بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 162

مردم مى‌شود[1]؛ همچنين در منابع اهل كتاب از پيدايش برخى فرقه‌هاى مذهبى ياد شده است كه به پيروى از آموزه‌هاى بِلعام، زنا كرده و از گوشت قربانيان بتها مى‌خورده‌اند.[2]
نام بَلعم باعورا در قرآن نيامده؛ اما از اعلام غير مصرّح آن است و همه مفسران شيعه‌[3]و سنّى‌[4]هرچند با ديدگاهى متفاوت، در ذيل آيات 175- 176 اعراف/ 7 به گزارشى از سرگذشت وى پرداخته‌اند:«واتلُ عَلَيهِم نَبَا الَّذى ءاتَينهُ ءايتِنا فَانسَلَخَ مِنها فَاتبَعَهُ الشَّيطنُ فَكانَ مِنَ الغاوين* ولَو شِئنا لَرَفَعنهُ بِها ولكِنَّهُ اخلَدَ الَى‌الارضِ واتَّبَعَ هَوهُ فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ الكَلبِ ان تَحمِل عَلَيهِ يَلهَث او تَترُكهُ يَلهَث ذلِكَ مَثَلُ القَومِ الَّذينَ كَذَّبوا بِايتِنا فَاقصُصِ القَصَصَ لَعَلَّهُم يَتَفَكَّرون».در اين آيات، سخن از حكايت مردى است كه به سبب دست يافتن به مراتب نسبتاً بالايى از علم و معنويت، از برخى مواهب خاص الهى برخوردار بوده و مى‌توانسته بر اساس آن به مراتب برترى نيز دست يابد؛ اما پيروى از شيطان و خواهش نفسانى، وى را به تكذيب آيات الهى واداشت و در نتيجه او مواهب ياد شده را از دست داد و در جرگه گمراهان درآمد.
او در اين آيه به سگ تشبيه شده است كه در هر حال له له مى‌زند؛ چه او را طرد كرده و برانند يا به حال خود رهايش سازند. به گفته مفسران، وى به پست‌ترين موجود در پست‌ترين حال آن تشبيه شده است‌[5]؛ اما در وجه شبه به اختلاف گراييده‌اند؛ برخى با اين توضيح كه له له زدن سگ برخلاف بعضى ديگر از حيوانات، ويژگى ذاتى آن است و به زمان تشنگى، خستگى و بيمارى آن اختصاص ندارد، تشبيه را كنايه از اين دانسته‌اند كه موعظه و دعوت به حق و عدم آن براى بلعم و منكرانى چون او يكسان است و آنان در هر صورت به گمراهى مى‌روند. پستى و زبونى و نيز آزار و اذيت مؤمنان پس از گمراهى از سوى بلعم نيز به عنوان وجه شبه ياد شده است‌[6]؛ ولى تأمل در آيه نشان مى‌دهد كه تشبيه‌[1]. كتاب مقدس، نامه دوم پِطْرُس، 2: 14،16؛ مكاشفات يُوحَنّا 2: 3؛ نامه يِهُوداه، 11
[2]. همان؛ مكاشفات يوحنّا 2: 14؛ قاموسالكتاب المقدس، ص 509
[3]. تفسير قمى، ج 1، ص 275؛ مجمع‌البيان،ج 4، ص 768؛ الميزان، ج 8، ص 337- 338
[4]. جامع‌البيان، مج 6، ج 9، ص 160- 174؛التفسير الكبير، ج 15، ص 52، 57؛ الدرالمنثور، ج 3، ص 608، 612
[5]. جامع البيان، مج 6، ج 9، ص 173؛الكشاف، ج 2، ص 178؛ مجمع البيان، ج 4، ص 770
[6]. جامع البيان، مج 6، ج 9، ص 173؛التبيان، ج 5، ص 34؛ مجمع البيان، ج 4، ص 770


