بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 230

رضايت پدر خبر مى‌دهد:«فَلَمَّا استَيَسوا مِنهُ خَلَصوا نَجيًّا قالَ كَبيرُهُم الَم تَعلَموا انَّ اباكُم قَد اخَذَ عَلَيكُم مَوثِقًا مِنَ اللَّهِ ومِن قَبلُ ما فَرَّطتُم فى يوسُفَ فَلَن ابرَحَ الارضَ حَتّى‌ يَأذَنَ لى ابى ...»(يوسف/ 12، 80)، آنگاه از آنان مى‌خواهد به كنعان بازگشته، ضمن آگاه كردن پدر از دزدى بنيامين، در پاسخ اين پرسش وى كه مصريان از كجا مجازات بردگى سارق را دانستند، بگويند كه ما بدون آگاهى از سرقت بنيامين، فقط به كيفر سرقت بر اساس قوانين جزايى خويش گواهى داديم و اگر سخنان ما را باور نمى‌كنى، از مردمان مصر (كه شمارى از آنان در آن نواحى ساكن بودند) و كاروانيان همراه بپرس تا درستى گفتار ما روشن گردد:«ارجِعوا الى‌ ابيكُم فَقولوا يابانا انَّ ابنَكَ سَرَقَ و ما شَهِدنا الّا بِما عَلِمنا وما كُنّا لِلغَيبِ حفِظين* و سَلِ القَريَةَ الَّتى كُنّا فيها والعيرَ الَّتى اقبَلنا فيها و انّا لَصدِقون».
(يوسف/ 12، 81- 82)
برادران در بازگشت، سخنان ياد شده را بازگو مى‌كنند و يعقوب عليه السلام تأثير وسوسه‌هاى نفسانى آنان را در اين حادثه بازگو مى‌كند:«قالَ بَل سَوَّلَت لَكُم انفُسُكُم امرًا ...».
(يوسف/ 12، 83) برخى اين سخن يعقوب عليه السلام را تكذيب گفتار پسرانش مى‌دانند[1]و برخى ديگر با توجه به قراين موجود مانند امكان بررسى صحت و سقم خبر، تكذيب آنان را بعيد مى‌شمارند، با اين توضيح كه اين حادثه نيز به نوعى ادامه داستان يوسف بود و آنها چندان هم از آن ناخشنود نبودند.[2]يعقوب در برابر اين پيش‌آمد نيز مانند گم شدن يوسف، بدون هيچ شكوه و ناسپاسى، بردبارى كرده، درد دل خويش را به خداوند واگويه مى‌كند، با اين اميد كه هر سه فرزند او را به وى بازگرداند:«... فَصَبرٌ جَميلٌ عَسَى اللَّهُ ان يَأتِيَنى بِهِم جَميعًا انَّهُ هُوَ العَليمُ الحَكيم»(يوسف/ 12، 83)؛ گويا يعقوب عليه السلام با توجه به مجموع برخوردهاى عزيز مصر، به ويژه رفتار وى با بنيامين و حوادث پيش آمده، حدس مى‌زند كه وى نبايد كسى جز يوسف باشد[3]، بر اين اساس از پسرانش مى‌خواهد با اميد به رحمت خدا به جست و جوى يوسف و برادرش بروند:«يبَنىَّ اذهَبوا فَتَحَسَّسوا مِن يوسُفَ و اخيهِ و لاتايَسوا مِن رَوحِ اللَّه ...».(يوسف/ 12، 87) الهام خداوند و نيز در خواب ديدن‌[1]. مجمع‌البيان، ج 5، ص 394
[2]. الميزان، ج 11، ص 231
[3]. كشف الاسرار، ج 5، ص 124؛ التفسيرالكبير، ج 18، ص 198


