چنين فردى رها خواهد شد و فرجامش جهنم خواهد بود:«و مَن يُشاقِقِ الرَّسولَ مِن بَعدِ ما تَبَيَّنَ لَهُ الهُدى و يَتَّبِع غَيرَ سَبيلِ المُؤمِنينَنُوَلّهِ ما تَوَلّى ونُصلِهِ جَهَنَّمَ و ساءَت مَصيرا».
(نساء/ 4، 115)[1]
به نظر مىرسد قَتادَة بن نعمان شأن نزول آيات را تا حدى يك سويه و مطابق نظر خود گزارش كرده باشد و حتى حادثهاى را كه به يك تن از بنى ابيرق مرتبط بوده به همه فرزندان ابيرق تعميم داده باشد.
در كنار اين روايت در گزارشهاى ديگرى از طُعْمَة* بن ابَيْرِق به عنوان متهم اصلى حادثه سخن به ميان آمده است. اينكه طعمه كيست هيچ اتفاق نظرى وجود ندارد. برخى او را همان بشير دانستهاند كه كنيهاش ابوطعمه بود.[2]
به موجب روايتى طعمه در يكى از جنگهاى پيامبر زره يكى از مسلمانان را دزديد و چون صاحب آن به پيامبر شكايت برد، با انداختن آن درون خانه ديگرى كوشيد تا خود را تبرئه كند. وى سپس ضمن اعتراف به دزدى نزد عشيره خود از آنان خواست از وى حمايت كنند. آنان نيز شبانه نزد پيامبر رفته، وى را بىگناه معرفى و فردى رامتهم كردند كه زره درون خانهاش افتاده بود.[3]
در روايت ديگرى آمده است كه يكى از يهوديان زرهى به طعمه امانت داد و با همديگر آن را در خانه طعمه زير خاك پنهان كردند؛ اما طعمه مدتى بعد آن را بيرون آورد. هنگامى كه يهودى زره را از او خواست وى اظهار بىاطلاعى كرد و با بالاگرفتن مسئله، زره را درون خانه ابى مُلَيْل انصارى خزرجى انداخت تا او را متهم سازد. آن يهودى عشيره خود را به حمايت فراخواند. در پى اطلاع پيامبر از ماجرا، برخى از پيامبر خواستند به هر روى از طعمه حمايت كند؛ اما يهوديان چون به زره دست نيافتند، طعمه و بستگانش آنان را دشنام داده و از نسبت دزدى به طعمه برآشفتند. طعمه ابومليل را مظنون دانست و چون زره نزد وى پيدا شد درگيرى لفظى بالا گرفت. طعمه از بستگانش خواست نزد پيامبر روند و از ايشان بخواهند از طعمه دفاع كرده، دليل يهودى را نپذيرد، آنگاه اين آيات نازل گرديد[1]. سنن الترمذى، ج 4، ص 310؛جامعالبيان، مج 4، ج 5، ص 361- 362
[2]. السيرة النبويه، ج 2، ص 524؛ روضالجنان، ج 6، ص 102؛ تفسير قرطبى، ج 5، ص 241
[3]. جامع البيان، مج 4، ج 5، ص 363؛ تاريخالمدينه، ج 2، ص 415
و پيامبر از ماجرا آگاهى يافت.[1]
بنا بر روايت عكرمه، يكى از انصار اتاقكى را به طعمه سپرد؛ اما پس از مدتى زره خود را در آن نيافت و پس از آنكه طعمه تحت فشار قرار گرفت، زره را در خانه فردى يهودى به نام زيد بن سمين انداخت و موجب درگيرى شد.[2]
به نقل عطيه عوفى، طعمه زرهى دزديد؛ اما مجبور شد آن را در خانه ديگرى بيندازد تا از خود رفع اتهام كند.[3]
طبق روايت عبد الرحمن بن زيد، طعمه سرقت خود را به فردى يهودى نسبت داد.
