بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 227

هنگامى كه آنان نزد يوسف عليه السلام راه مى‌يابند، وى بنيامين را در آغوش گرفته، ضمن معرفى خويش، از او به سبب بدرفتارى گذشته برادران دلجويى مى‌كند:«ولَمّا دَخَلوا عَلى‌ يوسُفَ ءاوى‌ الَيهِ اخاهُ قالَ انّى انَا اخوكَ فَلا تَبتَس بِما كانوا يَعمَلون».(يوسف/ 12، 69) قرآن درباره جزئيات اين ديدار و گفت و گوى يوسف با برادران و بنيامين و اينكه آيا يوسف در همان آغاز خود را به بنيامين معرفى كرد يا در فرصت مناسب ديگرى، چيزى گزارش نكرده است؛ اما مفسران در اين باره مطالب مختلفى گفته‌اند؛ كناره‌گيرى بنيامين از برادران در حضور يوسف*[1]، معرفى وى ازسوى برادران به عنوان برادرى كه وعده همراه آوردنش را داده بودند و تكريم آنان از سوى يوسف و وعده پاداش به سبب اين كار[2]، پرسش يوسف از بنيامين درباره علت كناره‌گيرى از برادرانش و اشاره بنيامين به داستان يوسف در پاسخ به آن و تصميم وى پس از آن حادثه بر مشاركت نكردن با برادران در هيچ كارى از اين قبيل است؛ همچنين پرسش يوسف از نام بنيامين و زن و فرزندان او،[3]دستور يوسف مبنى بر نشستن هر دو برادرِ تنى بر سر يك سفره غذا، تنها ماندن بنيامين و پرسش يوسف در اين باره و در نتيجه نشاندن وى بر سر سفره خويش و مطالب ديگرى از اين دست، جزئياتى است كه به عنوان زمينه سازى يوسف براى معرفى خويش به بنيامين گفته شده است.[4]اين گزارشها، افزون بر اختلاف فراوانى كه در منابع گوناگون با يكديگر دارند[5]، فاقد شواهد و مستندات معتبر تاريخى‌اند. آنچه از گزارش قرآن برمى‌آيد اين است كه در آغوش گرفتن بنيامين و معرفى خود به وى دور از چشم برادران بوده است يا دست كم آنان سخنان آن دو را نشنيده‌اند، زيرا كه برادران تا زمان سفر و ديدار سوم يوسف را نمى‌شناختند. (يوسف/ 12، 90)
نقشه يوسف براى نگهدارى بنيامين در مصر
يوسف بر اساس قوانين پادشاهى مصر و بدون رضايت برادران نمى‌توانست، بنيامين را نزد خود نگهدارد، از اين رو با هدايت و الهام خداوند نقشه‌اى كشيد كه آنان ناگزير و بر[1]. تفسير قمى، ج 1، ص 377؛ البرهان، ج 4،ص 202
[2]. روض الجنان، ج 11، ص 114
[3]. تفسير قمى، ج 1، ص 377؛ كشف الاسرار،ج 5، ص 109؛ مجمع‌البيان، ج 5، ص 384
[4]. جامع‌البيان، مج 8، ج 13، ص 20؛ كشفالاسرار، ج 5، ص 110- 111؛ البرهان، ج 4، ص 202
[5]. تفسير قمى، ج 1، ص 377؛ جامع‌البيان،مج 8، ج 13، ص 20؛ مجمع‌البيان، ج 5، ص 384


