بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 234

بنى‌اميه تا بعثت پيامبر صلى الله عليه و آله‌
آنان به سبب سكونت در اطراف كعبه و مركز مكه از قريش بطائح (قريشيان مركز) به شمار مى‌آمدند.[1]بعدها با فتح مكه (سال هشتم هجرت) برخى از آنان به مدينه مهاجرت كردند، چنان كه در پايان خلافت عثمان شمار آنان با موالى ايشان در آن شهر حدود 000/ 1 تن دانسته شده است.[2]با گسترش فتوحات، بنى‌اميه افزون بر شام، محل امارت يزيد بن ابى‌سفيان و برادرش معاويه و جانشينان وى‌[3]، در عراق‌[4]و آفريقا[5]نيز حضور يافتند. از قرن دوم به بعد يكى از مراكز عمده تجمع آنان اندلس بود.[6]
با توجه به اينكه بنى‌اميه تا هنگامه ظهور اسلام در شمار بنى عبدمناف شمرده مى‌شدند، در گزارشهاى عصر جاهلى جز اشاراتى پراكنده، اخبارى از بنى‌اميه به صورت مستقل ارائه نشده است.
امويان در عصر جاهلى، از توانگران قريش به شمار مى‌آمدند و تجارت پيشه بودند.
جد اعلاى آنان عبدشمس عامل پيمان تجارى قريش با حبشه‌[7]يا عراق‌[8]بود، از اين رو از اصحاب ايلاف به شمار مى‌آيد.[9]ابوسفيان (صخر) پسر حرب نيز در آستانه ظهور اسلام به عنوان رئيس كاروانهاى تجارى قريش با شام داد و ستد داشت.[10]از ميان مناصب به ارث رسيده از قصى، حرب منصب قيادت را بر عهده داشت، چنان كه قبل از او در اختيار جدش عبدشمس بود[11]، از اين رو در نبرد فجار، حرب فرمانده سپاه قريش‌[12]و[1]. المحبر، ص 167؛ مروج الذهب، ج 2، ص603
[2]. المنتظم، ج 6، ص 12
[3]. الطبقات، ج 2، ص 272؛ ج 3، ص 236؛ ج7، ص 285؛ فتوح البلدان، ج 2، ص 178؛ معجم البلدان، ج 2، ص 96، 130، 243
[4]. فتوح البلدان، ج 2، ص 395
[5]. معجم البلدان، ج 4، ص 432؛ معجم قبايلالعرب، ج 3، ص 1094
[6]. معجم البلدان، ج 2، ص 155؛ معجم قبايلالعرب، ج 2، ص 506؛ تاريخ دمشق، ج 55، ص 80
[7]. الطبقات، ابن سعد، ج 1، ص 61؛ المحبر،ص 163؛ تاريخ يعقوبى، ج 1، ص 244
[8]. مبهمات القرآن، ج 2، ص 746
[9]. المحبر، ص 162- 163؛ تفسير قرطبى، ج20، ص 139؛ مبهمات القرآن، ج 2، ص 745
[10]. اخبار مكه، ص 115؛ المعارف، 575؛الاستيعاب، ج 4، ص 240
[11]. اخبار مكه، ص 115
[12]. تاريخ ابن خلدون، ج 3، ص 2


