بنىحارث در حمايت از پيامبر و آيين اسلام نقش قابل توجهى دارند، چنانكه پيامبر ايشان را از معدود قبايل برتر يثرب معرفى كرده است.[1]9 تن از ايشان در بدر حضور داشتند و يك تن از آنها در اين نبرد به شهادت رسيد.[2]از مجموع 70 و اندى شهداى احد 3 تن از بنىحارث بودند.[3]ايشان در نبردهاى ديگر نيز شركت داشتند.[4]
از معروفترين افراد اين قبيله مىتوان به ابوسعيد خُدْرى[5]از جهادگران و بزرگان انصار، عبدالله* بن رواحه جانشين دوم جعفر بن ابىطالب براى فرماندهى سپاه در نبرد موته، كه در همين جنگ به شهادت رسيد[6]، سعد بن ربيع نقيب- برگزيده در پيمان عقبه دوم- و شهيد احد[7]، عقبةبن عمرو والى اميرمؤمنان، على عليه السلام بر كوفه در زمان نبرد صفين[8]، قرظة بن كعب والى امام على بر كوفه[9]در نبرد جمل[10]، عمرو بن قرظة بن كعب شهيد كربلا[11]، نعمان بن بشير والى كوفه در زمان معاويه[12]و يزيد ياد كرد.[13]ابن سعد از 15 تن از زنان حارثى نام برده كه با پيامبر بيعت كردهاند.[14][1]. صحيح البخارى، ج 4، ص 271
[2]. السيرة النبويه، ج 2، ص 692- 707؛المغازى، ج 1، ص 146، 165؛ الطبقات، ج 3، ص 408
[3]. السيرة النبويه، ج 3، ص 125
[4]. ر. ك: تاريخ المدينه، ج 1، ص 192؛الطبقات، ج 2، ص 114؛ المغازى، ج 2، ص 769
[5]. الاستيعاب، ج 4، ص 235
[6]. الاستيعاب، ج 3، ص 33
[7]. الاستيعاب، ج 2، ص 156
[8]. معجم البلدان، ج 1، ص 358؛ وقعة صفين،ص 121
[9]. تاريخ ابن خياط، ص 152
[10]. انساب الاشراف، ج 3، ص 29
[11]. مقتل الحسين (ع)، ص 131؛ اللهوف، ص132
[12]. التاريخ الكبير، ج 8، ص 75
[13]. المقتضب، ص 227
[14]. الطبقات، ج 8، ص 268- 275
بنىحارث در شأن نزول
قرطبى ذيل آيه 122 آلعمران/ 3:«اذ هَمَّت طَافَتانِ مِنكُم ان تَفشَلا واللَّهُ ولِيُّهُما و عَلَى اللَّهِ فَليَتَوَكَّلِ المُؤمِنون»كه در آن از سست شدن مجموعههايى در نبرد احد* خبر مىدهد، از بنىحارث ياد كرده است؛ امّا عبارت آن گويا نيست كه بتوان آن را بنوحارث اوسى دانست يا بنوحارث خزرجى، از اين رو نمىتوان توجه چندانى بدين گزارش كرد، به ويژه آنكه خود وى اين گزارش را ضعيف قلمداد كرده است. در اين گزارش سخن از آن است كه چون عبدالله بن ابَىّ و 300 تن از همراهان وى در احد صحنه نبرد را رها كردند و از صف سپاه اسلام خارج شدند، ترس و دلهرهاى در ميان مجموعههاى ديگر انصار پديد آمد كه مفسران ذيل آيه به مجموعههايى همچون بنىحارث اشاره كردهاند[1]؛ همچنين بنا به روايت ابن بريده ذيل آيات سوره تكاثر/ 102 از قبايلى چون بنىحارثه (از اوس) و بنىحارث (از خزرج) ياد كردهاند:«الهكُمُ التَّكاثُر* حَتّى زُرتُمُ المَقابِر* كَلّا سَوفَ تَعلَمون* ثُمَّ كَلّا سَوفَ تَعلَمون* كَلّا لَو تَعلَمونَ عِلمَ اليَقين».(تكاثر/ 102، 1- 5) بر اساس اين روايت آيات كه بار معنايى تهديد و مذمت دارد خطاب به بنىحارث و بنىحارثه از قبايل يثرب است، در حالىكه آيات مكّى است و مخاطب آن مشركان قريش بودند كه در برخى شأن نزولهاى ديگر بدان اشاره شده است[2](ظ بنى عبدمناف)، از اين رو به نظر مىرسد در اين روايت در حمايت از قريش و به زبان انصار فرافكنى صورت گرفته باشد.
