(ابوسفيان و دو تن از پسرانش يزيد و معاويه[1]، طليق بن سفيان و فرزندش حكيم بن طليق[2]و خالد بن اسيد اموى) سهمى بخشيد تا ايشان را به خويش متمايل سازد، ازاين رو آنان جزو «مؤلفة قلوبهم» قرار گرفتند.[3]در غزوه طائف (سال هشتم) نيز سعيد بن سعيد اموى كه همراه پيامبر بود كشته شد.[4]
پيامبراعظم صلى الله عليه و آله در حالى از دنيا رفت كه چند تن از امويان را كارگزار خود قرار داده بود؛ عتاب بن اسيد در مكه[5]، عمرو بن سعيد بن عاص در وادى القرى[6]و پسرانش ابان و خالد بن سعيد در مناطقى از يمن[7]يا بحرين[8]كارگزار بودند. ابوسفيان نيز مأمور جمعآورى خراج نجران بود.[9]
منابع اسلامى سخنانى از پيامبر صلى الله عليه و آله درباره بنىاميه نقل كردهاند؛ از جمله آنكه آن حضرت فرمود:«ويل لبني أمية[10]/ واى بر بنىاميه». نيز بنا به نقلى رسول خدا آنان را از بدترين و شرورترين قبايل عرب[11]و دشمنترين آنان نسبت به بنىهاشم معرفى كرد.[12]مشخص نيست نقل قولهاى ياد شده به چه دورهاى باز مىگردد. چنانچه به پيش از پذيرش اسلام ايشان مربوط باشد، حكايت از دشمنى پيشين آنان با پيامبر دارد. شايد ناظر به وضعيت آنها پس از اسلام آوردنشان نباشد، به ويژه آنكه اين چنين سخنانى برخلاف رفتار پيامبر با بنىاميه پس از فتح مكه است و مىتوانست بر دشمنى ايشان بيفزايد. احتمال آن نيز وجود دارد كه اين سخنان، پيشگويى پيامبرانه باشد و از اقدامهاى[1]. الطبقات، ج 7، ص 285.
[2]. النسب، ص 201؛ جمهرة انساب العرب، ص79
[3]. المغازى، ج 3، ص 938؛ السيرة النبويه،ج 4، ص 488؛ تاريخ ابن خياط، ص 55
[4]. السيرة النبويه، ج 4، ص 486؛ الارشاد،ج 1، ص 145
[5]. تاريخ ابن خلدون، ج 2، ص 59- 60؛الانساب ج 1، ص 159، تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 122
[6]. فتوح البلدان، ج 1، ص 40؛ تاريخ دمشق،ج 46، ص 24-/ 25
[7]. انساب الاشراف، ج 1، ص 529؛ فتوحالبلدان، ج 1، ص 82؛ تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 122؛ تاريخ طبرى ج 2، ص 199
[8]. البداية والنهايه، ج 5، ص 276؛ ج 7، ص27؛ النزاع والتخاصم، ص 72؛ تاريخ دمشق، ج 6، ص 137
[9]. انساب الاشراف، ج 5، ص 18؛ اسدالغابه،ج 3، ص 12؛ المحبر، ص 126؛ فتوح البلدان، ج 1، ص 123
[10]. اسد الغابه، ج 2، ص 46؛ تاريخالمدينه، ج 2، ص 600؛ ينابيع الموده، ج 2، ص 84؛ الاصابه، ج 2، ص 104
[11]. سبل الهدى ج 10، ص 123؛ ينابيعالموده، ج 2، ص 76؛ النصائح الكافيه، ص 139
[12]. المستدرك، ج 4، ص 487؛ ينابيعالموده، ج 2، ص 469؛ سبل الهدى، ج 10، ص 152
بعدى ايشان پرده بردارد، چنان كه بيشتر محدثان و مورخان به اين سخن رسول خدا اشاره دارند كه فرمود: «هرگاه فرزندان ابو العاص (يا بنىاميه) به تعداد 30 يا 40 تن برسند، سرزمينهاى خدا را چون مِلْك شخصى زير فرمان و بندگان خدا را چاكران و دين خدا را به دغلبازى خواهند گرفت.»[1]
بنىاميه پس از پيامبر صلى الله عليه و آله