همسايگان طعمه نيز وى را بىگناه مىدانستند و آنقدر از آن يهودى و كفر او به اسلام بدگويى كردند كه پيامبر نيز بدو بدبين شد و آنگاه آيات مزبور نازل گرديد. با نزول آيات و رسوا شدن طعمه در مدينه به مكه گريخت.[4]سَعيدبن جُبير[5]، نزول آيه 116 همين سوره را نيز درباره طعمه دانسته است:«انَّ اللَّهَ لايَغفِرُ ان يُشرَكَ بِهِ ويَغفِرُ ما دونَ ذلِكَ لِمَن يَشاءُ و مَن يُشرِك بِاللَّهِ فَقَد ضَلَّ ضَللًا بَعيدا».(نساء/ 4، 116) مطابق قول كَلْبى و برخى ديگر از مفسران[6]آيه«والسّارِقُ والسّارِقَةُ فاقطَعوا ايدِيَهُما جَزاءً بِما كَسَبا نَكلًا مِنَ اللَّهِ واللَّهُ عَزيزٌ حَكيم»(مائده/ 5، 38) هم درباره طعمه، سارق زره نازل شده است.
منابع
اسباب النزول؛ الاستيعاب فى معرفة الاصحاب؛ بحارالانوار؛ تاريخ الخميس؛ تاريخ مدينة دمشق؛ تاريخ المدينة المنوره؛ التبيان فى تفسير القرآن؛ تفسير القرآن العظيم، ابن ابى حاتم؛ تفسير القمى؛ جامعالبيان عن تأويل آى القرآن؛ الجامع لاحكام القرآن، قرطبى؛ روض الجنان و روح الجنان؛ زادالمسير فى علم التفسير؛ سير اعلامالنبلاء؛ سنن الترمذى؛ السيرة النبويه، ابن هشام؛ مجمع البيان فى تفسير القرآن؛ المنمق فى اخبار قريش.[1]. جامع البيان، مج 4، ج 5، ص 394؛ تاريخالمدينه، ج 2، ص 407
[2]. جامع البيان، مج 4، ج 5، ص 366
[3]. تفسير ابن ابى حاتم، ج 4، ص 1063
[4]. جامع البيان، مج 4، ج 5، ص 363
[5]. زاد المسير، ج 2، ص 202
[6]. اسباب النزول، ص 111؛ زاد المسير، ج2، ص 348
بنى اسد بن خزيمه
سيد محمود سامانى
بنى اسد بن خزيمه: قبيلهاى مشهور در نَجْد جزيرةالعرب
آنان قبيلهاى بزرگ و مشهور از عرب عدنانى (شمالى) و منسوب به اسد بن خزيمة بن مدركة بن الياس بن مُضر هستند[1]، از اين رو به لحاظ نسبى در عرض قبايل بزرگى چون كنانه و هوُن قرار مىگيرند.[2]اسد از همسرش أودّه دختر زيد بن اسلم قضاعى[3]فرزندانى به نامهاى دودان، كاهل، عمرو، صعب،[4]حلمه و تغلب[5]داشت و نسل اسد بيشتر از دودان پديد آمد و به تيرههايى تقسيم شد.[6]برخى از معروفترين بطون بنىاسد عبارتاند از:
بنو غنم بن دودان، بنو ثعلبة بن دودان، بنو والبة بن حارث،[7]بنوالصيداء بن عمرو، بنو نصر بن قعين و بنو فقعس بن طريف.[8]
قبيلههايى ديگر نيز با نام بنىاسد وجود دارند كه يكى از آنها از تيرههاى قريش به نام بنى اسد بنعبد العزى[9]و ديگرى بنىاسد بن شريك بن مالك از زير مجموعههاى طايفه ازد از عرب جنوبى است[10]و با موضوع مورد بحث ارتباط ندارد.