صفحه 228

اساس قانون پذيرفته شده خويش، بنيامين را به وى تحويل دهند:«... كَذلِكَ كِدنا لِيوسُفَ ما كانَ لِيَأخُذَ اخاهُ فى دينِ المَلِكِ الّا ان يَشَاءَ اللَّه ...».(يوسف/ 12، 76) آگاهى بنيامين از اين نقشه هرچند مورد اختلاف مفسران است‌[1]؛ اما آگاهى وى از نسبت برادرى خود با يوسف و گزارش نشدن هيچ واكنش دفاعى از او هنگام پيدا شدن پيمانه در ميان بارها و اتهام دزدى به وى مى‌تواند مؤيد آگاه بودنش از نقشه باشد.[2]
هنگامى كه بارها بسته مى‌شود، يوسف، پيمانه پادشاه را ميان بارهاى بنيامين پنهان مى‌كند، آنگاه آنان متهم به دزدى مى‌شوند:«فَلَمّا جَهَّزَهُم بِجَهازِهِم جَعَلَ السّقايَةَ فى رَحلِ اخيهِ ثُمَّ اذَّنَ مُؤَذّنٌ ايَّتُهَا العيرُ انَّكُم لَسرِقون ...».(يوسف/ 12، 70) برادران در مقام دفاع، سوگند ياد مى‌كنند كه براى فسادانگيزى در مصر نيامده‌اند و سابقه دزدى ندارند:
«قالوا و اقبَلوا عَلَيهِم ماذا تَفقِدون* قالوا نَفقِدُ صواعَ المَلِكِ ... قالوا تاللَّهِ لَقَد عَلِمتُم ما جِئنا لِنُفسِدَ فِى الارضِ و ما كُنّا سرِقين»(يوسف/ 12، 71- 73)، آنگاه در پاسخ اينكه اگر دروغگو باشند و دزدى كار آنان باشد، سارق چگونه مجازات شود، از كيفر بردگى و به خدمت گرفته شدن دزد بر اساس قوانين خويش خبر مى‌دهند:«قالوا فَما جَزؤُهُ ان كُنتُم كذِبين* قالوا جَزؤُهُ مَن وُجِدَ فى رَحلِهِ فَهُوَ جَزؤُهُ كَذلِكَ نَجزِى الظلِمين».
(يوسف/ 12، 74- 75) بعد از اين اعتراف، بار شتران را يكى يكى جست و جو مى‌كنند و براى اينكه شك و ترديد برادران برانگيخته نشود،[3]ابتدا بارهاى آنان و در آخر محموله بنيامين بازرسى و پيمانه در ميان آن پيدا مى‌شود:«فَبَدَا بِاوعِيَتِهِم قَبلَ وِعاءِ اخيهِ ثُمَّ استَخرَجَها مِن وِعاءِ اخيهِ ...».(يوسف/ 12، 76)
گروهى از مفسران با استناد به ظاهر آيه، قرار دادن پيمانه در ميان بارها و بازرسى آن را به خود يوسف‌[4]و برخى ديگر به مأموران وى نسبت مى‌دهند[5]؛ اما با توجه به اينكه در صورت قوى‌تر بودن آمر از مباشر، فعل به آمر نسبت داده مى‌شود، ديدگاه دوم مى‌تواند با[1]. تفسير قمى، ج 1، ص 377؛ روض‌الجنان، ج11، ص 116؛ الميزان، ج 11، ص 222
[2]. الميزان، ج 11، ص 222
[3]. كشف الاسرار، ج 5، ص 113؛مجمع‌البيان، ج 5، ص 386؛ الميزان، ج 11، ص 225
[4]. جامع‌البيان، مج 8، ج 13، ص 30؛مجمع‌البيان، ج 5، ص 386
[5]. التبيان، ج 6، ص 174؛ كشف‌الاسرار، ج5، ص 113؛ روض الجنان، ج 11، ص 123