صفحه 163

ياد شده به اين پرسش محتمل مى‌پردازد كه چگونه بلعم به رغم برخوردارى از آيات الهى گمراه شد؟ در پاسخ بايد گفت كسى كه برده هوا و هوس خويش است فرجامى جز گمراهى ندارد؛ چه مانند بلعم از آيات الهى برخوردار يا از آن بى‌بهره باشد، زيرا وابستگى شديد به دنيا و خواهشهاى نفسانى، رويگردان شدن از راه خدا را به يك ويژگى رفتارى ثابت براى او تبديل مى‌كند.[1]
خداوند، هدف از يادكرد اين حكايت را عبرت گرفتن كسانى مى‌خواند كه به تكذيب آيات الهى مى‌پردازند، باشد كه آنان را به انديشه و تأمل در فرجام كار خويش وادارد.
اينكه آيات ياد شده يك رخداد تاريخى و سرگذشت شخصى معين را گزارش مى‌كند يا فقط به بيان مَثَلى براى تكذيب‌كنندگان آيات الهى مى‌پردازد مورد اختلاف است، چنان‌كه صاحبان ديدگاه نخست نيز در مورد اينكه شخص ياد شده، بلعم است يا فردى ديگر، به اختلاف گراييده‌اند. بر اساس ديدگاه مشهور مفسّران شيعه‌[2]و سنى‌[3]، مورخان مسلمان‌[4]و نيز برخى احاديث اسلامى‌[5]، آيات يادشده، حكايت سرگذشت بلعم‌باعوراست. البته اين گروه درباره نسب، زيستگاه‌[6]و سبب گمراهى بلعم و تفسير«ءايتنا»در تعبير«ءاتينه ءايتنا»(اعراف/ 7، 175) اختلاف دارند؛ برخى او را از بنى‌اسرائيل‌[7]، برخى ديگر از نوادگان لوط[8]و نيز داماد وى‌[9]مى‌دانند، چنان‌كه بعضى هم ظاهراً به سبب اشتراك در نام پدر، او را با لقمان حكيم يكى پنداشته‌اند كه عرب جاهلى، با حكايتهاى او آشنا بوده است، در حالى كه نسب لقمان و تصوير قرآنى او (لقمان/ 31، 12- 13، 16- 19) با نسب و شخصيت بلعم و نيز آيات مورد بحث، كاملًا تفاوت دارد.[10][1]. ر. ك: الميزان، ج 8، ص 333
[2]. تفسير عياشى، ج 2، ص 42؛ التبيان، ج5، ص 32؛ الميزان، ج 8، ص 337- 338
[3]. جامع البيان، مج 6، ج 9، ص 166، 173؛تفسير قرطبى، ج 7، ص 203- 204؛ تفسير ابن كثير، ج 2، ص 275، 278
[4]. تاريخ طبرى، ج 1، ص 437؛ تاريخ حبيبالسير، ج 1، ص 104؛ تاريخ يعقوبى، ج 1، ص 40
[5]. تحف العقول، ص 311؛ بحارالانوار، ج75، ص 290
[6]. تاريخ طبرى، ج 1، ص 258؛ تاريخ ابنخلدون، ج 2، ص 87؛ قصص الانبياء، ص 209
[7]. تاريخ طبرى، ج 1، ص 259؛ كشف الاسرار،ج 3، ص 787؛ تفسير بغوى، ج 2، ص 179
[8]. قصص‌الانبياء، ص 209؛ مجمع‌البيان، ج4، ص 768
[9]. المعارف، ص 41؛ دائرةالمعارفالاسلاميه، ج 4، ص 86، «بلعم»
[10]. قصص الانبيا، ص 209، 312؛ فرهنگاساطير، ص 128


