خصوص آمده است كه بزرگى از بنىعامر نزد پيامبر آمد و از آن جناب در خصوص ماهيت و حقيقت دينش در مقايسه با دينهاى ابراهيم، عيسى و موسى عليهم السلام و ... پرسيد پيامبر نيز با تشريح دعوت خود به يكايك پرسشهاى او پاسخ گفت. آن مرد نيز با پذيرش اسلام و اعلام آن، مجلس را ترك گفت.[1]
با هجرت پيامبر به مدينه و گسترش و تقويت اسلام، رويكرد بنىعامر به پيامبر شكل گستردهتر و منسجمترى به خود گرفت، به نحوى كه در سال چهارم هجرت، ابوبراء عامربن مالك بن جعفر ملقب به ملاعب الاسنّه از بزرگان بنىعامر و تيره بنىكلاب با حضور در مدينه و ملاقات با حضرت، از پيامبر درخواست اعزام مسلمانانى براى تبليغ اسلام در بنىعامر مستقر در نجد كرد و ضمن قبول حمايت از مبلغان، نگرانى پيامبر صلى الله عليه و آله را از احتمال وقوع خطر جانى براى آنان برطرف كرد.[2]اين حركتِ رئيس و بزرگ بنىعامر خود مىتواند بيانگر پديد آمدن زمينه گسترش اسلام در بنىعامر در سال چهارم هجرى باشد. از سوى ديگر برخى از عامريان نيز با آنكه اسلام نياورده بودند در جوار و حمايت پيامبر صلى الله عليه و آله قرار گرفتند كه در اين رابطه مىتوان به داستان دو عامرى اشاره كرد كه به دست عمروبن اميه ضمرى پس از واقعه بئر معونه كشته شدند[3]و اين امر موجب شد كه حضرت براى پرداخت ديه آنان از بنىنضير (متحد بنىعامر) كمك بگيرد.[4]
در مقابل اين گروه از عامريان مسلمان يا متمايل به اسلام، افراد و تيرههايى نيز از آنان تمام توان خود را در رويارويى با اسلام و مسلمانان صرف كردند. اگرچه اين برخوردهاى منفى حتى در سال نهم هجرى و در جريان اعزام هيئت به مدينه نيز گزارش شده؛ اما گستردگى آن به حدى نبوده كه بتوان در گزارشى كلى بنىعامر را به طور غالب، معاند اسلام معرفى كرد، در هر صورت به اسارت درآمدن دو تن از اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله به دست[1]. تاريخ طبرى، ج 1، ص 456- 457؛تاريخدمشق، ج 3، ص 469- 473
[2]. السيرةالنبويه، ج 3، ص 184؛ الطبقات،ج 2، ص 40؛ المغازى، ج 1، ص 346
[3]. المغازى، ج 1، ص 351؛ السيرةالنبويه،ج 3، ص 186؛ الطبقات، ج 2، ص 41
[4]. المغازى، ج 1، ص 364؛ السيرة النبويه،ج 3، ص 190
بنىعامر كه در جواب آن، حضرت نيز مردى از ثقيف، متحد بنىعامر را اسير كرد[1]، تهييج و تحريك بنىعامر به وسيله عامربن طفيل (از بزرگان بنىعامر و از تيره بنى جعفر بن كلاب) براى قتل مبلغان پيامبر صلى الله عليه و آله[2]و شركت بنى هلال بن عامر در جنگ حنين در كنار هوازن در سال هشتم هجرى[3]نمونههايى از عنادورزى عامريان با اسلام و پيامبر صلى الله عليه و آله است؛ همچنين برخى از اينان در واكنش به اسلام قبايلى چون غفار، اسلم و جهينه ضمن انكار خداوند و تكذيب پيامبر صلى الله عليه و آله مدعى مىشدند كه اگر در اين دين خير و نفعى بود ما خود زودتر به آن ايمان مىآورديم. خداوند با نزول آيه 11 احقاف/ 46 به اين امر اشاره مىكند[4]:«قالَ الَّذينَ كَفَروا لِلَّذينَ ءامَنوا لَو كانَ خَيرًا ما سَبَقونا الَيهِ و اذ لَم يَهتَدوا بِهِ فَسَيَقولونَ هذا افكٌ قَديم»؛همچنين در منابع از تدارك دو سريه يكى به فرماندهى ابوبكر به سوى بنىكلاب در ناحيه ضريه[5]و ديگرى به فرماندهى ضحاكبن سفيان كلابى به سوى تيره قرطاء از بنىكلاب[6]گزارش شده است. ضمن آنكه از سريههاى عمر بن خطاب[7]و شجاع بن وهب[8]به تربه و ركبه از اراضى بنىعامر سخن به ميان آمده است؛ ولى در گزارشها هيچ اشارهاى به بنىعامر نشده، از اين رو اين احتمال وجود دارد كه اين اعزامها با هدف برخورد با ساكنان غير عامرى اين مناطق بوده باشد.