صفحه 235

پس از او ابوسفيان عهده‌دار اين منصب بود، افزون بر اين، حرب و ابوسفيان از داوران قريش شمرده شده‌اند.[1]
از شخصيتهاى معروف آنان در اين عصر، مى‌توان افزون بر حرب و پسرش ابوسفيان به ابواحيحه سعيد بن عاص بن اميه اشاره كرد.[2]شواهد نشان مى‌دهد كه فرزندان عبدمناف خود دو دسته بوده‌اند: هاشم با بنى‌مطلب ارتباط نزديكى داشتند (ظ بنى‌هاشم) و بنى عبد شمس با بنى‌نوفل، چنان كه در گزارشى به همپيمانى بنى‌اميه با بنى نوفل تصريح شده است.
رقابتها و درگيريهاى بنى‌اميه را با زير مجموعه‌هاى قريشى مى‌توان به دو دسته تقسيم كرد: آنان، گاه زير لواى بنى عبدمناف با ديگر قبايل قريش درگير و گاه به صورت مستقل وارد عمل مى‌شدند. از آنجا كه بنى‌اميه بخشى از بنى عبدمناف بودند در درگيرى بنى عبدمناف با بنى عبدالدار و همپيمانانشان براى تصدى مناصب كعبه حضور داشتند.[3](ظ بنى عبدمناف و بنى عبدالدار)؛ همچنين در رقابت بنى عبدمناف با بنى‌سهم، كه به نظر برخى مفسران سوره تكاثر درباره ايشان نازل شده، بنى‌اميه نيز نقش داشتند.[4]
در ارتباط با درگيرى مستقيم بنى‌اميه با ديگر قبايل قريشى مى‌توان از درگيرى آنان با بنى زهره و بنى‌عدى ياد كرد. به موجب خبرى، نزاعى ميان بنى‌اميه و بنو زهره روى داد.
بنى‌اميه كه خود را قدرتمندتر از رقيب مى‌ديدند، درصدد اخراج ايشان از مكه برآمدند؛ اما با حمايت بنوسهم از تيره‌هاى مطرح قريش از بنى‌زهره كه خويشاوند آنان بودند، امويان ناكام ماندند.[5]
در خصوص نزاع بنى‌اميه با بنومخزوم، از ديگر شاخه‌هاى پر نفوذ قريش در گزارشى‌[1]. المحبر، ص 132
[2]. همان، ص 165
[3]. المنمق، ص 33؛ تاريخ يعقوبى، ج 1، ص248؛ المفصل، ج 4، ص 58
[4]. اسباب النزول، ص 400؛ مجمع‌البيان،10، ص 811؛ تفسير بغوى، ج 4، ص 488
[5]. النزاع والتخاصم، ص 41


صفحه 236

كوتاه و مبهم آمده است: فردى از كنانه، همپيمان مخزوميها با فردى از بنى‌زبيد، همپيمان بنى‌اميه به تفاخر پرداختند. در پى آن گروهى از دو طرف نزد حِجر اسماعيل اجتماع كرده، برترى خود را به رخ يكديگر كشيدند و با اوج گرفتن نزاع براى داورى نزد يكى از كاهنان (سطيح كاهن) رفتند. وى نيز به نفع بنو مخزوم حكم كرد.[1]از نزاع بنى‌اميه با بنى‌عدى بن كعب نيز گزارشى ارائه شده است.[2]
برخى منابع به گونه‌اى برجسته از رقابت اميه با هاشم و فرزندان ايشان با يكديگر در دوره جاهلى سخن گفته‌اند، چنان كه اميه (جد امويان) به هاشم‌بن عبدمناف، جد اعلاى رسول خدا، از اين رو كه با اقدامهاى شايسته‌اش، منزلت اجتماعى فوق العاده‌اى يافته بود، حسادت مى‌ورزيد، از اين رو در اين راستا كارهاى بى‌ثمرى انجام داد. سرانجام اين رقابت و نزاع با داورى كاهنى از قبيله خزاعه به نفع هاشم پايان يافت و اميه به مدت 10 سال طبق شرط از پيش تعيين شده به شام تبعيد شد.[3]برخى محققان اين گزارش را به افسانه تشبيه و آن را انكار كرده‌اند.[4](ظ بنى‌هاشم) مشابه چنين گزارشى درباره حرب فرزند اميه نيز وجود دارد. گويند: وى به مقام و موقعيت عبدالمطلب‌بن هاشم رشك مى‌برد و او نيز چون پدرش كه پس از داورى محكوم گرديد، ناچار شد به داورى تن دهد.
اين بار نيز، رئيس وقت بنى‌اميه محكوم شد.[5]به موجب گزارش ابن خلدون جمعيت بنى‌اميه در آن دوره بر بنى‌هاشم فزونى داشته است.[6]در درگيريها و اختلافات ميان بنى‌اميه و بنى‌هاشم كه هر دو از شاخه‌هاى بنى عبدمناف بودند، شاخه بنى نوفل بن عبد مناف در كنار بنى‌اميه‌[7]و شاخه بنى‌مطلب بن عبدمناف در كنار بنى‌هاشم قرار گرفتند، چنان كه در محاصره اقتصادى قريش اينان در كنار هم بودند.[8]به رغم اين همه گاه پيوندهايى نيز بين بنى اميه و بنى‌هاشم برقرار مى‌شد، چنان كه ابولهب عموى پيامبر صلى الله عليه و آله با ام جميل (حمالة الحطب) خواهر ابوسفيان ازدواج كرده بود[9]. نيز دختر پيامبر، زينب با[1]. المنمق، ص 104-/ 106
[2]. همان، ص 94
[3]. الطبقات، ج 1، ص 62؛ تاريخ طبرى، ج 1،ص 504
[4]. تاريخ صدر اسلام، ص 95
[5]. تاريخ طبرى، ج 1، ص 505؛ المنمق، ص364؛ سبل الهدى، ج 1، ص 264- 266
[6]. تاريخ ابن خلدون، ج 3، ص 2
[7]. تاريخ طبرى، ج 2، ص 247- 249
[8]. تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 31؛ تاريخ طبرى،ج 2، ص 79، 98
[9]. السيرة النبويه، ج 1، ص 354- 355؛الطبقات، ج 8، ص 40- 41؛ النزاع والتخاصم، ص 58


