از ديگر عوامل شهرت آنان چشم شورى ايشان بود. برخى مفسران[1]از اين خصوصيت آنان در ذيل آيه 51 قلم/ 68 ياد كرده و آوردهاند كه قريش برخى از بنىاسد را اجير كرده بودند تا رسول خدا را با چشم زخم از ميان بردارند؛ اما خداوند رسولش را حفظ كرد.[2]آيه«و ان يَكادُ الَّذينَ كَفَروا لَيُزلِقونَكَ بِابصرِهِم لَمّا سَمِعُوا الذّكرَ و يَقولونَ انَّهُ لَمَجنون/نزديك است كافران هنگامى كه آيات قرآن را مىشنوند با چشم زنى خود تو را از بين ببرند و مىگويند: او ديوانه است» اشاره به اين شگرد قريش براى نابودى پيامبر صلى الله عليه و آله دارد؛ گويا آنان براى افزايش اثرگذارى ديدگانشان چند روز از خوردن غذا خوددارى مىكردند.[3]
بنىاسد در عصر پيامبر صلى الله عليه و آله
با توجه به گستردگى و پراكندگى بنىاسد، طبيعى بود كه آنان با ظهور اسلام، روابط يكسانى با رسول خدا نداشته باشند. آنان چون بيشتر قبايل ساكن جزيرةالعرب تا سال نهم هجرى از پذيرش دين اسلام سر باز زده، پس از آن نيز نقش مثبتى در حكومت نبوى ايفا نكردند، بلكه همواره مسئله ساز بودند.
غالب اسديان سياست خصمانهاى در برابر مسلمانان در پيش گرفتند و بارها به توطئه چينى برضدّ مسلمانان پرداختند، از اين رو پيامبر در دوره مدنى عمدتا با اسديان همپيمان با غطفان و يهود كه از جانب شمال، يثرب را تهديد مىكردند رويارويى داشت و اقداماتى براى محدود سازى ايشان انجام داد. پس از غزوه احد (سال سوم هجرى) تيرهاى از آنان كه مىپنداشتند دولت مدينه ضعيف شده درصدد حمله به آن شهر برآمدند؛ اما قبل از عملى ساختن نقشه خود، رسول خدا آنان را غافلگير و با فرستادن سريهاى به فرماندهى ابو سلمه و عبد الله بن انيس، توطئه ايشان را خنثا كرد.[4]
كلبى[5]و ابن عباس و برخى ديگر مفسران[6]نزول آيه«و قالَ الَّذينَ كَفَروا لِلَّذينَ ءامَنوا[1]. اسباب النزول، ص 293؛ كشف الاسرار، ج10، ص 199؛ روض الجنان، ج 19، ص 369
[2]. غرر التبيان، ص 517؛ روض الجنان، ج19، ص 370
[3]. اسباب النزول، ص 293- 294؛ تفسيرقرطبى، ج 18، ص 254- 255
[4]. المغازى، ج 1، ص 342؛ الطبقات، ابنسعد، ج 2، ص 38- 39
[5]. مجمع البيان، ج 9، ص 142؛ تفسيرقرطبى، ج 16، ص 190؛ كشف الاسرار، ج 9، ص 147
[6]. تفسير قرطبى، ج 16، ص 190
لَو كانَ خَيرًا ما سَبَقونا الَيهِ ...»(احقاف/ 46، 11) را درباره قبايلى از جمله بنىاسد دانستهاند كه نسبت به اسلام قبايل غفار و أسلم خرده گرفته، به تمسخر ايشان مىپرداختند و مىگفتند: اگر در اين دين خيرى مىبود، آنان بر ما سبقت نمىگرفتند؛ اما به نظر مىرسد با توجه به مكى بودن سوره احقاف اين آيات درباره قريشيان نازل شده و بعدها بر بنىاسد و ديگر قبايل تطبيق شده است، چنانكه قتاده بر اين باور است كه آن در شأن قريش نازل شده است.[1]
بنىاسد در سال پنجم هجرى به فرماندهى طليحة بن خويلد اسدى در غزوه* خندق به رويارويى با مسلمانان پرداختند،[2]از اين رو برخى مفسّران[3]، مقصود از كلمه «فوق» در آيه 10 احزاب/ 33 را اشاره به جايى مىدانند كه قبيله بنىاسد و برخى ديگر از سپاه احزاب از آن سمت وارد شده، موضع گرفتند:«اذجاءوكُم مِن فَوقِكُم و مِن اسفَلَ مِنكُم و اذ زاغَتِ الابصرُ و بَلَغَتِ القُلوبُ الحَناجِرَ .../ به ياد بياوريدزمانى را كه آنها از طرف بالا و پايين شهر بر شما وارد شدند و مدينه را محاصره كردندو زمانى را كه چشمها از شدت وحشت خيره و جانها به لب رسيد».