صفحه 229

ظاهر آيه سازگار باشد. برخى مفسران معتقدند براى اينكه برادران پى به نقشه يوسف نبرند، در آغاز و با اين سخن كه بنيامين به دليل كوچك بودن، نمى‌تواند دزدى كرده باشد، از جست و جوى محموله وى خوددارى مى‌شود؛ اما برادران براى اثبات بى‌گناهى خويش بر انجام بازرسى اصرار مى‌ورزند.[1]با پيدا شدن پيمانه، برادران، بنيامين را همانند برادرش يوسف، دزد مى‌خوانند:«قالوا ان يَسرِق فَقَد سَرَقَ اخٌ لَهُ مِن قَبلُ فَاسَرَّها يوسُفُ فى نَفسِهِ و لَم يُبدِها لَهُم ...».(يوسف/ 12، 77) يوسف با شنيدن اين اتهام ناراحت شده؛ اما چيزى را بروز نمى‌دهد. آنها در واقع با اين سخن، افزون بر ابراز دوباره كينه و حسد خويش، از دزدى بنيامين، بيزارى جسته، خود را از وى و برادرش جدا مى‌كنند.[2]بر اساس پاره‌اى از گزارشهاى تفسيرى، برادران با سرزنش بنيامين، او و برادرش را مايه دردسر هميشگى خود مى‌خوانند. بنيامين نيز در مقام دفاع و با اشاره به داستان يوسف عليه السلام، آنان را مايه مصيبت خود و برادرش ناميده، در رد اتهام دزدى، قرار دادن پيمانه دربار خويش را به همان كسى نسبت مى‌دهد كه بهاى آذوقه را در ميان بار برادران نهاده بود.[3]
تلاش برادران براى رهايى بنيامين‌
با تعيين مجازات بردگى براى بنيامين، برادران مى‌كوشند با يادآورى پدر پير او و نيكوكار خواندن عزيز مصر (يوسف)، عواطف وى را تحريك و با پيشنهاد نگهدارى يكى از آنها به جاى بنيامين، او را آزاد كنند:«قالوا يايُّهَا العَزيزُ انَّ لَهُ ابًا شَيخًا كَبيرًا فَخُذ احَدَنا مَكانَهُ انّا نَركَ مِنَ المُحسِنين»(يوسف/ 12، 78)؛ اما يوسف با ظالمانه خواندن اين پيشنهاد، آن را نمى‌پذيرد:«قالَ مَعاذَ اللَّهِ ان نَأخُذَ الّا مَن وجَدنا مَتعَنا عِندَهُ انّا اذًا لَظلِمون».(يوسف/ 12، 79)
برادران پس از نااميد شدن از يوسف عليه السلام، به كنارى رفته، دور از ديگران به چاره‌جويى مى‌پردازند. برادر بزرگ‌تر با يادآورى سوگند و پيمان اكيدشان و نيز كوتاهى گذشته درباره يوسف، از عدم بازگشت خويش به كنعان و ماندگار شدن در مصر جز با اجازه و[1]. جامع‌البيان، مج 8، ج 13، ص 30؛ روضالجنان، ج 11، ص 123
[2]. التفسير الكبير، ج 18، ص 183؛الميزان، ج 11، ص 226
[3]. جامع‌البيان، مج 8، ج 13، ص 41؛مجمع‌البيان، ج 5، ص 386