صفحه 237

ابوالعاص بن ربيع عبشمى پيمان زناشويى داشت.[1]
بنى‌اميه و پيامبر صلى الله عليه و آله‌
در برآيند حوادث صدر اسلام مى‌توان به وضوح دريافت كه قبايلى چون بنى‌اميه، بنى‌مخزوم و بنى‌هاشم از برجسته‌ترين قبايل قريش* مكه در عصر بعثت پيامبر صلى الله عليه و آله به شمار مى‌آمدند. ظهور پيامبرى از بنى‌هاشم بيش از همه رشك بنى‌اميه و بنى‌مخزوم را بر مى‌انگيخت، از اين رو امويان كه همچون ديگر قبايل قريش پيامبرى آن حضرت را در راستاى برترى موقعيت بنى‌هاشم بر قبايل خود ارزيابى مى‌كردند، بر مبناى عصبيت قبيله‌اى و از سر حسادت و رقابت، به رهبرى ابوسفيان*، مواضع سختى در برابر رسول خدا اتخاذ كردند. رد پاى سران بنى‌اميه را در بيشتر اقدامات قريش بر ضدّ رسول خدا مى‌توان يافت. روابط آنان با آن حضرت را مى‌توان به دو دوره تقسيم كرد: از آغاز بعثت تا غزوه بدر (سال دوم هجرى) و از بدر تا رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله.
در دوره نخست، آنان از هر راهكارى كه بتوانند دعوت اسلامى را مهار كنند، استفاده مى‌كردند؛ مانند گفت و گو با ابو طالب براى بازداشتن رسول خدا از دعوتش. چنان كه برخى مفسران ذيل آيه 52 انعام/ 6 آورده‌اند برخى از اشراف بنى‌عبدمناف نزد ابوطالب رفتند تا ضمن گفت و گو با ابو طالب، بزرگ بنى‌هاشم در آن دوره، پيامبر صلى الله عليه و آله را از دعوتش باز دارند كه مسلماً در ميان اين اشراف برخى از عبشميها و بنى‌اميه نيز حضور داشتند.[2]ممانعت بنى عبدمناف مسلمانان را از طواف خانه خدا[3]، همراهى با قريش در محاصره اقتصادى بنى‌هاشم و مسلمانان در شعب ابى‌طالب‌[4]و توطئه قتل پيامبر صلى الله عليه و آله‌[5]نيز از آن جمله است.
دشمنان سرسخت اموى پيامبر صلى الله عليه و آله در اين دوره عبارت بودند از: ابوسفيان، عقبة بن‌[1]. السيرة النبويه،، ج 2، ص 651؛الطبقات، ج 183
[2]. جامع البيان، مج 5، ج 7، ص 265، اسبابالنزول، ص 177- 179؛ روض الجنان، ج 7، ص 298- 297
[3]. الدر المنثور، ج 6، ص 40- 43
[4]. السيرة النبوى، ج 1، ص 376؛ انسابالاشراف، ج 9، ص 412
[5]. السيرة النبويه،، ج 2، ص 480- 481؛تاريخ طبرى، ج 2، ص 79