در اين سال (پنجم هجرى) و پس از نبرد احزاب، رسول خدا ابوعبيده را به عنوان امير سريه به سراغ قبايل طىّ و اسد در نجد فرستاد.[4]در سال ششم هجرت نيز آن حضرت، عكاشةبن محصن را به «غَمْرَة» (آبى از آن بنىاسد) فرستاد و او توانست 200 شتر به غنيمت گرفته، به مدينه آورد[5]، گرچه مطابق گزارشهاى ديگر به چيزى برخورد نكرد.[6][1]. تفسير قرطبى، ج 16، ص 190
[2]. المغازى، ج 2، ص 443؛ الطبقات، ابنسعد، ج 2، ص 54
[3]. مجمع البيان، ج 8، ص 126؛ روض الجنان،ج 15، ص 370؛ زاد المسير، ج 6، ص 183؛ تفسير قرطبى، ج 14، ص 95
[4]. تاريخ ابن خياط، ص 46
[5]. السيرة النبويه، ج 4، ص 1030؛ تاريخطبرى، ج 2، ص 285
[6]. المحبر، ص 122 فرهنگ و معارف قرآن، اعلام القرآن، 3جلد،مؤسسة بوستان كتاب - قم، چاپ: اول، 1385.اعلام القرآن ؛ ج3 ؛ ص176
همپيمانى بنىاسد با يهود* شمال حجاز منافعى را براى آنان به همراه داشت، از اين رو بنىاسد نمىدانستند چنانچه اسلام آورده، از يهود جدا شوند شرايط بهترى برايشان فراهم مىشود و به لحاظ روابط تاريخى خود با يهود مايل نبودند وضعيت همپيمانانشان دچار ضعف و تزلزل گردد.
به نقل مقاتل[1]آيه 15 حجّ/ 22 در اين باره نازل شد و خداوند در برابر پندار نادرست آنان، كه مىگفتند: ما ترس آن داريم كه خدا سرانجام پيامبر را يارى نكند و ما از پشتيبانى يهود و گرفتن مواد غذايى از ايشان محروم شويم، آنان را سخت مذمت كرد:«مَن كانَ يَظُنُّ ان لَن يَنصُرَهُ اللَّهُ فِى الدُّنيا والأخِرَةِ فَليَمدُد بِسَبَبٍ الَى السَّماءِ ثُمَّ ليَقطَع فَليَنظُر هَل يُذهِبَنَّ كَيدُهُ ما يَغيظ».چنين شأن نزولى براى آيه 22 فتح/ 48 نيز گزارش شده است كه دو قبيله بنىاسد و غطفان، پس از دعوت ايشان به اسلام مىگفتند: مىترسيم محمّد را نصرت بر دشمنانش نباشد و دين او نيرو نگيرد و عهد و پيمان ما با يهود قطع گردد[2]:«و لَو قتَلَكُمُ الَّذينَ كَفَروا لَوَلَّوُا الادبرَ ثُمَّ لا يَجِدونَ وليًّا و لا نَصيرا».برخى نزول آيه را پس آن دانستهاند كه بنىاسد براى يارى يهود اهل خيبر نزد ايشان آمدند.[3]در نتيجه زمانى كه مسلمانان در سال ششم به سمت مكه (جنوب مدينه) رفته، در حديبيه بودند بنىاسد مىخواستند از اين فرصت استفاده كرده، به مدينه تعرض كنند. از قول قتاده ذيل آيه 20 فتح/ 48 آمده است[4]كه بنىاسد در غياب رسول خدا قصد غارت مدينه را داشتند؛ اما خداوند رعب و وحشت در دلهايشان افكند و از تصميم خود منصرف شدند:«... و كَفَّ ايدِىَ النّاسِ عَنكُم ولِتَكونَ ءايَةً لِلمُؤمِنينَ ويَهدِيَكُم صِراطًا مُستَقيما».