منابع
الاستيعاب فى معرفة الاصحاب؛ انساب الاشراف؛ بحارالانوار؛ البداية و النهايه؛ تاريخ الاسلام و وفيات المشاهير و الاعلام؛ تاريخ خليفة بن خياط؛ التاريخ الكبير؛ تاريخ المدينة المنوره؛ تفسير القرآن العظيم، ابن ابى حاتم؛ جامعالبيان عن تأويل آى القرآن؛ الجامع لاحكام القرآن، قرطبى؛ جمهرة انساب العرب؛ السيرة النبويه، ابن هشام؛ صحيح البخارى؛ الطبقات الكبرى؛ الكامل فى التاريخ؛ كتاب الاصنام (تنكيس الاصنام)؛ كتاب النسب؛ اللهوف فى قتلى الطفوف؛ معجم البلدان؛ المغازى؛ المقتضب من كتاب جمهرة النسب؛ مقتلالحسين عليه السلام؛ وفاء الوفاء باخبار المصطفى صلى الله عليه و آله؛ وقعة صفين.[1]. جامعالبيان، مج 3، ج 4، ص 96- 98؛تفسير قرطبى، ج 4، ص 119- 120
[2]. تفسير ابن ابى حاتم، ج 10، ص 3459؛تفسير قرطبى، ج 20، ص 115
بنىحارثه
مهران اسماعيلى
بنىحارثه: از قبايل اوسى يثرب
بنىحارثة بن حارث از مجموعههاى اوسى يثرب در عصر نبوى به شمار مىآيند كه جد اعلاى ايشان حارثة بن حارث با 4 واسطه به اوس مىرسد.[1]
از آنجا كه جدّ حارثه يعنى عَمرو بن مالك به «نبيت» شهرت يافت، بنىحارثه جزو قبايل منشعب از نبيت چون بنى عبد الاشهل، بنىزعورا و بنىظفرند.[2]البته بر اثر رواج نام حارثه، مجموعههاى ديگرى در بيرون يثرب را نيز مىتوان به نام بنىحارثه يافت كه با بنىحارثه مورد نظر تفاوت دارند.
موقعيت و پيشينه تاريخى بنىحارثه
قبايل منشعب از اوس و خزرج در يثرب در نقطه متمركزى نمىزيستند، بلكه هر قبيلهاى در منطقه مسكونى و زراعى خود از ديگر قبايل جدا بود و در منابع گاه از واژه «قريه» (روستا) براى زيستگاه هريك از اين قبايل ياد كردهاند.[3]
گزارشهاى اندك تاريخى حكايت از آن دارد كه بنىحارثه در آغاز در كنار و همراه با يكى ديگر از مجموعههاى اوسى منشعب از نبيت يعنى بنى عبدالاشهل مىزيستند؛ ازدواجها و روابط فاميلى كه ميان اعضاى اين دو قبيله برقرار شده مربوط به همين دوره است؛ اما در مقطعى بعد، بنىحارثه بر اثر درگيرى با بنىعبدالاشهل ناچار شد مناطق خود را رها كرده، به خيبر برود؛ ولى ظاهراً در خيبر نيز وضعيت مناسبى نبود و در نهايت پس از صلحى كه ميان آن دو برقرار شد بنى حارثه دوباره به يثرب بازگشتند؛ امّا ديگر نه در[1]. نسب معد، ج 1، ص 375
[2]. جمهرة النسب، ج 1، ص 10؛ الطبقات، ابنخياط، ص 139؛ المعارف، ص 110
[3]. فتح البارى، ج 9، ص 229
منطقه سابق خود، كه در مناطق شمالىتر و با فاصله از بنىعبدالاشهل مستقر شدند[1]و قلعههايى همچون مَرْغَم بنا كردند.[2]گفته شده كه محل جديد سكونت بنىحارثه در عصر سلطه يهوديان بر يثرب از آن يهوديان بنىمرانه بود كه قلعهاى به نام خال در آن بنا كرده بودند. منابع تاريخى، برخى از اعضاى بنىحارثه را همپيمانان بنىعبدالاشهل شمردهاند[3]، بر اين اساس بايد چنين نتيجه گرفت كه به هنگام درگيرى و جدايى آنها از بنىعبدالاشهل و انتقالشان به خيبر، برخى اعضاى اين قبيله وابستگى خود را با بنىحارثه قطع كرده و به قبيله بنىعبدالاشهل پيوستهاند و بر اين اساس آنان از آن دسته از بنىعبدالاشهلاند كه تبارشان حارثى است و در نتيجه، عملكرد اين دسته در دوره مدنى در چارچوب فعاليتهاى بنىعبدالاشهل قابل بررسى است.