با فتح مكه در سال هشتم هجرى گروهى از بزرگان تازه مسلمان شده بنىعامر در كنار پيامبر صلى الله عليه و آله در حنين رو در روى خويشاوندان هوازنى خود قرار گرفتند. پيامبر صلى الله عليه و آله با هدف نرم كردن قلبهاى اين دسته از عامريان پس از به دست آوردن غنايم حنين مقدارى از آن را[1]. المعجم الكبير، ج 18، ص 190
[2]. المغازى، ج 1، ص 347؛ السيرةالنبويه،ج 3، ص 185؛ الطبقات، ج 2، ص 40
[3]. التنبيه و الاشراف، ص 235
[4]. التبيان، ج 9، ص 273؛ مجمع البيان، ج9، ص 129؛ مبهمات القرآن، ج 2، ص 489
[5]. التنبيه و الاشراف، ص 227
[6]. الطبقات، ج 2، ص 162؛ تاريخ المدينه،ج 2، ص 598
[7]. السيرة النبويه، ج 4، ص 609؛ التنبيهو الاشراف، ص 227
[8]. الطبقات، ج 3، ص 70
به برخى از بزرگان و سران بخشيد[1]كه بدانان مؤلفة القلوب مىگفتند. مفسران آيه 60 توبه/ 9 را در اين خصوص مىدانند:«انَّمَا الصَّدَقتُ لِلفُقَراءِ والمَسكينِ والعمِلينَ عَلَيها والمُؤَلَّفَةِ قُلوبُهُم و ...».[2]ابن هشام به افرادى از تيره بنىربيعة بن عامربن صعصعه چون علقمة بن علاثه، لبيدبن ربيعه و خالد بن هوزه در ميان تأليف قلوب شدگان اشاره كرده است.[3]
با شروع سال نهم هجرى و ورود هيئتهاى متعدد قبايل به مدينه- با هدف اعلام اسلام و تابعيت از حكومت مدينه- قبيله بنىعامر و تيرههاى متعدد آن نيز هريك جداگانه هيئتهايى را اعزام داشتند كه در آن ميان مىتوان به هيئتهاى تيرههايى چون بنى روأس بن كلاب، بنى عقيل بن كعب، بنى جعدة بن كعب، بنى بكاء، بنى نمير بن عامر، بنى قشير بن كعب و بنى كلاب اشاره كرد.[4]پيامبر نيز پس از اعلام اسلام از سوى هر گروه افرادى از آنها را مأمور جمعآورى زكات قبيله خود مىكرد[5]و به برخى از بزرگان آنها هدايايى مىداد[6]؛ همچنين به دستور آن حضرت نامههايى در تأييد اسلام آنان نوشته و در اختيار آنان قرار مىگرفت تا به قبيله خود عرضه كنند.[7]در ميان هيئتهاى بنى عامر، هيئتى كه به وفد بنى عامر بن صعصعه معروف شده و رياست آن را عامر بن طفيل و اربد بن قيس و جبار بن سَلَمى كه هر سه از تيره بنى جعفر بن كلاب بودند بر عهده داشتند، قابل توجه است، زيرا عامربن طفيل وقتى با درخواست مردم خود مبنى بر رو آوردن به اسلام روبه رو شد ضمناعلام عدم تبعيت ازپيامبر صلى الله عليه و آله با هدف كشتن آن حضرت با كمك اربدبن قيس در قالب هيئتى وارد مدينه شد و چون به نزد رسول خدا رسيدند عامر گفت: اى محمد! با من خلوت كن؛ ولى پيامبر اين امر را مشروط به ايمان عامر كرد. عامر تقاضاى خود را تكرار مىكرد، به اين اميد كه اربد از فرصت بهره جويد و با شمشير خود حضرت را بكشد.[8]به گفته برخى منابع عامر خواهان جانشينى پيامبر صلى الله عليه و آله و دريافت يك چهارم[1]. السيرةالنبويه، ج 4، ص 495