صفحه 164

اينكه مراد از«ءايتنا»چيست؟ برخى آن را «نبوت» پنداشته‌اند كه به سبب ناسازگارى با عصمت انبيا، از سوى دانشمندان شيعه‌[1]و شمارى از مفسران اهل سنت‌[2]، دچار چالش جدّى شده است. تفسير آن به «اسم اعظم»[3]را نيز شيخ طوسى برنمى‌تابد.[4]استجابت دعا، برخوردارى از معارف تورات، علم و حجج‌[5]از موارد ديگرى است كه در تفسير آن گفته شده است. سياق آيات و تعابير«فَانسَلَخَ مِنها»و«لَرَفَعنهُ بِها»نشان مى‌دهد كه آيات ياد شده، از نوع «آيات نفسانى» و «كرامتهاى خاص باطنى» بوده است و به گونه‌اى راه شناخت خداوند را واضح و روشن به وى مى‌نمايانده كه هيچ شك و ترديدى در شناخت حق برايش نمى‌مانده است.[6]
در مقابل، برخى چون عبداللّه بن عمر، نزول آيه را درباره اميّة بن ابى‌صَلْت مى‌دانند كه برخوردار از توان شعر و شاعرى و آشنا با كتب آسمانى، انتظار داشته است كه وى پيامبر موعود باشد، براى همين و از سر حسادت، به تكذيب پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله پرداخت.[7]اين ديدگاه به احتمال زياد برداشت ناصوابى از روايت منسوب به پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله است كه در برخى منابع روايى اهل سنت نيز آمده است. بر اساس اين روايت مرسل، بلعم بن باعورا در ميان بنى‌اسرائيل همانند امية بن ابى صلت در ميان مسلمانان خوانده شده است.[8]
ديدگاه سومى نيز آن را درباره ابوعامر بن نعمان بن نصرانى، بنيانگذار مسجد ضرار مى‌داند[9]؛ اما معاصر بودن دو شخص ياد شده با پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و دست كم آشنايى‌[1]. التبيان، ج 5، ص 32؛ مجمع البيان، ج4، ص 769
[2]. التفسير الكبير، ج 15، ص 54؛ تفسيرابن كثير، ج 2، ص 276؛ تفسير قرطبى، ج 7، ص 203
[3]. جامع‌البيان، مج 6، ج 9، ص 164؛ تفسيرقمى، ج 1، ص 275
[4]. التبيان، ج 5، ص 32
[5]. جامع‌البيان، مج 6، ج 9، ص 165-/ 166؛التبيان، ج 5، ص 31- 32
[6]. الميزان، ج 8، ص 332- 333
[7]. جامع البيان، مج 6، ج 9، ص 164؛التبيان، ج 5، ص 31؛ مجمع البيان، ج 4، ص 768
[8]. الجامع الصغير، ج 2، ص 535؛ فيضالقدير، ج 5، ص 660؛ كنزالعمال، ج 3، ص 577
[9]. تفسير قرطبى، ج 7، ص 203؛ كشفالاسرار، ج 3، ص 790؛ التفسير الكبير، ج 15، ص 54


صفحه 165

مردمان مكه و مدينه با سرگذشت آن دو، با تعبير«واتل عليهم نبأ الذى ...»سازگار نيست، زيرا ديگر كاربردهاى قرآنى اين تعبير نيز در ارتباط با حكايت قضاياى تاريخى و مربوط به گذشته مانند داستان هابيل و قابيل (مائده/ 5، 27)، نوح (يونس/ 10، 71) و ابراهيم (شعراء/ 26، 69) است و سرانجام، برخى در ديدگاهى كاملًا متفاوت و با نفى هر گونه شأن نزولى خاص، آيه را در مقام تمثيل حال تكذيب كنندگان آيات الهى مى‌دانند[1]؛ رشيد رضا با تأكيد بر اين نظر، اساساً روايات وارد شده در اين باره را از اسرائيليات شمرده، مردود مى‌داند.[2]اين ديدگاه با ظاهر آيات كه در مقام گزارش رخدادى خارجى است سازگار نيست.[3]
چرايى و چگونگى انحراف بلعم موضوع ديگرى است كه روايات تاريخى و تفسيرى در جزئيات آن به داستانپردازى و اختلاف گراييده‌اند.[4]روايت مشهور همان داستان نفرين بر بنى‌اسرائيل و به فساد و ارتداد كشاندن آنها به وسيله زنان مديان است.[5]بر اساس روايت دوم، دنياطلبى و حسادت بلعم به موسى عليه السلام زمينه‌ساز گرايش وى به فرعون شد و فرعون از او خواست براى دستگيرى موسى عليه السلام و بنى‌اسرائيل دعا كند.[6]برخى گزارشها حاكى است كه وى از علماى مشهور و مبلغان توانمند بنى‌اسرائيل بود كه در پى وعده‌هاى فرعون به او پيوست.[7]گرايش به آيين پادشاه مديان در پى تقديم هدايا از سوى او به بلعم كه از جانب موسى عليه السلام براى دعوت پادشاه به آيين توحيدى رفته بود و نيز دست كشيدن از فراخوان مردم به توحيد در پى رشوه دادن آنان، از روايتهاى وارد شده ديگر در اين زمينه است.[8]
موقعيت ممتاز علمى، دينى و صاحب كرامت بودن بلعم، گمراهى و انحطاط وى به سبب پيروى از هواى نفس و دنياگرايى، ارتباط وى با بنى‌اسرائيل، داستان خوددارى الاغ وى از حركت، از موارد مشتركى است كه در گزارش تورات و منابع تفسيرى، تاريخى،[1]. جامع‌البيان، مج 6، ج 9، ص 173؛ تفسيرقرطبى، ج 7، ص 205؛ تفسير بغوى، ج 2، ص 180
[2]. تفسير المنار، ج 9، ص 405، 416
[3]. الميزان، ج 8، ص 332
[4]. ر. ك: الكامل، ج 1، ص 200- 201؛جامع‌البيان، مج 6، ج 9، ص 164، 172؛ تاريخ دمشق، ج 10، ص 396، 405
[5]. جامع البيان، مج 6، ج 9، ص 166، 169؛تاريخ دمشق، ج 10، ص 396، 406؛ تفسير قرطبى، ج 7، ص 203- 204
[6]. الكامل، ج 1، ص 200- 201؛ تاريخ طبرى،ج 1، ص 258
[7]. تفسير قرطبى، ج 7، ص 203؛ نمونه، ج 7،ص 14
[8]. تفسير ابن كثير، ج 2، ص 275؛ تفسيرقرطبى، ج 7، ص 203