بنىاسد در عصر جاهلى (سرزمين، موقعيت و اسكان)
محل استقرار آنان بسيار گسترده بود، از اين رو با توجه به پراكندگى بطون آنان[1]. معجم قبايل العرب، ج 1، ص 21
[2]. المعارف، ص 65؛ جمهرة انساب العرب، ص190
[3]. جمهرةالنسب، ص 168
[4]. همان؛ الاشتقاق، ص 179؛ جمهرة انسابالعرب، ص 191
[5]. المقتضب، ص 87؛ تاريخ يعقوبى، ج 1، ص230؛ المعارف، ص 65
[6]. جمهرة انساب العرب، ص 191
[7]. همان، ص 465- 466؛ معجم قبايل العرب،ج 1، ص 21
[8]. المعارف، ص 65؛ الاشتقاق، ص 180
[9]. النسب، ص 205؛ المقتضب، ص 41- 42
[10]. الانساب، ج 1، ص 138
به راحتى نمىتوان از موقعيت مناطق زيست ايشان سخن گفت. برخى گفتهاند: بنىاسد از نزديكى «حيره» در نزديك كوفه تا سرزمين «تهامه» در سواحل درياى سرخ پراكنده بودند[1]؛ اما عمده تمركز آنان «قسمت اعلاى نجد» در جنوب صحراى (باديه) شام، حد فاصل قبيله تميم و طىّ در جنوب و كلب در شمال واقع شده بود[2]، بر اين اساس آنان در جهت شمال شرقى مدينه استقرار داشتند. برخى از ايشان نيز گويا در پى اختلاف ميان تيرههاى خود يا قبايل مجاورشان به ناچار از نجد به «يمن» مهاجرت كردند.[3]
از سكونتگاههاى معروف آنان أجبال[4]، بُزاخه[5]، ثعلبيه[6]و ذات الحناظل[7]و كوههاى محياة[8]، العبد، فرقين، قنان، قصاص[9]، تين، رقد و حسيس و از آبهاى متعلق به آنان مىتوان به بَعوضه[10](آبى در نجد)، جُرثُم، خسّوه، ذنبه و الزوراء اشاره كرد.[11]
جنگهاى بنىاسد
در مقاطعى بنىاسد با برخى قبايل همپيمان بودند، هرچند درگيريهايى نيز ميانشان روى مىداد. از همپيمانان آنان مىتوان به قبيله طىّ[12]، بنو عامر بن صعصعه[13]و يهود خيبر[14]اشاره كرد. بنىاسد از قبايل جنگجوى عرب به شمار مىآيند.[15]و در نبردهاى گوناگون عصر جاهلى و اسلامى حضور داشتند. از مهمترين جنگهاى آنان پيش از اسلام،[1]. تاريخ يعقوبى، ج 1، ص 230
[2]. اطلس تاريخ اسلام، ص 114
[3]. المفصل، ج 2، ص 156
[4]. معجم ما استعجم، ج 1، ص 112
[5]. معجم البلدان، ج 1، ص 408
[6]. معجم ما استعجم، ج 1، ص 341
[7]. همان، ج 2، ص 470
[8]. معجمالبلدان، ج 5، ص 66؛ معجم قبائلالعرب، ج 1، ص 22
[9]. معجم قبايل العرب، ج 1، ص 21
[10]. معجم البلدان، ج 1، ص 455
[11]. معجم البلدان، ج 2، ص 119؛ معجمقبايل العرب، ج 1، 21- 22
[12]. معجم قبايل العرب، ج 1، ص 22
[13]. بلوغ الارب، ج 2، ص 70- 71
[14]. تفسير ثعالبى، ج 4، ص 338؛ تفسيرقرطبى، ج 16، ص 282
[15]. معجم قبايل العرب، ج 1، ص 22