صفحه 231

عزرائيل و خبر وى مبنى بر قبض نكردن روح يوسف را نيز در اين زمينه دخيل دانسته‌اند.[1]
برادران روانه مصر مى‌شوند و در ديدار با يوسف، به سبب شرمسارى از دزدى بنيامين و نياز به آذوقه، با خضوع و خاكسارى، از سختيها و گرفتار شدن خود و خانواده و متاع اندكشان براى خريد آذوقه خبر مى‌دهند و با يادآورى پاداش خداوند به بخشايشگران، خواستار دريافت آذوقه و آزادى بنيامين مى‌شوند:«فَلَمّا دَخَلوا عَلَيهِ قالوا يايُّهَا العَزيزُ مَسَّنا واهلَنَا الضُّرُّ وجِئنا بِبِضعَةٍ مُزجةٍ فَاوفِ لَنَا الكَيلَ وتَصَدَّق عَلَينا انَّ اللَّهَ يَجزِى المُتَصَدّقين».(يوسف/ 12، 88) شمارى از مفسران مراد از تصدق را درخواست آزادى بنيامين‌[2]و گروهى ديگر اشاره به پرداخت غلّه بيشتر در مقابل متاع اندك آنان دانسته‌اند.[3]يوسف در برخوردى جوانمردانه، با يادآورى رفتار گذشته برادران با وى و بنيامين و مربوط خواندن آن به زمان نادانى آنها، زمينه معرفى خويش را فراهم مى‌كند، آنگاه در پاسخ برادرانش كه آيا وى يوسف است، آن را تأييد كرده، با معرفى بنيامين به عنوان برادر خويش از منت خدا بر آن دو و پاداش پرهيزگارى و بردباريشان در جريان حوادث پيش آمده خبر مى‌دهد:«قالَ هَل عَلِمتُم ما فَعَلتُم بِيوسُفَ واخيهِ اذ انتُم جهِلون* قالوا اءِنَّكَ لَانتَ يوسُفُ قالَ انا يوسُفُ و هذا اخى قَد مَنَّ اللَّهُ عَلَينا انَّهُ مَن يَتَّقِ و يَصبِر فَانَّ اللَّهَ لا يُضيعُ اجرَ المُحسِنين».(يوسف/ 12، 89- 90)
منابع‌
بحارالانوار؛ البرهان فى تفسيرالقرآن؛ التبيان فى تفسير القرآن؛ تفسيرالقمى؛ التفسيرالكبير؛ تفسيرنورالثقلين؛ جامع‌البيان عن تأويل آى القرآن؛ دانشنامه جهان اسلام؛ دائرةالمعارف بستانى؛ روض الجنان و روح الجنان؛ قاموس الكتاب المقدس؛ كتاب مقدس؛ كشف الاسرار و عدةالابرار؛ لغت نامه؛ مجمع البيان فى تفسير القرآن؛ معجم‌البلدان؛ الميزان فى تفسيرالقرآن ..
Britannica; Encarta Reference Library; Judaica;.[1]. مجمع‌البيان، ج 5، ص 395؛ روض‌الجنان،ج 11، ص 139؛ التفسير الكبير، ج 18، ص 198
[2]. جامع‌البيان، مج 8، ج 13، ص 72؛مجمع‌البيان، ج 5، ص 399؛ الميزان، ج 11، ص 235
[3]. جامع‌البيان، مج 8، ج 13، ص 71؛كشف‌الاسرار، ج 5، ص 125؛ مجمع‌البيان، ج 5، ص 399


صفحه 232


بنى‌اميه‌
سيد محمود سامانى، سيد محمود دشتى‌
بنى‌اميه: شاخه‌اى مشهور از قريش و يكى از دو تيره بنام بنى عبدمناف‌
نسب آنان به امية بن عبدشمس بن عبدمناف بن قصى مى‌رسد و با بنى‌هاشم در جد سوم پيامبر صلى الله عليه و آله، عبدمناف مشترك‌اند.[1]عبدشمس برادر هاشم فرزندانى به نامهاى اميه اصغر، نوفل، عبد اميه، حبيب، ربيعه، عبد العزى، عبد الله و اميه اكبر داشت. نسل عبدشمس به عبشمى شهرت دارند.[2]از ميان فرزندان وى نوفل، عبد اميه، و اميه اصغر به نام مادرشان عبله دختر عبيد به «عبلات»[3]شناخته مى‌شوند و بنى‌اميه معروف، از تبار اميه اكبرند.[4]به نظر مى‌رسد كه فرزندان اميه اكبر به مرور جمعيت قابل توجهى به خود اختصاص داده، از بنى عبدشمس جدا شده و به بنى‌اميه شهرت يافته باشند.
البته فرزندان ربيعة بن عبدشمس نيز از موقعيت برجسته‌اى برخوردار بودند؛ اما همچنان عبشمى باقى ماندند و شاخه‌اى جداگانه تأسيس نكردند.[5]عتبه و شيبه فرزندان ربيعه، فرزندان عتبه از جمله هند (همسر ابوسفيان) و برادرانش وليد و ابوحذيفه از افراد مشهور نسل ربيعة بن عبدشمس بودند.[6]
فرزندان اميه نيز كه اين مقاله به آنان مى‌پردازد به دو گروه «اعياص» و «عنابس» تقسيم شدند. عاص (عاصى)، ابوالعاص (ابوالعاصى)، عيص (عيصى) و ابوالعيص‌[1]. المعارف، ص 72- 74؛ النسب، ص 198- 199
[2]. لسان العرب، ج 3، ص 5، «ح»؛ القاموسالمحيط، ج 1، ص 89
[3]. الانساب، ج 4، ص 144؛ النسب، ص 198-/199؛ جمهرة النسب، ص 37
[4]. جمهرة انساب العرب، ص 78؛ النسب، ص198- 199
[5]. لسان العرب، ج 3، ص 5؛ القاموسالمحيط، ج 1، ص 89
[6]. النسب، ص 201- 202