[2]. مجمع البيان، ج 5، ص 65؛ تفسير قرطبى،ج 8، ص 114
[3]. السيرةالنبويه، ج 4، ص 495
[4]. الطبقات، ج 1، ص 229- 231؛ تاريخالمدينه، ج 2، ص 592- 599
[5]. اسدالغابه، ج 4، ص 383؛ الطبقات، ج 1،ص 231؛ تاريخ ابن خياط، ص 63
[6]. الطبقات، ج 1، ص 231
[7]. الطبقات، ج 1، ص 230، 232
[8]. السيرة النبويه، ج 4، ص 568
غنايمى بود كه در جاهليت «مرباع» خوانده مىشد[1]و چون حضرت براى او هيچ سهمى در اين امر قائل نشد با تهديد پيامبر مبنى بر اينكه مدينه را پر از سواره و پياده خواهد كرد از محضر پيامبر صلى الله عليه و آله خارج شد. با خروج عامر بن طفيل پيامبر از خداوند هدايت بنىعامر و دفع شر عامر بن طفيل را خواست.[2]برخى از گزارشها نيز از نفرين پيامبر صلى الله عليه و آله در خصوص عامر بن طفيل خبر دادهاند[3]، به هر روى عامر در راه بازگشت به سرزمين خود بر اثر غدهاى كه در گردن او پديدار شد در منزل زنى از بنىمسلول مُرد.[4]اربد نيز وقتى به نزد قوم خود بازگشت بر اثر صاعقهاى هلاك شد.[5]
شخصيتهاى بنىعامر
از زنان معروف بنىعامر چند تن را مىتوان ياد كرد؛ از جمله همسران پيامبر از اين قبيله چون زينب دختر خزيمة بن حارث از بنىهلال، معروف به امّالمساكين كه در سال سوم هجرى خود را به پيامبر صلى الله عليه و آله بخشيد[6]و خداوند با حلال شمردن اين زنان براى آن حضرت چنين ازدواجهايى را فقط در خصوص پيامبر صلى الله عليه و آله جايز دانست (احزاب/ 33، 50)، ميمونه دختر حارثبن حزن كه در سال هفتم پس از عمرةالقضاء در منطقه سَرِف به ازدواج حضرت درآمد.[7]وى از جمله زنانى بود كه گاه با درخواستهاى خود براى زياد شدن نفقه، پيامبر صلى الله عليه و آله را در وضعيتى سخت قرار مىدادند، به نحوى كه خداوند از پيامبر صلى الله عليه و آله مىخواهد زنانى را كه تنها خواهان زندگانى دنيوى هستند به وجهى نيكو رها سازد.[8](احزاب/ 33، 29) ميمونه از آن دسته همسرانى بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله از سوى خداوند مجاز بود كه هرگاه بخواهد موعد آنان را به تأخير اندازد.[9](احزاب/ 33، 51)؛ همچنين ضُباعه دختر عامر بن قُرْط از بنىكعب كه از حمايت او از پيامبر صلى الله عليه و آله در سالهاى حضور در مكه سخن به ميان آمده است[10]و كلابيه كه در سال هشتم به ازدواج حضرت[1]. تاريخ المدينه، ج 2، ص 519؛ الطبقات،ج 1، ص 236
