در گروه سوم نيز مىتوان به جنگهاى درون قبيلهاى بنىعامر اشاره كرد:
بنىعامر در درون بطون و تيرههاى خود شاهد جنگهاى متعددى بود كه «يوم الفتاة»[1](روز غلبه بنىعامر بر بنى خالد بن جعفر بن كلاب)، «يوم الهراميث»[2]و «يوم حرابيب»[3](هر دو بين بنى ضباب و بنى جعفر بن كلاب) و «يوم فيف الريح»[4](روز غلبه بنىعامر بر بنى حارث بن كعب) از جمله آنهاست.
آداب و عقايد بنىعامر
بنىعامر نيز مانند بسيارى از قبايل شبه جزيره بتپرست بودند. اينان متولى نگهدارى بتى به نام «ذواللبا» بودند[5]؛ همچنين در كنار قريش، كنانه، خزاعه، ثقيف و ... از حُمْسيها بودند.[6]اين قبايل كه بر اثر تعصب و اهتمام فراوان در مناسك حج به حُمْس مشهور شده بودند، براى خود عاداتى ويژه، چون ترك وقوف در عرفات و عريان طواف كردن داشتند، ضمن آنكه براى ديگران نيز احكامى خاص چون حرمت خوردن غذايى كه از بيرون حرم به داخل مىآوردند يا وجوب طواف در لباس تهيه شده در حرم جعل كرده بودند.[7]خداوند با نزول آيه 26 اعراف/ 7 اينان را از طواف عريان برحذر داشت و لباس را وسيله ستر عورت و تقوا را برترين لباس دانست[8]:«يبَنى ءادَمَ قَد انزَلنا عَلَيكُم لِباسًا يُورى[1]. معجم قبايل العرب، ج 1، ص 328
[2]. معجم قبايل العرب، ج 2، ص 660؛المفصل، ج 5، ص 522
[3]. معجم قبايل العرب، ج 1، ص 195
[4]. الكامل، ج 1، ص 632
[5]. المفصل، ج 6، ص 214
[6]. السيرةالنبويه، ج 1، ص 200؛ النسب، ص259؛ المنمق، ص 128
[7]. السيرة النبويه، ج 1، ص 202- 203؛المنمق، ص 127- 128.
[8]. الدرالمنثور، ج 3، ص 433؛ مبهماتالقرآن، ج 1، ص 475
سَوءتِكُم وريشًا و لِباسُ التَّقوى ذلِكَ خَيرٌ ذلِكَ مِن ءايتِ اللَّهِ لَعَلَّهُم يَذَّكَّرون».حمسيها همچنين مقرر كرده بودند كه فرد محرم حق ندارد از درِ خانه وارد آن شود، بلكه بايد از پشت خيمه يا بالاى سقف وارد خانه شود. خداوند با نزول آيه 189 بقره/ 2 ضمن رد اين سنت جاهلى از همه مسلمانان مىخواهد كه ضمن رعايت تقوا بر خلاف سنت گذشتگان از درِ خانهها وارد آنها شوند[1]:«و لَيسَ البِرُّ بِان تَأتوا البُيوتَ مِن ظُهورِها و لكِنَّ البِرَّ مَنِ اتَّقى وَأتوا البُيوتَ مِن ابوبِها واتَّقوا اللَّهَ لَعَلَّكُم تُفلِحون».از ديگر اعتقادات بنىعامر و قبايلى چون ثقيف و خزاعه حرمت خوردن قسمتى از زراعت خود و همچنين گوشت برخى از حيوانات بود؛ مانند بحيره* (ناقهاى كه پس از دهمين زايمان خود گوشش را مىشكافتند و رهايش مىكردند) يا سائبه* (شترى كه بر اثر نذرى آن را رها مىكردند يا چون 10 بچه ماده زاييده بود آن را رها مىكردند و ديگر نه بر آن سوار مىشدند و نه از شير آن مىخوردند) يا وصيله* (بچه هفتم گوسفند اگر نر بود آن را نذر بتها مىكردند) يا حام (حيوانى نر كه 10 فرزند داشت و از آن پس بر پشت آن بار نمىبردند). خداوند با نزول آيه 168 بقره/ 2 با رد اينگونه عقايد، مردم را به استفاده صحيح و حلال از نعمتهاى خود توصيه مىكند[2]:«يايُّهَا النّاسُ كُلوامِمّا فِىالارضِ حَللًا طَيّبًا ولا تَتَّبِعوا خُطُوتِ الشَّيطنِ انَّهُ لَكُم عَدُوٌّ مُبين»برخى با عطف ضمير «هُم» در آيه 170 بقره/ 2 به مخاطبان آيه 168 اين آيه را نيز در شأن بنىعامر مىدانند.[3]خداوند در اين آيه ضمن بيان گفتار اين افراد كه با رد احكام خداوند عمل به سنتها و گفتههاى پيشينيان خود را لازم مىدانستند اعمال و گفتار گذشتگان آنان را مردود و آنان را گمراه خوانده است:«واذا قيلَ لَهُمُ اتَّبِعوا ما انزَلَ اللَّهُ قالوا بَل نَتَّبِعُ ما الفَينا عَلَيهِ ءاباءَنا اولَو كانَ ءاباؤُهُم لايَعقِلونَ شَيًا و لا يَهتَدون».