صفحه 233

از اين رو كه در نامشان شباهت وجود دارد به اعياص شهرت يافتند. مروان بن حكم و فرزندانش (آل مروان) كه از سال 64 تا 132 هجرى به حكومت پرداختند از اعياص بودند.[1]بنا به نقل ابن قتيبه، از اعياص تنها عيص بود كه از خود نسلى بر جاى نگذاشت‌[2]؛ اما ابن حزم عُويص را نيز از اعياص دانسته، وى را بى‌نسل مى‌داند.[3]
عنابس دسته ديگرى از فرزندان اميه بودند كه به جهت مقاومت در نبرد عكاظ به عَنْبَسَه (شير) تشبيه و مشهور شدند.[4]حرب (پدر ابو سفيان مشهور)، ابوحرب، سفيان، ابوسفيان (غير معروف)،[5]عمرو و ابوعمرو[6]از عنابس هستند. برخى عنبسه را نيز از عنابس دانسته‌اند؛ اما برخى ديگر وى را همان ابوسفيان مى‌دانند.[7]از ميان عنابس تنها نسل حرب ادامه پيدا كرد.[8]معاوية بن ابى سفيان و جانشينانش (يزيد و معاوية بن يزيد) كه از سال 41 تا 64 هجرى بر جهان اسلام حكومت كردند از عنابس و به «آل ابى سفيان» مشهورند.[9]عنابس به تدريج پس از اسلام به بطون و زير مجموعه‌هايى تقسيم شدند.
بنو ابان بن عثمان، بنو حيدر بن وليد، بنو خالد بن يزيد از آن جمله‌اند.[10]
به جز اعضاى اصلى بنى‌اميه مجموعه‌هايى نيز وجود دارند كه با پيمان نامه به بنى‌اميه پيوسته‌اند، از جمله مى‌توان به بنوجحش بن رئاب و بنونوفل بن عبدمناف اشاره كرد.[11]افزون بر قريش در ميان عرب قحطانى نيز تيره‌اى با نام بنو امية بن زيد بن قيس از زير مجموعه‌هاى اوس وجود دارد[12]كه از شهرت برخوردار نيستند و اين مقاله بدانان نمى‌پردازد.[1]. النسب، ص 199؛ تاج العروس، ج 4، ص195، «عماس»؛، ص 411، «عيص»
[2]. المعارف ص 74
[3]. جمهرة انساب العرب، ص 78
[4]. تاريخ المدينه، ج 1، ص 232؛ العقدالفريد، ج 3، ص 316؛ الكامل، ج 1، ص 594
[5]. المنمق، ص 140؛ جمهرة النسب،، ص 38؛عقد الفريد ج 3، 316؛ معجم قبائل العرب، ج 1، ص 42، 43
[6]. النسب، ص 199؛ جمهرة انساب العرب، ص78؛ تاج العروس، ج 8، ص 378، «عموس»
[7]
[8]7-. جمهرة النسب، ص 38؛ المنمق، ص 140
[9]. الطبقات، ج 5، ص 39؛ الاخبار الطوال،ص 243
[10]. معجم قبائل العرب،، ج 1، ص 1، 322،329، 843؛ الاعلام، ج 2، ص 291
[11]. المغازى، ج 1، ص 300؛ السيرةالنبويه،ابن هشام، ج 2، ص 470- 471، 491
[12]. جمهرة انساب العرب، 471؛ معجم قبائلالعرب، ج 1، ص 46