صفحه 230

رضايت پدر خبر مى‌دهد:«فَلَمَّا استَيَسوا مِنهُ خَلَصوا نَجيًّا قالَ كَبيرُهُم الَم تَعلَموا انَّ اباكُم قَد اخَذَ عَلَيكُم مَوثِقًا مِنَ اللَّهِ ومِن قَبلُ ما فَرَّطتُم فى يوسُفَ فَلَن ابرَحَ الارضَ حَتّى‌ يَأذَنَ لى ابى ...»(يوسف/ 12، 80)، آنگاه از آنان مى‌خواهد به كنعان بازگشته، ضمن آگاه كردن پدر از دزدى بنيامين، در پاسخ اين پرسش وى كه مصريان از كجا مجازات بردگى سارق را دانستند، بگويند كه ما بدون آگاهى از سرقت بنيامين، فقط به كيفر سرقت بر اساس قوانين جزايى خويش گواهى داديم و اگر سخنان ما را باور نمى‌كنى، از مردمان مصر (كه شمارى از آنان در آن نواحى ساكن بودند) و كاروانيان همراه بپرس تا درستى گفتار ما روشن گردد:«ارجِعوا الى‌ ابيكُم فَقولوا يابانا انَّ ابنَكَ سَرَقَ و ما شَهِدنا الّا بِما عَلِمنا وما كُنّا لِلغَيبِ حفِظين* و سَلِ القَريَةَ الَّتى كُنّا فيها والعيرَ الَّتى اقبَلنا فيها و انّا لَصدِقون».
(يوسف/ 12، 81- 82)
برادران در بازگشت، سخنان ياد شده را بازگو مى‌كنند و يعقوب عليه السلام تأثير وسوسه‌هاى نفسانى آنان را در اين حادثه بازگو مى‌كند:«قالَ بَل سَوَّلَت لَكُم انفُسُكُم امرًا ...».
(يوسف/ 12، 83) برخى اين سخن يعقوب عليه السلام را تكذيب گفتار پسرانش مى‌دانند[1]و برخى ديگر با توجه به قراين موجود مانند امكان بررسى صحت و سقم خبر، تكذيب آنان را بعيد مى‌شمارند، با اين توضيح كه اين حادثه نيز به نوعى ادامه داستان يوسف بود و آنها چندان هم از آن ناخشنود نبودند.[2]يعقوب در برابر اين پيش‌آمد نيز مانند گم شدن يوسف، بدون هيچ شكوه و ناسپاسى، بردبارى كرده، درد دل خويش را به خداوند واگويه مى‌كند، با اين اميد كه هر سه فرزند او را به وى بازگرداند:«... فَصَبرٌ جَميلٌ عَسَى اللَّهُ ان يَأتِيَنى بِهِم جَميعًا انَّهُ هُوَ العَليمُ الحَكيم»(يوسف/ 12، 83)؛ گويا يعقوب عليه السلام با توجه به مجموع برخوردهاى عزيز مصر، به ويژه رفتار وى با بنيامين و حوادث پيش آمده، حدس مى‌زند كه وى نبايد كسى جز يوسف باشد[3]، بر اين اساس از پسرانش مى‌خواهد با اميد به رحمت خدا به جست و جوى يوسف و برادرش بروند:«يبَنىَّ اذهَبوا فَتَحَسَّسوا مِن يوسُفَ و اخيهِ و لاتايَسوا مِن رَوحِ اللَّه ...».(يوسف/ 12، 87) الهام خداوند و نيز در خواب ديدن‌[1]. مجمع‌البيان، ج 5، ص 394
[2]. الميزان، ج 11، ص 231
[3]. كشف الاسرار، ج 5، ص 124؛ التفسيرالكبير، ج 18، ص 198