صفحه 166

روايى و داستانى مسلمانان با جزئياتى متفاوت به چشم مى‌خورد. در برخى احاديث، الاغ بلعم دركنار ناقه صالح و سگ اصحاب كهف ياد شده است كه استثنائاً وارد بهشت مى‌شوند.[1]
منابع‌
بحارالانوار؛ تاريخ ابن خلدون؛ تاريخ الامم و الملوك، طبرى؛ تاريخ حبيب السير؛ تاريخ مدينة دمشق؛ تاريخ اليعقوبى؛ التبيان فى تفسير القرآن؛ تحف العقول عن آل الرسول صلى الله عليه و آله؛ التفسير الكبير؛ تفسير العياشى؛ تفسير القرآن العظيم، ابن كثير؛ تفسير القمى؛ تفسير المنار؛ تفسير نمونه؛ جامع البيان عن تأويل آى القرآن؛ الجامع الصغير من احاديث البشير النذير؛ الجامع لاحكام القرآن، قرطبى؛ دايرة المعارف الاسلاميه؛ الدرالمنثور فى‌التفسير بالمأثور؛ سفينة البحار و مدينة الحكم والآثار؛ فرهنگ اساطير و اشارات داستانى در ادبيات فارسى؛ فيض القدير شرح الجامع الصغير من احاديث البشير النذير؛ قاموس كتاب مقدس؛ قاموس الكتاب المقدس؛ قصص الانبياء، نيشابورى؛ الكامل فى التاريخ؛ كتاب مقدس؛ الكشاف؛ كشف الاسرار و عدة الابرار؛ كنزالعمال فى سنن الاقوال والافعال؛ مجمع‌البيان فى تفسير القرآن؛ المعارف؛ معالم التنزيل فى التفسير و التأويل، بغوى؛ الميزان فى تفسير القرآن.[1]. تفسير قمى، ج 1، ص 275؛ بحارالانوار،ج 8، ص 195؛ ج 14، ص 423؛ سفينةالبحار، ج 1، ص 259