صفحه 234

بنى‌اميه تا بعثت پيامبر صلى الله عليه و آله‌
آنان به سبب سكونت در اطراف كعبه و مركز مكه از قريش بطائح (قريشيان مركز) به شمار مى‌آمدند.[1]بعدها با فتح مكه (سال هشتم هجرت) برخى از آنان به مدينه مهاجرت كردند، چنان كه در پايان خلافت عثمان شمار آنان با موالى ايشان در آن شهر حدود 000/ 1 تن دانسته شده است.[2]با گسترش فتوحات، بنى‌اميه افزون بر شام، محل امارت يزيد بن ابى‌سفيان و برادرش معاويه و جانشينان وى‌[3]، در عراق‌[4]و آفريقا[5]نيز حضور يافتند. از قرن دوم به بعد يكى از مراكز عمده تجمع آنان اندلس بود.[6]
با توجه به اينكه بنى‌اميه تا هنگامه ظهور اسلام در شمار بنى عبدمناف شمرده مى‌شدند، در گزارشهاى عصر جاهلى جز اشاراتى پراكنده، اخبارى از بنى‌اميه به صورت مستقل ارائه نشده است.
امويان در عصر جاهلى، از توانگران قريش به شمار مى‌آمدند و تجارت پيشه بودند.
جد اعلاى آنان عبدشمس عامل پيمان تجارى قريش با حبشه‌[7]يا عراق‌[8]بود، از اين رو از اصحاب ايلاف به شمار مى‌آيد.[9]ابوسفيان (صخر) پسر حرب نيز در آستانه ظهور اسلام به عنوان رئيس كاروانهاى تجارى قريش با شام داد و ستد داشت.[10]از ميان مناصب به ارث رسيده از قصى، حرب منصب قيادت را بر عهده داشت، چنان كه قبل از او در اختيار جدش عبدشمس بود[11]، از اين رو در نبرد فجار، حرب فرمانده سپاه قريش‌[12]و[1]. المحبر، ص 167؛ مروج الذهب، ج 2، ص603
[2]. المنتظم، ج 6، ص 12
[3]. الطبقات، ج 2، ص 272؛ ج 3، ص 236؛ ج7، ص 285؛ فتوح البلدان، ج 2، ص 178؛ معجم البلدان، ج 2، ص 96، 130، 243
[4]. فتوح البلدان، ج 2، ص 395
[5]. معجم البلدان، ج 4، ص 432؛ معجم قبايلالعرب، ج 3، ص 1094
[6]. معجم البلدان، ج 2، ص 155؛ معجم قبايلالعرب، ج 2، ص 506؛ تاريخ دمشق، ج 55، ص 80
[7]. الطبقات، ابن سعد، ج 1، ص 61؛ المحبر،ص 163؛ تاريخ يعقوبى، ج 1، ص 244
[8]. مبهمات القرآن، ج 2، ص 746
[9]. المحبر، ص 162- 163؛ تفسير قرطبى، ج20، ص 139؛ مبهمات القرآن، ج 2، ص 745
[10]. اخبار مكه، ص 115؛ المعارف، 575؛الاستيعاب، ج 4، ص 240
[11]. اخبار مكه، ص 115
[12]. تاريخ ابن خلدون، ج 3، ص 2


