بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 325

به برخى از بزرگان و سران بخشيد[1]كه بدانان مؤلفة القلوب مى‌گفتند. مفسران آيه 60 توبه/ 9 را در اين خصوص مى‌دانند:«انَّمَا الصَّدَقتُ لِلفُقَراءِ والمَسكينِ والعمِلينَ عَلَيها والمُؤَلَّفَةِ قُلوبُهُم و ...».[2]ابن هشام به افرادى از تيره بنى‌ربيعة بن عامربن صعصعه چون علقمة بن علاثه، لبيدبن ربيعه و خالد بن هوزه در ميان تأليف قلوب شدگان اشاره كرده است.[3]
با شروع سال نهم هجرى و ورود هيئتهاى متعدد قبايل به مدينه- با هدف اعلام اسلام و تابعيت از حكومت مدينه- قبيله بنى‌عامر و تيره‌هاى متعدد آن نيز هريك جداگانه هيئتهايى را اعزام داشتند كه در آن ميان مى‌توان به هيئتهاى تيره‌هايى چون بنى روأس بن كلاب، بنى عقيل بن كعب، بنى جعدة بن كعب، بنى بكاء، بنى نمير بن عامر، بنى قشير بن كعب و بنى كلاب اشاره كرد.[4]پيامبر نيز پس از اعلام اسلام از سوى هر گروه افرادى از آنها را مأمور جمع‌آورى زكات قبيله خود مى‌كرد[5]و به برخى از بزرگان آنها هدايايى مى‌داد[6]؛ همچنين به دستور آن حضرت نامه‌هايى در تأييد اسلام آنان نوشته و در اختيار آنان قرار مى‌گرفت تا به قبيله خود عرضه كنند.[7]در ميان هيئتهاى بنى عامر، هيئتى كه به وفد بنى عامر بن صعصعه معروف شده و رياست آن را عامر بن طفيل و اربد بن قيس و جبار بن سَلَمى كه هر سه از تيره بنى جعفر بن كلاب بودند بر عهده داشتند، قابل توجه است، زيرا عامربن طفيل وقتى با درخواست مردم خود مبنى بر رو آوردن به اسلام روبه رو شد ضمن‌اعلام عدم تبعيت ازپيامبر صلى الله عليه و آله با هدف كشتن آن حضرت با كمك اربدبن قيس در قالب هيئتى وارد مدينه شد و چون به نزد رسول خدا رسيدند عامر گفت: اى محمد! با من خلوت كن؛ ولى پيامبر اين امر را مشروط به ايمان عامر كرد. عامر تقاضاى خود را تكرار مى‌كرد، به اين اميد كه اربد از فرصت بهره جويد و با شمشير خود حضرت را بكشد.[8]به گفته برخى منابع عامر خواهان جانشينى پيامبر صلى الله عليه و آله و دريافت يك چهارم‌[1]. السيرةالنبويه، ج 4، ص 495
[2]. مجمع البيان، ج 5، ص 65؛ تفسير قرطبى،ج 8، ص 114
[3]. السيرةالنبويه، ج 4، ص 495
[4]. الطبقات، ج 1، ص 229- 231؛ تاريخالمدينه، ج 2، ص 592- 599
[5]. اسدالغابه، ج 4، ص 383؛ الطبقات، ج 1،ص 231؛ تاريخ ابن خياط، ص 63
[6]. الطبقات، ج 1، ص 231
[7]. الطبقات، ج 1، ص 230، 232
[8]. السيرة النبويه، ج 4، ص 568