(بقره/ 2، 170)
بنىعامر و اسلام
با بعثت پيامبر صلى الله عليه و آله بنىعامر نيز مانند بسيارى از قبايل حجاز و شبه جزيره عربستان از ظهور دين جديد آگاه شده، عكس العملهاى متفاوتى از خود نشان دادند؛ برخى از عامريان اسلام آوردند و گروهى عناد ورزيده، به توهين و ايذاى آن حضرت و مسلمانان پرداختند؛ ولى بسيارى نيز موضع بىطرفانه اتخاذ كردند و به احتمال در انتظار روشن[1]. مجمعالبيان، ج 2، ص 509
[2]. مجمع البيان، ج 1، ص 459؛ زادالمسير،ج 1، ص 168
[3]. زادالمسير، ج 1، ص 173
شدن ارتباط پيامبر و قريش بودند. با توجه به گستردگى قبيله بنى عامر و حضور آنان در نقاط گوناگون مىتوان نوع واكنش آنان به ظهور اسلام را با توجه به شرايط زيست محيطى و منطقه سكونت آنان بررسى كرد.
حضرت رسول صلى الله عليه و آله پس از اعلام علنى دعوت به اسلام، از موسم حج و حضور قبايل مختلف در مكه بهره مىجست و به تبيين و تبليغ دين خود مىپرداخت. بنىعامر نيز از اين دعوت پيامبر بىنصيب نماندند، زيرا در يكى از اين اوقات حضرت با حضور در ميان تيره بنىكعب بن ربيعه، اصول و اعتقادات اسلامى را به اطلاع آنان رساند؛ ولى اين دعوت كه در ابتدا با اقبال بنىعامر آغاز شده بود در پى حضور بيحرة بن فراس از بنىقشير و توهين وى به پيامبر صلى الله عليه و آله بىنتيجه ماند.[1]برخى منابع با پرداختن جزئىتر به اين واقعه آوردهاند كه پس از بى ادبى بيحره به پيامبر صلى الله عليه و آله زنى از بنىعامر بنام ضباعه دختر عامربن قرط كه از زنان مسلمان بود بنىعامر را به حمايت از حضرت فرا خواند. پس سه تن از جوانان عامرى به نامهاى غطيف و غطفان (از فرزندان سهل) و عروه يا عذره (فرزند عبدالله بن سلمه) به مقابله با بيحره برخاستند؛ ولى در آن سو دو نفر از مردان تيره بنىقشير و بنىعقيل در حمايت از بيحره با اينان درگير شدند كه به شهادت ياوران پيامبر انجاميد. پيامبر صلى الله عليه و آله در اين خصوص فرمود:«اللهم بارك هؤلاء والعن هؤلاء»[2]؛ همچنين آوردهاند كه اين تيره عامرى در بازگشت به سرزمين خود اخبار موسم حج و حضور پيامبر صلى الله عليه و آله را براى پيرى از مردمان خود نقل كردند. پيرمرد با شنيدن سخنان آن حضرت از زبان راويان، ضمن شهادت بر حقانيت پيامبر به نكوهش كسانى پرداخت كه به آن بىحرمتى كرده بودند.[3]اين اخبار خود مؤيدى بر اسلام برخى از بنىعامر تا قبل از هجرت پيامبر صلى الله عليه و آله به مدينه است.