فاصله خانههاى بنىحارثه با مسجد نبوى معيارى براى تعيين گاه نماز عصر گرديد؛ بدينگونه كه مدت زمانى كه براى رفتن از مسجد پيامبر به منازل بنىحارثه و بازگشت از آنجا مورد نياز بود، همان مدتى بود كه پيامبر ميان نماز عصر و نماز مغرب مراعات مىكرد.[4]اين فاصله بر اساس معيارهاى سنجش امروزى حدود 10 كيلومتر تخمين زده مىشود. موقعيت منطقه بنىحارثه از حساسيت خاصّى برخوردار بود. در واقع آنان شمالىترين قبيله مستقر در يثرب بودند و چون موقعيت طبيعى يثرب بهگونهاى بود كه تنها از جهت شمالى امكان حمله منظم به آن وجود داشت، بنىحارثه نخستين تيررس دشمنان و مهاجمان به يثرب به حساب مىآمدند. شايد از همين رو قلعه آنان را يكى از محكمترين قلعهها شمردهاند.[5]
زمينهاى زراعى و باغهاى خرماى بنىحارثه پس از بازگشت از خيبر در دشتهاى كنار كوه احد قرار داشت و در درههاى پيرامون اين كوه دامهايشان به چرا مىرفتند.[6]به نظر مىرسد كه بنىحارثه غالباً زمينهاى زراعى خود را اجاره مىدادند و بخش قابل توجهى[1]. عمدة القارى، ج 10، ص 232؛ فتحالبارى، ج 4، ص 72- 73
[2]. معجم ما استعجم، ج 4، ص 85
[3]. المحبر، ص 268؛ اسدالغابه، ج 4، ص330؛ الاصابه، ج 6، ص 28
[4]. مسند احمد، ج 3، ص 228؛ مسند ابىيعلى، ج 7، ص 297؛ السنن الكبرى، ج 1، ص 443
[5]. دلائل النبوه، ج 3، ص 440؛ تاريخطبرى، ج 2، ص 240
[6]. السنن الكبرى، ج 9، ص 250
از درآمدهاى ايشان از اين راه تأمين مىشد.[1]
درباره آيينهاى رايج در ميان بنىحارثه مىتوان به توجه ايشان به بت منات و نيز دين يهود اشاره كرد. افزون بر بت منات كه عموم اوس* و خزرج آن را مىپرستيدند بنى حارثه در خانههاى خود نيز بتهاى متعددى داشتند كه منابع بدان اشاره كردهاند.[2]
عموماً آيين يهود در ميان اوسيان بيش از خزرجيان رواج داشت؛ امّا به نظر مىرسد در ميان مجموعههاى اوسى، يهوديان بنىحارثه جمعيت قابل توجهى بودهاند، به گونهاى كه در برخى گزارشهاى تاريخى از ايشان در كنار يهوديان بنىقريظه، بنىقينقاع و بنىنضير ياد كردهاند.[3]البته در منابعْ اطلاعات فراوانى در اين باره وجود ندارد. واقدى، يكى از بزرگان يهود به نام ابن سُنَيْنه را از يهوديان بنىحارثه دانسته است.[4]هجرت آنان به خيبر پس از درگيرى با اوسيان بنىعبد الاشهل هم از روابط آنان با خيبريان خبر مىدهد و از اينرو بود كه پيامبر در نبرد خيبر و در سال هفتم هجرى محيصة بن مسعود حارثى را براى مذاكره با اهل فدك بدانجا فرستاد.[5]
در برخى گزارشهاى تفسيرى به انعكاس رقابتهاى بنىحارثه با قبايل ديگر پرداختهاند. بنا به روايتى از ابن بريده آيات نخستين سوره تكاثر درباره اين قبيله و بنىحارث (از زيرمجموعههاى خزرجى) نازل شده است كه از رقابتها و برتربينى آنها نسبت به يكديگر خبر مىدهد، چنان كه آنان دايره افتخارات خود را از شخصيتهاى زنده به مردگان خود گسترش دادند[6]:«الهكُمُ التَّكاثُر* حَتّى زُرتُمُ المَقابِر* كَلّا سَوفَ تَعلَمون* ثُمَّ كَلّا سَوفَ تَعلَمون».(تكاثر/ 102، 1- 4)
اين در حالى است كه اين سوره به اتفاق از سور مكى است و از اين رو نمىتواند از رقابت دو قبيله يثربى خبر دهد، افزون بر اين در منابع غير تفسيرى هيچ اطلاعى درباره[1]. سنن النسائى، ج 7، ص 33، 36؛ سنن ابىداوود، ج 2، ص 467
[2]. الطبقات، ابن سعد، ج 3، ص 450؛الاصابه، ج 7، ص 222
[3]. البداية والنهايه، ج 3، ص 275؛ تاريخبغداد، ج 8، ص 90
[4]. المغازى، ج 1، ص 190
[5]. الاستيعاب، ج 4، ص 25؛ الدرر، ج 1، ص201؛ المغازى، ج 2، ص 684
[6]. تفسير ابن ابى حاتم، ج 10، ص 3459؛تفسير ابن كثير، ج 4، ص 582
رويارويى بنىحارثه و بنىحارث و رقابت و فخرفروشى آنها نسبت به يكديگر وجود ندارد و به نظر مىرسد اينگونه روايات نوعى فرافكنى باشد تا برخى مذمتهاى قرآنى را كه مخاطب آن قبايل قريشىاند متوجه قبايل انصارى بداند.