جنگ با قبيله «طىّ» بود كه به «يوم ظهر الدهناء»[1]شهرت يافت؛ نيز نبرد با بنىتميم در «ذات الحناظل» كه به كشته شدن عمرو بن أثير رئيس بنىتميم انجاميد.[2]از نبرد آنان با بنو عامر بن صعصعه نيز به «يوم ذى علق» ياد شده است[3]و نبرد ديگر آنان در منطقهاى از نجد بنام «خوّ» است كه بنىاسد بر بنىيربوع شبيخون زدند[4]؛ اما مشهورترين جنگ آنان نبرد «يوم حُجر» است كه طى آن اعضاى تيرهاى از اسد به نام بنى كاهل بن اسد بر اثر بد سيرتى حجر پدر شاعر معروف عرب امرؤ القيس كه پس از حارث بن عمروآكل المرار، رياست بنىاسد را بر عهده داشت بر وى شوريدند و او را كشتند[5]و بدينوسيله از يوغ كنديان رهايى يافتند.[6]در پى اين واقعه يمنيها و آل كنده به قصد سركوب بنىاسد و ديگر قبايل نزارى دست به تهاجم زدند[7]؛ اما در نهايت منهزم شدند. مطابق گزارش يعقوبى پس از آگاهى امرؤ القيس از كشته شدن پدرش، وى خود قصد بنىاسد كرد؛ اما چون خود را از رويارويى با آنان ناتوان ديد به يمن رفت.[8]
دوتن از شخصيتهاى آنان در اين عصر، خالد بن نضلة بن اشتر اسدى رئيس بنىاسد[9]و عوف بن عامر بودند كه عوف در ميان بنىاسد به كهانت مىپرداخت.[10]
از ميان آنان خطباى فراوانى برخاست، چنانكه رسول خدا از بنىاسد با عنوان خطباى عرب ياد كرده است.[11]ايشان از اولين عربهايى دانسته شدهاند كه به آهنگرى پرداختند؛ از اين رو به آنان «قيون» گفته مىشد. از نيكوترين شمشيرهاى ساخته شده به دست آنان «سريجيّه» منسوب به سُريج فردى از بنىاسد بود.[12][1]. الكامل، ج 1، ص 496
[2]. معجم ما استعجم، ج 2، ص 470
[3]. الكامل، ج 1، ص 507- 509
[4]. معجم قبايل الحجاز، ج 1، ص 22؛ معجمما استعجم، ج 2، ص 144
[5]. ايام العرب فى الجاهليه، ص 112-/ 123
[6]. الاخبار الطوال، ص 52
[7]. الاخبار الطوال، ص 52- 53
[8]. تاريخ يعقوبى، ج 1، ص 217- 219
[9]. جمهرة انساب العرب، ص 19
[10]. المحبر، ص 391
[11]. المحبر، ص 87
[12]. بلوع الارب، ج 2، ص 62- 63
از ديگر عوامل شهرت آنان چشم شورى ايشان بود. برخى مفسران[1]از اين خصوصيت آنان در ذيل آيه 51 قلم/ 68 ياد كرده و آوردهاند كه قريش برخى از بنىاسد را اجير كرده بودند تا رسول خدا را با چشم زخم از ميان بردارند؛ اما خداوند رسولش را حفظ كرد.[2]آيه«و ان يَكادُ الَّذينَ كَفَروا لَيُزلِقونَكَ بِابصرِهِم لَمّا سَمِعُوا الذّكرَ و يَقولونَ انَّهُ لَمَجنون/نزديك است كافران هنگامى كه آيات قرآن را مىشنوند با چشم زنى خود تو را از بين ببرند و مىگويند: او ديوانه است» اشاره به اين شگرد قريش براى نابودى پيامبر صلى الله عليه و آله دارد؛ گويا آنان براى افزايش اثرگذارى ديدگانشان چند روز از خوردن غذا خوددارى مىكردند.[3]
بنىاسد در عصر پيامبر صلى الله عليه و آله
با توجه به گستردگى و پراكندگى بنىاسد، طبيعى بود كه آنان با ظهور اسلام، روابط يكسانى با رسول خدا نداشته باشند. آنان چون بيشتر قبايل ساكن جزيرةالعرب تا سال نهم هجرى از پذيرش دين اسلام سر باز زده، پس از آن نيز نقش مثبتى در حكومت نبوى ايفا نكردند، بلكه همواره مسئله ساز بودند.