در سال هفتم زمانى كه مسلمانان با حمله به خيبر دژهاى يهود را محاصره كردند، بنىاسد براى كاهش فشار نظامى از همپيمانانشان، تصميم به يورش به مدينه گرفتند؛ اما خداوند نقشه شوم آنان را خنثا ساخت.[5]آيه 24 فتح/ 48 در اين باره دانسته شده است[6]:و «هُوَ الَّذى كَفَّ ايدِيَهُم عَنكُم و ايدِيَكُم عَنهُم بِبَطنِ مَكَّةَ .../او كسى است كه دست آنها را از شما، و دست شما را از آنان در دل مكه كوتاه كرد ...»؛ اما مشهور آن است كه اين آيه در[1]. كشف الاسرار، ج 6، ص 339؛ زاد المسير،ج 5، ص 283؛ غررالتبيان، ص 348
[2]. تفسير بغوى، ج 4، ص 197؛ مجمع البيان،ج 9، ص 206؛ تفسير قرطبى، ج 16، ص 280
[3]. غررالتبيان، ص 483
[4]. غررالتبيان، ص 483
[5]. مجمع البيان، ج 9، ص 194
[6]. كشف الاسرار، ج 9، ص 226؛ تفسير بغوى،ج 4، ص 194
ماجراى توطئه قريش برضدّ مسلمانان در صلح حديبيه نازل گشت.[1]بعيد نيست چنين گزارشهايى براى بهسازى تصوير قريش ساخته شده باشد.
اسلام بنىاسد
در سال نهم هجرى، بنىاسد چون ديگر قبايل شبه جزيره هيئتى به رياست ضِرار بن الأزور به مدينه فرستاد.[2]اعزام شدگان بنىاسد 10 گروه بودند، كه در ميان آنان طليحة* بن خويلد اسدى نيز حضور داشت.[3]اين گروه چند روز در مدينه مانده، به آموختن قرآن پرداختند. گويند: گروهى به نام «بنىزنيه» از اسديان به رياست حضرمى بن عامر،[4]با بنىاسد همراه بودند كه پس از مذاكره با رسول خدا و بيعت با آن حضرت، پيامبر ايشان را «بنو رشده» ناميد[5]؛ اما آنان راضى نشده، گفتند: ما نام پدرمان را وانمىگذاريم، از اين رو پيامبر صلى الله عليه و آله آنان را بنوعبدالله ناميد و اين نام بر ايشان غلبه يافت.[6]
منابع حكايت از آن دارند كه آن سال، خشكسالى بود و كالاها گران شده بود، ازاينرو افزون بر اقبال عمومى قبايل، دريافت كمكهاى مادى از حكومت نبوى را مىتوان در انگيزههاى ايشان مؤثر دانست، بنابراين اسلام آوردن آنان بنا به مصالح و منافع خويش و تحت فشار شرايط اقتصادى آن زمان صورت گرفت، از همين رو خداوند ايمان آنان به اسلام را تأييد نمىكند:«قالَتِ الاعرابُ ءامَنّا قُل لَم تُؤمِنوا ولكِن قولوا اسلَمنا و لَمّا يَدخُلِ الايمنُ فى قُلوبِكُم .../عربهاى باديه نشينگفتند: ايمان آوردهايم. بگو: شما ايمان نياوردهايد؛ ولى بگوييد: اسلام اختيار كردهايم؛ اما هنوز ايمان وارد قلبهاى شما نشده است». (حجرات/ 49، 14) اين آيه درباره قبايلى از جمله بنىاسد نازل گرديد كه جمعى از آنان در سال قحطى و خشكسالى وارد مدينه شدند و به اميد دريافت كمك از[1]. تفسير قرطبى، ج 16، ص 282
[2]. تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 79
[3]. الطبقات، ابن سعد، ج 1، ص 223
[4]. جمهرة النسب، ص 182؛ اسدالغابه، ج 2،ص 29؛ البداية والنهايه، ج 5، ص 102
[5]. الطبقات، ابن سعد، ج 1، ص 292؛الاصابه، ج 2، ص 84
[6]. جمهرة النسب، ص 182؛ الطبقات، ابنسعد، ج 1، ص 223