صفحه 231

عزرائيل و خبر وى مبنى بر قبض نكردن روح يوسف را نيز در اين زمينه دخيل دانسته‌اند.[1]
برادران روانه مصر مى‌شوند و در ديدار با يوسف، به سبب شرمسارى از دزدى بنيامين و نياز به آذوقه، با خضوع و خاكسارى، از سختيها و گرفتار شدن خود و خانواده و متاع اندكشان براى خريد آذوقه خبر مى‌دهند و با يادآورى پاداش خداوند به بخشايشگران، خواستار دريافت آذوقه و آزادى بنيامين مى‌شوند:«فَلَمّا دَخَلوا عَلَيهِ قالوا يايُّهَا العَزيزُ مَسَّنا واهلَنَا الضُّرُّ وجِئنا بِبِضعَةٍ مُزجةٍ فَاوفِ لَنَا الكَيلَ وتَصَدَّق عَلَينا انَّ اللَّهَ يَجزِى المُتَصَدّقين».(يوسف/ 12، 88) شمارى از مفسران مراد از تصدق را درخواست آزادى بنيامين‌[2]و گروهى ديگر اشاره به پرداخت غلّه بيشتر در مقابل متاع اندك آنان دانسته‌اند.[3]يوسف در برخوردى جوانمردانه، با يادآورى رفتار گذشته برادران با وى و بنيامين و مربوط خواندن آن به زمان نادانى آنها، زمينه معرفى خويش را فراهم مى‌كند، آنگاه در پاسخ برادرانش كه آيا وى يوسف است، آن را تأييد كرده، با معرفى بنيامين به عنوان برادر خويش از منت خدا بر آن دو و پاداش پرهيزگارى و بردباريشان در جريان حوادث پيش آمده خبر مى‌دهد:«قالَ هَل عَلِمتُم ما فَعَلتُم بِيوسُفَ واخيهِ اذ انتُم جهِلون* قالوا اءِنَّكَ لَانتَ يوسُفُ قالَ انا يوسُفُ و هذا اخى قَد مَنَّ اللَّهُ عَلَينا انَّهُ مَن يَتَّقِ و يَصبِر فَانَّ اللَّهَ لا يُضيعُ اجرَ المُحسِنين».(يوسف/ 12، 89- 90)
منابع‌
بحارالانوار؛ البرهان فى تفسيرالقرآن؛ التبيان فى تفسير القرآن؛ تفسيرالقمى؛ التفسيرالكبير؛ تفسيرنورالثقلين؛ جامع‌البيان عن تأويل آى القرآن؛ دانشنامه جهان اسلام؛ دائرةالمعارف بستانى؛ روض الجنان و روح الجنان؛ قاموس الكتاب المقدس؛ كتاب مقدس؛ كشف الاسرار و عدةالابرار؛ لغت نامه؛ مجمع البيان فى تفسير القرآن؛ معجم‌البلدان؛ الميزان فى تفسيرالقرآن ..
Britannica; Encarta Reference Library; Judaica;.[1]. مجمع‌البيان، ج 5، ص 395؛ روض‌الجنان،ج 11، ص 139؛ التفسير الكبير، ج 18، ص 198
[2]. جامع‌البيان، مج 8، ج 13، ص 72؛مجمع‌البيان، ج 5، ص 399؛ الميزان، ج 11، ص 235
[3]. جامع‌البيان، مج 8، ج 13، ص 71؛كشف‌الاسرار، ج 5، ص 125؛ مجمع‌البيان، ج 5، ص 399


صفحه 232


بنى‌اميه‌
سيد محمود سامانى، سيد محمود دشتى‌
بنى‌اميه: شاخه‌اى مشهور از قريش و يكى از دو تيره بنام بنى عبدمناف‌
نسب آنان به امية بن عبدشمس بن عبدمناف بن قصى مى‌رسد و با بنى‌هاشم در جد سوم پيامبر صلى الله عليه و آله، عبدمناف مشترك‌اند.[1]عبدشمس برادر هاشم فرزندانى به نامهاى اميه اصغر، نوفل، عبد اميه، حبيب، ربيعه، عبد العزى، عبد الله و اميه اكبر داشت. نسل عبدشمس به عبشمى شهرت دارند.[2]از ميان فرزندان وى نوفل، عبد اميه، و اميه اصغر به نام مادرشان عبله دختر عبيد به «عبلات»[3]شناخته مى‌شوند و بنى‌اميه معروف، از تبار اميه اكبرند.[4]به نظر مى‌رسد كه فرزندان اميه اكبر به مرور جمعيت قابل توجهى به خود اختصاص داده، از بنى عبدشمس جدا شده و به بنى‌اميه شهرت يافته باشند.
البته فرزندان ربيعة بن عبدشمس نيز از موقعيت برجسته‌اى برخوردار بودند؛ اما همچنان عبشمى باقى ماندند و شاخه‌اى جداگانه تأسيس نكردند.[5]عتبه و شيبه فرزندان ربيعه، فرزندان عتبه از جمله هند (همسر ابوسفيان) و برادرانش وليد و ابوحذيفه از افراد مشهور نسل ربيعة بن عبدشمس بودند.[6]
فرزندان اميه نيز كه اين مقاله به آنان مى‌پردازد به دو گروه «اعياص» و «عنابس» تقسيم شدند. عاص (عاصى)، ابوالعاص (ابوالعاصى)، عيص (عيصى) و ابوالعيص‌[1]. المعارف، ص 72- 74؛ النسب، ص 198- 199
[2]. لسان العرب، ج 3، ص 5، «ح»؛ القاموسالمحيط، ج 1، ص 89
[3]. الانساب، ج 4، ص 144؛ النسب، ص 198-/199؛ جمهرة النسب، ص 37
[4]. جمهرة انساب العرب، ص 78؛ النسب، ص198- 199
[5]. لسان العرب، ج 3، ص 5؛ القاموسالمحيط، ج 1، ص 89
[6]. النسب، ص 201- 202