صفحه 167


بَنى‌ابَيْرِق‌
مهران اسماعيلى‌
بَنى‌ابَيْرِق‌
ابَيْرِق از اعضاى قبيله اوس، از تيره بنى‌ظفر بود[1]. سه تن از پسران وى يعنى بِشْر، بَشير و مُبَشّر به بنى‌ابَيْرِق شناخته شده‌اند.[2]تنها عامل توجه منابع تاريخى و تفسيرى به بنى‌ابيرق به شأن نزول آياتى از سوره نساء باز مى‌گردد كه عمدتاً يكى ديگر از اعضاى بنى‌ظفر به نام قتاده بن نعمان آن را نقل كرده است.
در حادثه‌اى در سال چهارم‌[3]يا سوم‌[4]هجرى بنى‌ابيرق به دزدى مقدارى آرد و دو زره متهم شدند. به روايت قَتادة بن نعمان كه مشهورترين و مفصل‌ترين گزارش از اين حادثه است، رِفاعَة بن زيد ظفرى (عموى قتاده) مقدارى آرد مرغوب از تاجران شامى خريد و آن را در اتاقى كه دو زره در آن نگهدارى مى‌شد مخفى كرد. مدتى بعد آردها و زرههاى وى به سرقت رفت و هنگامى كه به پرس و جو پرداختند متوجه شدند شب قبل، بنى ابيرق اجاقى در خانه روشن كرده‌اند و احتمالًا چون اين خانواده تهيدست بودند، به آنها مظنون شدند؛ اما بنى‌ابيرق از لبيدبن سهل، از موالى بنى ظَفَر به عنوان مظنون ياد كردند. مال باختگان هنگام پرس و جو در محله، به هيچ فرد مشكوك ديگرى برنخوردند.[5]
قَتادة بن نعمان كه خود گزارشگر اين حادثه است، با تكيه بر روابطش با پيامبر و با هدف شكايت از بنى‌ابيرق و حمايت از عموى خود، رفاعة* بن زيد نزد آن حضرت رفته، شكوائيه خود را مطرح كرد و از پيامبر صلى الله عليه و آله خواست تا از بنى‌ابيرق بخواهد تا دست كم‌[1]. المنمق، ص 269؛ سير اعلام النبلاء، ج2، ص 333
[2]. تفسير قمى، ج 1، ص 178؛ جامع‌البيان،مج 4، ج 5، ص 360
[3]. الاستيعاب، ج 1، ص 251
[4]. تاريخ الخميس، ج 1، ص 449
[5]. جامع‌البيان، مج 4، ج 5، ص 360- 362؛الاستيعاب، ج 2، ص 78- 79؛ بحارالانوار، ج 17، ص 78- 80


صفحه 168

آن دو زره را بازگردانند. از سوى ديگر اسَيْربن عُرْوَه از بستگان بنى‌ابيرق، جمعى را گرد هم آورد و براى اعاده حيثيت و اعتراض به اتهام مزبور، خدمت پيامبر رسيدند. وى از خويشاوندان خود دفاع كرد و سخنان مدعيان را اتهاماتى بى‌دليل خواند. قتاده كه براى ادعاى خود شاهدى نداشت، در موضع ضعف قرار گرفت و پيامبر با او برخورد تندى كرد.[1]
همزمان با اين امر بنى‌ابيرق كه در سرقت نقش داشتند براى از بين بردن شواهد سرقت، زرههاى مزبور را درون خانه زيدبن سهين‌[2]يهودى يا ابومليك (ابو مُلَيْل) بن عبدالله خزرجى انداختند.[3]در پى آن، نزاعهايى ميان مال‌باخته و مظنون درگير پديد آمد كه با نزول آيات 105- 114 نساء/ 4 اين ماجرا به پايان رسيد.[4]
بر اساس گزارش قتادة بن نعمان، خداوند در اين آيات بنى‌ابيرق را خائن دانسته و از پيامبر خواسته بنا به آنچه خداوند براى وى آشكار كرده حكم كند و از حمايت خائنان بپرهيزد و استغفار كرده و از مجادله از جانب كسانى كه به خود خيانت* كرده‌اند دست بردارد. خداوند در ادامه آيات خيانتكاران را كسانى دانسته كه خيانت خود را از مردم پنهان كرده‌اند، در حالى كه خداوند بدان آگاه است و كسانى كه از خيانتكاران حمايت مى‌كنند بايد از آنان پرسيد كه چه كسى در قيامت حامى ايشان خواهد بود و از هركس خطايى سر زند به خود ستم كرده و خدا بدان آگاه است و چنانچه توبه كند خداوند را بخشنده مى‌يابد. كسى كه تهمتى به بى‌گناهى مى‌زند گناه بزرگى مرتكب شده است. اگر فضل خدا نبود گروهى به دنبال آن بودند تا تو را گمراه كنند. در حالى‌كه خداوند كتاب و حكمت را بر تو نازل كرد و آنچه را نمى‌دانستى به تو آموخت و آنان خود را گمراه مى‌كنند.
در پى نزول اين آيات زرههاى رِفاعه بدو بازگردانده شد و بشير بن ابيرق كه مسبب اصلى اين امر بود به مشركان پيوست و آنگاه بود كه آيات بعدى نيز نازل شد و بشير را فردى دانست كه چون راه راست برايش روشن شد، از در مخالفت با پيامبر درآمد.[1]. تاريخ المدينه، ج 2، ص 408؛ تاريخدمشق، ج 49، ص 271؛ بحار الانوار، ج 17، ص 78- 79
[2]. مجمع البيان، ج 3، ص 161
[3]. جامع البيان، مج 4، ج 5، ص 365- 366؛التبيان، ج 3، ص 317
[4]. جامع البيان، مج 4، ج 5، ص 359؛ مجمعالبيان، ج 3، ص 161