بنىاميه در آغاز با جانشينى ابوبكر مخالفت كردند، ازاينرو ابوسفيان از امير مؤمنان، امام على عليه السلام خواست قيام كرده، از هوادارى بنىاميه و قريش برخوردار شود؛ اما امام كه از نيّت شوم او با خبر بود به سخن وى وقعى ننهاد.[2]در گزارشى ديگر آمده است كه آنان پس از رحلت رسول خدا بر عثمان اجتماع كرده، چون از بيعت مردم با ابوبكر اطلاع يافتند، با او بيعت كردند.[3]گويند: عمر كه از نفوذ ابوسفيان مىترسيد، خطر او را به ابوبكر گوشزد كرد. ابوبكر نيز با بخشش زكات جمعآورى شده به دست خود ابوسفيان به وى، دل بنىاميه را به دست آورد.[4]نيز بعدها احتمالا به كارگيرى يزيد بن ابى سفيان به عنوان فرمانده بخشى از سپاه مسلمانان در شامات[5]، در سكوت بنىاميه بىتأثير نبوده و آنان مصلحت را در همكارى با دستگاه خلافت تشخيص داده، به همكارى پرداختند. عثمان از ديگر بزرگان اموى است كه در خلافت ابوبكر، به عنوان كاتب خليفه،[6]پس از عمر، مقام دوم را در تشكيلات خلافت دارا بود.
موقعيت بنىاميه در دوره عمر نخست با امارت يزيد بن ابى سفيان بر ولايت شام و پس از مرگ او در طاعون عمواس با امارت معاويه در شام، فلسطين و اجناد شام تثبيت شد.[7]ابوسفيان نيز نزد عمر منزلتى خاص داشت و از معدود كسانى بود كه مىتوانست بر فرش[1]. المستدرك، ج 4، ص 480؛ المعجم الصغير،ج 2، ص 135؛ بحارالانوار، ج 18، ص 126
[2]. انساب الاشراف، ج 2، ص 271؛ تاريخطبرى، ج 2، ص 237
[3]. الامامة والسياسه، ج 1، ص 18؛الاحتجاج، ج 1، ص 94
[4]. العقد الفريد، ج 4، ص 240؛ شرح نهجالبلاغه، ج 2، ص 44
[5]. فتوحالبلدان، ج 1، ص 129، 134؛ تاريخطبرى، ج 2، ص 586
[6]. تاريخ دمشق، ج 39، ص 185؛ المحبر، ص377
[7]. فتوح البلدان، ج 1، ص 166- 167؛ تاريخدمشق، ج 59، ص 111
ويژهاى كه براى خواص پهن مىشد بنشيند.[1]به كارگيرى و توجه خاص عمر به معاويه موجب شد تا معاويه بعدها تسلط خود بر مردم را ناشى از منزلتش نزد عمر و عثمان معرفى كند.[2]بنا به نوشته طه حسين، عمر در دوران خلافتش نتوانست يا نخواست با استبداد و فزونخواهى معاويه مقابله كند، از اين رو زمينه را براى حكومت امويان فراهم ساخت.[3]
در شوراى عمر براى انتخاب خليفه بعد از خويش، بنىاميه با جمع شدن دور عثمان و رقابت با بنىهاشم با افرادى چون عمار كه از على عليه السلام حمايت مىكرد به بحث پرداخته، وى را دشنام دادند[4]. عبدالرحمن بن عوف زهرى كه به سبب خويشاوندى با عثمان (همسر خواهر وى بود) نقش زيادى در دستيابى وى به خلافت داشت، مىگفت: عثمان عميد بنىاميه است.[5]با روى كار آمدن عثمان، زمينههاى انتقال قدرت به بنىاميه فراهم آمد. ابوسفيان نيز در همان نخستين روزهاى خلافت عثمان به وى توصيه كرد كه خلافت را همچون گوى به افراد بنىاميه پاس داده، نگذارد از اين خاندان بيرون رود.[6]گفته شده كه خليفه دوم از تمايلات قبيلهاى عثمان در هراس بود؛ اما عثمان بر خلاف شرط عمر در شورا، نزديكان اموى خود را بر مناطق حساس و ثروتمند چون مصر و عراق به كار گمارد.[7]جرج جرداق در تعبيرى كوتاه و كار آمد مىگويد: در زمان عثمان، بنىاميه هم كليد بيت المال را در دست گرفتند و هم شمشير سلطان را.[8]عثمان به پشتوانه بنىاميه برخى صحابه گرانقدر چون ابوذر، عمار و ابن مسعود را آزرد.[9]در نتيجه، عملكرد نامناسب آنان، موجى از نارضايتى را در ميان مسلمانان فراهم آورده و موجب قيام در برابر عثمان شد.[1]. تاريخ دمشق، ج 59، ص 117