پيامبر صلى الله عليه و آله شهادتين بر زبان جارى ساخته، به آن حضرت گفتند: طوايف عرب بر مركبها سوار شده و با تو پيكار كردند؛ ولى ما بدون دست زدن به جنگ و همراه با زنان و فرزندانمان نزد تو آمديم.[1]آيه فوق نازل شد و ظاهرى بودن اسلام آنان را آشكار ساخت، افزون بر آن اگر هم ايمان آوردهاند نبايد منتى بر رسول خدا بگذارند.[2]بنا به نقل بَلَنسِى[3]و ابن جماعه[4]ابتداى سوره حجرات درباره بنىتميم و انتهاى آن در شأن بنىاسد نازل شده است، افزون بر اين بنىاسد در روابط خود با پيامبر، اسلام آوردن خودشان را امتيازى بزرگ به حساب آورده و بر اين باور بودند كه رسول خدا براى اعمال سلطه خود بر آنان به زور متوسل نشده است، از اين رو در آيه 17 حجرات/ 49 خداوند ضمن نكوهش آنان در خطاب به پيامبر مىفرمايد: بر تو منت مىنهند كه اسلام آوردهاند. بگو:
به اسلام خود بر من منت منهيد، بلكه خداى بر شما منت مىنهد كه شما را به ايمان راه نموده است، اگر در ايمان خودراستگوييد:«يَمُنّونَ عَلَيكَ ان اسلَموا قُل لا تَمُنّوا عَلَىَّ اسلمَكُم بَلِ اللَّهُ يَمُنُّ عَلَيكُم ان هَدكُم لِلايمنِ ان كُنتُم صدِقين».بر حسب نقل سعيد بن جبير، اين آيه در شأن بنىاسد نازل شده است.[5]گفته شده: اين قبيله در بازگشت از مدينه به مناطق خود امنيت مسيرهاى منتهى به آن شهر را برهم زده، زمينه را براى گرانى كالاها در مدينه فراهم مىآوردند.[6]
ذيل آيه 122 توبه/ 9 آمده است كه بنىاسد در ايام قحطى با خانواده خود به مدينه آمده، گفتند: هدف ما آموختن فقه است؛ اما در بازگشت دست به غارت و چپاول زده، راهها را ناامن مىكردند.[7]در نقل ديگر آمده است كه صحرانشينان پس از مسلمان شدن براى فراگرفتن احكام اسلام رهسپار مدينه شدند و اين سبب بالا رفتن قيمت كالاها و ارزاق و مشكلات ديگر براى اهل آن شهر شد. با نزول اين آيه به ايشان توصيه شد كه اگر[1]. غررالتبيان، ص 487
[2]. جامعالبيان، مج 13، ج 26، ص 182؛اسبابالنزول، ص 265؛ مجمعالبيان، ج 9، ص 223
[3]. مبهمات القرآن، ج 2، ص 532
[4]. غررالتبيان، ص 487
[5]. جامعالبيان، مج 13، ج 26، ص 187؛تفسير ابن كثير، ج 4، ص 234؛ التكميل والاتمام، ص 394
[6]. اسباب النزول، ص 266؛ روض الجنان، ج10، ص 80
[7]. اسباب النزول، ص 266؛ روض الجنان، ج10، ص 80
گروهى از آنان به آموختن فقه بپردازند كافى است[1]:«و ما كانَ المُؤمِنونَ لِيَنفِروا كافَّةً فَلَولا نَفَرَ مِن كُلّ فِرقَةٍ مِنهُم طَافَةٌ لِيَتَفَقَّهوا فِى الدّينِ ولِيُنذِروا قَومَهُم اذا رَجَعوا الَيهِم لَعَلَّهُم يَحذَرون».
با توجه به آنكه بنىاسد در اواخر حيات پيامبر از اسلام بازگشته، به رويارويى با رسول خدا پرداختند، مفسران آيات متعددى را درباره نوع ايمان، كفر و نفاق به بنىاسد نسبت دادهاند، هرچند نمىتوان آيات مزبور را منحصر به آنان دانست. بنا به نقل ابن عباس[2]و مقاتل[3]آيه 91 نساء/ 4 درباره آنان و ديگر قبايلى است كه براى در امان ماندن از ناحيه مسلمانان و نيز از سوى مشركان، از روى خدعه و ريا اظهار اسلام مىكردند و در بازگشت به موطن خود كفرشان را آشكار مىساختند[4]:«سَتَجِدونَ ءاخَرينَ يُريدونَ ان يَأمَنوكُم ويَأمَنوا قَومَهُم كُلَّ ما رُدّوا الَى الفِتنَةِ اركِسوا فيها ...».خداوند در اين آيه پيامبر صلى الله عليه و آله را در صورت دست بر نداشتن آنان از فتنه و آشوب به شدت عمل با آنان فراخواند.