صفحه 326

غنايمى بود كه در جاهليت «مرباع» خوانده مى‌شد[1]و چون حضرت براى او هيچ سهمى در اين امر قائل نشد با تهديد پيامبر مبنى بر اينكه مدينه را پر از سواره و پياده خواهد كرد از محضر پيامبر صلى الله عليه و آله خارج شد. با خروج عامر بن طفيل پيامبر از خداوند هدايت بنى‌عامر و دفع شر عامر بن طفيل را خواست.[2]برخى از گزارشها نيز از نفرين پيامبر صلى الله عليه و آله در خصوص عامر بن طفيل خبر داده‌اند[3]، به هر روى عامر در راه بازگشت به سرزمين خود بر اثر غده‌اى كه در گردن او پديدار شد در منزل زنى از بنى‌مسلول مُرد.[4]اربد نيز وقتى به نزد قوم خود بازگشت بر اثر صاعقه‌اى هلاك شد.[5]
شخصيتهاى بنى‌عامر
از زنان معروف بنى‌عامر چند تن را مى‌توان ياد كرد؛ از جمله همسران پيامبر از اين قبيله چون زينب دختر خزيمة بن حارث از بنى‌هلال، معروف به امّ‌المساكين كه در سال سوم هجرى خود را به پيامبر صلى الله عليه و آله بخشيد[6]و خداوند با حلال شمردن اين زنان براى آن حضرت چنين ازدواجهايى را فقط در خصوص پيامبر صلى الله عليه و آله جايز دانست (احزاب/ 33، 50)، ميمونه دختر حارث‌بن حزن كه در سال هفتم پس از عمرةالقضاء در منطقه سَرِف به ازدواج حضرت درآمد.[7]وى از جمله زنانى بود كه گاه با درخواستهاى خود براى زياد شدن نفقه، پيامبر صلى الله عليه و آله را در وضعيتى سخت قرار مى‌دادند، به نحوى كه خداوند از پيامبر صلى الله عليه و آله مى‌خواهد زنانى را كه تنها خواهان زندگانى دنيوى هستند به وجهى نيكو رها سازد.[8](احزاب/ 33، 29) ميمونه از آن دسته همسرانى بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله از سوى خداوند مجاز بود كه هرگاه بخواهد موعد آنان را به تأخير اندازد.[9](احزاب/ 33، 51)؛ همچنين ضُباعه دختر عامر بن قُرْط از بنى‌كعب كه از حمايت او از پيامبر صلى الله عليه و آله در سالهاى حضور در مكه سخن به ميان آمده است‌[10]و كلابيه كه در سال هشتم به ازدواج حضرت‌[1]. تاريخ المدينه، ج 2، ص 519؛ الطبقات،ج 1، ص 236
[2]. تاريخ المدينه، ج 2، ص 520؛ السيرةالنبويه، ج 4، ص 568؛ الطبقات، ج 1، ص 236
[3]. تاريخ المدينه، ج 2، ص 519
[4]. السيرة النبويه، ج 4، ص 568؛ الطبقات،ج 1، ص 236
[5]. السيرة النبويه، ج 4، ص 569؛ الطبقات،ج 1، ص 236؛ تاريخ المدينه، ج 2، ص 520
[6]. المحبر، ص 83؛ النسب، ص 264؛ تاريخدمشق، ج 3، ص 206؛ المنتخب، ص 88
[7]. المحبر، ص 91؛ النسب، ص 263؛السيرةالنبويه، ج 4، ص 644- 646؛ الطبقات، ج 8، ص 104
[8]. مجمع‌البيان، ج 8، ص 544- 545
[9]. همان، ص 573- 574
[10]. تاريخ دمشق، ج 3، ص 244؛ البدايةوالنهايه، ج 3، ص 112


صفحه 327

درآمد[1]و همچنين شاعه دختر رفاعه از بنى كلاب.[2]از ديگر زنان اين قبيله بايد به ام‌البنين همسر على بن ابى طالب و مادر ابوالفضل العباس عليهما السلام‌[3]، امّ سعيد همسر عقيل بن ابى‌طالب‌[4]، صفيّه همسر عبدالمطّلب‌[5]، ام الفضل همسر عباس بن عبدالمطلب‌[6]و ليلى الاخيليه شاعره عرب‌[7]اشاره كرد.
در ميان مردان عامرى نيز بايد از اينان ياد كرد: ابوبراء عامر بن مالك رئيس بنى‌عامر در جنگ فجار بر ضدّ قريش و كنانه‌[8]و حامى مبلغان اعزامى پيامبر به نجد در واقعه بئر معونه‌[9]، قُرّة بن هُبيره عامل جمع‌آورى زكات از سوى پيامبر در بنى‌كعب از تيره‌هاى بنى‌عامر[10]كه پس از رحلت حضرت از دادن زكات قوم خود امتناع ورزيد[11]، عامر بن طفيل از بزرگ‌ترين خطيبان عرب‌[12]و از دشمنان سرسخت پيامبر و عامل قتل مبلغان پيامبر در حادثه بئر معونة[13]، لبيد بن ربيعه از شعراى بزرگ عرب و از كسانى كه پيامبر در[1]. السيرةالنبويه، ج 4، ص 647؛ الطبقات،ج 8، ص 112؛ المنتخب، ص 103
[2]. تاريخ دمشق، ج 3، ص 166
[3]. المعارف، ص 88
[4]. الطبقات، ج 4، ص 31
[5]. اسدالغابه، ج 1، ص 142
[6]. السيرةالنبويه، ج 4، ص 646؛ الطبقات،ج 8، ص 104
[7]. تاريخ دمشق، ج 70، ص 60
[8]. الطبقات، ج 1، ص 102
[9]. الطبقات، ج 2، ص 40؛ اسدالغابه، ج 3،ص 138
[10]. الطبقات، ج 1، ص 231
[11]. فتوح البلدان، ص 106
[12]. المفصل، ج 8، ص 776
[13]. تاريخ دمشق، ج 26، ص 103؛ المغازى، ج1، ص 348؛ السيرةالنبويه، ج 3، ص 185