[2]. همان، ص 161
[3]. على و فرزندان، ص 55
[4]. البدء والتاريخ ج 5، ص 191؛ تاريخطبرى ج 3، ص 297
[5]. حياة الامام حسين عليه السلام، ج 1، ص314، 320- 321
[6]. الاغانى، ج 6، ص 356؛ النزاعوالتخاصم، ص 59
[7]. تاريخ المدينه، ج 3، ص 1095
[8]. الامام على عليه السلام الصوت العدالةالانسانيه، ج 1، ص 18
[9]. الامامة والسياسه، ج 1، ص 51؛ تاريخالمدينه، ج 3، ص 1099
برخلاف معاويه كه در ماجراى محاصره عثمان هيچ اقدام مؤثرى در حمايت از وى نكرد[1]، امويان ساكن در مدينه از عثمان حمايت كردند و با طولانى شدن محاصره، امويان تصميم گرفتند عثمان را شبانه به مكه بفرستند؛ اما نقشه آنان با آگاهى قيام كنندگان خنثا شد.[2]امويان مدينه پس از قتل عثمان، از ترس به ام حبيبه دختر ابوسفيان و همسر رسول خدا پناه برده، نزد او پنهان شدند[3]و پس از آن به شام[4]يا مكه گريختند.[5]
بنىاميه و امام على عليه السلام
در جريان بيعت مردم با امير مؤمنان عليه السلام چهرههاى مشهور اموى، چون مروان، سعيد بن عاص، وليد بن عقبه و معاويه[6]، نخست از بيعت آن حضرت سر باز زدند. نيز به پيروى از ايشان برخى صحابه دوستدار عثمان چون حسان بن ثابت شاعر و نعمان بن بشير كه هر دو ازانصار بودند، ازبيعت با آن حضرت خوددارى كردند[7]، آنگاه امويان در مكّه نزد عامل عثمان، عبد اللَّه حضرمى (حليف بنى عبدشمس) جمع شدند و با آمدن عبدالله بن عامر از بصره كه از سوى عثمان والى آن شهر بود، به خونخواهى عثمان برخاسته[8]، با عايشه همراه شدند و جنگ جمل را به راه انداختند.
در نبرد جمل برخى از بنىاميه سوگند ياد كردند كه امام على عليه السلام را به شهادت برسانند؛ ليكن نتوانستند.[9]با پايان يافتن نبرد، امير مؤمنان، امام على عليه السلام فرمان عفو عمومى صادر كرد و حتى مروان بن حكم اموى را كه مشاور و داماد عثمان و از نقش آفرينان در جمل بود بخشيد و از آينده حكومت كوتاه مدت وى خبر داد.[10][1]. الجمل، ص 73
[2]. همان، ص 75
[3]. الغدير، ج 9، ص 198
[4]. تاريخ ابن خلدون، ج 2، ص 151؛ تاريخطبرى، ج 2، ص 698
[5]. تاريخ طبرى، ج 2، ص 700؛ تجارب الامم،ج 1، ص 469
[6]. تاريخ طبرى ج 3، ص 7
[7]. البدء والتاريخ، ج 5، ص 209؛ تاريخمختصر الدول، ص 105
[8]. تاريخ طبرى ج 3، ص 7
[9]. همان ج 4، ص 12
[10]. نهج البلاغه، خطبه 72
پس از آن برخى امويان به معاويه در شام پيوستند و او را در اقداماتش بر ضدّ امام از جمله در جنگ صفين يارى كردند.[1]امويان به خونخواهى عثمان پرچم طغيان را برافراشته، مشكلات بسيارى براى حكومت نوپاى امام ايجاد كردند.