[2]. تاريخ المدينه، ج 2، ص 520؛ السيرةالنبويه، ج 4، ص 568؛ الطبقات، ج 1، ص 236
[3]. تاريخ المدينه، ج 2، ص 519
[4]. السيرة النبويه، ج 4، ص 568؛ الطبقات،ج 1، ص 236
[5]. السيرة النبويه، ج 4، ص 569؛ الطبقات،ج 1، ص 236؛ تاريخ المدينه، ج 2، ص 520
[6]. المحبر، ص 83؛ النسب، ص 264؛ تاريخدمشق، ج 3، ص 206؛ المنتخب، ص 88
[7]. المحبر، ص 91؛ النسب، ص 263؛السيرةالنبويه، ج 4، ص 644- 646؛ الطبقات، ج 8، ص 104
[8]. مجمعالبيان، ج 8، ص 544- 545
[9]. همان، ص 573- 574
[10]. تاريخ دمشق، ج 3، ص 244؛ البدايةوالنهايه، ج 3، ص 112
درآمد[1]و همچنين شاعه دختر رفاعه از بنى كلاب.[2]از ديگر زنان اين قبيله بايد به امالبنين همسر على بن ابى طالب و مادر ابوالفضل العباس عليهما السلام[3]، امّ سعيد همسر عقيل بن ابىطالب[4]، صفيّه همسر عبدالمطّلب[5]، ام الفضل همسر عباس بن عبدالمطلب[6]و ليلى الاخيليه شاعره عرب[7]اشاره كرد.
در ميان مردان عامرى نيز بايد از اينان ياد كرد: ابوبراء عامر بن مالك رئيس بنىعامر در جنگ فجار بر ضدّ قريش و كنانه[8]و حامى مبلغان اعزامى پيامبر به نجد در واقعه بئر معونه[9]، قُرّة بن هُبيره عامل جمعآورى زكات از سوى پيامبر در بنىكعب از تيرههاى بنىعامر[10]كه پس از رحلت حضرت از دادن زكات قوم خود امتناع ورزيد[11]، عامر بن طفيل از بزرگترين خطيبان عرب[12]و از دشمنان سرسخت پيامبر و عامل قتل مبلغان پيامبر در حادثه بئر معونة[13]، لبيد بن ربيعه از شعراى بزرگ عرب و از كسانى كه پيامبر در[1]. السيرةالنبويه، ج 4، ص 647؛ الطبقات،ج 8، ص 112؛ المنتخب، ص 103
[2]. تاريخ دمشق، ج 3، ص 166
[3]. المعارف، ص 88
[4]. الطبقات، ج 4، ص 31
[5]. اسدالغابه، ج 1، ص 142
[6]. السيرةالنبويه، ج 4، ص 646؛ الطبقات،ج 8، ص 104
[7]. تاريخ دمشق، ج 70، ص 60
[8]. الطبقات، ج 1، ص 102
[9]. الطبقات، ج 2، ص 40؛ اسدالغابه، ج 3،ص 138
[10]. الطبقات، ج 1، ص 231
[11]. فتوح البلدان، ص 106
[12]. المفصل، ج 8، ص 776
[13]. تاريخ دمشق، ج 26، ص 103؛ المغازى، ج1، ص 348؛ السيرةالنبويه، ج 3، ص 185