هنگامى كه پيامبر تصميم گرفت به تبوك لشكركشى كند (سال نهم هجرت) و قبايل را فرا خواند تا به او بپيوندند، صحرانشينانى چون بنىاسد از كسانى بودند كه براى شركت نكردن در جهاد، عذرهاى واهى مىتراشيدند و از پيامبر مىخواستند بدانان اجازه دهد او را همراهى نكنند، از اين رو برخى مفسران، «معذّرون» در آيه 90 توبه/ 9 را بر آنان تطبيق كرده و گفتارشان را دروغ و عذرشان را ناموجه دانستهاند[5]:«و جاءَ المُعَذّرونَ مِنَ الاعرابِ لِيُؤذَنَ لَهُم و قَعَدَ الَّذينَ كَذَبُوا اللَّهَ و رَسولَهُ سَيُصيبُ الَّذينَ كَفَروا مِنهُم عَذابٌ اليم».برخى نيز «معذّرون» در اين آيه را به معناى «صاحبان عذر» دانسته كه بر اثر نداشتن سلاح و آذوقه حقيقتاً از شركت در جهاد معذور بودند؛ ولى به سبب شوق و هيجانى كه براى شركت در جهاد در راه خدا داشتند از پيامبر اجازه حضور در جبهه را[1]. التبيان، ج 5، ص 323
[2]. تفسير قرطبى، ج 5، ص 311؛ التكميلوالاتمام، ص 100
[3]. مجمعالبيان، ج 3، ص 136
[4]. تفسير بغوى، ج 1، ص 461؛ روضالجنان،ج 6، ص 51
[5]. الكشاف، ج 2، ص 300؛ مبهمات القرآن، ج3، ص 531
مىطلبيدند[1]كه در اين صورت آيه، ارتباطى با بنىاسد ندارد.
بنا به نقل ابن عباس[2]آيه 11 حجّ/ 22 در شأن قومى از بنىاسد نازل شد كه در دين خود (اسلام) ثبات عقيده نداشتند:«و مِنَ النّاسِ مَن يَعبُدُ اللَّهَ عَلى حَرفٍ فَان اصَابَهُ خَيرٌ اطمَانَّ بِهِ وان اصَابَتهُ فِتنَةٌ انقَلَبَ عَلى وجهِهِ خَسِرَ الدُّنيا والأخِرَةَ ذلِكَ هُوَ الخُسرانُ المُبين/از ميان مردم كسى است كه خدا را فقط بر يك حال و بدون عملمىپرستد، پس اگر خيرى به او برسد، اطمينان يابد و چون بلايى بدو رسد روى برتابد. در دنيا و آخرت زيان ديده است. اين است همان خسران و زيان آشكار»؛ همچنين به نقل مقاتل آيه 33 محمّد/ 47:«يايُّهَا الَّذينَ ءامَنوا اطيعُوا اللَّهَ و اطيعُوا الرَّسولَ و لاتُبطِلوا اعملَكُم»درباره بنىاسد نازل شد[3]و از آنان خواسته شد اعمالشان را تباه نكنند.
در آيه 97 توبه/ 9 كه از كفر و نفاق صحرانشينان سخن به ميان آمده:«الَاعرابُ اشَدُّ كُفرًا و نِفاقًا واجدَرُ الّا يَعلَموا حُدودَ ما انزَلَ اللَّهُ عَلى رَسولِهِ ...».مشهور مفسران يكى از مصاديق باديهنشينان را بنىاسد دانستهاند.[4]
بر اثر مخالفت بنىاسد با حكومت مركزى مدينه اين قبيله از اينكه دولت نبوى دچار مشكلات و گرفتاريها گردد اظهار خرسندى مىكردند. اين احساس در آيه 98 توبه/ 9 منعكس شده است و خداوند از بلا و گرفتارى كه براى خودِ آنها پيش مىآيد خبر مىدهد:
«و مِنَ الاعرابِ مَن يَتَّخِذُ ما يُنفِقُ مَغرَمًا و يَتَرَبَّصُ بِكُمُ الدَّوارَ عَلَيهِم دارَةُ السَّوءِ واللَّهُ سَميعٌ عَليم».آنان از قبايلى بودند كه زكات را نوعى جزيه و به زيان خود شمرده، از پرداخت آن خوددارى مىكردند، از اين رو در اين آيه نكوهش شدهاند.