در آخرين درگيرى كه ميان قبايل اوسى و خزرجى رخ داد (نبرد بُعاث)، بنىحارثه از ديگر اوسيان كناره گرفتند و به خزرجيان اعلام بىطرفى كردند و حاضر شدند به درخواست خزرجيان (قدرت برتر يثرب در آن عهد) مبنى بر به گروگان سپردن 10 تن از بنىحارثه جهت تضمين بىطرفيشان تن در دهند.[1]
بنىحارثه و پيامبر صلى الله عليه و آله
درباره نخستين مسلمانان بنىحارثه مىتوان از ظهير بن نافع، ابو برده و نهير بن هيثم ياد كرد كه در پيمان عقبه دوم با پيامبر بيعت و از وى حمايت كردند[2]در آن پيمان 60 خزرجى و 12 اوسى حضور داشتند.
درباره زمان گسترش اسلام در ميان بنىحارثه اطلاع كافى در اختيار نيست و در منابع رجالى و تاريخى نيز كمتر از نام اعضاى آن ياد شده است. برخى شخصيتهاى ايشان پس از جنگ احد اسلام آوردند[3]و برخى بزرگان ايشان همچون اوس بن قيظى به جهت عملكردش در خندق منافق خوانده شدهاند.[4](ظ اوس بن قيظى) در برخى گزارشها از نابودى بتهاى بنىحارثه سخن به ميان آمده[5]؛ امّا مشخص نيست كه اين حادثه، در چه زمانى از دوره[6]مدنى روى داده است. با توجه به نفوذ آيين يهود در اين قبيله و همچنين همپيمانى اوسيان با قبايل يهودى چون بنىقريظه و بنىنضير[7]به نظر مىرسد گسترش اسلام در اين قبيله با كندى و تأخير مواجه شده باشد.[1]. الاغانى، ج 17، ص 127؛ الكامل، ج 1، ص681
[2]. سيرة النبى صلى الله عليه و آله، ج 2،ص 312
[3]. الاستيعاب، ج 4، ص 25
[4]. الاصابه، ج 1، ص 305
[5]. الطبقات، ابن سعد، ج 3، ص 450؛الاصابه، ج 7، ص 222
[6]. جامعالبيان، مج 11، ج 21، ص 163-164؛ المغازى، ج 2، ص 416؛ المحبر، ص 469
[7]. الاغانى، ج 17، ص 124
در نبرد بدر در سال دوم هجرى كه آمار انصاريان حاضر در لشكر اسلام بالغ بر 200 نفر مىشد، تنها سه تن از بنىحارثه شركت كردند.[1]در جنگ احد كه لشكر مكه در احد مستقر شدند، بنى حارثه زنان و فرزندانشان را در قلعههاى خود جاى دادند و بيش از ديگر قبايل نگران وضعيت خود بودند، زيرا سكونتگاههاى ايشان متصل به ميدان نبرد بود. زمانى كه عبداللَّه بن ابىّ با حدود 300 تن از ياران خود از رويارويى با قريش صرفنظر كرده، ميدان نبرد را رها كردند، فضاى رعب انگيزى بر بنىحارثه حاكم گرديد و نزديك بود ايشان نيز از همراهى پيامبر روى گردانند. اين وضعيت در روايات مشهورى كه در شأن نزول آيه 122 آلعمران/ 3 آمده، منعكس شده است. بنا به گزارش اين آيه دستههايى آهنگ سستى كردند، حال آنكه خدا يار و ياور ايشان بود. در آيات بعد خداوند ضمن يادآورى پيروزى بدر، بدانان وعده مىدهد كه اگر پايدار و پرهيزگار باشند از حمايت فرشتگان برخوردار خواهند شد:«اذ هَمَّت طَافَتانِ مِنكُم ان تَفشَلا واللَّهُ ولِيُّهُما وعَلَى اللَّهِ فَليَتَوَكَّلِ المُؤمِنون* ولَقَد نَصَرَكُمُ اللَّهُ بِبَدرٍ و انتُم اذِلَّةٌ فَاتَّقوا اللَّهَ لَعَلَّكُم تَشكُرون* اذ تَقولُ لِلمُؤمِنينَ الَن يَكفِيَكُم ان يُمِدَّكُم رَبُّكُم بِثَلثَةِ ءالفٍ مّنَ المَلكَةِ مُنزَلين».(آلعمران/ 3، 122- 124)
در نبرد احد زمانى كه پيامبر عزم احد كرده بود چون به نزديكى بنىحارثه رسيد از يكى از ايشان به عنوان راهنما كمك گرفت[2]و از برخى زمينهاى بنىحارثه عبور كرد.
