حبشى‌
سيد عبدالرسول حسينى زاده‌
بلال بن رباح حبشى: از نخستين مسلمانان، مؤذن و خزانه‌دار پيامبر
از وى به ابن حمامه‌[1]، ابوعبداللّه‌[2]، ابوعبدالكريم‌[3]، ابوعمرو[4]و ابو عبدالرحمن‌[5]نيز ياد شده است.
گفته‌اند: وى در سراة[6](منطقه‌اى بين يمن و طائف) يا مكّه‌[7]حدود سه سال بعد از عام‌الفيل به دنيا آمد.[8]پدرش رباح و مادرش حمامه از اسيران حبشه بودند[9]و پيش از اسلام برده‌اى بود كه در اطراف مكه براى مولايش چوپانى مى‌كرد.[10]مشهور است كه بلال پيش از آزادى غلام امية بن خلف بود[11]؛ ولى در برخى نقلها از عبداللّه بن جدعان‌[12]و يتيمانى تحت سرپرستى ابوجهل‌[13]به عنوان مولاى بلال ياد شده است كه احتمالًا ناشى از تعدد مالكيت بلال در دوره‌هاى متعدد است.
روايت ضعيفى از همراهى بلال با پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم پيش از بعثت در ماجراى سفر آن حضرت به شام در 12 سالگى خبر مى‌دهد كه بنا به سفارش بحيراى راهب، ابوطالب‌[1]. المعارف، ص 176؛ تهذيب الكمال، ج 4، ص288؛ البداية والنهايه، ج 5، ص 253
[2]. الطبقات، ابن سعد، ج 3، ص 174؛المستدرك، ج 3، ص 319؛ رجال‌الطوسى، ص 27
[3]. التاريخ الكبير، ج 1، ص 175؛المستدرك، ج 3، ص 319؛ اسدالغابه، ج 1، ص 415
[4]. الثقات، ج 3، ص 28؛ تاريخ دمشق، ج 10،ص 429؛ تهذيب التهذيب، ج 4، ص 288
[5]. الاستيعاب، ج 1، ص 258؛ تاريخ دمشق، ج10، ص 429
[6]. الطبقات، ابن سعد، ج 3، ص 175؛ تاريخدمشق، ج 10، ص 476- 477؛ الكامل، ج 2، ص 66
[7]. الاستيعاب، ج 1، ص 259؛ المعارف، ص176؛ اسدالغابه، ج 1، ص 415
[8]. تاريخ دمشق، ج 10، ص 475
[9]. انساب الاشراف، ج 1، ص 209؛ الكامل، ج2، ص 66
[10]. تاريخ دمشق، ج 10، ص 436
[11]. انساب‌الاشراف، ج 1، ص 209، السيرةالنبويه، ابن هشام، ج 2، ص 682
[12]. تاريخ دمشق، ج 10، ص 436
[13]. تاريخ دمشق، ج 10، ص 444