تقسيم غنايم حنين براى متمايل ساختن قلب او به اسلام غنايم بيشترى به او داد[1](ظ مؤلفة القلوب)، ابومطرّف عبدالله بن الشِّخِّير از بزرگان بنىعامر و از راويان احاديث پيامبر صلى الله عليه و آله[2]، علقمة بن عُلاثه از اشراف بنىربيعه و از مؤلفة القلوب كه پس از بازگشت پيامبر از طائف و بنابر نقلى پس از رحلت پيامبر مرتد شد و به شام گريخت.[3]وى را از بزرگترين سخنوران عرب مىدانند كه خطابهاش نزد قيصر روم مشهور است[4]، ضحاك بن سفيان مأمور تبليغ اسلام تيره بنىجعفر بن كلاب[5]و عامل جمعآورى زكات آنان[6]، نابِغَه جَعْدِى كه به سبب نبوغش در شعر به نابغه مشهور شد. وى را پيش از اسلام از حنفاء مىدانند[7]، وهب بن عبدالله از تيره بنىسوائه كه پس از مهاجرت به كوفه در شمار ياران على عليه السلام قرار گرفت و حضرت او را وهب الخير ناميد[8]و همچنين ليلى و مجنون كه داستان عشق آنان در منابع ادبى شهره گرديد از بنىعامر بودند.[9]
بنىعامر پس از پيامبر صلى الله عليه و آله
در پى رحلت پيامبر و ارتداد دينى و سياسى بسيارى از نو مسلمانان در شبه جزيره، گروهى از بنىعامر پس از ترديد بسيار بين باقى ماندن بر اسلام و بازگشت از آن، سرانجام با پيروى از طليحة بن خويلد اسدى، پيامبر دروغينِ سرزمين نجد، از اسلام روى گردانيدند و ضمن نالايق شمردن ابوبكر[10]از دادن زكات به حكومت مدينه سر باز زدند. گروهى از آنان حتى از كشتن و سوزاندن برخى از كارگزاران پيامبر نيز خوددارى نكردند.[11]ابوبكر با شنيدن خبر ارتداد بنىعامر ضمن نامهاى به خالد بن وليد او را مأمور سركوب آنان كرد و به او فرمان قتل عام بنىعامر و سوزاندن آنان را داد.[12]خالد[1]. اسدالغابه، ج 4، ص 483- 485؛ الطبقات،ج 6، ص 107
[2]. اسدالغابه، ج 3، ص 275؛ الطبقات، ج 1،ص 236
[3]. اسدالغابه، ج 4، ص 83؛ تاريخ دمشق، ج41، ص 145
[4]. تاريخ دمشق، ج 41، ص 148- 150
[5]. تاريخ المدينه، ج 2، ص 598
[6]. تاريخ ابن خياط، ص 63
[7]. المنتخب، ص 66؛ اسدالغابه، ج 5، ص276- 277
[8]. اسدالغابه، ج 5، ص 429
[9]. الاغانى، ج 2، ص 44؛ سير اعلامالنبلاء، ج 4، ص 5؛ النسب، ص 261
[10]. الفتوح، ج 1، ص 12
[11]
[12]8-. مسند ابى يعلى، ج 13، ص 146
نيز در مسير حركت خود جهت سركوب بنىعامر ابتدا با طليحه مواجه شد. قرةبن هبيره عامل جمعآورى زكات بنى قشير بن كعب، از تيرههاى بنىعامر، كه خود از ارسال زكات قوم خود به مدينه خوددارى كرده بود و رهبرى مرتدان بنىكعب را عهدهدار بود با ديدن سپاه خالد از كرده خود هراسناك شد و از بنىعامر نيز خواست تا از ارتداد دست بردارند و در حمايت از طليحه جان خود را به خطر نيندازند؛ ولى عامريان گفتههاى او و قرة بن سلمه را رد كرده، همچنان تا روشن شدن وضعيت طليحه، بنىاسد، غطفان و فزاره به اقدامات خود ادامه دادند.