صفحه 169

چنين فردى رها خواهد شد و فرجامش جهنم خواهد بود:«و مَن يُشاقِقِ الرَّسولَ مِن بَعدِ ما تَبَيَّنَ لَهُ الهُدى‌ و يَتَّبِع غَيرَ سَبيلِ المُؤمِنينَ‌نُوَلّهِ ما تَوَلّى‌ ونُصلِهِ جَهَنَّمَ و ساءَت مَصيرا».
(نساء/ 4، 115)[1]
به نظر مى‌رسد قَتادَة بن نعمان شأن نزول آيات را تا حدى يك سويه و مطابق نظر خود گزارش كرده باشد و حتى حادثه‌اى را كه به يك تن از بنى ابيرق مرتبط بوده به همه فرزندان ابيرق تعميم داده باشد.
در كنار اين روايت در گزارشهاى ديگرى از طُعْمَة* بن ابَيْرِق به عنوان متهم اصلى حادثه سخن به ميان آمده است. اينكه طعمه كيست هيچ اتفاق نظرى وجود ندارد. برخى او را همان بشير دانسته‌اند كه كنيه‌اش ابوطعمه بود.[2]
به موجب روايتى طعمه در يكى از جنگهاى پيامبر زره يكى از مسلمانان را دزديد و چون صاحب آن به پيامبر شكايت برد، با انداختن آن درون خانه ديگرى كوشيد تا خود را تبرئه كند. وى سپس ضمن اعتراف به دزدى نزد عشيره خود از آنان خواست از وى حمايت كنند. آنان نيز شبانه نزد پيامبر رفته، وى را بى‌گناه معرفى و فردى رامتهم كردند كه زره درون خانه‌اش افتاده بود.[3]
در روايت ديگرى آمده است كه يكى از يهوديان زرهى به طعمه امانت داد و با همديگر آن را در خانه طعمه زير خاك پنهان كردند؛ اما طعمه مدتى بعد آن را بيرون آورد. هنگامى كه يهودى زره را از او خواست وى اظهار بى‌اطلاعى كرد و با بالاگرفتن مسئله، زره را درون خانه ابى مُلَيْل انصارى خزرجى انداخت تا او را متهم سازد. آن يهودى عشيره خود را به حمايت فراخواند. در پى اطلاع پيامبر از ماجرا، برخى از پيامبر خواستند به هر روى از طعمه حمايت كند؛ اما يهوديان چون به زره دست نيافتند، طعمه و بستگانش آنان را دشنام داده و از نسبت دزدى به طعمه برآشفتند. طعمه ابومليل را مظنون دانست و چون زره نزد وى پيدا شد درگيرى لفظى بالا گرفت. طعمه از بستگانش خواست نزد پيامبر روند و از ايشان بخواهند از طعمه دفاع كرده، دليل يهودى را نپذيرد، آنگاه اين آيات نازل گرديد[1]. سنن الترمذى، ج 4، ص 310؛جامع‌البيان، مج 4، ج 5، ص 361- 362
[2]. السيرة النبويه، ج 2، ص 524؛ روضالجنان، ج 6، ص 102؛ تفسير قرطبى، ج 5، ص 241
[3]. جامع البيان، مج 4، ج 5، ص 363؛ تاريخالمدينه، ج 2، ص 415