صفحه 146

آن حضرت را به همراه ابوبكر و بلال به مكه بازگرداند[1]؛ ولى محققان با توجّه به ضعف سند، اضطراب متن، سنّ كم ابوبكر و بلال در آن زمان، خريدارى شدن بلال به وسيله ابوبكر بعد از اسلام و ... در صحت روايت مزبور ترديد كرده‌اند.[2]بلال از نخستين گروندگان به پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم بود.[3]در حال چرانيدن گوسفندان مولايش بود كه در كوههاى پيرامون مكه با رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم آشنا شد و اسلام آورد و به فرمان آن حضرت ايمانش را مخفى مى‌كرد. روزى قريش او را در حال انداختن آب دهان به بتها ديدند و به مولايش اعتراض كردند و او بلال را براى مجازات در اختيار امية* بن خلف و ابوجهل* قرار داد.[4]مورخان او را با چهره‌اى سياه چرده، كم‌مو، قامتى بلند، پشتى خميده‌[5]و داراى قلبى پاك، ايمانى راستين و سخنورى فصيح وصف كرده‌اند.[6]وى از نخستين مسلمانانى است كه ايمانش را آشكار كرد و از اين‌رو به سختى به دست مشركان شكنجه* شد؛ ولى بر ايمانش پايدارى كرد و هرگز سخنى كه آنها را خشنود سازد بر زبانش جارى نكرد.[7]خودش مى‌گويد: يك شبانه روز مرا تشنه نگه داشتند. سپس در زمين تفتيده شكنجه‌ام دادند.[8]اميّة بن خلف ريسمان به گردنش مى‌افكند و به دست نوجوانان مكه داده، او را در ميان درّه‌هاى مكه مى‌كشيدند.[9]همو نيمروز كه هوا به شدّت گرم مى‌شد بلال را به سنگلاخهاى پيرامون مكه برده، سنگى بزرگ بر سينه‌اش مى‌نهاد و به وى مى‌گفت: يا به خداى محمد كافر مى‌شوى يا به همين حال مى‌ميرى.[10]ابوجهل نيز او را به رو، بر صخره‌هاى سوزان مى‌خوابانيد و سنگ بزرگى بر او نهاده، مى‌گفت: بايد به خداى محمد كافر شوى؛ ولى او با گفتن «احَد، احَد» جواب ردّ به آنها مى‌داد.[11]از عمرو بن عاص گزارش شده است: بلال را[1]. عارضة الاحوذى، ج 7، ص 110؛ السيرةالنبويه، ابن كثير، ج 1، ص 247
[2]. الصحيح من سيره، ج 2، ص 93- 94؛الغدير، ج 7، ص 275- 277
[3]. اسدالغابه، ج 1، ص 415؛ تهذيب الكمال،ج 4، ص 288؛ المنتظم، ج 2، ص 117
[4]. تاريخ دمشق، ج 10، ص 436- 437
[5]. الطبقات، ابن سعد، ج 3، ص 180؛المعارف، ص 176؛ المستدرك، ج 3، ص 319
[6]. السيرةالنبويه، ابن هشام، ج 1، ص 317؛البداية والنهايه، ج 3، ص 47؛ ج 5، ص 253
[7]. مسند احمد، ج 1، ص 667؛ سنن ابن ماجه،ج 1، ص 53؛ الطبقات، ابن سعد، ج 3، ص 176
[8]. انساب الاشراف، ج 1، ص 211
[9]. الطبقات، ابن سعد، ج 3، ص 175؛ انسابالاشراف، ج 1، ص 209- 210
[10]. السيرةالنبويه، ابن هشام، ج 1، ص317- 318؛ البدء و التاريخ، ج 5، ص 101؛ البداية والنهايه، ج 3، ص 47
[11]. اسد الغابه، ج 1، ص 415


صفحه 147

در زمين تفتيده و سوزانى شكنجه مى‌كردند كه اگر تكه گوشتى بر آن مى‌گذاشتند مى‌پخت؛ ولى او فرياد مى‌زد: من به لات و عُزّى‌ كافرم و اميّه بر شكنجه وى مى‌افزود و هرچند گاه بر اثر شدّت شكنجه از هوش مى‌رفت.[1]ورقة بن نوفل ضمن اعتراض به شكنجه وى به مشركان مى‌گفت: اگر بلال با اين حال بميرد من قبرش را زيارتگاه خود مى‌كنم.[2]عمار ياسر با ياد كردن پايدارى بلال در ضمن اشعارى او را ستوده است.[3]
هرچند آزادى بلال توسط ابوبكر شهرت دارد[4]؛ ليكن برخى برآن‌اند كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم او را آزاد كرده است.[5]ابن ابى الحديد ضمن استناد اين سخن به استادش آن را مطابق نقل ابن اسحاق، واقدى و غير ايشان مى‌داند.[6]
بلال از نخستين‌[7](سومين‌[8]) مهاجران به مدينه بود. بنا به روايت واقدى رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم بين او و عبيدة بن حارث پيمان برادرى بست؛ ولى به نقل ابن اسحاق آن حضرت او را با ابورويحه (ابوزرعه‌[9]) برادر كرد.[10]ابن‌حبيب با تأييد هر دو جريان، پيمان نخست را در مكه و دومى را در مدينه مى‌داند.[11]برخى از پيمان برادرى بين او و[1]. انساب الاشراف، ج 1، ص 209- 210
[2]. السير و المغازى، ج 1، ص 190؛ السيرةالنبويه، ابن هشام، ج 1، ص 318
[3]. السير و المغازى، ج 1، ص 191؛ تاريخدمشق، ج 10، ص 441
[4]. السيرة النبويه، ابن هشام، ج 1، ص318؛ صحيح البخارى، ج 4، ص 261
[5]. رجال الطوسى، ص 27؛ مناقب، ج 1، ص221؛ الصحيح من سيره، ج 3، ص 90- 91
[6]. شرح نهج البلاغه، ج 13، ص 273
[7]. تاريخ دمشق، ج 10، ص 450
[8]. مسند احمد، ج 5، ص 370
[9]. المحبر، ص 73
[10]. الطبقات، ابن سعد، ج 3، ص 176؛الاستيعاب، ج 1، ص 258
[11]. المحبر، ص 71، 73