صفحه 328

تقسيم غنايم حنين براى متمايل ساختن قلب او به اسلام غنايم بيشترى به او داد[1](ظ مؤلفة القلوب)، ابومطرّف عبدالله بن الشِّخِّير از بزرگان بنى‌عامر و از راويان احاديث پيامبر صلى الله عليه و آله‌[2]، علقمة بن عُلاثه از اشراف بنى‌ربيعه و از مؤلفة القلوب كه پس از بازگشت پيامبر از طائف و بنابر نقلى پس از رحلت پيامبر مرتد شد و به شام گريخت.[3]وى را از بزرگ‌ترين سخنوران عرب مى‌دانند كه خطابه‌اش نزد قيصر روم مشهور است‌[4]، ضحاك بن سفيان مأمور تبليغ اسلام تيره بنى‌جعفر بن كلاب‌[5]و عامل جمع‌آورى زكات آنان‌[6]، نابِغَه جَعْدِى كه به سبب نبوغش در شعر به نابغه مشهور شد. وى را پيش از اسلام از حنفاء مى‌دانند[7]، وهب بن عبدالله از تيره بنى‌سوائه كه پس از مهاجرت به كوفه در شمار ياران على عليه السلام قرار گرفت و حضرت او را وهب الخير ناميد[8]و همچنين ليلى و مجنون كه داستان عشق آنان در منابع ادبى شهره گرديد از بنى‌عامر بودند.[9]
بنى‌عامر پس از پيامبر صلى الله عليه و آله‌
در پى رحلت پيامبر و ارتداد دينى و سياسى بسيارى از نو مسلمانان در شبه جزيره، گروهى از بنى‌عامر پس از ترديد بسيار بين باقى ماندن بر اسلام و بازگشت از آن، سرانجام با پيروى از طليحة بن خويلد اسدى، پيامبر دروغينِ سرزمين نجد، از اسلام روى گردانيدند و ضمن نالايق شمردن ابوبكر[10]از دادن زكات به حكومت مدينه سر باز زدند. گروهى از آنان حتى از كشتن و سوزاندن برخى از كارگزاران پيامبر نيز خوددارى نكردند.[11]ابوبكر با شنيدن خبر ارتداد بنى‌عامر ضمن نامه‌اى به خالد بن وليد او را مأمور سركوب آنان كرد و به او فرمان قتل عام بنى‌عامر و سوزاندن آنان را داد.[12]خالد[1]. اسدالغابه، ج 4، ص 483- 485؛ الطبقات،ج 6، ص 107
[2]. اسدالغابه، ج 3، ص 275؛ الطبقات، ج 1،ص 236
[3]. اسدالغابه، ج 4، ص 83؛ تاريخ دمشق، ج41، ص 145
[4]. تاريخ دمشق، ج 41، ص 148- 150
[5]. تاريخ المدينه، ج 2، ص 598
[6]. تاريخ ابن خياط، ص 63
[7]. المنتخب، ص 66؛ اسدالغابه، ج 5، ص276- 277
[8]. اسدالغابه، ج 5، ص 429
[9]. الاغانى، ج 2، ص 44؛ سير اعلامالنبلاء، ج 4، ص 5؛ النسب، ص 261
[10]. الفتوح، ج 1، ص 12
[11]
[12]8-. مسند ابى يعلى، ج 13، ص 146