اميرمؤمنان، امام على عليه السلام مخوفترين فتنهها را فتنه بنىاميه دانست كه همه جا را فرا خواهد گرفت و تنها اهل بصيرت از آن رهايى خواهند يافت.[2]و نيز فرمود: براى هر امتى آفتى است و آفت اين امت بنىاميه هستند.[3]آن حضرت اسلام بنىاميه را تنها بر اساس مصلحت مىدانست[4]و در معرفى بنىاميه از آنان با تعبير انكر و امكر وافجر[5]ياد كرد. نيز آن حضرت در نامهاى به معاويه فضيحتهاى بنىاميه را برشمرد.[6]
اندكى پس از شهادت امام على عليه السلام و در پى صلح امام حسن عليه السلام با معاويه، حكومت بر جامعه اسلامى به معاوية بن ابى سفيان رسيد. وى پيروان على عليه السلام را تحت فشار شديد گذاشت. قطع دست و پا، مصادره اموال، ويرانى خانهها[7]و قطع حقوق از بيت المال از جمله آنهاست. نيز از دوره خلافت معاويه و بنا به دستور او امير مؤمنان عليه السلام بر منبرها و در خطبهها لعن مىشد.[8]مردم از ترس وى فرزندانشان را «على» نمىناميدند[9]و حتى گفته شده كه اگر فردى نام على مىداشت كشته مىشد.[10]امويان كشنده امام حسن و[1]. مروج الذهب، ج 2، ص 388
[2]. كنزالعمال، ج 11، ص 364؛ الغارات، ص33
[3]. كنز العمال، ج 11، ص 364؛ شرحالاخبار، ج 2، ص 529
[4]. نهج البلاغه، نامه 454
[5]. المنمق، ص 41؛ العقد الفريد، ج 3، ص315؛ النزاع والتخاصم، ص 70
[6]. نهج البلاغه، نامه 28
[7]. شرح نهج البلاغه، ج 11، ص 44
[8]. تاريخ الخلفاء، ص 243؛ العقد الفريد،ج 2، ص 466؛ ينابيع الموده، ج 1، ص 448
[9]. شذرات الذهب، ج 1، ص 148
[10]. ينابيعالموده، ج 1، ص 448؛ تاريخالاسلام، ج 7، ص 427
امام حسين عليهما السلام و بسيارى از بنىهاشم و شيعيان بودند. از نظر سياسى اين تقابل، ريشه در تقابل بنىاميه با بنىهاشم در دوره جاهلى داشت.