صفحه 238

ابى معيط، ابو احيحه، معاوية بن مغيرة بن ابى العاص (كه پس از غزوه احد كشته شد[1])، مروان و پدرش حكم‌بن ابى العاص (كسى كه رسول خدا امت اسلامى را از نسل او برحذر داشت)[2]؛ نيز ام جميل خواهر ابوسفيان‌[3]كه رسول خدا را آزار مى‌داد. نام سه تن از عبدشمسيها (حنظلة بن ابى سفيان، عتبه و شيبه فرزندان ربيعه) در ميان مقتسمين به چشم مى‌خورد.[4]مقتسمين كسانى بودند كه در موسم حج در مسير ورود زائران به مكه قرار مى‌گرفتند و آنان را از ملاقات با پيامبر باز مى‌داشتند.[5]به رغم دشمنيهاى قاطبه بنى‌اميه با پيامبر صلى الله عليه و آله در مكه، تعداد انگشت شمارى از ايشان در اين دوره به رسول خدا ايمان آورده، براى حفظ ايمان خود، به حبشه‌هجرت‌كردند. خالدبن سعيدبن عاص (از سابقين در اسلام‌[6]و از كاتبان پيامبر[7]) و برادرش عمرو[8]، ابوحذيفة بن عتبه (از سابقين در اسلام‌[9])، عثمان بن عفان و ام حبيبه دختر ابوسفيان از آن جمله‌اند.[10]نيز عبدالله و برادرش عبيدالله بن جحش پسر عمه‌هاى رسول خدا صلى الله عليه و آله از بنى‌اسد بن خزيمه و ابو موسى اشعرى و برخى ديگر از همپيمانان آنان در اين هجرت حضور داشتند.[11]ام كلثوم* دختر عقبة بن ابى‌معيط اموى نيز پس از حديبيه (سال ششم) به مدينه هجرت كرد.[12]
در پى بسته شدن پيمان عقبه دوم و فراهم شدن زمينه هجرت پيامبر صلى الله عليه و آله به يثرب، امويان به مصادره دارايى برخى از مهاجران همپيمان خود (بنو جحش) مبادرت كردند. در اين ميان‌[13]، ابوسفيان رئيس بنى‌اميه نيز طى نامه‌اى مردم يثرب را به سبب پناه دادن‌[1]. السيرة النبويه، ج 3، ص 104؛ تاريخيعقوبى، ج 2، ص 78؛ اسد الغابه، ج 7، ص 281
[2]. كتاب الفتن، ص 72
[3]. السيرة النبويه، ج 2، ص 355
[4]. المحبر، ص 160
[5]. مجمع‌البيان، ج 6، ص 131؛ تفسيرقرطبى، ج 10، ص 58
[6]. تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 23؛ تاريخ طبرى،ج 1، ص 541
[7]. مكاتيب الرسول صلى الله عليه و آله، ج1، ص 150
[8]. الطبقات، ج 8، ص 224- 230، 335؛ تاريخدمشق، ج 6، ص 129؛ ج 46، ص 24.
[9]. تاريخ المدينه، ج 2، ص 473؛ تاريخيعقوبى، ج 2، ص 23؛ تاريخ طبرى، ج 1، ص 547
[10]. السيرة النبويه،، ج 1، ص 323؛ تاريخطبرى، ج 1، ص 541، 547
[11]. السيرة النبويه، ج 1، ص 324
[12]. عيون الاثر، ج 2، ص 123؛ تاريخالمدينه، ج 2، ص 494
[13]. اخبار مكه،، ج 2، ص 244- 245؛المنمق، ص 238؛ السيرة النبويه، ج 2، ص 499