برخى مخالفان پيامبر صلى الله عليه و آله كه در منابع از آنها به عنوان منافق ياد شده است همين مسئله را بهانه اعتراض خود به پيامبر صلى الله عليه و آله قرار داده، درگيرى لفظى را آغاز كردند كه با حمايت ياران بنى عبدالاشهل از پيامبر خاتمه يافت.[3]
به رغم وجود چنين برخوردها از سوى برخى سران بنىحارثه، جوانانى از آنان را مىتوان مشاهده كرد كه مشتاق حضور در سپاه پيامبر صلى الله عليه و آله بودند؛ اما به سبب كمى سن آنها، پيامبر صلى الله عليه و آله مانعشان شد.[4][1]. الدرر، ج 1، ص 118؛ المغازى، ج 1، ص158
[2]
[3]2-. المغازى، ج 1، ص 218
[4]. همان، ص 216؛ الطبقات، ابن سعد، ج 4،ص 369؛ الاستيعاب، ج 3، ص 1238
هنگامى كه مسلمانان در نبرد احد* رو به فرار نهادند بنو حارثه نيز جزو فراريان بودند[1]و هيچ شهيدى از آنان به ثبت نرسيده است. اين در حالى است كه بنىسلمه كه به لحاظ موقعيت جغرافيايى، وضعيتى مشابه بنىحارثه داشتند، مقاومت كردند و بيشترين شهداى احد از آنهاست.
در جريان كشتن كعببن اشرف يهودى (پس از جنگ بدر) از ميان 5 نفرى كه كعببن اشرف را كشتند، دو تن از تبار بنىحارثه بودند كه يكى از ايشان به بنى عبدالاشهل پيوسته بود.[2]
همچنين پس از كعب بن اشرف، پيامبر دستور داد يهوديان معاند كشته شوند و آنگاه بود كه محيصة بن مسعود حارثى كه در همان اوان اسلام آورده بود ابن سنينه يهودى را كشت.[3]
در نبرد خندق در سال پنجم هجرى كه سپاه عظيمى درصدد حمله به مدينه برآمدند تصميم گرفته شد كه براى مقابله با ايشان خندقى در شمال شهر كشيده شده، دروازه طبيعى يثرب را بر روى سپاه احزاب ببندند. مسير خندق از غرب به شرق چنان طراحى شد كه منطقه بنىحارثه نزديك ترين محله به خندق بود[4]پيامبر شمارى از زنان خود را در كنار زنان و فرزندان بنىحارثه در قلعه مستحكم آنها قرار داد.[5]
با طولانى شدن جنگ و نيز خيانت بنىقريظه از درون، مسلمانان روزهاى طاقتفرسايى را سپرى كردند. (احزاب/ 33، 10) خستگى و نگرانيهاى بنىحارثه موجب گرديد درصدد راهى براى ترك صحنه نبرد باشند. ايشان از پيامبر خواستند اجازه دهد به خانههاى خود بازگردند تا بتوانند آنها را از خطر غارت حفظ كنند.
گفته شده كه 80 تن از بنىحارثه بدون اجازه پيامبر صحنه نبرد را رها كردند.[6][1]. المغازى، ج 1، ص 277- 278؛ دلائلالنبوه، ج 3، ص 310
[2]. همان، ص 187
[3]. همان، ص 191- 192
[4]. الطبقات، ابن سعد، ج 4، ص 82
[5]. دلائل النبوه، ج 3، ص 440
[6]. تفسير قرطبى، ج 14، ص 149