معاويه پايه گذار حكومتى گرديد كه با دوره قبل تفاوتهاى بارزى داشت و سنخيتى بين آن و رفتار پيامبر و حتى شيخين نبود. سياست او سرمشق خلفاى پس از او گرديد. جنبه فزاينده غير دينى (سكولار) دولت اموى موجب شد مسلمانان دولت ايشان را نه يك خلافت بلكه سلطنت بدانند.[1]تبديل نظام خلافت به نظام استبدادى موروثى، برخورد تبعيض آميز با غير عرب، بىعدالتى[2]و روا داشتن ستم بر مخالفان، قداست بخشيدن به خلافت، تقويت و ترويج جبرگرايى[3]و نيز حمايت از عقيده مرجئه از مهم ترين شاخصههاى حكومت آنان بود. مودودى هم در اين رابطه، به 7 ويژگى حكومت امويان اشاره كرده است.[4]
در دوره آنان با تأسيس ديوانهاى جديد، مانند ديوان بريد، خاتم و رسائل كه ملهم از تشكيلات ساسانيان و روميان بود، تشكيلات ادارى گسترش يافت.[5]با پديد آمدن منصبى به نام حاجب، دسترسى مردم به حاكم دشوار گرديد.[6]گسترش فتوحات از ديگر ويژگيهاى حكومت امويان است كه در دوره حكومت وليد بن عبد الملك (85- 95)، مسلمانان در شرق به سردارى قتيبة بن مسلم باهلى در آسياى مركزى بر قبايلى از تركان چيره شده، مناطق وسيعى را فتح كردند.[7]در غرب نيز به اندلس راه يافتند و به اين ترتيب عصر طلايى فتوحات در اين دوره رقم خورد و به اوج رسيد. فتوحات و تسخير شهرها جنبه «فى سبيلالله» نداشت و با غارت و كشتار همراه بود و به قول احمد امين نتيجه آنها جز برده بردن و برده نگهداشتن نبود.[8]
حكومت امويان تا سال 132 هجرى حدود 90 سال ادامه يافت.[9]در اين مدت 14 تن از امويان به حكومت رسيدند كه از ميان ايشان معاويه، عبدالملك بن مروان، هشام بن عبدالملك به جهت طولانى بودن حكومتشان (هريك به مدت حدود 20 سال)[10][1]. تاريخ كمبريج، ج 1، ص 122
[2]. پرتو اسلام ج 2، ص 51
[3]. الامامة والسياسه، ج 1، ص 25؛ اخبارالطوال، ص 126؛ انساب الاشراف، ج 2، ص 299
[4]. خلافت و ملوكيت، ص 188 به بعد
[5]. الكامل، 5، ص 11؛ تجارب السلف، ص 59؛تاريخ الخلفا، ص 2؛ تاريخ عرب، 197- 198.
[6]. مقدمه ابن خلدون، ج 1، ص 240
[7]. تاريخ ابن خياط، ص 225، 232؛ مشاهيرعلماء الامصار، ص 238؛ الثقات، ج 7، ص 366
[8]. ضحى الاسلام، ص 118
[9]. مروج الذهب، ج 3، ص 234؛ نهاية الارب،ج 21، ص 539
[10]. اخبارالطوال، ص 325، 346؛مروجالذهب، ج 3، ص 12، 105، 228
و عمر بن عبدالعزيز بر اثر در پيش گرفتن سياستهاى متفاوت از ديگر حكمرانان بنىاميه، و عدم لعن امام على عليه السلام و بازگرداندن فدك به فرزندان فاطمه عليها السلام[1]و برخى اصلاحات از بقيه مشهورترند.
حكومت امويان، از آغاز با چالشهايى رو به رو شد. علويان و هواداران ايشان، خوارج و عباسيان هريك جنبشهايى را برضد بنىاميه به راه انداختند. قيام حجر بن عدى (در دوران معاويه)، قيامهاى امام حسين عليه السلام، ابنزبير، مختار، توابين، زيد بن على، يحيى بن زيد، عبدالله بن معاويه و قيامهاى متعدد خوارج از جمله آنهاست. در نهايت، نهضت عباسيان با تكيه بر قواى خراسانى و با شعار «الرضا من آل محمد» تومار حكومت امويان را به سال 132 هجرى درهم پيچيد.