غالب اسديان سياست خصمانهاى در برابر مسلمانان در پيش گرفتند و بارها به توطئه چينى برضدّ مسلمانان پرداختند، از اين رو پيامبر در دوره مدنى عمدتا با اسديان همپيمان با غطفان و يهود كه از جانب شمال، يثرب را تهديد مىكردند رويارويى داشت و اقداماتى براى محدود سازى ايشان انجام داد. پس از غزوه احد (سال سوم هجرى) تيرهاى از آنان كه مىپنداشتند دولت مدينه ضعيف شده درصدد حمله به آن شهر برآمدند؛ اما قبل از عملى ساختن نقشه خود، رسول خدا آنان را غافلگير و با فرستادن سريهاى به فرماندهى ابو سلمه و عبد الله بن انيس، توطئه ايشان را خنثا كرد.[4]
كلبى[5]و ابن عباس و برخى ديگر مفسران[6]نزول آيه«و قالَ الَّذينَ كَفَروا لِلَّذينَ ءامَنوا[1]. اسباب النزول، ص 293؛ كشف الاسرار، ج10، ص 199؛ روض الجنان، ج 19، ص 369
[2]. غرر التبيان، ص 517؛ روض الجنان، ج19، ص 370
[3]. اسباب النزول، ص 293- 294؛ تفسيرقرطبى، ج 18، ص 254- 255
[4]. المغازى، ج 1، ص 342؛ الطبقات، ابنسعد، ج 2، ص 38- 39
[5]. مجمع البيان، ج 9، ص 142؛ تفسيرقرطبى، ج 16، ص 190؛ كشف الاسرار، ج 9، ص 147
[6]. تفسير قرطبى، ج 16، ص 190
لَو كانَ خَيرًا ما سَبَقونا الَيهِ ...»(احقاف/ 46، 11) را درباره قبايلى از جمله بنىاسد دانستهاند كه نسبت به اسلام قبايل غفار و أسلم خرده گرفته، به تمسخر ايشان مىپرداختند و مىگفتند: اگر در اين دين خيرى مىبود، آنان بر ما سبقت نمىگرفتند؛ اما به نظر مىرسد با توجه به مكى بودن سوره احقاف اين آيات درباره قريشيان نازل شده و بعدها بر بنىاسد و ديگر قبايل تطبيق شده است، چنانكه قتاده بر اين باور است كه آن در شأن قريش نازل شده است.[1]
بنىاسد در سال پنجم هجرى به فرماندهى طليحة بن خويلد اسدى در غزوه* خندق به رويارويى با مسلمانان پرداختند،[2]از اين رو برخى مفسّران[3]، مقصود از كلمه «فوق» در آيه 10 احزاب/ 33 را اشاره به جايى مىدانند كه قبيله بنىاسد و برخى ديگر از سپاه احزاب از آن سمت وارد شده، موضع گرفتند:«اذجاءوكُم مِن فَوقِكُم و مِن اسفَلَ مِنكُم و اذ زاغَتِ الابصرُ و بَلَغَتِ القُلوبُ الحَناجِرَ .../ به ياد بياوريدزمانى را كه آنها از طرف بالا و پايين شهر بر شما وارد شدند و مدينه را محاصره كردندو زمانى را كه چشمها از شدت وحشت خيره و جانها به لب رسيد».
در اين سال (پنجم هجرى) و پس از نبرد احزاب، رسول خدا ابوعبيده را به عنوان امير سريه به سراغ قبايل طىّ و اسد در نجد فرستاد.[4]در سال ششم هجرت نيز آن حضرت، عكاشةبن محصن را به «غَمْرَة» (آبى از آن بنىاسد) فرستاد و او توانست 200 شتر به غنيمت گرفته، به مدينه آورد[5]، گرچه مطابق گزارشهاى ديگر به چيزى برخورد نكرد.[6][1]. تفسير قرطبى، ج 16، ص 190
[2]. المغازى، ج 2، ص 443؛ الطبقات، ابنسعد، ج 2، ص 54
[3]. مجمع البيان، ج 8، ص 126؛ روض الجنان،ج 15، ص 370؛ زاد المسير، ج 6، ص 183؛ تفسير قرطبى، ج 14، ص 95
[4]. تاريخ ابن خياط، ص 46
[5]. السيرة النبويه، ج 4، ص 1030؛ تاريخطبرى، ج 2، ص 285
[6]. المحبر، ص 122 فرهنگ و معارف قرآن، اعلام القرآن، 3جلد،مؤسسة بوستان كتاب - قم، چاپ: اول، 1385.اعلام القرآن ؛ ج3 ؛ ص176
همپيمانى بنىاسد با يهود* شمال حجاز منافعى را براى آنان به همراه داشت، از اين رو بنىاسد نمىدانستند چنانچه اسلام آورده، از يهود جدا شوند شرايط بهترى برايشان فراهم مىشود و به لحاظ روابط تاريخى خود با يهود مايل نبودند وضعيت همپيمانانشان دچار ضعف و تزلزل گردد.