صفحه 148

ابوذر خبر داده‌اند.[1]ابن اثير مى‌نويسد: پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم بين بلال و ابوعبيده جراح پيمان برادرى بست.[2]از نظر محقق تسترى پيمان اخوت بين افراد با مراعات تناسب روحى آنها بود و هماهنگ نبودن روحيات بلال و ابوعبيده دليل نادرستى اين قول است.[3]بلال خدمتگزار و خزانه‌دار رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم‌[4]و همواره ملازم آن حضرت بود، به گونه‌اى كه پيامبر او را از رفقا، نجبا و وزراى خود دانست.[5]هرگاه آن گرامى براى برپاداشتن نمازهاى عيد و باران به مصلا مى‌رفت او عصاى مخصوص آن حضرت (عنزه) را مى‌آورد و در برابرش مى‌نهاد.[6]بلال در بدر، احد، خندق و ديگر جنگهاى رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم حضور فعال داشت.[7]
در جنگ بدر زمانى كه بلال متوجه شد عبدالرحمن بن عوف اميّه را دستگير كرده و مى‌خواهد او را با تبانى، زنده از معركه بيرون برد فرياد برآورد: اى ياران خدا! اميه از سران شرك است و نبايد زنده بماند كه با فرياد او مسلمانان اميّه را از پاى درآوردند.[8]برخى معتقدند وى شخصاً مولا و شكنجه‌گر پيشين خود را كشت.[9]بنا به نقلى با ضربه او، اميّه بر زمين افتاد و ديگران او را كشتند.[10]در عمرة القضاء[11]و فتح مكه به فرمان پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم بر بام كعبه اذان گفت كه براى سران شرك به حدى گران آمد كه برخى از آنها آرزوى مرگ كردند.[12]او از معدود افرادى بود كه پس از فتح آن شهر به همراه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم وارد كعبه شد.[13]بلال در فتوحات شام در دوره خلافت ابوبكر و عمر از جمله در فتح مَرْجُ الصُفَّر[14](منطقه‌اى نزديك دمشق)، محاصره دمشق و حمص شركت داشت.[15]وقتى مسلمانان عراق را فتح كردند، برخلاف رأى عمر بر تقسيم اراضى آن پافشارى داشت.[16]مسلمانان‌[1]. المنتظم، ج 2، ص 190
[2]. اسد الغابه، ج 1، ص 416
[3]. قاموس الرجال، ج 2، ص 400
[4]. مسند احمد، ج 1، ص 545؛ ج 2، ص 95،430؛ صفة الصفوه، ج 1، ص 185؛ اسدالغابه، ج 1، ص 415
[5]. مسند احمد، ج 1، ص 238
[6]. انساب الاشراف، ج 1، ص 213؛ تاريخدمشق، ج 10، ص 469
[7]. الطبقات، ابن سعد، ج 3، ص 180؛المستدرك، ج 3، ص 319؛ الاستيعاب، ج 1، ص 258
[8]. المغازى، ج 1، ص 83؛ السيرة النبويه،ابن هشام، ج 2، ص 632
[9]. الاستيعاب، ج 1، ص 261
[10]. انساب الاشراف، ج 1، ص 217
[11]. المغازى، ج 2، ص 737
[12]. اخبار مكه، ج 1، ص 274- 275؛ تاريخيعقوبى، ج 2، ص 60
[13]. المغازى، ج 2، ص 835؛ مسند احمد، ج2، ص 61، 117
[14]. تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 140
[15]. تاريخ طبرى، ج 2، ص 444
[16]. المجموع، ج 19، ص 456