صفحه 329

نيز در مسير حركت خود جهت سركوب بنى‌عامر ابتدا با طليحه مواجه شد. قرةبن هبيره عامل جمع‌آورى زكات بنى قشير بن كعب، از تيره‌هاى بنى‌عامر، كه خود از ارسال زكات قوم خود به مدينه خوددارى كرده بود و رهبرى مرتدان بنى‌كعب را عهده‌دار بود با ديدن سپاه خالد از كرده خود هراسناك شد و از بنى‌عامر نيز خواست تا از ارتداد دست بردارند و در حمايت از طليحه جان خود را به خطر نيندازند؛ ولى عامريان گفته‌هاى او و قرة بن سلمه را رد كرده، همچنان تا روشن شدن وضعيت طليحه، بنى‌اسد، غطفان و فزاره به اقدامات خود ادامه دادند.[1]با شكست سپاهيان طليحه و بازگشت پيروان او به اسلام، بنى‌عامر نيز چاره‌اى جز اظهار اسلام نديدند. پس به دنبال تسليم كردن آن دسته از مرتدان خود كه به كشتن و سوزاندن مسلمانان اقدام كرده بودند با اعلام اسلام، با حكومت مدينه بيعت كردند. سپاه خالد نيز كه به فرماندهى هشام بن عاصى به سرزمين بنى‌عامر وارد شده بود با به اسارت گرفتن قرة بن هبيره و اطرافيانش به مدينه بازگشتند[2]و بدين شكل شورش و ارتداد بنى‌عامر دفع گرديد. در اين ميان علقمة بن علاثه نيز كه رهبرى تيره بنى‌كلاب را در ماجراى ارتداد برعهده داشت متوارى شد و خانواده او پس از تبرّى جستن از اعتقادات و اقدامات او از اسارت مسلمانان آزاد شدند.[3]
پس از آن بنى‌عامر را مى‌توان در بسيارى از رخدادهاى دوران پس از پيامبر صلى الله عليه و آله، حاضر ديد. از برخى از آنان به عنوان عمّال و حكّام منصوب از سوى خلفا نام برده شده‌[4]و گروههايى از آنان در فتوحات دوره خلفا و پس از آن حضور داشتند.[5]با شروع حكومت على عليه السلام و درگيرى حضرت با معاويه در هر دو سو افرادى از بنى‌عامر ديده مى‌شوند.[6]در حوادث قيام امام حسين عليه السلام نيز حضور بنى‌عامر با فردى چون شمر بن ذى الجوشن از بنى‌ضباب كه از تيره‌هاى بنى‌عامر بود كاملًا مشهود است.[7]
منابع‌
اسدالغابة فى معرفة الصحابه؛ الاغانى؛ ايام‌العرب قبل الاسلام؛ البداية والنهايه؛ تاريخ الامم و الملوك، طبرى؛ تاريخ خليفة بن خياط؛ تاريخ مدينة دمشق؛ تاريخ المدينة المنوره؛ تاريخ‌[1]. الفتوح، ج 1، ص 11؛ الرده، ص 130-131؛ الثقات، ج 2، ص 163
[2]. تاريخ طبرى، ج 2، ص 265؛ فتوحالبلدان، ص 106
[3]. تاريخ طبرى، ج 2، ص 264
[4]. تاريخ دمشق، ج 41، ص 141
[5]. اسدالغابه، ج 2، ص 313
[6]. المنتظم، ج 3، ص 338؛ تاريخ دمشق، ج18، ص 447؛ ج 19، ص 34؛ ج 40، ص 286
[7]. الطبقات، ج 6، ص 118


صفحه 330

اليعقوبى؛ التبيان فى تفسير القرآن؛ تفسير مبهمات القرآن؛ التنبيه والاشراف؛ الجامع لاحكام القرآن، قرطبى؛ جمهرة النسب؛ الدرالمنثور فى‌التفسير بالمأثور؛ زادالمسير فى علم التفسير؛ سير اعلام النبلاء؛ السيرة النبويه، ابن هشام؛ الطبقات‌الكبرى؛ فتوح‌البلدان؛ الكامل فى التاريخ؛ كتاب الثقات؛ كتاب‌الرده؛ كتاب الفتوح؛ كتاب النسب؛ مجمع‌البيان فى تفسير القرآن؛ المحبر؛ مسند ابى يعلى الموصلى؛ المعارف؛ معجم ما استعجم من اسماء البلاد والمواضع؛ معجم البلدان؛ معجم قبائل‌العرب القديمة والحديثه؛ المعجم الكبير؛ المغازى و السير؛ المفصل فى تاريخ العرب قبل الاسلام؛ المنتخب من كتاب ذيل المذيل من تاريخ الصحابة والتابعين؛ المنتظم فى تاريخ الملوك والامم؛ المنمق فى اخبار قريش.