صفحه 239

رسول خدا نكوهش كرد.[1]وى از اين پس جز در نبرد بدر، در تمام توطئه‌ها و اقدامات نظامى- سياسى بر ضدّ پيامبر صلى الله عليه و آله، رهبرى و فرماندهى قريش را بر عهده داشت.[2]
در غزوه بدر (سال دوم) كه در غياب ابوسفيان رخ داد، شمار قابل توجهى از بنى عبدشمس و بنى‌اميه و همپيمانانشان حضور داشتند.[3]از كشته شدگان بنى‌اميه در اين نبرد مى‌توان به حنظلةبن ابى سفيان‌[4]و عقبة بن ابى معيط[5]و از كشتگان عبشميها به عتبة بن ربيعه و برادرش شيبه، پسرش وليد (اينان در آغاز نبرد در جنگ تن به تن كشته شدند) و نيز عاص و عبيده پسران سعيد بن عاص‌[6]اشاره كرد؛ همچنين از اين دو مجموعه، 12 تن اسير شدند[7]عمرو فرزند ابوسفيان‌[8]و حارث بن ابى وجزه‌[9]هر دو از بنى اميه و ابوالعاص بن ربيع عبشمى داماد رسول خدا[10]از جمله اسيران بودند. ابن‌هشام اسراى همپيمان ايشان را 7 تن ذكر كرده است.[11]
از بدر تا فتح مكه‌
پس از غزوه بدر (سال دوم) روابط پيامبر با بنى‌اميه وارد مرحله‌اى جديد شد. با توجه به اينكه در اين نبرد بزرگانى از بنى‌مخزوم و بنى عبدشمس و ديگر قبايل قريش كشته شدند، فضاى مناسبى در اختيار ابوسفيان قرار گرفت تا افزون بر رهبرى بنى‌اميه از نفوذ خود در رهبرى قريش بهره برد[12]، به ويژه آنكه نقش فرماندهى سپاه (قيادت) به ابوسفيان به ارث رسيده بود، از اين رو وى در اين دوره در جنگهاى بزرگى چون احد[13]و[1]. المحبر، ص 271
[2]. جمهرة النسب، ص 49؛ انساب الاشراف، ج5، ص 12
[3]. الآحاد والمثانى، ج 1، ص 262
[4]. السيرةالنبويه، ج 3، ص 123؛ الارشاد،ج 1، ص 69؛ بحارالانوار، ج 19، ص 361
[5]. النزاع والتخاصم، ص 42
[6]. تاريخ دمشق، ج 6، ص 129؛ شرح نهجالبلاغه، ج 15، ص 199
[7]. سبل الهدى، ج 4، ص 78
[8]. همان؛ اسدالغابه، ج 2، ص 465؛ شرح نهجالبلاغه، ج 14، ص 200
[9]. السيرة النبويه، ج 3، ص 4
[10]. همان، ج 2، ص 653
[11]. همان، ج 3، ص 4
[12]. تاريخ ابن خلدون، ج 3، ص 3؛ شرح نهجالبلاغه، ج 1، ص 334
[13]. تاريخ ابن خلدون، ج 3، ص 3؛ الطبقات،ج 2، ص 22؛ تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 47


صفحه 240

احزاب‌[1]سپاه قريش را فرماندهى مى‌كرد. افزون بر اينها او اقدامهاى ديگرى بر ضد رسول خدا داشت؛ از جمله طرح ترور آن حضرت (پس از غزوه بنى‌نضير در سال چهارم) كه به نتيجه نرسيد.[2]منابع نخستين با ارائه چنين تصويرى از اين دوره، كمتر به جزئيات پرداخته، از ديگر اعضاى بنى اميه يا همپيمانانشان اخبارى ارائه نمى‌كنند.
ابوسفيان در غزوه احد (سال سوم) فرماندهى سپاه قريش رابر عهده داشت. پسرش معاويه مدعى به شهادت رساندن حمزه سيدالشهدا بود.[3]نيز معاوية بن مغيرة بن ابى‌العاص اموى جسد حمزه را مُثْله كرد.[4]پس از ناكامى نبرد احزاب (سال پنجم) به فرماندهى ابوسفيان‌[5]، صلحى ميان پيامبر صلى الله عليه و آله و قريش در سال ششم، برقرار شد كه ابوسفيان در آن نقشى آشكار داشت.[6]
با پيمان شكنى قريش و تلاشهاى بى‌ثمر سركرده آنان (ابوسفيان) براى تجديد پيمان، زمينه‌هاى فتح مكه فراهم و سرانجام آن شهر در سال هشتم گشوده شد.[7]در جريان فتح مكه (سال هشتم) رسول خدا با توجه به جايگاه ابوسفيان منزل او را از مكانهاى پناهندگى مردم اعلام كرد.[8]رسول خدا پس از فتح مكه، گذشت فراوانى نسبت به بنى‌اميه و ديگر دشمنان نشان داد و با فرمان عفو عمومى، قريش از جمله بنى‌اميه را «طُلَقاء» (آزاد شدگان) ناميد[9]و بدين ترتيب با گذشت 21 سال از بعثت آن حضرت، و عناد و دشمنى بنى‌اميه با رسول خدا، آنان با وى بيعت كرده، مسلمان شدند.
آنان پيامبر صلى الله عليه و آله را در غزوه هاى بعدى (حُنين، طائف و تبوك) همراهى كردند، چنان كه در نبرد حُنين (سال هشتم) پيامبر صلى الله عليه و آله از غنايم ويژه آن به چند تن از بزرگان اموى‌[1]. تاريخ ابن خلدون، ج 3، ص 3؛ الطبقات،ج 2، ص 50؛ تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 56
[2]. الطبقات، ج 2، ص 94؛ تاريخ دمشق، ج45، ص 426؛ البداية والنهايه، ج 4، ص 79
[3]. فتوح البلدان، ج 2، ص 392
[4]. النزاع و التخاصم، ص 56
[5]. السيرة النبويه، ج 3، ص 701؛ التنبيهوالاشراف، ص 216.
[6]. السيرة النبويه، ج 3، ص 315
[7]. السيرة النبويه، ج 4، ص 851
[8]. اخبار مكه، ج 2، ص 235؛ السيرةالنبويه، ج 4، ص 851؛ الاستيعاب، ج 4، ص 240؛ الطبقات، ج 2، ص 133
[9]. الثقات، ج 2، ص 56؛ تاريخ طبرى، ج 2،ص 337؛ البداية والنهايه، ج 4، ص 344