صفحه 233

از اين رو كه در نامشان شباهت وجود دارد به اعياص شهرت يافتند. مروان بن حكم و فرزندانش (آل مروان) كه از سال 64 تا 132 هجرى به حكومت پرداختند از اعياص بودند.[1]بنا به نقل ابن قتيبه، از اعياص تنها عيص بود كه از خود نسلى بر جاى نگذاشت‌[2]؛ اما ابن حزم عُويص را نيز از اعياص دانسته، وى را بى‌نسل مى‌داند.[3]
عنابس دسته ديگرى از فرزندان اميه بودند كه به جهت مقاومت در نبرد عكاظ به عَنْبَسَه (شير) تشبيه و مشهور شدند.[4]حرب (پدر ابو سفيان مشهور)، ابوحرب، سفيان، ابوسفيان (غير معروف)،[5]عمرو و ابوعمرو[6]از عنابس هستند. برخى عنبسه را نيز از عنابس دانسته‌اند؛ اما برخى ديگر وى را همان ابوسفيان مى‌دانند.[7]از ميان عنابس تنها نسل حرب ادامه پيدا كرد.[8]معاوية بن ابى سفيان و جانشينانش (يزيد و معاوية بن يزيد) كه از سال 41 تا 64 هجرى بر جهان اسلام حكومت كردند از عنابس و به «آل ابى سفيان» مشهورند.[9]عنابس به تدريج پس از اسلام به بطون و زير مجموعه‌هايى تقسيم شدند.
بنو ابان بن عثمان، بنو حيدر بن وليد، بنو خالد بن يزيد از آن جمله‌اند.[10]
به جز اعضاى اصلى بنى‌اميه مجموعه‌هايى نيز وجود دارند كه با پيمان نامه به بنى‌اميه پيوسته‌اند، از جمله مى‌توان به بنوجحش بن رئاب و بنونوفل بن عبدمناف اشاره كرد.[11]افزون بر قريش در ميان عرب قحطانى نيز تيره‌اى با نام بنو امية بن زيد بن قيس از زير مجموعه‌هاى اوس وجود دارد[12]كه از شهرت برخوردار نيستند و اين مقاله بدانان نمى‌پردازد.[1]. النسب، ص 199؛ تاج العروس، ج 4، ص195، «عماس»؛، ص 411، «عيص»
[2]. المعارف ص 74
[3]. جمهرة انساب العرب، ص 78
[4]. تاريخ المدينه، ج 1، ص 232؛ العقدالفريد، ج 3، ص 316؛ الكامل، ج 1، ص 594
[5]. المنمق، ص 140؛ جمهرة النسب،، ص 38؛عقد الفريد ج 3، 316؛ معجم قبائل العرب، ج 1، ص 42، 43
[6]. النسب، ص 199؛ جمهرة انساب العرب، ص78؛ تاج العروس، ج 8، ص 378، «عموس»
[7]
[8]7-. جمهرة النسب، ص 38؛ المنمق، ص 140
[9]. الطبقات، ج 5، ص 39؛ الاخبار الطوال،ص 243
[10]. معجم قبائل العرب،، ج 1، ص 1، 322،329، 843؛ الاعلام، ج 2، ص 291
[11]. المغازى، ج 1، ص 300؛ السيرةالنبويه،ابن هشام، ج 2، ص 470- 471، 491
[12]. جمهرة انساب العرب، 471؛ معجم قبائلالعرب، ج 1، ص 46