[1]با شكست سپاهيان طليحه و بازگشت پيروان او به اسلام، بنىعامر نيز چارهاى جز اظهار اسلام نديدند. پس به دنبال تسليم كردن آن دسته از مرتدان خود كه به كشتن و سوزاندن مسلمانان اقدام كرده بودند با اعلام اسلام، با حكومت مدينه بيعت كردند. سپاه خالد نيز كه به فرماندهى هشام بن عاصى به سرزمين بنىعامر وارد شده بود با به اسارت گرفتن قرة بن هبيره و اطرافيانش به مدينه بازگشتند[2]و بدين شكل شورش و ارتداد بنىعامر دفع گرديد. در اين ميان علقمة بن علاثه نيز كه رهبرى تيره بنىكلاب را در ماجراى ارتداد برعهده داشت متوارى شد و خانواده او پس از تبرّى جستن از اعتقادات و اقدامات او از اسارت مسلمانان آزاد شدند.[3]
پس از آن بنىعامر را مىتوان در بسيارى از رخدادهاى دوران پس از پيامبر صلى الله عليه و آله، حاضر ديد. از برخى از آنان به عنوان عمّال و حكّام منصوب از سوى خلفا نام برده شده[4]و گروههايى از آنان در فتوحات دوره خلفا و پس از آن حضور داشتند.[5]با شروع حكومت على عليه السلام و درگيرى حضرت با معاويه در هر دو سو افرادى از بنىعامر ديده مىشوند.[6]در حوادث قيام امام حسين عليه السلام نيز حضور بنىعامر با فردى چون شمر بن ذى الجوشن از بنىضباب كه از تيرههاى بنىعامر بود كاملًا مشهود است.[7]
منابع
اسدالغابة فى معرفة الصحابه؛ الاغانى؛ ايامالعرب قبل الاسلام؛ البداية والنهايه؛ تاريخ الامم و الملوك، طبرى؛ تاريخ خليفة بن خياط؛ تاريخ مدينة دمشق؛ تاريخ المدينة المنوره؛ تاريخ[1]. الفتوح، ج 1، ص 11؛ الرده، ص 130-131؛ الثقات، ج 2، ص 163
[2]. تاريخ طبرى، ج 2، ص 265؛ فتوحالبلدان، ص 106
[3]. تاريخ طبرى، ج 2، ص 264
[4]. تاريخ دمشق، ج 41، ص 141
[5]. اسدالغابه، ج 2، ص 313
[6]. المنتظم، ج 3، ص 338؛ تاريخ دمشق، ج18، ص 447؛ ج 19، ص 34؛ ج 40، ص 286
[7]. الطبقات، ج 6، ص 118
اليعقوبى؛ التبيان فى تفسير القرآن؛ تفسير مبهمات القرآن؛ التنبيه والاشراف؛ الجامع لاحكام القرآن، قرطبى؛ جمهرة النسب؛ الدرالمنثور فىالتفسير بالمأثور؛ زادالمسير فى علم التفسير؛ سير اعلام النبلاء؛ السيرة النبويه، ابن هشام؛ الطبقاتالكبرى؛ فتوحالبلدان؛ الكامل فى التاريخ؛ كتاب الثقات؛ كتابالرده؛ كتاب الفتوح؛ كتاب النسب؛ مجمعالبيان فى تفسير القرآن؛ المحبر؛ مسند ابى يعلى الموصلى؛ المعارف؛ معجم ما استعجم من اسماء البلاد والمواضع؛ معجم البلدان؛ معجم قبائلالعرب القديمة والحديثه؛ المعجم الكبير؛ المغازى و السير؛ المفصل فى تاريخ العرب قبل الاسلام؛ المنتخب من كتاب ذيل المذيل من تاريخ الصحابة والتابعين؛ المنتظم فى تاريخ الملوك والامم؛ المنمق فى اخبار قريش.