صفحه 149

برايش احترام ويژه‌اى قائل بودند. عمر از او به «سيّدنا» ياد مى‌كرد.[1]
درباره زندگى زناشويى وى نقلهايى چون ازدواج با خواهر عبدالرحمن‌بن عوف‌[2]، زنى از قبيله بنى‌زهره‌[3]، دختر بُكير با وساطت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم‌[4]و هند خولانيه‌[5]گزارش شده است كه احتمالًا مورد اخير مربوط به اواخر عمر او در شام بوده است، به هر روى مشهور است كه از بلال نسلى نماند[6]؛ ولى از بعضى منابع جز اين برداشت مى‌شود.[7]
در زمان و مكان وفات بلال و نيز محل دفن وى بين تاريخنگاران اختلاف است. بلال به هنگام مرگ از اينكه به ملاقات پيامبر و ياران او مى‌شتابد بسيار شادمان بود و شادمانى خود را با سرودن اشعارى ابراز كرده، مى‌گفت: فردا با دوستانم محمد صلى الله عليه و آله و يارانش ملاقات مى‌كنم.[8]بلال در دوره خلافت عمر و در سال 17[9]، 18[10]، 19[11]، 20[12]يا 21 هجرى‌[13]در شام (حلب‌[14]، داريا[15]يا عمواس‌[16]) از دنيا رفت و در باب‌الأربعين، باب كيسان يا باب‌الصغير دفن شد[17]؛ ولى بنا به نقل مشهور در سال بيستم از دنيا رفت و در باب‌الصغير به خاك سپرده شد.
رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم علاقه فراوانى به بلال داشت. او را به بهشت بشارت‌[18]و از[1]. المستدرك، ج 3، ص 321
[2]. فقه السنه، ج 2، ص 145
[3]. الطبقات، ابن سعد، ج 3، ص 179- 180؛انساب الاشراف، ج 1، ص 214
[4]. الطبقات، ابن سعد، ج 3، ص 179
[5]. الثقات، ج 3، ص 28؛ اسد الغابه، ج 7،ص 279
[6]. السيرة النبويه، ج 2، ص 682؛ اسدالغابه، ج 1، ص 418؛ تهذيب الكمال، ج 4، ص 290
[7]. اللباب، ج 1، ص 194؛ الكامل، ج 10، ص630
[8]. تاريخ دمشق، ج 10، ص 475؛ سير اعلامالنبلاء، ج 1، ص 359
[9]. اسدالغابه، ج 1، ص 418؛ تهذيب الكمال،ج 4، ص 290
[10]. رجال الطوسى، ص 27؛ حواشى شهيد ثانى،ص 3
[11]. اعيان الشيعه، ج 3، ص 601
[12]. الطبقات، ابن سعد، ج 3، ص 180؛المعارف، ص 176
[13]. الطبقات، ابن خياط، ص 50؛ الاستيعاب،ج 1، ص 259
[14]. تهذيب التهذيب، ج 1، ص 461
[15]. البدايه و النهايه، ج 7، ص 83
[16]. الثقات، ج 3، ص 28
[17]. اسد الغابه، ج 1، ص 418؛ تهذيبالتهذيب، ج 1، ص 461؛ المستدرك، ج 3، ص 319
[18]. سير اعلام النبلاء، ج 1، ص 348


صفحه 150

رستگاريش خبر داد[1]و برايش دعا كرد.[2]در ماجرايى، از ابوذر به سبب سرزنش بلال روى برگرداند[3]و به ابوبكر درباره ناراحت كردن او و جمعى ديگر هشدار داد[4]و خطاب به همسر بلال فرمود: هرچه او از من نقل مى‌كند راست مى‌گويد. او را ناراحت نكن كه هيچ عملى از تو پذيرفته نمى‌شود.[5]بنابر روايات نبوى بلال مردى نيكو و سيد مؤذّنان‌[6]، از حبشيان پيشتاز در اسلام‌[7]، از بهترين سياه چهرگان‌[8]و اولين شفيع مؤمنان حبشه است.[9]او نخستين مؤذنى است كه وارد بهشت مى‌شود[10]و بهشت مشتاق اوست.[11]او بنده صالح خدا[12]و از نخستين كسانى است كه پس از پيامبر و شهيدان در قيامت لباس بهشتى بر تن مى‌كنند.[13]
بلال از دوستداران و علاقه‌مندان اهل بيت عليهم السلام بود. روزى با تأخير به مسجد آمد.
پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم راز آن را جويا شد. او گفت: براى كمك كردن به فاطمه عليها السلام رفته بودم كه آن حضرت برايش دعا كرد.[14]با شنيدن خبر شهادت يگانه دختر پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم‌[1]. مسند احمد، ج 1، ص 425
[2]. مسند احمد، ج 3، ص 620
[3]. تاريخ دمشق، ج 10، ص 464
[4]. مسند احمد، ج 6، ص 57؛ تاريخ دمشق، ج10، ص 463
[5]. تاريخ دمشق، ج 10، ص 463
[6]. المعجم الكبير، ج 5، ص 209؛ المستدرك،ج 3، ص 322
[7]. الطبقات، ج 3، ص 175؛ الخصال، ج 1، ص312
[8]. المستدرك، ج 3، ص 321
[9]. مناقب، ج 2، ص 188؛ بحارالانوار، ج 8،ص 42
[10]. تاريخ دمشق، ج 10، ص 460
[11]. تاريخ دمشق، ج 10، ص 451؛ سير اعلامالنبلاء، ج 1، ص 355
[12]. اختيار معرفة الرجال، ص 38- 39
[13]. تاريخ دمشق، ج 10، ص 460
[14]. مسند احمد، ج 3، ص 620