صفحه 234

بنى‌اميه تا بعثت پيامبر صلى الله عليه و آله‌
آنان به سبب سكونت در اطراف كعبه و مركز مكه از قريش بطائح (قريشيان مركز) به شمار مى‌آمدند.[1]بعدها با فتح مكه (سال هشتم هجرت) برخى از آنان به مدينه مهاجرت كردند، چنان كه در پايان خلافت عثمان شمار آنان با موالى ايشان در آن شهر حدود 000/ 1 تن دانسته شده است.[2]با گسترش فتوحات، بنى‌اميه افزون بر شام، محل امارت يزيد بن ابى‌سفيان و برادرش معاويه و جانشينان وى‌[3]، در عراق‌[4]و آفريقا[5]نيز حضور يافتند. از قرن دوم به بعد يكى از مراكز عمده تجمع آنان اندلس بود.[6]
با توجه به اينكه بنى‌اميه تا هنگامه ظهور اسلام در شمار بنى عبدمناف شمرده مى‌شدند، در گزارشهاى عصر جاهلى جز اشاراتى پراكنده، اخبارى از بنى‌اميه به صورت مستقل ارائه نشده است.
امويان در عصر جاهلى، از توانگران قريش به شمار مى‌آمدند و تجارت پيشه بودند.
جد اعلاى آنان عبدشمس عامل پيمان تجارى قريش با حبشه‌[7]يا عراق‌[8]بود، از اين رو از اصحاب ايلاف به شمار مى‌آيد.[9]ابوسفيان (صخر) پسر حرب نيز در آستانه ظهور اسلام به عنوان رئيس كاروانهاى تجارى قريش با شام داد و ستد داشت.[10]از ميان مناصب به ارث رسيده از قصى، حرب منصب قيادت را بر عهده داشت، چنان كه قبل از او در اختيار جدش عبدشمس بود[11]، از اين رو در نبرد فجار، حرب فرمانده سپاه قريش‌[12]و[1]. المحبر، ص 167؛ مروج الذهب، ج 2، ص603
[2]. المنتظم، ج 6، ص 12
[3]. الطبقات، ج 2، ص 272؛ ج 3، ص 236؛ ج7، ص 285؛ فتوح البلدان، ج 2، ص 178؛ معجم البلدان، ج 2، ص 96، 130، 243
[4]. فتوح البلدان، ج 2، ص 395
[5]. معجم البلدان، ج 4، ص 432؛ معجم قبايلالعرب، ج 3، ص 1094
[6]. معجم البلدان، ج 2، ص 155؛ معجم قبايلالعرب، ج 2، ص 506؛ تاريخ دمشق، ج 55، ص 80
[7]. الطبقات، ابن سعد، ج 1، ص 61؛ المحبر،ص 163؛ تاريخ يعقوبى، ج 1، ص 244
[8]. مبهمات القرآن، ج 2، ص 746
[9]. المحبر، ص 162- 163؛ تفسير قرطبى، ج20، ص 139؛ مبهمات القرآن، ج 2، ص 745
[10]. اخبار مكه، ص 115؛ المعارف، 575؛الاستيعاب، ج 4، ص 240
[11]. اخبار مكه، ص 115
[12]. تاريخ ابن خلدون، ج 3، ص 2