صفحه 235

پس از او ابوسفيان عهده‌دار اين منصب بود، افزون بر اين، حرب و ابوسفيان از داوران قريش شمرده شده‌اند.[1]
از شخصيتهاى معروف آنان در اين عصر، مى‌توان افزون بر حرب و پسرش ابوسفيان به ابواحيحه سعيد بن عاص بن اميه اشاره كرد.[2]شواهد نشان مى‌دهد كه فرزندان عبدمناف خود دو دسته بوده‌اند: هاشم با بنى‌مطلب ارتباط نزديكى داشتند (ظ بنى‌هاشم) و بنى عبد شمس با بنى‌نوفل، چنان كه در گزارشى به همپيمانى بنى‌اميه با بنى نوفل تصريح شده است.
رقابتها و درگيريهاى بنى‌اميه را با زير مجموعه‌هاى قريشى مى‌توان به دو دسته تقسيم كرد: آنان، گاه زير لواى بنى عبدمناف با ديگر قبايل قريش درگير و گاه به صورت مستقل وارد عمل مى‌شدند. از آنجا كه بنى‌اميه بخشى از بنى عبدمناف بودند در درگيرى بنى عبدمناف با بنى عبدالدار و همپيمانانشان براى تصدى مناصب كعبه حضور داشتند.[3](ظ بنى عبدمناف و بنى عبدالدار)؛ همچنين در رقابت بنى عبدمناف با بنى‌سهم، كه به نظر برخى مفسران سوره تكاثر درباره ايشان نازل شده، بنى‌اميه نيز نقش داشتند.[4]
در ارتباط با درگيرى مستقيم بنى‌اميه با ديگر قبايل قريشى مى‌توان از درگيرى آنان با بنى زهره و بنى‌عدى ياد كرد. به موجب خبرى، نزاعى ميان بنى‌اميه و بنو زهره روى داد.
بنى‌اميه كه خود را قدرتمندتر از رقيب مى‌ديدند، درصدد اخراج ايشان از مكه برآمدند؛ اما با حمايت بنوسهم از تيره‌هاى مطرح قريش از بنى‌زهره كه خويشاوند آنان بودند، امويان ناكام ماندند.[5]
در خصوص نزاع بنى‌اميه با بنومخزوم، از ديگر شاخه‌هاى پر نفوذ قريش در گزارشى‌[1]. المحبر، ص 132
[2]. همان، ص 165
[3]. المنمق، ص 33؛ تاريخ يعقوبى، ج 1، ص248؛ المفصل، ج 4، ص 58
[4]. اسباب النزول، ص 400؛ مجمع‌البيان،10، ص 811؛ تفسير بغوى، ج 4، ص 488
[5]. النزاع والتخاصم، ص 41


صفحه 236

كوتاه و مبهم آمده است: فردى از كنانه، همپيمان مخزوميها با فردى از بنى‌زبيد، همپيمان بنى‌اميه به تفاخر پرداختند. در پى آن گروهى از دو طرف نزد حِجر اسماعيل اجتماع كرده، برترى خود را به رخ يكديگر كشيدند و با اوج گرفتن نزاع براى داورى نزد يكى از كاهنان (سطيح كاهن) رفتند. وى نيز به نفع بنو مخزوم حكم كرد.[1]از نزاع بنى‌اميه با بنى‌عدى بن كعب نيز گزارشى ارائه شده است.[2]
برخى منابع به گونه‌اى برجسته از رقابت اميه با هاشم و فرزندان ايشان با يكديگر در دوره جاهلى سخن گفته‌اند، چنان كه اميه (جد امويان) به هاشم‌بن عبدمناف، جد اعلاى رسول خدا، از اين رو كه با اقدامهاى شايسته‌اش، منزلت اجتماعى فوق العاده‌اى يافته بود، حسادت مى‌ورزيد، از اين رو در اين راستا كارهاى بى‌ثمرى انجام داد. سرانجام اين رقابت و نزاع با داورى كاهنى از قبيله خزاعه به نفع هاشم پايان يافت و اميه به مدت 10 سال طبق شرط از پيش تعيين شده به شام تبعيد شد.[3]برخى محققان اين گزارش را به افسانه تشبيه و آن را انكار كرده‌اند.[4](ظ بنى‌هاشم) مشابه چنين گزارشى درباره حرب فرزند اميه نيز وجود دارد. گويند: وى به مقام و موقعيت عبدالمطلب‌بن هاشم رشك مى‌برد و او نيز چون پدرش كه پس از داورى محكوم گرديد، ناچار شد به داورى تن دهد.
اين بار نيز، رئيس وقت بنى‌اميه محكوم شد.[5]به موجب گزارش ابن خلدون جمعيت بنى‌اميه در آن دوره بر بنى‌هاشم فزونى داشته است.[6]در درگيريها و اختلافات ميان بنى‌اميه و بنى‌هاشم كه هر دو از شاخه‌هاى بنى عبدمناف بودند، شاخه بنى نوفل بن عبد مناف در كنار بنى‌اميه‌[7]و شاخه بنى‌مطلب بن عبدمناف در كنار بنى‌هاشم قرار گرفتند، چنان كه در محاصره اقتصادى قريش اينان در كنار هم بودند.[8]به رغم اين همه گاه پيوندهايى نيز بين بنى اميه و بنى‌هاشم برقرار مى‌شد، چنان كه ابولهب عموى پيامبر صلى الله عليه و آله با ام جميل (حمالة الحطب) خواهر ابوسفيان ازدواج كرده بود[9]. نيز دختر پيامبر، زينب با[1]. المنمق، ص 104-/ 106
[2]. همان، ص 94
[3]. الطبقات، ج 1، ص 62؛ تاريخ طبرى، ج 1،ص 504
[4]. تاريخ صدر اسلام، ص 95
[5]. تاريخ طبرى، ج 1، ص 505؛ المنمق، ص364؛ سبل الهدى، ج 1، ص 264- 266
[6]. تاريخ ابن خلدون، ج 3، ص 2
[7]. تاريخ طبرى، ج 2، ص 247- 249
[8]. تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 31؛ تاريخ طبرى،ج 2، ص 79، 98
[9]. السيرة النبويه، ج 1، ص 354- 355؛الطبقات، ج 8، ص 40- 41؛ النزاع والتخاصم، ص 58