با سقوط حكومت اموى، كسان بسيارى از بنىاميه به دست عباسيان كشته شدند[2]و يكى از امويان به اندلس كه حدود 30 سال قبل فتح شده بود گريخت و در آنجا حكومتى تأسيس كرد كه به حكومت امويان اندلس شهرت يافت و حدود سه قرن دوام آورد.[3]
بنىاميه در شأن نزول آيات
چنان كه اشاره شد ميان بنىاميه و بنىهاشم از جمله شخص پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله دشمنى ديرينهاى وجود داشت. اين دشمنى تقريباً در تمام طول مدت 23 سال رسالت پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله قبل و بعد از هجرت ادامه داشت و موضعگيريهاى افراد طايفه بنىاميه در برابر قرآن كريم و پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله موجب نزول آياتى از قرآن كريم درباره آنها شد. از آنجا كه نزد خداى متعالى و قرآن كريم رفتار انسانها اهميت دارد نه نام و نَسَب و امور غير اختيارى آنها، در هيچ آيهاى از قرآن كريم به طور رسمى و صريح نامى از طايفه بنىاميه نيامده است، چنان كه از هيچ قبيله و طايفه ديگرى نيز با نام ياد نشده است، بلكه همچون ساير[1]. مروج الذهب، ج 3، ص 205؛ تاريخيعقوبى، ج 2، ص 305- 306
[2]. الامامة والسياسه، ج 2، ص 166- 168؛المحبر، 485؛ الاغانى، ج 4، ص 343- 351
[3]. التنبيه والاشراف، ص 285
موارد در اين آيات بر اوصاف، رفتار و كردار نادرست آنان تأكيد شده است. به طور كلى آيات نازل شده درباره بنىاميه را در 4 دسته مىتوان جاى داد: دسته نخست آياتى است كه درباره مشركان مكه نازل شده و در برابر آنان موضعگيرى مىكند كه هر يك از افراد و گروههاى مشرك، از جمله بنىاميه با توجه به نقش خود در رويارويى با پيامبر صلى الله عليه و آله مصداقى از مفهوم كلى آيه به شمار مىآيند.
اين دسته از آيات هم در آيات مكى و هم در آيات مدنى قرآن به چشم مىآيد. از جمله آياتى كه مفسران در ذيل آنها از بنىاميه ياد كردهاند اين آيات است:
1.«والَّذينَ ءاتَينهُمُ الكِتبَ يَفرَحونَ بِما انزِلَ الَيكَ ومِنَ الاحزابِ مَن يُنكِرُ بَعضَهُ قُل انَّما امِرتُ ان اعبُدَ اللَّهَ ولا اشرِكَ بِهِ الَيهِ ادعوا و الَيهِ مَاب.»(رعد/ 13، 36) مطابق روايتى مقصود از«الَّذينَ ءاتَينهُمُ الكِتب»عبدالله بن سلام و طوايف مختلف مشركان مكه است و مقصود از«و مِنَ الاحزابِ مَن يُنكِرُ بَعضَه»كه مىگويد: برخى از احزاب برخى ديگر را تكذيب و انكار مىكنند، بنىاميه، بنىمغيره و آل طلحة بن عبدالعزى است.[1]
2.«الَم تَرَ الَىالَّذينَ بَدَّلوا نِعمَتَ اللَّهِ كُفرًا واحَلّوا قَومَهُم دارَ البَوار.»(ابراهيم/ 14، 28) افراد مورد اشاره آيه يعنى كسانى كه نعمت خدا را به كفران بدل كردند و قوم خود را به سراى نيستى و هلاكت كشاندند، مطابق برخى نقلها و ديدگاهها بنىاميه و بنىمغيرهاند كه فاجرترين طوايف از قبيله بزرگ قريش اند.[2]برخى نيز مقصود از آن را كشته شدگان از مشركان در جنگ بدر يا مشركان اهل مكه دانستهاند[3]كه البته آيه شريفه مكى و نزول آن قبل از جنگ بدر بوده است.[4]در روايتى از امام باقر عليه السلام نيز ضمن تأكيد بر اينكه اين آيه شريفه به دو گروه فاجرتر قريش«الأفجران من قريش»اشاره دارد، حضرت سوگند ياد مىكنند كه مقصود آيه شريفه همه (مشركان) قريش اند و خداى متعالى به پيامبرش خطاب كرد كه من قريش را بر ساير عرب برترى دادم و نعمتم را بر آنان كامل كردم و رسولم را به سوى آنان فرستادم؛ ولى آنان نعمت مرا به كفران تبديل كرده، قوم خود را به سراى هلاكت كشاندند[5]؛ همچنين مقصود از كفران نعمت خدا در اينجا كفر ورزيدن[1]. التكميل والاتمام، ص 210
[2]. التكميل والاتمام، ص 210
[3]. همان، ص 213
[4]. لباب النقول، ص 171
[5]. الكافى، ج 8، ص 103