تاريخ نگاران همچنين به دفعات از حضور مردان و بزرگانى از بنىعامر در نزد پيامبر و پرسش از دعوت آن حضرت و دين جديد و حتى درخواست معجزه[4]خبر دادهاند. در اين[1]. السيرةالنبويه، ج 2، ص 424
[2]. البداية و النهايه، ج 3، ص 112
[3]. السيرة النبويه، ج 2، ص 425
[4]. تاريخ طبرى، ج 1، ص 458؛ تاريخ دمشق،ج 4، ص 362- 363
خصوص آمده است كه بزرگى از بنىعامر نزد پيامبر آمد و از آن جناب در خصوص ماهيت و حقيقت دينش در مقايسه با دينهاى ابراهيم، عيسى و موسى عليهم السلام و ... پرسيد پيامبر نيز با تشريح دعوت خود به يكايك پرسشهاى او پاسخ گفت. آن مرد نيز با پذيرش اسلام و اعلام آن، مجلس را ترك گفت.[1]
با هجرت پيامبر به مدينه و گسترش و تقويت اسلام، رويكرد بنىعامر به پيامبر شكل گستردهتر و منسجمترى به خود گرفت، به نحوى كه در سال چهارم هجرت، ابوبراء عامربن مالك بن جعفر ملقب به ملاعب الاسنّه از بزرگان بنىعامر و تيره بنىكلاب با حضور در مدينه و ملاقات با حضرت، از پيامبر درخواست اعزام مسلمانانى براى تبليغ اسلام در بنىعامر مستقر در نجد كرد و ضمن قبول حمايت از مبلغان، نگرانى پيامبر صلى الله عليه و آله را از احتمال وقوع خطر جانى براى آنان برطرف كرد.[2]اين حركتِ رئيس و بزرگ بنىعامر خود مىتواند بيانگر پديد آمدن زمينه گسترش اسلام در بنىعامر در سال چهارم هجرى باشد. از سوى ديگر برخى از عامريان نيز با آنكه اسلام نياورده بودند در جوار و حمايت پيامبر صلى الله عليه و آله قرار گرفتند كه در اين رابطه مىتوان به داستان دو عامرى اشاره كرد كه به دست عمروبن اميه ضمرى پس از واقعه بئر معونه كشته شدند[3]و اين امر موجب شد كه حضرت براى پرداخت ديه آنان از بنىنضير (متحد بنىعامر) كمك بگيرد.[4]
در مقابل اين گروه از عامريان مسلمان يا متمايل به اسلام، افراد و تيرههايى نيز از آنان تمام توان خود را در رويارويى با اسلام و مسلمانان صرف كردند. اگرچه اين برخوردهاى منفى حتى در سال نهم هجرى و در جريان اعزام هيئت به مدينه نيز گزارش شده؛ اما گستردگى آن به حدى نبوده كه بتوان در گزارشى كلى بنىعامر را به طور غالب، معاند اسلام معرفى كرد، در هر صورت به اسارت درآمدن دو تن از اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله به دست[1]. تاريخ طبرى، ج 1، ص 456- 457؛تاريخدمشق، ج 3، ص 469- 473
[2]. السيرةالنبويه، ج 3، ص 184؛ الطبقات،ج 2، ص 40؛ المغازى، ج 1، ص 346
[3]. المغازى، ج 1، ص 351؛ السيرةالنبويه،ج 3، ص 186؛ الطبقات، ج 2، ص 41
[4]. المغازى، ج 1، ص 364؛ السيرة النبويه،ج 3، ص 190