به نقل مقاتل[1]آيه 15 حجّ/ 22 در اين باره نازل شد و خداوند در برابر پندار نادرست آنان، كه مىگفتند: ما ترس آن داريم كه خدا سرانجام پيامبر را يارى نكند و ما از پشتيبانى يهود و گرفتن مواد غذايى از ايشان محروم شويم، آنان را سخت مذمت كرد:«مَن كانَ يَظُنُّ ان لَن يَنصُرَهُ اللَّهُ فِى الدُّنيا والأخِرَةِ فَليَمدُد بِسَبَبٍ الَى السَّماءِ ثُمَّ ليَقطَع فَليَنظُر هَل يُذهِبَنَّ كَيدُهُ ما يَغيظ».چنين شأن نزولى براى آيه 22 فتح/ 48 نيز گزارش شده است كه دو قبيله بنىاسد و غطفان، پس از دعوت ايشان به اسلام مىگفتند: مىترسيم محمّد را نصرت بر دشمنانش نباشد و دين او نيرو نگيرد و عهد و پيمان ما با يهود قطع گردد[2]:«و لَو قتَلَكُمُ الَّذينَ كَفَروا لَوَلَّوُا الادبرَ ثُمَّ لا يَجِدونَ وليًّا و لا نَصيرا».برخى نزول آيه را پس آن دانستهاند كه بنىاسد براى يارى يهود اهل خيبر نزد ايشان آمدند.[3]در نتيجه زمانى كه مسلمانان در سال ششم به سمت مكه (جنوب مدينه) رفته، در حديبيه بودند بنىاسد مىخواستند از اين فرصت استفاده كرده، به مدينه تعرض كنند. از قول قتاده ذيل آيه 20 فتح/ 48 آمده است[4]كه بنىاسد در غياب رسول خدا قصد غارت مدينه را داشتند؛ اما خداوند رعب و وحشت در دلهايشان افكند و از تصميم خود منصرف شدند:«... و كَفَّ ايدِىَ النّاسِ عَنكُم ولِتَكونَ ءايَةً لِلمُؤمِنينَ ويَهدِيَكُم صِراطًا مُستَقيما».
در سال هفتم زمانى كه مسلمانان با حمله به خيبر دژهاى يهود را محاصره كردند، بنىاسد براى كاهش فشار نظامى از همپيمانانشان، تصميم به يورش به مدينه گرفتند؛ اما خداوند نقشه شوم آنان را خنثا ساخت.[5]آيه 24 فتح/ 48 در اين باره دانسته شده است[6]:و «هُوَ الَّذى كَفَّ ايدِيَهُم عَنكُم و ايدِيَكُم عَنهُم بِبَطنِ مَكَّةَ .../او كسى است كه دست آنها را از شما، و دست شما را از آنان در دل مكه كوتاه كرد ...»؛ اما مشهور آن است كه اين آيه در[1]. كشف الاسرار، ج 6، ص 339؛ زاد المسير،ج 5، ص 283؛ غررالتبيان، ص 348
[2]. تفسير بغوى، ج 4، ص 197؛ مجمع البيان،ج 9، ص 206؛ تفسير قرطبى، ج 16، ص 280
[3]. غررالتبيان، ص 483
[4]. غررالتبيان، ص 483
[5]. مجمع البيان، ج 9، ص 194
[6]. كشف الاسرار، ج 9، ص 226؛ تفسير بغوى،ج 4، ص 194