صفحه 331


بنى‌عبدالدار
محمد اللَّه اكبرى‌
بنى‌عبدالدار: تيره‌اى بزرگ از قريش و پرده‌دار كعبه‌
بنى‌عبدالدار فرزندان عبدالله بن قُصَىّ بن كِلاب شهره به عبدالدار را گويند. عبدالله يكى از 4 پسر قُصىّ بن كلاب و بزرگسال‌ترين‌[1]آنان بود. سه برادر او عبدمناف جد اعلاى بنى‌هاشم و بنى‌مطلب و بنى‌اميّه، عبدالعزى جدّ اعلاى بنى اسد از جمله خديجه و زبير بن عوام و عبد بن قُصَىّ شهره به عبد قُصَىّ‌[2]نام داشتند. عبدالدار سه خواهر به نامهاى هند همسر عبدالله بن عمار حضرمى‌[3]و برة[4]و تخمر داشت.[5]
عبدالدار 5 پسر نيز به نامهاى وهب، كلده، سَبّاق، عبدمناف و عثمان داشت و از سه تن آخرى سه شاخه بزرگ بنى عبدالدار پديد آمد و نسل وى از هر سه ادامه يافت. به افراد منتسب به عبدالدار به اختصار «عَبْدَرى» گويند. بنو سباق غالباً در حجاز و مكه ساكن بودند.[6]شمارى از بنى عبدمناف بن عبدالدار نيز پس از اسلام و فتح اندلس بدان ديار رفته، در شهر سَرَقُسْطَه (زاراگوزا) و اطراف آن از جمله در قريه قربلان ساكن بودند.[7]به احتمال زياد در ديگر نقاط قلمرو اسلام نيز سكونت داشته‌اند كه در تاريخ ثبت نشده است. بنى‌عثمان غالباً ساكن مكه و پرده‌دار كعبه بوده‌اند و تيره‌اى از آنان به نام بنوجبير در بصره سكونت داشته‌اند.[8]از جمله وابستگان بنى عبدالدار، آل عِلاط بهزى خاندانى از[1]. السيرةالنبويه، ج 1، ص 129- 130؛المنمق، ص 32- 190؛ اخبار مكه، ج 1، ص 109
[2]. جمهرة انساب العرب، ص 14
[3]. انساب الاشراف، ج 1، ص 59
[4]. المنمق، ص 106
[5]. المنمق، ص 106؛ 189- 190؛ انسابالاشراف، ج 1، ص 65؛ المحبر، ص 90
[6]. الطبقات، ج 9، ص 403، 410؛ جمهرةانساب العرب، ص 125
[7]. جمهرة انساب العرب، ص 126- 127
[8]. انساب الاشراف، ج 9، ص 414


صفحه 332

بنى‌سليم را مى‌توان نام برد[1]كه از طريق سببى با آنان پيوند داشتند.
مناصب بنى عبدالدار
در دوره جاهلى پس از مرگ حليل خزاعى- بزرگ مكه- قصى بن كلاب داماد و جانشين وى بزرگ مكه شد و تيره‌هاى قريش را از اطراف مكه به داخل شهر آورد و قبايل ديگر از جمله خزاعه را به بيرون شهر فرستاد.[2]قصى وضع سياسى- دينى مكه را بهبود بخشيد و چند منصب سياسى- اجتماعى و دينى از جمله حجابت (كليددارى و پرده‌دارى كعبه)، رفادت (غذا دادن به حجگزاران در ايام حج)، سقايت (آب دادن به حاجيان)، لواء (فرماندهى جنگ و حمل پرچم اصلى هنگام جنگ) را عهده‌دار بود و دارالندوه (مجلس مشورتى بزرگان قوم) را تأسيس كرد.[3]
پسران قُصَىّ به ويژه عبدمناف در زندگى پدر به بزرگى و شهرت رسيدند.[4]عبدالدار با وجود برترى سنى نسبت به برادران در شرف و كسب افتخارات و نفوذ اجتماعى به پايه برادران خود نرسيد[5]، از اين رو لذا قصى به هنگام پيرى مناصب مهم مكه چون حجابت، رفادت، سقايت، لواء و رياست دارالندوه را به عبدالدار داد تا در بزرگى و شرف به پايه برادران برسد.[6]
پس از مرگ قصى رياست مكه به پسرش عبدمناف رسيد و بعد از مرگ وى، فرزندانش (هاشم، عبدشمس و نوفل) با اين استدلال كه چون رياست مكه از ماست پس در تصدى ساير مناصب مكه نيز اولويت داريم، با بنى عبدالدار به نزاع برخاستند.[1]. المنمق، ص 253
[2]. انساب الاشراف، ج 1، ص 55-/ 56
[3]. انساب الاشراف، ج 9، ص 414؛ المنمق، ص189- 190
[4]. المنمق، ص 190؛ السيرة النبويه، ج 1،ص 129؛ اخبار مكه، ج 1، ص 109
[5]. اخبار مكه، ج 1، ص 109
[6]. السيرةالنبويه، ج 1، ص 129- 130؛المنمق، ص 190؛ انساب الاشراف، ج 1، ص 59-/ 60