بنىعامر كه در جواب آن، حضرت نيز مردى از ثقيف، متحد بنىعامر را اسير كرد[1]، تهييج و تحريك بنىعامر به وسيله عامربن طفيل (از بزرگان بنىعامر و از تيره بنى جعفر بن كلاب) براى قتل مبلغان پيامبر صلى الله عليه و آله[2]و شركت بنى هلال بن عامر در جنگ حنين در كنار هوازن در سال هشتم هجرى[3]نمونههايى از عنادورزى عامريان با اسلام و پيامبر صلى الله عليه و آله است؛ همچنين برخى از اينان در واكنش به اسلام قبايلى چون غفار، اسلم و جهينه ضمن انكار خداوند و تكذيب پيامبر صلى الله عليه و آله مدعى مىشدند كه اگر در اين دين خير و نفعى بود ما خود زودتر به آن ايمان مىآورديم. خداوند با نزول آيه 11 احقاف/ 46 به اين امر اشاره مىكند[4]:«قالَ الَّذينَ كَفَروا لِلَّذينَ ءامَنوا لَو كانَ خَيرًا ما سَبَقونا الَيهِ و اذ لَم يَهتَدوا بِهِ فَسَيَقولونَ هذا افكٌ قَديم»؛همچنين در منابع از تدارك دو سريه يكى به فرماندهى ابوبكر به سوى بنىكلاب در ناحيه ضريه[5]و ديگرى به فرماندهى ضحاكبن سفيان كلابى به سوى تيره قرطاء از بنىكلاب[6]گزارش شده است. ضمن آنكه از سريههاى عمر بن خطاب[7]و شجاع بن وهب[8]به تربه و ركبه از اراضى بنىعامر سخن به ميان آمده است؛ ولى در گزارشها هيچ اشارهاى به بنىعامر نشده، از اين رو اين احتمال وجود دارد كه اين اعزامها با هدف برخورد با ساكنان غير عامرى اين مناطق بوده باشد.
با فتح مكه در سال هشتم هجرى گروهى از بزرگان تازه مسلمان شده بنىعامر در كنار پيامبر صلى الله عليه و آله در حنين رو در روى خويشاوندان هوازنى خود قرار گرفتند. پيامبر صلى الله عليه و آله با هدف نرم كردن قلبهاى اين دسته از عامريان پس از به دست آوردن غنايم حنين مقدارى از آن را[1]. المعجم الكبير، ج 18، ص 190
[2]. المغازى، ج 1، ص 347؛ السيرةالنبويه،ج 3، ص 185؛ الطبقات، ج 2، ص 40
[3]. التنبيه و الاشراف، ص 235
[4]. التبيان، ج 9، ص 273؛ مجمع البيان، ج9، ص 129؛ مبهمات القرآن، ج 2، ص 489
[5]. التنبيه و الاشراف، ص 227
[6]. الطبقات، ج 2، ص 162؛ تاريخ المدينه،ج 2، ص 598
[7]. السيرة النبويه، ج 4، ص 609؛ التنبيهو الاشراف، ص 227
[8]. الطبقات، ج 3، ص 70
به برخى از بزرگان و سران بخشيد[1]كه بدانان مؤلفة القلوب مىگفتند. مفسران آيه 60 توبه/ 9 را در اين خصوص مىدانند:«انَّمَا الصَّدَقتُ لِلفُقَراءِ والمَسكينِ والعمِلينَ عَلَيها والمُؤَلَّفَةِ قُلوبُهُم و ...».[2]ابن هشام به افرادى از تيره بنىربيعة بن عامربن صعصعه چون علقمة بن علاثه، لبيدبن ربيعه و خالد بن هوزه در ميان تأليف قلوب شدگان اشاره كرده است.[3]
با شروع سال نهم هجرى و ورود هيئتهاى متعدد قبايل به مدينه- با هدف اعلام اسلام و تابعيت از حكومت مدينه- قبيله بنىعامر و تيرههاى متعدد آن نيز هريك جداگانه هيئتهايى را اعزام داشتند كه در آن ميان مىتوان به هيئتهاى تيرههايى چون بنى روأس بن كلاب، بنى عقيل بن كعب، بنى جعدة بن كعب، بنى بكاء، بنى نمير بن عامر، بنى قشير بن كعب و بنى كلاب اشاره كرد.