صفحه 237

ابوالعاص بن ربيع عبشمى پيمان زناشويى داشت.[1]
بنى‌اميه و پيامبر صلى الله عليه و آله‌
در برآيند حوادث صدر اسلام مى‌توان به وضوح دريافت كه قبايلى چون بنى‌اميه، بنى‌مخزوم و بنى‌هاشم از برجسته‌ترين قبايل قريش* مكه در عصر بعثت پيامبر صلى الله عليه و آله به شمار مى‌آمدند. ظهور پيامبرى از بنى‌هاشم بيش از همه رشك بنى‌اميه و بنى‌مخزوم را بر مى‌انگيخت، از اين رو امويان كه همچون ديگر قبايل قريش پيامبرى آن حضرت را در راستاى برترى موقعيت بنى‌هاشم بر قبايل خود ارزيابى مى‌كردند، بر مبناى عصبيت قبيله‌اى و از سر حسادت و رقابت، به رهبرى ابوسفيان*، مواضع سختى در برابر رسول خدا اتخاذ كردند. رد پاى سران بنى‌اميه را در بيشتر اقدامات قريش بر ضدّ رسول خدا مى‌توان يافت. روابط آنان با آن حضرت را مى‌توان به دو دوره تقسيم كرد: از آغاز بعثت تا غزوه بدر (سال دوم هجرى) و از بدر تا رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله.
در دوره نخست، آنان از هر راهكارى كه بتوانند دعوت اسلامى را مهار كنند، استفاده مى‌كردند؛ مانند گفت و گو با ابو طالب براى بازداشتن رسول خدا از دعوتش. چنان كه برخى مفسران ذيل آيه 52 انعام/ 6 آورده‌اند برخى از اشراف بنى‌عبدمناف نزد ابوطالب رفتند تا ضمن گفت و گو با ابو طالب، بزرگ بنى‌هاشم در آن دوره، پيامبر صلى الله عليه و آله را از دعوتش باز دارند كه مسلماً در ميان اين اشراف برخى از عبشميها و بنى‌اميه نيز حضور داشتند.[2]ممانعت بنى عبدمناف مسلمانان را از طواف خانه خدا[3]، همراهى با قريش در محاصره اقتصادى بنى‌هاشم و مسلمانان در شعب ابى‌طالب‌[4]و توطئه قتل پيامبر صلى الله عليه و آله‌[5]نيز از آن جمله است.
دشمنان سرسخت اموى پيامبر صلى الله عليه و آله در اين دوره عبارت بودند از: ابوسفيان، عقبة بن‌[1]. السيرة النبويه،، ج 2، ص 651؛الطبقات، ج 183
[2]. جامع البيان، مج 5، ج 7، ص 265، اسبابالنزول، ص 177- 179؛ روض الجنان، ج 7، ص 298- 297
[3]. الدر المنثور، ج 6، ص 40- 43
[4]. السيرة النبوى، ج 1، ص 376؛ انسابالاشراف، ج 9، ص 412
[5]. السيرة النبويه،، ج 2، ص 480- 481؛تاريخ طبرى، ج 2، ص 79