صفحه 241

(ابوسفيان و دو تن از پسرانش يزيد و معاويه‌[1]، طليق بن سفيان و فرزندش حكيم بن طليق‌[2]و خالد بن اسيد اموى) سهمى بخشيد تا ايشان را به خويش متمايل سازد، ازاين رو آنان جزو «مؤلفة قلوبهم» قرار گرفتند.[3]در غزوه طائف (سال هشتم) نيز سعيد بن سعيد اموى كه همراه پيامبر بود كشته شد.[4]
پيامبراعظم صلى الله عليه و آله در حالى از دنيا رفت كه چند تن از امويان را كارگزار خود قرار داده بود؛ عتاب بن اسيد در مكه‌[5]، عمرو بن سعيد بن عاص در وادى القرى‌[6]و پسرانش ابان و خالد بن سعيد در مناطقى از يمن‌[7]يا بحرين‌[8]كارگزار بودند. ابوسفيان نيز مأمور جمع‌آورى خراج نجران بود.[9]
منابع اسلامى سخنانى از پيامبر صلى الله عليه و آله درباره بنى‌اميه نقل كرده‌اند؛ از جمله آنكه آن حضرت فرمود:«ويل لبني أمية[10]/ واى بر بنى‌اميه». نيز بنا به نقلى رسول خدا آنان را از بدترين و شرورترين قبايل عرب‌[11]و دشمن‌ترين آنان نسبت به بنى‌هاشم معرفى كرد.[12]مشخص نيست نقل قولهاى ياد شده به چه دوره‌اى باز مى‌گردد. چنانچه به پيش از پذيرش اسلام ايشان مربوط باشد، حكايت از دشمنى پيشين آنان با پيامبر دارد. شايد ناظر به وضعيت آنها پس از اسلام آوردنشان نباشد، به ويژه آنكه اين چنين سخنانى برخلاف رفتار پيامبر با بنى‌اميه پس از فتح مكه است و مى‌توانست بر دشمنى ايشان بيفزايد. احتمال آن نيز وجود دارد كه اين سخنان، پيشگويى پيامبرانه باشد و از اقدامهاى‌[1]. الطبقات، ج 7، ص 285.
[2]. النسب، ص 201؛ جمهرة انساب العرب، ص79
[3]. المغازى، ج 3، ص 938؛ السيرة النبويه،ج 4، ص 488؛ تاريخ ابن خياط، ص 55
[4]. السيرة النبويه، ج 4، ص 486؛ الارشاد،ج 1، ص 145
[5]. تاريخ ابن خلدون، ج 2، ص 59- 60؛الانساب ج 1، ص 159، تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 122
[6]. فتوح البلدان، ج 1، ص 40؛ تاريخ دمشق،ج 46، ص 24-/ 25
[7]. انساب الاشراف، ج 1، ص 529؛ فتوحالبلدان، ج 1، ص 82؛ تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 122؛ تاريخ طبرى ج 2، ص 199
[8]. البداية والنهايه، ج 5، ص 276؛ ج 7، ص27؛ النزاع والتخاصم، ص 72؛ تاريخ دمشق، ج 6، ص 137
[9]. انساب الاشراف، ج 5، ص 18؛ اسدالغابه،ج 3، ص 12؛ المحبر، ص 126؛ فتوح البلدان، ج 1، ص 123
[10]. اسد الغابه، ج 2، ص 46؛ تاريخالمدينه، ج 2، ص 600؛ ينابيع الموده، ج 2، ص 84؛ الاصابه، ج 2، ص 104
[11]. سبل الهدى ج 10، ص 123؛ ينابيعالموده، ج 2، ص 76؛ النصائح الكافيه، ص 139
[12]. المستدرك، ج 4، ص 487؛ ينابيعالموده، ج 2، ص 469؛ سبل الهدى، ج 10، ص 152