[4]پيامبر نيز پس از اعلام اسلام از سوى هر گروه افرادى از آنها را مأمور جمعآورى زكات قبيله خود مىكرد[5]و به برخى از بزرگان آنها هدايايى مىداد[6]؛ همچنين به دستور آن حضرت نامههايى در تأييد اسلام آنان نوشته و در اختيار آنان قرار مىگرفت تا به قبيله خود عرضه كنند.[7]در ميان هيئتهاى بنى عامر، هيئتى كه به وفد بنى عامر بن صعصعه معروف شده و رياست آن را عامر بن طفيل و اربد بن قيس و جبار بن سَلَمى كه هر سه از تيره بنى جعفر بن كلاب بودند بر عهده داشتند، قابل توجه است، زيرا عامربن طفيل وقتى با درخواست مردم خود مبنى بر رو آوردن به اسلام روبه رو شد ضمناعلام عدم تبعيت ازپيامبر صلى الله عليه و آله با هدف كشتن آن حضرت با كمك اربدبن قيس در قالب هيئتى وارد مدينه شد و چون به نزد رسول خدا رسيدند عامر گفت: اى محمد! با من خلوت كن؛ ولى پيامبر اين امر را مشروط به ايمان عامر كرد. عامر تقاضاى خود را تكرار مىكرد، به اين اميد كه اربد از فرصت بهره جويد و با شمشير خود حضرت را بكشد.[8]به گفته برخى منابع عامر خواهان جانشينى پيامبر صلى الله عليه و آله و دريافت يك چهارم[1]. السيرةالنبويه، ج 4، ص 495
[2]. مجمع البيان، ج 5، ص 65؛ تفسير قرطبى،ج 8، ص 114
[3]. السيرةالنبويه، ج 4، ص 495
[4]. الطبقات، ج 1، ص 229- 231؛ تاريخالمدينه، ج 2، ص 592- 599
[5]. اسدالغابه، ج 4، ص 383؛ الطبقات، ج 1،ص 231؛ تاريخ ابن خياط، ص 63
[6]. الطبقات، ج 1، ص 231
[7]. الطبقات، ج 1، ص 230، 232
[8]. السيرة النبويه، ج 4، ص 568
غنايمى بود كه در جاهليت «مرباع» خوانده مىشد[1]و چون حضرت براى او هيچ سهمى در اين امر قائل نشد با تهديد پيامبر مبنى بر اينكه مدينه را پر از سواره و پياده خواهد كرد از محضر پيامبر صلى الله عليه و آله خارج شد. با خروج عامر بن طفيل پيامبر از خداوند هدايت بنىعامر و دفع شر عامر بن طفيل را خواست.[2]برخى از گزارشها نيز از نفرين پيامبر صلى الله عليه و آله در خصوص عامر بن طفيل خبر دادهاند[3]، به هر روى عامر در راه بازگشت به سرزمين خود بر اثر غدهاى كه در گردن او پديدار شد در منزل زنى از بنىمسلول مُرد.[4]اربد نيز وقتى به نزد قوم خود بازگشت بر اثر صاعقهاى هلاك شد.[5]
شخصيتهاى بنىعامر
از زنان معروف بنىعامر چند تن را مىتوان ياد كرد؛ از جمله همسران پيامبر از اين قبيله چون زينب دختر خزيمة بن حارث از بنىهلال، معروف به امّالمساكين كه در سال سوم هجرى خود را به پيامبر صلى الله عليه و آله بخشيد[6]و خداوند با حلال شمردن اين زنان براى آن حضرت چنين ازدواجهايى را فقط در خصوص پيامبر صلى الله عليه و آله جايز دانست (احزاب/ 33، 50)، ميمونه دختر حارثبن حزن كه در سال هفتم پس از عمرةالقضاء در منطقه سَرِف به ازدواج حضرت درآمد.