به نقل ابن سعد رسول خدا نامهاى به بنىاسد نوشت و به آنان اخطار كرد كه به قلمرو و آبگاه قبيله طى نزديك نشوند و در صورت سرپيچى ذمّه پيامبر از ايشان برى است.[5]
به رغم روابط نامناسب اسديان با پيامبر صلى الله عليه و آله، برخى از ايشان از بنو غنم بن[1]. الميزان، ج 9، ص 361
[2]. كشف الاسرار، ج 6، ص 337
[3]. تفسير بغوى، ج 4، ص 186؛ روضالجنان،ج 17، ص 313
[4]. اسباب النزول، ص 174؛ روض الجنان، ج10، ص 8؛ بحرالمحيط، ج 5، ص 491
[5]. الطبقات، ابن سعد، ج 1، ص 207
دودان بن اسد و ثعلبة بن دودان در مكه با بنى عبد شمس بن عبد مناف همپيمان بودند[1]و شايد به دليلهايى چون داشتن روابط نسبى[2]، مناسباتشان با پيامبر حسنه بود. از ميان آنان عبدالله، عبيدالله، و زينب (همسر پيامبر[3]) فرزندان جحش اسدى[4]كه عمه زادگان رسول خدا بودند بيش از ديگران به چشم مىخورند. اينان از نخستين مسلمانان و از مهاجران به حبشه[5]بودند.
اين گروه از مسلمانان بنىاسد با هجرت پيامبر به يثرب، چون ساير مؤمنان به آن شهر مهاجرت كردند. سعيدبن رُقيش از كسانى بود كه با خانوادهاش به مدينه مهاجرت كرد.[6]به نقل ابن حبيب بغدادى در غزوه بدر درصد قابل توجهى از مهاجران اسدى بودند.[7]عبدالله بن جحش (به نقلى اولين غنيمتى كه براى پيامبر صلى الله عليه و آله آورده شده به دست وى بود)[8]، عكاشة بن محصن (كسى كه چون شمشيرش در نبرد با دشمنان شكست، رسول خدا سلاح خود را بدو عطا كرده، درباره وى دعا كرد)[9]و ابوسنان بن وهب نيز در حديبيه اولين كسى دانسته شده كه با رسول خدا بيعت كرد و گفت: اى رسول خدا! با تو به پيروزى يا شهادت بيعت مىكنم و ديگران هم با اين شرط با آن حضرت بيعت كردند.[10]سنان بن ابى سنان و شجاع بن وهب (سفير پيامبر در سال ششم نزد حارث بن ابى شمرحاكم غسّان[11]) از جمله حاضران در نبرد بدر به شمار آمدهاند.[12]اينان در ديگر غزوات نيز داراى نقش بودند.
ارتداد بنىاسد
بنىاسد از قبايلى بودند كه در حيات رسول خدا مرتد شدند.[13]طليحة بن خويلد اسدى[1]. السيرةالنبويه، ج 2، ص 501؛ الطبقات،ابن خياط، ص 623؛ الطبقات، ابن سعد، ج 3، ص 65؛ ج 8، ص 192
[2]. المحبر، ص 87
[3]. المحبر، ص 86؛ جمهرة انساب العرب، ص191
[4]. السيرةالنبويه، ج 1، ص 324
[5]. الاستيعاب، ج 5، ص 7- 14
[6]. اسدالغابه، ج 2، ص 305
[7]. المحبر، ص 87
[8]
[9]8-. المحبر، ص 86
[10]. همان، ص 87
[11]. الطبقات، ابن سعد، ج 1، ص 200؛ تاريخابن خياط، ص 47، 62؛ اسدالغابه، ج 2، ص 386
[12]. المغازى، ج 1، ص 154؛ السيرةالنبويه،ج 2، ص 679
[13]. غررالتبيان، ص 248؛ مبهمات القرآن، ج1، ص 403؛ التكميل والاتمام، ص 114- 115