[7]وى از جمله زنانى بود كه گاه با درخواستهاى خود براى زياد شدن نفقه، پيامبر صلى الله عليه و آله را در وضعيتى سخت قرار مىدادند، به نحوى كه خداوند از پيامبر صلى الله عليه و آله مىخواهد زنانى را كه تنها خواهان زندگانى دنيوى هستند به وجهى نيكو رها سازد.[8](احزاب/ 33، 29) ميمونه از آن دسته همسرانى بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله از سوى خداوند مجاز بود كه هرگاه بخواهد موعد آنان را به تأخير اندازد.[9](احزاب/ 33، 51)؛ همچنين ضُباعه دختر عامر بن قُرْط از بنىكعب كه از حمايت او از پيامبر صلى الله عليه و آله در سالهاى حضور در مكه سخن به ميان آمده است[10]و كلابيه كه در سال هشتم به ازدواج حضرت[1]. تاريخ المدينه، ج 2، ص 519؛ الطبقات،ج 1، ص 236
[2]. تاريخ المدينه، ج 2، ص 520؛ السيرةالنبويه، ج 4، ص 568؛ الطبقات، ج 1، ص 236
[3]. تاريخ المدينه، ج 2، ص 519
[4]. السيرة النبويه، ج 4، ص 568؛ الطبقات،ج 1، ص 236
[5]. السيرة النبويه، ج 4، ص 569؛ الطبقات،ج 1، ص 236؛ تاريخ المدينه، ج 2، ص 520
[6]. المحبر، ص 83؛ النسب، ص 264؛ تاريخدمشق، ج 3، ص 206؛ المنتخب، ص 88
[7]. المحبر، ص 91؛ النسب، ص 263؛السيرةالنبويه، ج 4، ص 644- 646؛ الطبقات، ج 8، ص 104
[8]. مجمعالبيان، ج 8، ص 544- 545
[9]. همان، ص 573- 574
[10]. تاريخ دمشق، ج 3، ص 244؛ البدايةوالنهايه، ج 3، ص 112
درآمد[1]و همچنين شاعه دختر رفاعه از بنى كلاب.[2]از ديگر زنان اين قبيله بايد به امالبنين همسر على بن ابى طالب و مادر ابوالفضل العباس عليهما السلام[3]، امّ سعيد همسر عقيل بن ابىطالب[4]، صفيّه همسر عبدالمطّلب[5]، ام الفضل همسر عباس بن عبدالمطلب[6]و ليلى الاخيليه شاعره عرب[7]اشاره كرد.
در ميان مردان عامرى نيز بايد از اينان ياد كرد: ابوبراء عامر بن مالك رئيس بنىعامر در جنگ فجار بر ضدّ قريش و كنانه[8]و حامى مبلغان اعزامى پيامبر به نجد در واقعه بئر معونه[9]، قُرّة بن هُبيره عامل جمعآورى زكات از سوى پيامبر در بنىكعب از تيرههاى بنىعامر[10]كه پس از رحلت حضرت از دادن زكات قوم خود امتناع ورزيد[11]، عامر بن طفيل از بزرگترين خطيبان عرب[12]و از دشمنان سرسخت پيامبر و عامل قتل مبلغان پيامبر در حادثه بئر معونة[13]، لبيد بن ربيعه از شعراى بزرگ عرب و از كسانى كه پيامبر در[1]. السيرةالنبويه، ج 4، ص 647؛ الطبقات،ج 8، ص 112؛ المنتخب، ص 103
[2]. تاريخ دمشق، ج 3، ص 166
[3]. المعارف، ص 88
[4]. الطبقات، ج 4، ص 31
[5]. اسدالغابه، ج 1، ص 142
[6]. السيرةالنبويه، ج 4، ص 646؛ الطبقات،ج 8، ص 104
[7]. تاريخ دمشق، ج 70، ص 60
[8]. الطبقات، ج 1، ص 102
[9]. الطبقات، ج 2، ص 40؛ اسدالغابه، ج 3،ص 138
[10]. الطبقات، ج 1، ص 231
[11]. فتوح البلدان، ص 106
[12]. المفصل، ج 8، ص 776
[13]. تاريخ دمشق، ج 26، ص 103؛ المغازى، ج1، ص 348؛ السيرةالنبويه، ج 3، ص 185